نشستم کنج ایوان ، خیره بر گلدان شب بوهام
تو در یاد منی دستان تو در وسعت موهام
شبیه خاطرات کهنه ی من با تو می پیچد
هزاران خم به روی جاری آرام گیسوهام
به من آغوش خود وا میکنی، بی انتها، آنگاه
و من در دشت آغوشت شبیه بره آهوهام
برایت بر تنم پوشیده ام پیراهنی رنگین
تو را تسخیر خواهم کرد با افسون و جادوهام
مرا می بوسی و حس میکنم انگار می لرزد
میان سینه دل ، یا دست و پایم یا النگوهام
میان وسعت آن بازوان سختِ مردانه
چه حسِ بی نظیری می دهد تسخیر بازوهام
به یک آن چشم را وا میکنم می بینمت اما
میان قاب عکسی مانده بر حجم هیاهوهام
کنارم آینه، می ترسم از دیدار من با خود
شکست روزگار از جای چین بر طاق ابروهام
غزلبانو#