و باز شب شد
خرمن گیسوانت با ابرها مسابقه گذاشته اند
تا کهکشان را مست باده خود کنند
و تو چشم در چشم ستاره ای دنباله دار
آسمان را سخت مجذوب کرده ای
و باز شب شد
دستان تو نور می پاشد
و تاریکی خراسان قدم می زند
و در تعقیب روی ماه زمین است
روی ماه تو
و باز شب شد
سرو ایستاده نگریست
آفتابگردان به نشان تواضع در برابر لبخندت سر فرو نهاد
و خورشید ترجیح داد خود را در پشت کوهها قایم کند
مگر کسی یارای رقابت با خنده های توست؟
هیچ کس نمی خواهد دستخوش قهقهه تمسخرآمیز طبیعت شود ...
و باز شب شد
زمستان ها خوابند
اما بهار تو شبانه روز بوسه های سبزمان می شود
شبانه روز مملو از آغوش نور ....
بداهه#