با زحمت بلند شد و به فریبا تسلیت گفت و ادامه داد فردا نمیام یبار واسه سومش میام خدا صبرت بده...مصی کنار فریبا نشسته بود و گفت:خدا به شما هم صبر بده، درد اولاد بد دردیه..زنعمو چشم هاشو درشت کرد و گفت:وا قاطی کردی چه درد اولادی؟مصی که انگار دست بردار نبود گفت:وا پسرتو میگم دیگه مگه عیب و ایرادی نیست پس کو بچش؟؟به نظرم بهتره دست به دامن دعا نویس و جادوگر بشی...صورت زنعمو سرخ شد و از عصبانیت دست به کمر زد و گفت:انگار که به سرت ضربه خورده آخر عمری دیوونه نبودی که شدی...مصی تو یه چشم به هم زدن بلند شد و موهای زنعمو رو تو دست گرفت و شروع به کشیدن کرد با هم درگیر شدن ولی مصی چنان زنعمو رو میزد و جیغ میزدن که همه خشکشون زده بود خوشبختانه مردها که صداهارو میشنیدن فکر میکردن بخاطر عزای شوهر عمه است که گریه میکنن...وای از مصی تمام دستهای زنعمو رو یا گاز گرفت یا چنگ انداخت با هزار بدبختی جداشون کردیم زنعمو که دید حسابی کتک خورده و زورش نرسیده خودشو شروع به زدن کردن و جلو چشم همه لباسهاشو پاره پاره میکرد...اون لحظه بود که بلاهایی که به سرم آورده بود رو جلو چشمم دوباره حس کردم...
اون روزهایی که تو عمارت بزرگشون برام ساخته بودن چقدر بغض گلومو میفشرد، شاید درست نباشه گفتنش ولی دلم خنک شد چندبار زیر مشت و لگدهاش افتادم، چندبار موهامو دور دستش گرفت و کشید...مینا علی رو صدا زد و اونم انگار تو حیاط منتظر بود یالا یالا گفت و اومد داخل با دیدن مادرش و اون هیاهو نگاهی به من انداخت چرا اونطور خاص نگاهم میکرد با نگاه پرسشیش از مینا میپرسید که چه اتفاقی افتاده...مینا چادر عمه فریبا رو دور مادرش انداخت و گفت بلندش کن بریم آبرومون رو برد...علی به طرف من اومد همه به ما خیره شده بودن روبروم ایستاد و گفت:اختر کی برمیگردی تهران؟نمیتونستم جوابی بدم زبونم قفل شده بود.مصی عوض من جواب داد:علی اقا ما تا هفتم داداشم هستیم مادرتو نزار بیاد نه من علاقه ای به دیدنش دارم نه دخترم.علی اصلا به مصی نگاه هم نکرد و بهم گفت:باید به حرفهام گوش بدی دیگه نه مادرم برام مهمه نه پدرم نه حرفهاشون فقط و فقط این مهمه که تو برگردی، به جون خودت قسم یه ثانیه هم نمیبرمت تو اون خونه کوفتی، هرجا که بگی خونه میگیرم کارگری میکنم ولی تو برگرد...تمام اینا حیله و حقه مامانم بود منو فرستاد خونه داییم تا تو رو طلاق بده و بعدش به تو تهمت بزنه که طلاها و پولارو برداشتی و فرار کردی منو مجبور کردن اون دختر رو بگیرم اگه مینا بهم نمیگفت، اگه اون حقیقت رو تعریف نمیکرد من هنوزم ازت متنفر بودم...این مادر و اون پدر زندگی منو نابود کردن
🌿🌿💕🌿🌿