همایون زمین تا آسمون با علی فرق داره این مرد واقعیه و اون یه بی عرضه...مصی چشم هاشو چپ کرد و گفت:فامیل خودته دیگه از اولم از اونا خوشم نمیومد...من دلم روشنه اختر که خوشبخت میشی تو انقدر سختی کشیدی که خوشبختی حقته....پاشو مادر برو بخواب که فردا هم روز خداست...
چه خوابی اونشب خواب به چشم هام نرفت به یه استکان چای برای صبحانه اکتفا کردم مصی مثل هر روز زیر و رو رو جارو زد و اول صبح بوی خورشت قیمه اش مستمون میکرد...عادت نداشت شلخته باشه و همیشه تو مرتبی نمونه بود..چشمم به در بود که خبری از همایون بشه و بالاخره نزدیک های ظهر بود که هادی اومد در زد و وقتی در رو باز کردم لبخند که همیشه رو لبهاش بود رو بهم هدیه داد و گفت:مامانت خونست؟--بله...بفرمایید عقب کشیدم تا داخل بیاد کفش هاشو در اورد و اومد داخل و گفت:سلام عمو .بابا جواب سلامشو داد و گفت:خوش اومدی پسرم بفرمابشین...
هادی به مصی سلام کرد و گفت:اومدم اجازه بگیرم که عصری پدر و مادرم برای خواستگاری بیان...ضربان قلبم شدت گرفت لبخند رو لبهای هممون نشست ومصی گره روسریشو محکمتر کرد و گفت:قدمتون روی چشم خوش اومدید...
بابا گفت:همیشه خوش خبر باشی پسرم هادی لپ ریحان رو بوسید و گفت:زنداداش به خونه ما خوش اومدی دستی تکون داد و رفت...صدای جیغ و هورا کشیدن من بلند شد قشنگ اون روز رو یادمه بابا با ته قابلمه نسوز دور قرمز میزد و ما همگی وسط میرقصیدیم باقر دستمال رو تو هوا میچرخوند و محلی میرقصید و اشک های مصی بود که از خوشحالی میریخت..خونمون همیشه تمیز بود راحتی های کنار دیوار رو مرتبتر چیدیم و اونروز کسی ناهار نخورد از اجیل و شیرینی چیزی نمونده بود خودم از خیاطی پس انداز داشتم با مصی چادر به سر انداختیم و رفتیم خرید چقدر هیجان داشت تو خیابونهای تهران راه رفتن شیرینی و میوه تازه وشکلات خریدیم...مصی از تو لباس زیرش پول بیرون اورد و گفت:نمیخوام چیزی کم باشه یکمم اجیل خوب بخریم و همون کارم کردیم نقل و پولکی و تخمه سیاه شمشیری شد یه میز پذیرایی عالی...
مصی دستی به صورتم کشید و وقتی نگرانی منو دید گفت:میدونم چرا دلت داره میجوشه...سرشو از اتاق بیرون برد و به بابا گفت:توام گوش بده مرد من همون پارسال به همایون خان گفتم که اختر طلاق گرفته و چه بلاهایی که سر بچه ام اوردن اون میدونه که اختر قبلا ازدواج کرده...من که مات و مبهوت نگاهش میکردم ولی بابا لنگان لنگان اومد داخل اتاق و گفت:خوب چرا زودتر نگفتی داشتم سکته میکردم همش میگفتم همایون خان بفهمه چیکار میکنه...مصی دستی به صورتم کشید و گفت:همون شبی که اومد اجازه بگیره برید شهرستان با مادربزرگش
🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃