صبح تو را در حوض آبی نقاشی دیدم
پنج دری آینه ای خانه
در جنب و جوش سرو که گیسوانش را بر دستان باد سپرده بود
در چرخش آفتابگردان که آرزویش بود به دور تو بگردد
در شقایق
که قد می کشید تا لبخندت را در آغوش کشد
صبح تو را در بوسه ای چکاوک دیدم
که به بهار سلامی گرم می داد
و در هیاهوی یک خیابان
خیابانی که تو را نداشت
و ماشین هایش همه عصبانی بودند
صبح تو را همه جا دیدم
همه جاهایی که خیالت پهن شده بود ...
بداهه#