یاد دارم که شبی در دل آن کوچهی شهر
که به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند براین آب نظر کن
در همان کوچه و آن جوی نشستم
ساعتی چند بر آن کوی نشستم
نه گذر کردی و نه ماه بدیدم
نه دگر شاخه و آن اشک بدیدم
نه درآنجا خبر از مرغ شنیدم
که دگر عطر تو در خواب شنیدم
آسمان صاف نبودش دل من نور نبودش
قلب من شور نبودش
آن همه راز جهان سوخته بودش
بی تو دیگر به گویم
که همه بود و نبودم
شده یک آه ز دودش
#بداهه _شعر_کوچه