2777

بداهه #

برای هشتگ "بداهه" 84 مورد یافت شد.

پیاده می روم 

تا سرزمین تو 

تا پشت خنده های تو 

تا مرغزار نگاهت 

تا آغوش لبخندت 

شاید کسی در چمن های خیالت 

در ذوق های سرخوشانه نسیم گیسوان تو 

بوسه ای از جنس بهاران زد 

بوسه ای به وسعت تمام دلخوشی های زمین 

بوسه ای به مساحت تمام جهان 

بوسه ای از سر شوق ....

بداهه#  

می خواهم برایت 

در تنهایی واژه ها 

در گوشه نشینی قافیه 

در سکوت غزل ها 

در خود فرورفتگی اشعار 

چیزی بنویسم 

اما عاشقانه ها هم درگیرند 

دیگر بدون تو 

عشقی در دیوان شاعران شکل نمی گیرد 

آری چقدر شاعران دروغگو شده اند ....

بداهه#  

دوباره یادت افتادم 

قاب چهره خندانت بر واگن قطار فکرم سوار شد 

و بر طاقچه دلم جا دادمش 

دوباره یادت افتادم 

انگار گره های خاطراتت با تار و پودم وجودم در هم تنیده شد 

و شعر شکل گرفت 

طوفان هیجان مرا در خود بغل کرد 

و کلمات تندباد سخت عشق را 

در پهنه غزلی تازه شکل داد 

دوباره یادت افتادم 

انگار نامیرایی 

بدون فراموش شدن 

موجی که همیشه ایستاده 

موجی که هیچ وقت در خاطرم نمی افتد ....

بداهه#  

چه می شود عصرها خنده هایت را پهن حیاط کنی و درخت وسط حیاط هم سرسبزتر بازی کند 

چه می شود حوض نقاشی را چشمهایت به آغوش کشد و ماهی از دیدگان تو به وجد آید و رقصی تازه کند ... 

چه می شود خاطراتت که کودکی های همه ماست 

قایم باشک خیال مثبتی است که در آن حضور داری 

در پهنه غروب 

روی عکس خورشید بیندازی 

و از هوایت دوباره پر شوم... 

رفته ای؟ باشد 

من در حال تو، در سایه مهربانی تو نشسته ام 

همان جای همیشگی 

تقاطع لبخند خیابان محبت کوچه دلتنگی ....


بداهه#  













از تنهایی پرم 

و از لبخند تو خالی 

مثل صندلی ترک خورده ای شده ام 

که در گوشه اتاقی تاریک 

منتظر است کسی چراغی را روشن کند 

منتظر است خورشید به چشمان پنجره سلام کند .... 

همینقدر تنها، همینقدر تاریک ...

بداهه#  

چشمان تو گاهی آینه دست می گیرد 

و لبخند بی رمقم را 

لبخند از نفس افتاده ام را 

در خلوت شلوغ عاشقانه ای به رخ می کشد 

و دستان خیالم تو را محکم محکم بغل می کند 

بوسه هایم در غزل ها گم می شود 

و هر روز می بینم واژه ها مرا دنبال می کنند 

تا شاید در کنار حوض نقاشی 

دوباره از عاشقانه ای دگر سخن بگویم 

تا باغ را عاشق کند 

تا سبزی بهار را در آغوش کشد ... 

بداهه#  

و باز شب شد 

خرمن گیسوانت با ابرها مسابقه گذاشته اند 

تا کهکشان را مست باده خود کنند 

و تو چشم در چشم ستاره ای دنباله دار 

آسمان را سخت مجذوب کرده ای 

و باز شب شد 

دستان تو نور می پاشد 

و تاریکی خراسان  قدم می زند 

و در تعقیب روی ماه زمین است 

روی ماه تو 

و باز شب شد 

سرو ایستاده نگریست 

آفتابگردان به نشان تواضع در برابر لبخندت سر فرو نهاد 

و خورشید ترجیح داد خود را در پشت کوهها قایم کند 

مگر کسی یارای رقابت با خنده های توست؟ 

هیچ کس نمی خواهد دستخوش قهقهه تمسخرآمیز طبیعت شود ...

و باز شب شد 

زمستان ها خوابند 

اما بهار تو شبانه روز بوسه های  سبزمان می شود 

شبانه روز مملو از  آغوش نور ....

بداهه#  

دوست دارم تاریکی شب را در آغوش کشم 

و در بوسه های عمیق موج های اقیانوس فرو بروم 

دوست دارم در کوچه های خلوت تنهایی 

روبروی خودم بنشینم 

روبروی حسرتی که از شرم صورتش سرخ می شود ... 

آری من زندانی سیاهی ام 

منی که هیچ چراغی را در چشمان دنیا روشن نکرده ام 

بداهه#