2777
2789

یه عشق مادر شوهر لایک کنه اگه اسی گذاشت😐

آقا نیستم هی نگین مردی  😐   💙یه اس اسی ام  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ               (یک طرفه بودن میتونه همه چیو خراب کنه از جاده بگیر تا احساسات)                                                                       تـــــو ماه من بودی اما سرت باستاره ها گرم بود.      شاید یروز منم به ارامش رسیدم نرسیدمم نرسیدم اصلا  به جهنم بچرخ تابچرخیم 😂 میگن اکثرمردها اولین شاخه گلی رو ک دریافت میکنن سرقبرشونه پس منم مرد محسوب میشم🙂                                    

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

فکرکنم نت نداره بیاد😐

آقا نیستم هی نگین مردی  😐   💙یه اس اسی ام  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ               (یک طرفه بودن میتونه همه چیو خراب کنه از جاده بگیر تا احساسات)                                                                       تـــــو ماه من بودی اما سرت باستاره ها گرم بود.      شاید یروز منم به ارامش رسیدم نرسیدمم نرسیدم اصلا  به جهنم بچرخ تابچرخیم 😂 میگن اکثرمردها اولین شاخه گلی رو ک دریافت میکنن سرقبرشونه پس منم مرد محسوب میشم🙂                                    

دنبال مهری خانم از خونشون دیدن کردم به صندلی تو اتاق خودش اشاره کرد و گفت: بشین باهات حرف دارم...دستپاچه روبروش نشستم خودش لبه تخت خوابش نشست و به دخترش اشاره کرد در رو هم ببنده و ادامه داد... اختر جان تو هم مثل بچه من، تو یه زنی حرفمو خوب میفهمی دلیل طلاق تو نازایی تو بوده تو چطور راضی میشی همایون پاسوز تو بشه و نتونه پدر بشه....

مهری خانم گفت ببین دخترم ما میخوایم از ایران بریم همایون تنها وابستگیش تویی که باهامون نیاد اگه ما بریم شماها هم تو اون باغ راحت میشید حالا که محرمید یک ماه زنش باش بعدش جدا شو چیزی ازت کم نمیشه بجاش پسرمم با من میاد منم برات یه خونه میخرم ساپورتتون میکنم..چقدر اون لحظه ازش بدم اومد دلم میخواست سرش فریاد بزنم که خیلی زن نفهمی هستی...اشکشو پاک کرد و گفت همایون قبول نمیکنه بیاد ولی اگه تو ولش کنی اونم شکسته میشه و باهام میاد تو که نمیتونی به اون بچه بدی آینده اش با تو میسوزه.. اگه واقعا دوستش داری بزار خوشبخت بشه اون هیچ وقت نمیتوته کنار تو خوشبخت بشه. یمدت که بگذره برای هم تکراری میشید چون بچه نخواهید داشت که وابستگیتون همیشگی بشه...با باز شدن در سکوت کرد! چهره مهربون همایون بود لبخندی زد و گفت: میز آماده است حرفهاتون گل انداخته مهری خانم..دستشو به طرفم دراز کرد چقدر بهش نیاز داشتم عذرخواستم و رفتم سمتش دستشو گرفتم و حتی نچرخیدم نگاهشون کنم و رفتم...همایون آروم گفت ناراحتت کردن؟ نگاهی بهش کردم و محکمتر دستشو فشردم و گفتم مهم اینه که تا دستتو میگیرم دیگه چیزی جز تو برام مهم نیست...رضا خان با دیدنمون گفت ببین دخترم ما خیلی خوش شانسیم که زن به این خوبی قراره کنار پسرم باشه و خوشبختش کنه.. چقدر برعکس زنش با محبت بود کسی سرمیز حرفی نزد و تو سکوت غذاهای رنگی مهری خانم رو خوردیم...

حرفهای مهری خانم تیری بود که به قلبم خورد و تونست حسابی حالمو خراب کنه بعد شام همایون خداحافظی کرد و گفت: این خونه رو دوست ندارم نمیتونم زیاد بمونم...هادی بلند شد وگفت: کجا با این عجله شب بمون..

همایون دستی رو شونه اش گذاشت و گفت: میدونی که نمیمونم...باید اختر رو ببرم خونشون عمو زیاد راضی نبود که باهام بیاد....

مهری خانم ابرو بالا برد وگفت: از چی ناراحت میشه شکر خدا نه اختر دختره که نگران باشه نه بچه دار میشه که یوقت آبروشو ببره اون هنوز تو رو نشناخته که چه مردی هستی.همایون از عصبانیت سرخ شد و گفت: اشتباه کردم که بعد این همه سال بخاطر بابا دعوتتون رو قبول کردم مثلا تحصیل کرده و دنیا دیده ای!

مهری خانم اخمی کرد و گفت:حقیقت تلخه پسرم؟هادی با عصبانیت گفت ماماندنبال مهر




🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃🍃🍃🍃

هادی با عصبانیت گفت مامان این حرفها چیه میزنی خجالت بکش..باصدای بلندتر گفت:وای مگه دروغ میگم توام نکنه پشت داداشتی داری از راه اشتباهش دفاع میکنی..هادی پوفی کرد و گفت:اختر به هزارتا دختر می ارزه حیا و عفتی که داره پرستیدنیه،واسه قلب پاکشه که خدا کاری کرد همایون خان عاشقش بشه.اشک هام میریخت چادرمو سرم انداختم و از حیاط بزرگشون دویدم و رفتم بیرون خیابون ساکت و تاریک پرنده هم پر نمیزد،بغض گلومو میفشرد داشتم خفه میشدم تا کی قرار بود من انقدر عذاب بکشم دستهای همایون بود که محکم از پشت بغلم کرد منو بین دستش چرخوند و سرمو محکم به سینه اش فشرد و گفت:من مقصرم من نباید میاوردمت ولی حالا ببین که دیگه اجازه نمیدم بهت بی حرمتی بشه تو محرمم تو خونم بودی ولی جوری رفتار میکنی که هیچ اتفاق غلطی بینمون نیوفته من حاضرم به سرت قسم بخورم.بخاطر همایون گریه نکن اشک هات داغونم میکنه..

چی میتونستم بگم فقط بین دستهاش زار میزدم واسه بخت سیاهم.سوار ماشینش شدیم کتشو روی پاهام انداخت سرما تو تنم نشسته بود و میلرزیدم شایدم از اعصابم بود.همایون رانندگی میکرد و تو چهرش جز غم چیزی نبود تا عمارت اشک هام میریخت همایون وارد باغ شد نگه داشت و گفت:اختر اون حرفها.دستمو روی دهنش گذاشتم و بین اون همه اشک لبخند زدم و گفتم:همایون من سخت تر از اینارو هم گذرونده ام من روزایی داشتم که نمیتونی فکرشم کنی،از مادرت ناراحت نیستم از بخت سیاه خودم گله دارم که نمیزاره خوشحالیم به ساعت بکشه..حق با مادرته من شاید هیچ وقت نتوتم پدرت کنم ولی همایون جوری دوستت دارم طوری تو قلبم جا باز کردی که از خودمم میگذرم تا تو خوشبخت و شاد باشی.منتظر جوابش نموندم و پیاده شدم رفتم سمت خونمون بابا و بقیه خواب بودن و مصی بود که مثل همیشه چشم به راهم بود چشم های قرمز و صورتم بیانگر شب بود دستمو گرفت و رفتیم تو اتاق چشم های اونم قرمز بود..بغلم کرد و گفت:اختر حالم خیلی بده سر شب فهمیدم داداشم امروز به رحمت خدا رفته فریبا انقدر گریه میکرد نفهمیدم چی میگفت صبح باید بریم.مصی انقدر ناراحت بود که حتی متوجه حال خراب من نشد و گفت:من میرم به همایون خان بگم که صبح باید بریم بابات گفت توام باید بیای.. 

مصی چادر سر انداخت و به سمت عمارت رفت منم دنبالش راه افتادم تاعمارت چندبار به سرش زد و گریه کرد انقدر تند تند قدم برمیداشت که نمیتونستم بهش برسم داخل عمارت که شدم داشت با همایون صحبت میکرد.همایون ظاهرا که پیراهن تن نداشته و با رفتن مصی پوشیده بود داشت دکمه هاشو میبست و مصی پشت گریه هاش میگفت:برادرم مرده ما صبح دربستی گرفتیم میریم باقر میمونه و شما



🍃🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃🍃

صبح دربستی گرفتیم میریم باقر میمونه و شما هر امری دارید انجام میده.همایون که یه چشمش به من بود و یه نگاهش به مصی گفت:تسلیت میگم غم آخرتون باشه خوب ایرادی نداره من میبرمتون.مصی سری تکون داد و گفت:نمیشه اقا اونجا جایی نیست که شما بتونی بیای همین که اجازه میدید بریم دست بوستم..فقط اینکه اخترم باباش گفته باید ببریم..همایون نگران نگاهم کرد و گفت:باشه اشکالی نداره..مصی انقدر ناراحت بود که دستی به بازوی همایون کشید و گفت:بی کسی بد دردیه و راهی خونه شد.خواستم دنبالش برم که همایون از پشت دستمو گرفت و گفت:بمون کارت دارم..مصی نچرخید همونطور که میرفت و پشتش بود گفت:عجله نکن بابات خوابیده تا صبح بیدار نمیشه.موهامو که از روسری بیرون زده بود رو دستی کشید و گفت:از من فرار میکنی من انقدر ادم بدی هستم؟ بغض راه گلومو میفشرد و نمیتونستم جوابی بدم لبخند قشنگی زد و گفت:خیلی تو اون خونه ناراحتت کردن میدونم ولی من درستش میکنم من مقصرم که بردمت.دلم چقدر به اون صورت خشن و مهربونش سوخت.چه غمی تو نگاهش بود معطل نکردم و خودمو بین دستهاش جا دادم محکم فشردمش، چقدر به آغوشش احتیاج داشتم.همایون هم محکم فشارم داد و گفت:اختر اگه میدونستی کنارت چه آرامشی دارم و چقدر خوشبختم هیچ وقت پشتتو به من نمیکردی.کنارش نشستم و دستش دورم بود سرمو روی شونه اش گذاشته بودم و از پنجره به آسمون بارونی نگاه میکردم، نم نم بارون به شیشه میزد انگشتهامو بین انگشت هاش گذاشتم خندید و گفت:کاش میشد نری یا من بیام چطور حالا دوریتو تحمل کنم؟!

حق با همایون بود من تازه داشتم خوشبختی رو حس میکردم حالا چطور دوریشو تحمل میکردم.اگه در نبودم اتفاقی میوفتاد چی؟چشمم از عالم و ادم ترسیده بود.شب بدی رو گذرونده بودیم و هر دو میدونستیم که راه سختی و شاید امکان ناپذیری داشته باشیم.نمیدونستم فردا که برم بازم میتونم ببینمش یا نه!؟ بازم میتونم دستهاشو بگیرم؟! سرمو به طرفش چرخوندم اونم بهم خیره شد چه عشقی بینمون رد و بدل میشد.لبهاشو بهم نزدیک کرد ضربان قلبم شدت گرفته بود ولی با حیاتر از اونی بود که فکرشو میکردم.پیشونیمو بوسید دستی به صورتش کشیدم و گفتم:من امشبو رو حساب تو نمیزارم میدونم که خانواده ات نگرانتن..

پیشونیمو بوسید دستی به صورتش کشیدم و گفتم:من امشبو رو حساب تو نمیزارم میدونم که خانواده ات نگرانتن ولی اونا نمیدونن من چقدر دوستت دارم، اون مادره حق داره نخواد تو با من باشی ولی تو جون من شدی و من بدون تو حتی نمیتونم نفس بکشم...

یه دوری چند روزه است ولی یه خوبی داره که اگه فاصله افتاد و با عقلت تصمیم گرفتی اونوقت درست میفهمی که عاشقانه و


🍃🍃🍃🍃🌸🍃🍃🍃🍃

یه دوری چند روزه است ولی یه خوبی داره که اگه فاصله افتاد و با عقلت تصمیم گرفتی اونوقت درست میفهمی که عاشقانه و با عقل دوستم داری یا فقط یه حس زودگذره؟؟ با انگشتش به نوک بینیم زد و گفت: من پسر هجده ساله نیستم که نسنجیده تصمیم بگیرم هزاربار بالا و پایین کردم و فکر کردم تو خودت، اخلاقت، صورت ماهت، این گریه های از ته دلت، تو عمق و وجودم خونه ساختی من باب میل بقیه زندگی نمیکنم که بخوان تو زندگی من دخالت کنن بهت قول میدم امشب دیگه تکرار نمیشه...

با تعجب نگاهش کردم و گفتم:یعنی یه شب به این قشنگی که تو بغلت آروم خوابیدم دیگه تکرار نمیشه؟؟--اختر خانم منظورم اون قسمت هیجانی خونه مهری سلطان بود نه اینجا...ما قراره شبهای قشنگتری بسازیم...نزدیک گوشم گفت:قراره رو تخت بخوابیم...از خجالت سرمو پایین انداختم...با صدای بلند خندید و شروع کرد به نیشگون گرفتن شکمم، صدای خنده هامون عمارت رو برداشت...تا جلوی خونه همراهیم کرد، دیگه نزدیک های صبح بود پشت دستهامو بوسید و گفت:مراقب خودت باش..یه نگاه طولانی بینمون رد و بدل شد و رفتم خونه تو چهارجوب در بودم که گفت:اختر؟

شنیدن اسمم از زبونش به عمق وجودم مینشست چرخیدم و گفت:یادت نره یه نفر اینجا همه وجودشو تقدیمت کرده و چشم به راهه که برگردی...

دم دمای صبح پیکان سفید دربستی اومد دنبالمون میدونستم و حس میکردم که همایون از پشت پنجره نگاهمون میکنه، چه روز سختی بود راهی شدیم و باقر موند..مصی یه لحظه آروم نمیگرفت میدونست که به تشیع جنازه نخواهد رسید ولی بدجور غم داشت...بابا به طرفمون به عقب چرخید و بهم گفت:انگشترتو در بیار الان نمیشه گفت داری شوهر میکنی اهالی ده رو که میشناسی میگن حرمت مرده نگه نداشتن فریبا از همه بدتره و یوقت بهونه دستش میگیره و تو این وضعیت واویلا میکنه...دلم راضی نبود ولی انگشترمو بیرون آوردم حس خوبی نداشتم...از شیشه ماشین خیره به بیرون بودم و هنوز دور نشده دلتنگ مردی بودم که تو جسم و جونم رخنه کرده بود ...

گرسنه و خسته بعدازظهر رسیدیم، چقدر اون ده حال دلمو خراب میکرد...انگار تو کوچه هاش خاک مرده پاشیده بودن...چه روزهای سختی تو اون ده گذرونده بودم شبهایی که سر گرسنه رو بالشت میزاشتیم، یه لحظه دلم برای باقر آتیش گرفت، هیچ وقت خوشی ندید نه مادری داشت نه همبازی نه بچگی کرد، از وقتی راه افتاد مرد شد این دنیا چقدر دنیای بدی بود اشک هام تمومی نداشت جلوی در خونه عمه سیاه پوش بود صدای گریه هاشون به گوش میرسید برادرها و پسر هاش جلو در بودن مصی برادرزاده هاشو که دید گریه اش شدت گرفت...دست ریحان رو چسبیدم و به طرف خونه همسایه که زنها بودن




🍃🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃🍃

دست ریحان رو چسبیدم و به طرف خونه همسایه که زنها بودن راهی شدم..پاتو چهارچوب در چوبی که گذاشتم تو جا خشکم زد دست ریحان رو محکمتر فشردم اون علی بود که درست روبروم میخواست بیرون بیاد قفسه سینه ام به سنگینی دنیا شد، نفس هام به شماره افتاده بود تکه های موی بور روی پیشونیش چشم های روشنش...بلوز و شلوار مشکی تنش بود، سرشو که بالا گرفت تازه منو دید تو جا وایستاد و بهم خیره شد دست و پامو گم کردم چم شده بود چرا داشتم سکته میکردم...چادرمو جلوتر کشیدم و خواستم از کنارش رد بشم که کنار نکشید و گفت:اختر؟؟تویی؟...

مصی پشت سرم رسید و حتی متوجه علی نشد با دست علی رو کنار زد و رفتیم داخل بدنم یخ کرده بود نفهمیدم چطوری سلام کردم و چشمم کسی رو نمیدید یه گوشه نشستم ریحان دستشو با زور از دستم جدا کرد و گفت:ابجی دستم شکست تازه به خودم اومدم و زنعمو درست روبروم نشسته بود روی پشتی ها لم داده بود اونم خیره به من بود آب دهنمو به زور قورت دادم تنفر و عصبانیت وجودمو میخورد...

هنوز همونطور تو چهره اش ابهت و بزرگی بود...چطور جرئت کردم که تو چشم هاش خیره شدم...اون باعث تمام روزهایی بود که سختی کشیدم اون روزهایی که منو تا پای مرگ کشید.دیدن علی تمام حواسمو پرت کرده بود.عمه گلثوم کنارم نشست و بغلم کرد و گفت:خوش اومدی خوشگل عمه چه چاق شدی خانم...چقدر بهش نیاز داشتم بغلش گرفتم و نزدیک گوشش گفتم:خوب شد اومدی عمه علی رو دیدم زنعمو رو دیدم دارم سکته میکنم...عمه دست انداخت و چادرمو از سرم برداشت و گفت:محکم باش بهشون فکر نکن با چادر نشین تو دیگه دختر دهات نیستی لباسات به این قشنگی چه روسری سرت کردی.دیگه نگاهمو سمت زنعمو نچرخوندم با آشناها خوش و بش میکردم و اصلا دیگه ازش نمیترسیدم چه دل و جرئتی پیدا کرده بودم...

سفره ناهار رو تو اتاق کناری برامون پهن کردن ما ناهار نخورده بودیم...چقدر گرسنه بودیم اما غذا از گلوم پایین نمیرفت فقط یه لیوان دوغ خوردم و یه تیکه نون دهنم گذاشتم، چهره علی از تو ذهنم بیرون نمیرفت...یهو یکی از پشت بغلم گرفت اول ترسیدم ولی صدای مینا لبخند رو لبهام آورد، چرخیدم و بغلش گرفتم هر دو از دیدن هم ذوق زده شدیم تو اون وضعیت و اون خونه مینا بهترین کسی بود که دیدم..کنار رفتیم و دوتایی دستهای همو چسبیده بودیم و حتی حرف هم نمیزدیم و فقط همو نگاه میکردیم..مینا صورتمو بوسید و گفت:چقدر خوشگل شدی، انگار چاق شدی..-توام خوشگلتر شدی خداروشکر که دیدمت خیلی دلم گرفته بود..

--تازه رسیدم شنیدم مامان و علی هم اینجان دیدیشون؟سری تکون دادم و گفتم:اره علی رو دیدم جلوی در هیچ تغییری نکرده بود.زنعمو هم داخل اون.




🍃🍃🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃🍃

زنعمو هم داخل اون اتاق نشسته طبق معمول رو پشتی ها لم داده.نرفتی ببینیش؟یبار دیگه بغلم گرفت و گفت:نه عمو رو بیرون دیدم گفت تو هم اومدی اول اومدم تو رو ببینم.

مینا دستمو محکم فشرد و گفت:یه چیزایی هست که باید بهت بگم الان وقتش نیست ولی باید بعدا بهت بگم خیلی مهمه..دلشوره گرفتم و گفتم:در مورد چی؟ اتفاقی افتاده؟ اروم گفت:حقیقت زندگیت، حقیقت علی، حقیقت مادرم، چیزهایی که نه تو حقیقتشو میدونستی نه علی، میخواستم بیام تهران سراغت ولی قسمت شد اینجا دیدمت تو باید بدونی این حق توعه..فقط اینو بدون که علی هنوزم عاشقته و هنوزم چشمش دنبالته..من اصلا نمیخواستم درمورد علی بشنوم ولی از رو کنجکاوی پرسیدم الان بگو مینا..به کسایی که با فضولی نگاهمون میکردن، نگاه کرد و گفت الان وقتش نیست شب بهت میگم..مراسم قرآن خوانی گرفته بودن، عمه فریبا خیلی بی قرار بود و بچه هاشم ناراحت و گریون..تو اتاق قشنگ حواسم بود که زنعمو هر از گاهی نگاهم میکنه و تا سرمو میچرخونم نگاهشو میدزده..چهره علی از تو سرم بیرون نمیرفت ریحان دستشویی داشت و باید تا ته حیاط میبردمش همونطور بدون چادر رفتم حیاط فکرشم نمیکردم علی حواسش به داخل حیاط که یوقت منو ببینه..ریحان که رفت داخل گفت:ابجی نری اونور میترسم هوا تاریک شده بود و هیچ چراغ درست و حسابی نداشتن تو حیاط..

صدایی آشنا از پشت سرم میومد، اون صدای علی بود که گفت:چقدر دلم برات تنگ شده بود اختر..اصلا به طرفش نچرخیدم دستهام میلرزید و داشتم یخ میکردم انگار اون اسمون به اون بزرگی روی سر من بود خیلی بهم نزدیک شده بود گفت:اختر تو از هیچی خبر نداری،تو نمیدونی واقعیت اون ازدواج نحس من چیه،من تازه فهمیدم چی شده اونم اگه مینا نبود هیچ وقت نمیفهمیدم..میخواستم بیام دنبالت که شوهر عمه مرد و تو اومدی..

ریحان اومد بیرون معطل نکردم و از کنارش گذشتم و ب صورت دو رفتم داخل..نفس نفس میزدم علی چی میگفت؟مینا چی میگفت؟ سردرگم بودم و دلم میخواست میتونستم از اونجا فرار کنم...

شام خوردن و مهمونا کم کم میرفتن مصی بود که هنوز برای برادرش گریه میکرد زنعمو سر مینا اروم اروم غر میزد و میگفت:باید بیای خونه خودمون حق اینجا موندن رو نداری...مینا روسریشو محکمتر گره زد و گفت من نمیام مامان صابر فردا میاد دنبالم میخوام اینجا خونه عمه بمونم پیش اختر...زنعمو دندوناشو بهم فشرد و متوجه نبود که من دارم نگاهشون میکنم به بازوی مینا زد و گفت:تو ادم نمیشی به جهنم که نمیای لیاقتت همینه که اینجا قاطی گاو و گوسفندا بمونی...انگار نه انگار تو شهر زندگی میکنی هنوزم چشمت تو این خاک..؟با زحمت بلند شد و به فریبا تسلیت گفت



🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792