2777

چالش #

برای هشتگ "چالش" 123 مورد یافت شد.

گزارش#  

افطار چای.خرما ۲تا.پتیر ۴۰گرم.گردو ۳تا.گوجه.خیار.شیر دارچین.لواش ۴کف.تخم مرغ ابپز(۵۳۱)

شام سوپ جو ۱۰ق.سیب زمینی ابپز.سالاد.زیتون ۱۰تا.ماست و دوغ ۱لیوان.(۵۱۴)

میان وعده موز.هندوانه ۴۰۰گرم.چاقاله ۲۰تا.هلو یکی.زردالو ۲تا.تخمه ۲۰گرم.بادوم زمینی ۲۰تا.۱لیوان شیر (۷۵۴)

محاز ۱۸۰۰ مصرفی ۱۷۹۹

ورزش نیم ساعت میرقصم.۵۰شنا دیوار.چالش شکم و دراز نشست.

اب ۶لیوان

چالش# انگیزه :انگیزه اصلیم سلامتیمه چون وقتی بالای ۱۰۰ کیلو بودم به شدددددت زانو درد داشتم.جوری که نماز نشسته میخوندم .رو زمین میشستم اصصلا نمیتونستم بلند شم.روم به دیوار رفته بودم توالت فرنگی خریده بودم 🙈🙊😷(چیزی که همیشه ازش متنفر بودم ولی چاره ای نداشتم)

به معنای واقعی تبدیل شده بودم به یک عدد پیرزن😁😂😂😂😂

الان خداروشکر  توالت فرنگی رو انداختم دور نمازم دیگه نشسته نمیخونم.هنوز یه کم دیگه درد دارم که به هدفم میرسم و همه دردامو میندازم آشغالییییییی😂😂😂😎😎😎😎

@sepiiiiiideh  

هستی،بانو#  

گزارش#  

چالش# حذف شکر 

صبحانه.... قهوه خرما ...92کالری

نهار ......حلیم.نان سنگک.....480 کالری خودم درست کردم

شام..... لوبیا سفید پخته با رب .روغن زیتون نان سنگک 756 کالری

میان وعده..... خیار الوچه یبز موز توت فرنگی 174 کاری

ورزش حلقه 1ربع.

چالش شکم 

شنا دیوار80تا.

مصرفی 1496

مجاز1500


چالش# بیست و دوم

قرار بود فردا همسر جانم بره یه مسافرت یه روزه شب موقع خوابی حسابی بغلش کردم و بوسیدمش تا فردا نیس این حسارو ذخیره کنم😁صبح بهش صبحونه دادمو با یه بدرقه عاشقانه فرستادمش رف حالا هی میرف جلو در برمیگشت دوباره بغلم میکرد و سفارش کرد که تناا نمونمو زود برم خونه مامانم اینا....قرار بود شب برم خونه مامانم اینا که تنها نباشم یکم تو خونه کار داشتم بعد اون میخواستم برم خلاصه رفت خونه رو جمع و جور کردم لباسای عشقمو مرتب کردم وای عطرش دیوونم میکرد ...بعدش رفتم اشپزخونه که اونجا رو هم مرتب کنم گفتم فردا قبل من میرسه یکمم براش اب میوه گرفتم گذاشتم یخچال که فردا رسید بخوره رو یخچال براش یاداشت گذاشتم که براش چنتا چیز درست کردم یادش نره بخوره اخرشم نوشتم که چقد تو خونه جاش خالبه💚رفتم جلو اینه یکم ارایش کردم برم خونه مامان تصویر عشق قشنگم اومد جلو چشمم که بعد ارایش یربون صدقمم میرف رژ لب تو دستم بود باهاش رو اینه نوشتم(مرا صورت عشق تو تنها نمی گذارد...)...رفتم اماده شدم که برم کیف و گوشیو برداشتم دیدم پیام دارم باز کردم از طرف عشقم بود گفتم نکنه چیزی جا گذاشته:(ای جانِ جانِ جانم تو جانِ جانِ جانی بیرون ز جانِ جان چیست  آنی و بیش از آنی)...دیدم بله هم حسیمو و هر دو دلتنگ💙

چالش# بیست و یکم

امروز یکی از قشنگترین روزای عمرمه و براش خداروشکر میکنم😍از روزای قبل خیلی فک کردم که چیکار کنمو و جشنو چجوری بگیرمو اینا که خب مثل همیشه قرار بود خیلی هزینه ررداره منو همسری عاشق کمک کردن به نیازمندا و کلا هدیه دادن به بقیه هستیم یهو یه فکری به ذهنم رسید و از خوشحالی چشام برق زد🤩به همسری زنگ زدم که یکم زود بیا کارت دارم😁و گفت چشم خانومی هیچی دیگه رفتم یه لیست تهیه کردم که چیا میخوام بخرمو اینا تا همسری بیادم رفتم خودمو خوشگل موشگل کردم😉وقتی همسری اومد پریدم پایینو سوار ماشینش شدم بعد از خوش و بش کردن گف خب کجا بریم گفتم اسباب بازی فروشی از تعجب بنده خدا شاخ دراورده بود😆😆😆هیچی دیگه رفتیم اسباب بازی فروشی و من خیلی اسباب بازی دخترونه خوشگل انتخاب وردمو و به اقایی گفتم اسباب بازی پسرونه انتخاب کنه وای که چه کیفی میداد تواسباب بازی فروشی با اون رنگای خدشگلش بچرخم هر چی بخوام بردارم خلاصه که با دوتا گونی اسباب بازی از معازه برگشتیم بیرون🙃🙃🙃بنده خدا همسرم هنگ بود و میگف چه خبره بابا حامله ام باشی ده قلو نیس که اینهمه خریدی😂😂😂گفتم کاریت نباشه بعدش رفتیم چسب و کاعذ کادو اینا گرفتیم شامن بیرون خوردیم برگشتیم فرداش خداروشکر جمعه بودو اقایی تعطیل بود رفتیم خونه بهش گفتم که از طرف دوتامون تصمیم گرفتم بجای کادو اینچیزا بهم دیگه اینارو بخریمو برای شکرانه عشق قشنگمون و سالگرد ازدواجمون ببریم بهزیستی بدیم به بچه ها که خوشحال بشم وقتی فهمید مثل من چشماش برق زدو دوتایی تا نصف شب با خنده و بازی همشو کادو کردیم قبل کادو با همش خودمون یه دور بازی کردیم کلی خوش گذشت🤩🤩🤩فردام نزدیک ظهر دوتایی خوشگل موشگل کردیم و لباسامونو ست کردیمو همه کادوهارو بردیم چیدیم پشت ماشین و رفتیم سمت بهزیستی اصلا قبلش هماهنگ نکرده بودم با مسئولش😁هیچی دیگه رفتیم تو اول هماهنگ کردیم که برا بچه ها کادو اوردیم و خیلیم خوشحال شدن بعدش دوتایی بردیم و تک تک بچه ها و بعل کردیمو و کادوهاشونو دادیم وای که چقد بهمون اون روز خوش گذشت و برگشتنی اقایی خیلی ازم تشکر کرد و گف بهترین کاری بود که کردیم برا اولین سالگرد عشقمون🦋🦋🦋🦋

چالش# بیستم

🤭🤭🤭

صبح بیمارستان شیفت بودمو صبح زود با همسری صبحونه خوردیمو دوتایی زدیم بیرون که بریم سرکار😁😁😁منو رسوندو خودش رف ...ساعت دو شیفتم تموم شدو برگشتم خودم خونه و یه چیز سرپایی درست کردم خوردم که برم یکم بخوابم همسریم که قرار بود عصر بیاد ...رفتم یه دوش گرفتمو اومدم جلو تلویزیون رو کاناپه دراز کشیدم یه فیلم خوشگل میداد وسطاش خوابم برده بود داشتم خوابای خوشگل میدیدم که یه علت خوردم دیدم بله من رو تخت اتاقم چرا😬پاشدم خودمو مرتب کردم رفتم تو اال دیدم بله همسری اومده گفتم منو اونجا نخوابیده بودما گفت من بردمت گفتم منو دزدم ببره نمیفهمم😂😂😂خلاصه که باهم عصرونه خوردیمو اینا یکم در مورد کارو اینا حرف زدیم که بهم گفت برو فلان چیزو از جیب کتم بیار منم رفتم بیارم که یه پاکتم دیدم گفتم این چاکت چیهههههه🤨🤨🤨گفت دست نزن بهش منم که کنجکاویم گل کرده بود برداشتم دویدم تو اتاق حالا اون بدو من بدو🏃‍♂🏃‍♀ که این وسط دویدنام داشتم همزمان پاکتو باز میکردم که یهو اگه ازم گرف حداقل گوشه اشو دیده باشم😂😂😂میگف نگاه کحی کشتمت😆😆😆همینجوری دور مبلا میدودیم پاکت دست من باز کردم دیدم دوتا بلیتتتتتت؟؟؟گفتم با کی میخوای کجا بری که دیگه بهم رسیدو ازم گرفتش با زور بازوش🙁🙁🙁به حالت قهر رف یه گوشه نشست منم رفتم اویزونش شدم که زود باش بگو با کی کجا میخوای بررررری😬😬😬که دیگه خستش کردم خودش پاکتو داد بهم و بازش کردم دیدممممممممم😍😍😍😍دوتا بلیت کنسررررت شادمهرررررر😍😍😍😍😍واییی اینقد جیغ زدم بالا پایین پریدم ماتش برده بود اخه من خیلی شادمهروووو دو س دارم قرار بود با عشقم بریم کنسرتش پریدمو کلی ماچش کردم گفتم خیلی خووووبی ...بیچارم گف مثلا برنامه داشتم سورپرایزت کنم گفتم خودم به اندازه کافی شدم نیاز به برنامه خاصی نبود😁😁😁😁😁😍😍😍😍😍

پربازدیدترین تاپیک های امروز