دنبال مهری خانم از خونشون دیدن کردم به صندلی تو اتاق خودش اشاره کرد و گفت: بشین باهات حرف دارم...دستپاچه روبروش نشستم خودش لبه تخت خوابش نشست و به دخترش اشاره کرد در رو هم ببنده و ادامه داد... اختر جان تو هم مثل بچه من، تو یه زنی حرفمو خوب میفهمی دلیل طلاق تو نازایی تو بوده تو چطور راضی میشی همایون پاسوز تو بشه و نتونه پدر بشه....
مهری خانم گفت ببین دخترم ما میخوایم از ایران بریم همایون تنها وابستگیش تویی که باهامون نیاد اگه ما بریم شماها هم تو اون باغ راحت میشید حالا که محرمید یک ماه زنش باش بعدش جدا شو چیزی ازت کم نمیشه بجاش پسرمم با من میاد منم برات یه خونه میخرم ساپورتتون میکنم..چقدر اون لحظه ازش بدم اومد دلم میخواست سرش فریاد بزنم که خیلی زن نفهمی هستی...اشکشو پاک کرد و گفت همایون قبول نمیکنه بیاد ولی اگه تو ولش کنی اونم شکسته میشه و باهام میاد تو که نمیتونی به اون بچه بدی آینده اش با تو میسوزه.. اگه واقعا دوستش داری بزار خوشبخت بشه اون هیچ وقت نمیتوته کنار تو خوشبخت بشه. یمدت که بگذره برای هم تکراری میشید چون بچه نخواهید داشت که وابستگیتون همیشگی بشه...با باز شدن در سکوت کرد! چهره مهربون همایون بود لبخندی زد و گفت: میز آماده است حرفهاتون گل انداخته مهری خانم..دستشو به طرفم دراز کرد چقدر بهش نیاز داشتم عذرخواستم و رفتم سمتش دستشو گرفتم و حتی نچرخیدم نگاهشون کنم و رفتم...همایون آروم گفت ناراحتت کردن؟ نگاهی بهش کردم و محکمتر دستشو فشردم و گفتم مهم اینه که تا دستتو میگیرم دیگه چیزی جز تو برام مهم نیست...رضا خان با دیدنمون گفت ببین دخترم ما خیلی خوش شانسیم که زن به این خوبی قراره کنار پسرم باشه و خوشبختش کنه.. چقدر برعکس زنش با محبت بود کسی سرمیز حرفی نزد و تو سکوت غذاهای رنگی مهری خانم رو خوردیم...
حرفهای مهری خانم تیری بود که به قلبم خورد و تونست حسابی حالمو خراب کنه بعد شام همایون خداحافظی کرد و گفت: این خونه رو دوست ندارم نمیتونم زیاد بمونم...هادی بلند شد وگفت: کجا با این عجله شب بمون..
همایون دستی رو شونه اش گذاشت و گفت: میدونی که نمیمونم...باید اختر رو ببرم خونشون عمو زیاد راضی نبود که باهام بیاد....
مهری خانم ابرو بالا برد وگفت: از چی ناراحت میشه شکر خدا نه اختر دختره که نگران باشه نه بچه دار میشه که یوقت آبروشو ببره اون هنوز تو رو نشناخته که چه مردی هستی.همایون از عصبانیت سرخ شد و گفت: اشتباه کردم که بعد این همه سال بخاطر بابا دعوتتون رو قبول کردم مثلا تحصیل کرده و دنیا دیده ای!
مهری خانم اخمی کرد و گفت:حقیقت تلخه پسرم؟هادی با عصبانیت گفت ماماندنبال مهر
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃🍃🍃🍃