در اعماق وجودم غاری از تنهایی بنا کرده ام
تا هرگاه که گریستم نه ندای قلب شکسته ام به تو برسد نه اوازه دلتنگی هایی که تمام شهر را پر کرد ه و تواز ان بی خبری
تنهایی برای من همین باشد که یاقوت چشمانت را از من بگیری
که سرخی لبهایت را از من دریغ کن...
حال که اینها را ندارم همان بهتر که خودم هم تنه ای از غار تنهایی شوم...