دیشب، خیالت
در پیاده روی ذهنم قدم میزد
و من لبخندی شده بودم
که روبرویت روی نیمکتی به تنهایی می نشستم
و آغوشم را برای زانوی غمی باز می کردم
بی تو مگر غنچه خنده را آغاز می کند
و خورشید سلامی نو می دهد؟
بی تو آسمان سنگین از نگاهی تلخ است
و اشک های من
بارانی بهاری می شود
بارانی که زمینی های سنگدل را
از شادی مملو خواهد کرد
بداهه#