2777

بداهه #

برای هشتگ "بداهه" 84 مورد یافت شد.

دارم بی تو به خواب می روم 

به تو که خنده هایت رنگین ترین رویای من است 

بی تو که هوای دستانت خوابم را بهاری می کند 

بی تو که چشمکت ستاره های آسمانم را سروده خوان لالایی می کند 

دارم بی تو به خواب می روم 

بی تو که با داشتنت هیچ وقت گوسفندان داخل ذهنم را نمی شمردم

اما حالا چوپانی شده ام سخت درگیر افکار گله ام 

دارم بی تو بی خواب می روم 

و بدجوری از این کابوس در بیداری میترسم 

از این کابوس که خوابم را سیاه و سفید می کند 

از این کابوس که مانند دزدی زیرک خوابم را با خود برده است 

و من بی تو اصلا به خواب نمی روم ....

بداهه#  

دلم تو را میخواهد 

میان باغهای پر از خنده های سبز 

در آینه زلال یک رود 

با رقص باد در گندمزار طلایی 

یا در میان کلبه مهربان چوبی 

دلم تو را می خواهد 

کاش مثل آبی دریا 

کاش مانند تن نرم ماسه 

آرامم در این خشم سرکش شهر 

در انبوه به خود پیچیده دود و فریاد 

تو بودی 

با آن نگاه الهام بخشت ‌‌‌‌‌‌‌...


تو که در نگاه خاکستری آلوده من 

رنگی ترین لبخندی ....

بداهه#  

دلم_میخوادت#  

صبح با هیاهوی باد بیدار شدم

دست آفتاب بر شانه هایم خورد

و عطر یاس مشام اتاق را در بر گرفت

صبح دیدم می توانم دوباره عاشق باشم

وقتی بلبلی غزلی عاشقانه را در پهنای طبیعت به زمزمه نشسته

وقتی چمنی رقصان شده

و آسمان که خود را از زندان تاریکی نجات بخشیده

صبح همه چیز میخواهند من عاشق باشم

و چه زیبا دوباره نسیم بهار بودن را نقاشی می کند ....

بداهه#  

غبار آینه را می تکانم

شاید خیال خنده های تو را به تصویر کشد 

و شاید نگاه مرا دوباره در آغوش بگیری 

شاید کمی دل دیوار، دل آینه، حتی دل خیال تو برایم تنگ شود 

خودت که به بی رحمانه ترین شکل رفته ای 

اما خاطراتت هنوز زنده اند 

خاطراتی که با آنها هر روز در کافه محل قرارمان قهوه می خورم 

می خندم 

شاد می شوم 

گریه می کنم 

و تازگی ها تمامی میزهای کافه فکر می کنند دیوانه شده ام 

حق دارند 

کدام آدمی با نقاشی افکار کسی دوام می آورد حتی اگر بومش تا پیش از این خالی از رنگ مهربانی بوده باشد ...

حق دارند 

من دیوانه تر از نقاشم 

نقاشی که چند وقتی است قلمش را رها کرده است 

نقاشی که شاید دارد بوم کس دیگری را رنگ می کند 

و این تصویر  جدید چقدر دلهره‌آور است .‌‌‌‌‌‌...

چقدر وحشتناک...

بداهه#  

فردا منم که میان شلوغی این زندگی

میان سردردی ناتمام

میان سردرگمی ای بی انتها

میان سوال های بی جواب

تو را

یاد می کنم

و عطر آرامش بخش پیرهنت

انگار

در فضا پر می شود

تا مرا غرق کند...

و با خود به دور دست ها ببرد

به راستی

چرا دیگر در آغوشم نکشیدی؟

تا آن عطر بیشتر و واقعی تر در ذهنم حک شود؟

گاهی خیالات جواب گو نیستند!

و چرا‌...

چرا من دیر فهمیدم

که دوستت دارم؟!

آن گاه که رفته بودی...

فقط کاش بدانی 

حسرتی است که شب ها

در آغوشم می کشد

و مرا ذره ذره، نابود خواهد کرد...


امیلی#  

بداهه#  

دوست دارم بوی خنده هایت را

در گوشه‌ای رازقی کوچه زمزمه کنم 

و مزه خیره شدن به چشمهای تو را 

در هم‌ آوازی با کاج خیابان استشمام کنم 

و صدای خوش طعمت را 

در رنگ های قرمز و سبز و آبی دنیا بریزم 

چه شده ؟ تعجب کرده ای؟ 

بی تو حواسم خیلی پرت شده است .....


بداهه#  


ظهر است 

و آفتاب در کنج تاریک اتاق زانوی غم بغل گرفته است 

و دل آسمان از گریه های خورشید سوخته است 

ظهر است و حالا چند ماهی است تو نرفته ای 

چند ماهی که چند صد سال گذشته است 

ظهر است و چه بی رحمانه دلم برایت تنگ شده 

دلی که دیگر  ندارم.....

بداهه#  

دوست دارم کمی روبروی صندلی خاطراتت بنشینم 

کمی بر لبخند زیبای خیالی ات خیره شوم 

و نقاشی ابروان سیاهت را 

چشمهای پر از مردمت را 

در کلمات غزلی بریزم 

تا اعتماد به نفس پیدا کند و 

در شور و شوقی پر از قافیه 

قصیده ای از داستان تو بسازد 

از ماجرای پر هیاهوی مهربانی صورتت 

از اندیشه بی بدیل فلسفه وجودی ات 

دوست دارم ساعتی خیالم را راحت کنی 

خاطره ات را کنار این فنجان قهوه 

روی میز کافه بگذاری و 

من غرق افکارت شوم 

غرق ذوق بودنت ....

بداهه#  





شیشه ادکلنت را جا گذاشته ای؟!

یا عطر بهاری تنت مشام باغچه را می نوازد 

صدایت در دنیا پیچیده است 

یا باد قهقهه مستانه را 

روی دست هایش 

تا لاله گوش پروانه ها می برد 

شانه ات را بر گیسو زده ای 

یا آینه نوازشگر تصویر تو شده است 

خاطرت را جا گذاشته ای 

یا ذهنم به راه تو می رود 

آغوشت را در خیالم گره زده ای 

یا تار و پود فرش دلم با آغوشت گره خورده 

بوسه هایت را یاد ماهی حوض نقاشی خانه مادربزرگ داده ای 

یا دلم برایت همچون تنگی برای ماهی ها می شود؟ 

نمیدانم انگار همه چیزها را بهم ریخته ای 

همه چیز را ....

بداهه#