2777
2789

سفره صبحانه هنوز پهن بود که مینا اومد...سلام داد و خواست بیاد سمتم که مصی گفت :مینا اگه اومدی باز طرفداری برادرتو کنی اشتباه اومدی مگه اینکه از رو جنازه من رد بشی بتونی خامش کنی...

مینا سری تکون داد و گفت:زنعمو نشنیده و ندونسته قضاوت نکن بزار من حرف بزنم منم مثل شما بی خبر بودم از دیدن اختر که برگشتم خونمون علی رفته بود زهرماری خورده بود مست بود حالش بد بود بدبخت اون دختره حنانه رو انقدر زده بود که هنوز سر و صورتش کبوده...اونروز علی پیش من حقیقت رو به زبون اورد داشت از دوری اختر دیونه میشد..وقتی گفت اختر با پول و طلا فرار کرده تازه فهمیدم چخبره و منم حقیقت رو بهش گفتم..برادر من ماه هاست زندگی نمیکنه میدونید چه بلاها که به سر خودش نیاورده حنانه نمیگم دختر خوبیه ولی اون چه گناهی داشت که بازیچه مادر من شد...زنعمو به علی فرصت بده اون دیگه ول کن اختر نیست از دیروز که دیدتش تا الان پلک رو هم نذاشته! برادر من بدی در حق اختر نکرد طرف داریشم نمیکنم چون اختر بهترین کس من روی زمینه اون خواهر منه اون انگار خواهر تنی منه...ولی تو رو به خدا یکم منطقی باش هردوشون گناه دارن اونا خیلی خوشبخت بودن همه میدونن که علی چقدر اختر رو دوست داشته...زنعمو شما نبودی ولی من که دیدم علی چقدر با عشق زندگی میکرد...خدا از مادر و پدرم نگذره دو دستی یدونه پسرشون رو بدبخت کردن...علی میخواد بیاد دیدن اختر میدونمم که میاد زنعمو تو رو ارواح خاک داداشت بزار حرف بزنه شاید خواست خداست که دوباره برگردن پیش هم...

مصی بغضشو فرو خورد و روبروی مینا که جلوی پاهاش زانو زده بود نشست و گفت:مینا جان دخترم مگه اختر بچه است که من بخوام بهش درست و غلط رو بگم...خودتو ناراحت نکن علی بیاد حرف بزنه، اختر اگه دلش باهاش بود من چرا باید جلوی خوشبختیشو بگیرم ولی اینو بدون دیگه نمیزارم با مادرت یجا بمونه...

مینا بغلش گرفت و با روی خوشحال به طرفم اومد و هنوز کلمه ای از دهنش بیرون نیومده بود که علی یالا یالا گفت و اومد داخل، چقدر ژولیده و ناراحت بود چادر سفید رو سرم انداختم، حس غربت داشتم وقتی میدیدمش...از مصی میترسید و اول رو به مصی گفت:فقط بزار حرفهامو بشنوه من هنوزم میخوامش بیشتر از قبلم میخوامش...عمه گلثوم هیکل چاقشو تکون داد و گفت:مصی بهتره بریم بیرون بزار حرف بزنن...

من نمیخواستم حرفهاشو بشنوم رو به مصی گفتم:نمیخوام حرف بزنم انقدر رنگ و روم پریده بود که مصی قبول کرد و به علی گفت:برو علی دخترم حالش خوب نیست بخدا اگه بمونی اینجا خون به پا میکنم...مینا دست علی رو کشید و گفت:بیا بعدا میایم حرف میزنی الان موقعش نیست...



🌿🌿🌿💕🌿🌿🌿

علی نمیخواست بره که عمه فریبا گریه کنان گفت:بس کنید شوهر من تازه مرده تو این خونه دعوا نندازید بس کنید...دو دستی روی پاهاش میزد و گریه میکرد...علی چرخید که بره ولی وایستاد و گفت:فردا میام عمه از اسمون سنگم بباره فردا میام اختر حق منه اون قسمت منه...تنمو میلرزوند حرفهاش...اونا که رفتن بیرون غر زدنای عمه فریبا شروع شد به مصی اشاره کردم بیاد بیرون و دنبالم راه افتاد دستهام میلرزید و با لکنت حرف میزدم چهارستون تنم لرزه افتاده بودم فشار عصبی زیادی روم بود...دستهای مصی رو فشردم و گفتم:مامان منو برگردون تهران من اینجا نمیتونم بمونم تو رو جون خودم، جون رشید من زنعمو رو که میبینم میلرزم علی داره منو دیوونه میکنه طاقت اشکهاشو ندارم...مصی از من کلافه تر بود و گفت:نباید میاوردمت صبر کن برم دنبال بابات بیاد یه خاکی تو سرم بریزه غم برادرم کم بود اینا دست بردار نیستن یوقت پسره نیاد ببردت بی ابرویی به پا بشه از بچه زری هیچی بعید نیست...چادرشو جلو کشید و به دندون گرفت و رفت دنبال بابا تا برگردن هزاربار اشکهامو که مثل سیل میریخت رو پاک کردم..بابا لنگان لنگان اومد تو مسیر مصی حرفارو زده بود مرد بیچاره رنگ به روش نبود...بهم که رسید گفت:کاش من میمردم انقدر عذاب کشیدن تو رو نمیدیدم.....

هنوز کلمه ای از زبون بابا بیرون نیومده بود که مینا از پشت سر گفت :اختر تو برام خیلی عزیزی خودتم میدونی اگه واقعا میخوای برگردی تهران من دارم میرم میتونم ببرمت ...بابا اعتمادی نصبت به مینا نداشت اینو خوب حس میکردم ...ولی من دیگه تحمل اونجا موندن رو نداشتم رو به بابا گفتم اجازه بده با مینا برم من دارم اینجا خفه میشم ...بابا مخالفت کرد و گفت چند روز دیگه با هم برمیگردیم .مینا خواست چیزی بگه که بابا گفت :عمو جان من اختیار دخترمو دارم نمیزارم از پیشم جایی بره با چشم اشاره کرد و گفت :برید داخل مصی و به طرف بیرون راه افتاد ...تو اون ده گیر افتاده بودم هیچ کسی حالمو نمیفهمید تمام اون روز رو تو اشپزخونه عمه موندم و با کسی صحبت نکردم .مصی بهم سر میزد ولی خوب میدونست که حالم خیلی بده...مراسم سوم بود و بعد از ناهار تو مسجد ده راهی قبرستون شدیم خوب حواسم بود که علی ازم چشم برنمیداره زنعمو نیومده بود برای ناهار و وقتی ماشینشون نزدیک قبرستون شد استرس سرتاپامو گرفت ...باورم نمیشد،زنعمو و حنانه باهم اومدن و قصد داشتن منو ازار بدن یا علی رو نمیدونستم ...مصی نزدیک گوشم گفت :چه عروس بر و رو داری هم داره کتک های اون روز یادش رفته که باز اومده .



🍃🍃🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃🍃🍃

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

مامان خواهش میکنم دوباره دعوا نکن بزار برگردیم خونمون ...--بهت چپ نگاه کنه اینبار طوری میزنمش که پاهاش بشکنه ...مراسم که تموم شد برگشتیم خونه عمه و همه برای خداحافظی تا جلوی در اومدن تو اون شلوغی یکی از پشت دستمو کشید و برد مهلت نکردم مصی رو صدا بزنم از مردم که فاصله گرفتیم ...تازه به خودم اومدم علی بود دستمو عقب کشیدم و گفتم :علی ولم کن تو چی از جون من میخوای ؟کم عذابم دادید چه بلاهایی که تو خونه شما سرم اوردید ...چشم های ناراحتش رو بهم دوخت و گفت : اختر گناه من چیه که مادرم در حقم بدی کرد من از همه جا بی خبر بودم هیچ کسی نمیتونه منو قضاوت کنه چون تو جایگاه من نبوده ...اگه بری هم میام دنبالت انقدر میام و میرم تا بالاخره همون اختر بشی اوت عزت و احترامی که همیشه پیش من داری پیش هیچ مردی نخواهی داشت اگه دوباره ازدواجم کنی مگه شوهرت میخواد مثل من دوستت داشته باشه ...همیشه این تو ذهنشه که تو قبلا شوهر داشتی و بچه دار نشدی ...اختر من آینده ای قشنگ برات میسازم یه آینده متفاوت، از این ده میبرمت بیرون ...

حنانه و زنعمو بودن که داشتن به طرفمون میومدن قبل از اینکه بتونن حرفی بزنن علی سر مادرش فریاد زد یه کلمه حرف بزنی دیگه پامو تو خونت نمیزارم به جون اختر قسم میخورم...زنعمو صورتشو کند و گفت :علی کم آبروی منو ببر دست زنتو بگیر برو خونه...

معطل نکردم و از مقابلشون به طرف خونه عمه دویدم از بین مردها گذشتم و رفتم داخل دیگه داشتم دیوونه میشدم علی داشت با من چیکار میکرد جیگرم براش کباب شد اون از همه ما بدبخت تر بود و هر روز عذاب میکشید...مصی دست رو شونه ام گذاشت مثل برق گرفته ها از جا پریدم...آروم گفت:نترس منم یه خبر خوب برات دارم پدرشوهر فرشته(دختر عمه گلثوم )رو دارن میبرن تهران واسه عمل قلب، بابات گفت توام باهاشون بری رسیدی تهران زنگ بزن باقر بیاد دنبالت...خنده رو لبهام نشست و گفتم:کی دارن میرن؟--الان صبح باید بیمارستان باشن...

از خوشحالی مصی رو بوسیدم و گفتم:ممنون مامان دیگه داشتم اینجا میمردم من برم لباسامو جمع کنم..نفهمیدم چی برداشتم و چی برنداشتم خداروشکر علی نبود که باز پاپیچم بشه یه بغض عجیب تو گلوم بود از همه خداحافظی کردم و مصی راهیمون کرد فرشته و من عقب بودیم و شوهر و پدرشوهرش جلو...انقدر فکرم آشفته بود که حرفهای فرشته رو اصلا متوجه نمیشدم نه تشنگی حالیم بود نه گرسنگی فقط دلم میخواست تا میتونم از اون ده و خاطرات تلخ و روزهای بدش دور بشم..چهره گرفته علی و زجه زدنش برای زندگی ای که نابود شده بود و هیچ اثری ازش نبود...از طرفی هم حرفهای اون و مهری شاید حق با اونا بود



🍃🍃🍃🍃❤️🍃🍃🍃🍃

از طرفی هم حرفهای اون و مهری شاید حق با اونا بود زندگی من با همایون دوامی نمیاورد و به سال نکشیده دوباره تنها میشدم و ضربه میخوردم ولی اینو میدونستم که حتی اگه یه روز قرار باشه با همایون باشم و بعدش نبینمش راضی بودم همون یه روز رو با همایون باشم...دلم براش پر میکشید اصلا متوجه مسیر تا تهران نشدم...نوشابه و کیکی که شوهر فرشته خریده بود برامون رو هم نخوردم...هوا کاملا تاریک بود که رسیدیم لطف کردن و تا جلوی باغ منو بردن و قبول نکرد ترمینال پیاده ام کنه...جلوی در پیاده شدم و دستهای فرشته رو میخواستم ببوسم که مانع شد و گفت:خجالت بکش مگه چیکار کردیم امیدوارم خوشبخت بشی...خیلی اصرار کردم که بیان داخل ولی گفتن باید بیمارستان برن.کلید مصی رو آورده بودم خداحافظی کردم و وارد باغ شدم همه جا ساکت بود چشمم به عمارت بود برق ها روشن بود دلم برای مردی که اونجا بود پر میکشید رفتم اول خونمون باقر با دیدنم گفت:برگشتید؟ساکمو دستش دادم و گفتم:نه من برگشتم و براش تعریف کردم قضیه چیه...باقر همیشه غصه منو میخورد و بازم مثل همیشه گفت:غصه نخور تو دیگه شوهر داری اقا همایون وقتی نبودی اصلا خوشحال نبود...حق با باقر بود منم خوشحال نبودم دوش گرفتم و همش میخواستم یجوری به باقر بگم که برم پیش همایون که گفت:براش میرم از بیرون غذا بگیرم صبر کن آوردم تو براش ببر...خنده رو لبهام نشست...

تا باقر برگرده هزاربار تا جلو در رفتم و برگشتم، قشنگترین پیراهنمو پوشیدمو و روسری نخی گل دارمو سر انداختم موهام هنوز نم داشت ولی داشتم واسه دیدنش لحظه شماری میکردم باقر که رسید ظرف چلو کباب رو برداشتم باقر غذای خودشو برداشت و گفت:من شام بخورم میخوابم هر وقت اومدی بخواب...بوی چلو کباب مستم میکرد و تازه فهمیدم چقدر گرسنه ام تا عمارت رو دویدم سرما به تنم نشست و میلرزیدم در رو که باز کردم صدای همایون بود پشتش بهم روی مبل لم داده بود و طبق معمول لیوان چایی بین دستهاش بود...با صدای گرفته گفت:باقر غذارو بزار رو میز فعلا میل ندارم...

روی میز تمام غذاهاش نصفه مونده بود ظرفارو روی میز گذاشتم و آروم آروم به طرفش قدم برداشتم لیوان رو روی میز گذاشت و گفت:درم ببند پشت سرت...ضربان قلبم شدت گرفته بود و از هیجان نفهمیدم چطوری دستهامو دور گردنش حلقه کردم و از پشت صورتمو به صورتش چسبوندم...گرمای صورتش به صورت یخ من که خورد انگار خون تو رگهام جریان گرفت همایون خشکش زد و شوکه شده بود سرشو به طرفم چرخوند خنده بود که رو لبهاش نشست بلندشد و دستهاشو برام باز کرد خودمو بین دستهاش جا دادم و چنان به فرق سینه اش چسبیدم که گفت:اختر تو اومدی؟چرا


🌿🌿🌿🌿

گفت:اختر تو اومدی؟چرا بهم خبر ندادی؟چندبار سرمو بوسید و اینبار من بودم که بعد از اون چند روز سخت دلم یه آغوش پر امنیت میخواست و سرمو بالا گرفتم خواستم لپشو ببوسم که سرشو چرخوند و اشتباهی لبهاشو بوسیدم...جیغ کوتاهی کشیدم و سرمو تو لباسش فرو بردم از خجالت آب شدم...همایون خندید و گفت:شیفته همین حیا و نجابتتم دستشو زیر چونه ام گذاشت و سرمو بالا گرفت و گفت:تو چشم هام نگاه کن تو محرمترین آدم تو دنیا به منی چرا خجالت میکشی؟؟یبار دیگه محکم بغلش گرفتم و دوتایی رفتیم شام بخوریم همایون تو یه چشم به هم زدن میز رو جمع کرد و نشستیم همونطور که غذاشو با اشتها میخورد پرسید:با خانواده برگشتید؟بهش خیره بودم و نمیتونستم ازش چشم بردارم بغض کرده بودم و به زور غذارو قورت دادم لبهام میلرزید چقدر کنارش ارامش داشتم تازه فهمیدم که علی هیچ جایگاهی تو دلم نداره و تمام من یعنی همایون وجود من یعنی همایون...

بلند شدم و یبار دیگه محکم بغلش گرفتم...با صدای بلند خندید و گفت:اختر خوبی؟دختر چی شده؟اگه میدونستم بری ده و برگردی اینطوری رمانتیک میشی زودتر میفرستادمت...چندبار سرشو بوسیدم و گفتم:هیج جایی خوشحال نیستم تنها جایی که نه غم دارم نه غصه کنار توعه...بخاطر همین برگشتم مامانم اینا سه روز دیگه میان ولی من نتونستم بمونم حق با تو بود یه نفر اینجاست که همه جون من شده و بخاطرش نمیتونم جایی برم، چون هرجا که برم جاش خالیه..

همونطور روی پاهاش منو نشوند و با شنیدن صدای گرسنه شکمم گفت:غذا بخوریم بعدا وقت زیاده واسه بغل گرفتن...چه دلنشین بود از دستهای همایون غذا خوردن اون بهترین شام عمرم بود یه لحظه هم از بغلش جدا نشدم داشتم از دوست داشتنش دیوونه میشدم..غذامون که تموم شد حتی میز رو جمع نکردیم و دوتایی رفتیم رو مبل سرمو روی شونه اش گذاشتم و محکم دستهاشو گرفته بودم، دلم نمیخواست چیزی مخفی بینمون باشه ولی گفتنش سخت بود بالاخره شروع کردم و گفتم:من تو ده که بودم شوهر سابقمو دیدم علی خیلی پاپیچم شده بود میخواست برگردم پشیمون بود خیلی التماس کرد حتی میخواست به زور هم شده منو راضی کنه ولی یه چیزی ته دلم بود که نصبت بهش حس غربت داشتم، سرمو به طرفش بالا گرفتم و دستهامو کنار صورتش گذاشتم و تو چشم هاش خیره شدم و با اون دل جرئتی که پیدا کرده بودم گفتم:این حقیقت منه که من عاشق یه مرد خشن و جدی شدم یه مردی که خندیدنشو به زور میشه دید،یه مردی که همه ازش حساب میبرن،مردی که واقعا مرده و با اینکه میدونست من گذشته ام چی بوده مردونه منو خواست و بخاطرم با همه جنگید...من از روزی که تو رو دیدم انگار تازه متولد شدم و دارم زندگی

🍃🍃🍃❤️🍃🍃🍃

من از روزی که تو رو دیدم انگار تازه متولد شدم و دارم زندگی میکنم تازه دارم قشنگی های دنیا رو میبینم..میدونم دوست نداری بشنوی ولی دلم نخواست چیزی باشه که ازت مخفی بمونه...دستهاشو روی دستم گذاشت و گفت:اون مرد خیلی باید کم عقل بوده باشه که از تو گذشت و تازه فهمیده که چیکار کرده..خیلی ممنون که بهم گفتی ولی اینو بدون دیگه اجازه نمیدم بدون من جایی بری حتی اگه پدرت مخالفت کنه..

با نوک انگشتش اشکهامو پاک کرد و سرشو بهم چسبوند و گفت:دیگه درموردش صحبت نکن..برق ها رفت از ترس چسبیدم به همایون بلند شد و من به بازوش چسبیده بودم شمع های روی کنسول رو روشن کرد و گفت:بریم یه سر به برادرت بزن ببین شمع دارید..دوتایی شمع برداشتیم و برای باقر بردیم رو تخت بابا اروم خوابیده بود بیدارش نکردیم و برگشتیم عمارت همه جا تو تاریکی مطلق بود..همایون روسریمو برداشت و موهامو تو دست گرفت و بوئید و گفت:چرا نم داره؟ سرما میخوری..صورت مهربونش زیر نور شمع ها و برق تو چشم هاش دستهاشو دور کمرم حلقه کرد و اروم اروم بهم نزدیک میشد حس خجالت بود ولی بیشتر عشق بود که بینمون جریان داشت گرمای دستش و اولین بوسه ای که به شیرینی عسل بود بارون نم نم میبارید و به شیشه میزد...

رعد و برق بهاری میزد کاش اون دوتا شمع هم خاموش میشد.

تو بغل همایون آرامش داشتم دکمه های لباسمو که باز میکرد بدنم یخ کرده بود خوب میفهمید که من استرس و خجالت تو وجودمو گرفته شمع هارو فوت کرد و تاریکی و نور ماهی که بر اثر ابر و بارون کم سو شده بود...گرمای لبهای همایون توی گودی کمرم و دستهای خودم که بازوهاشو محکم میفشرد...بینمون اتفاق افتاد بدون پیش بینی...یه چیزی تو وجود همایون بود که دلمو قرص میکرد همش شهوت نبود که وجودشو گرفته بود بعدش محکم تو بغلش فشارم داد و خوابید...بارون شدید شده بود و سردم بود همونطور که چشم هاش بسته بود گفت :سردته؟ --اره خیلی 

بلند شد و دستمو گرفت و با هم رفتیم تو اتاقش حداقل جای شکرش هست که برق نبود و همه جا تاریک بود رو تخت دوباره بغلم گرفت و پتو رو روم کشید سرشو به سرم چسبوند و چشم هاشو بست و خوابید دستم بین دستش بود آروم خوابیده بود و من محو صورتش بودم، خوشحال بودم و حس پشیمونی نداشتم صورتشو نوازش کردم و منم چشم هام سنگین شده بود و به خواب رفتم...عمیق ترین و شیرین ترین خواب عمرم...صدای جیک جیک گنجشک ها بعد از یه بارون شبانه و بوی بهار فکر میکردم خواب میبینم و تو بهشتم بوسه هایی که به صورتم میخورد و دستی که لمسم میکرد..خنده رو لبهام ماسید تازه فهمیدم دیشب چه اتفاقی افتاده و عریان تو تخت خواب بغل همایونم...جرئت نداشتم




.

🍃🍃🍃❤️🍃🍃🍃

جرئت نداشتم چشم هامو باز کنم ، لبهاشو نزدیک گوشم گذاشت و گفت:نمیخوای بیدار بشی دیشب تاریک بود ولی الان کاملا هوا روشنه و دارم خوب نگاهت میکنم...وای خجالت وجودمو گرفت چشم هامو محکمتر بهم فشردم ولی همایون ول کن نبود و داشت بیشتر خجالتم میداد و خودش میخندید...از زیر دستهاش چرخیدم و پشتمو بهش کردم و گفتم:همایون داری اذیتم میکنی تو رو خدا نگام نکن برم لباس بپوشم..بلند بلند خندید و دوباره از پشت بغلم گرفت و اروم گفت:از من خجالت نکش و دیگه هیچ وقت بهم پشت نکن به طرفش چرخیدم و دستمو روی چشم هاش گذاشتم و گفتم :قول بده چشم هاتو باز نکنی دیشب دستمو محکم گرفته بودی نتونستم برم لباس بپوشم...

همایون به سمت حموم رفت و من زودی رفتم لباسهامو تنم کردم و میز رو جمع و جور میکردم اتفاقات دیشب از جلو چشمم کنار نمیرفت خوشحال بودم و میدونستم که دیگه نمیتونم از همایون جدا بشم...سماور رو روشن کردم و ظرفهارو میشستم که باقر به در ضربه زد و اومد داخل با دیدنم گفت:چرا انقدر زود بیدار شدی؟دستپاچه شده بودم وای اگه میفهمید چی باز خداروشکر لباس تنم کرده بودم...خودمو جمع و جور کردم و گفتم :اینجا خیلی بهم ریخته بود گفتم جمع کنم تمام غذاها بو گرفته بود...نون گرفتی؟چایی گذاشتم...

باقر آشغالهارو برداشت و گفت:میرم بگیرم دیدم نیستی اومدم ببینم کجایی...پنیر هم ندارن میرم بگیرم.تخم مرغ هارو روی میز گذاشت و گفت:چیزی نمیخوای بخرم؟از اون بیسکوییت ها میخوای کرم دارا؟فقط میخواستم بره داشتم سکته میکردم و گفتم:آخه مغازه اش گفتی خیلی دوره باشه برام بگیر..باشه ای گفت و داشت از در بیرون میرفت که گفت:اختر از اینکه لبهات میخنده خیلی خوشحالم...تا رفت نفس عمیقی کشیدم ظرفها تموم شد و دستمو با پایین پیراهنم خشک میکردم که همایون تو چهارچوب اشپزخونه نمایان شد دکمه های لباسش باز بود و حوله تو دستش بود و گفت:بوی چایی تازه دم.. اینجا بوی زندگی میاد...جلوتر رفتم و حوله رو ازش گرفتم از موهاش آب میچکید موهاشو خشک کردم و گفتم:باقر رفت نون بخره تا بیاد نیمرو بپزم برات؟کمی مکث کرد و گفت:خودت چی دوست داری واسه صبحونه؟--من بیشتر پنیر و گردو دوست دارم با چایی شیرین...

دستی تو موهاش کشید و حالت گرفت و گفت:پس پنیر و گردو و چایی میخوریم...--باشه همایونم...هردو خندیدیم و خواستم از کنارش رد بشم که دستمو گرفت و گفت:خانواده ات که برگردن بی معطلی ازدواج میکنیم با اتفاقی که دیشب افتاد حتی اگه بخوامم دیگه نمیتونم ازت بگذرم...

میز رو چیدم که باقر نون و پنیر آورد همایون دعوتش کرد با ما صبحانه بخوره ولی خجالتی تر از اینحرفا بود و گفت:نه



🌿🌿❤️🌿🌿

خجالتی تر از اینحرفا بود و گفت:نه همایون خان من خوردم بیسکوییت هارو بهم داد همایون گفت:برای ناهار از بیرون غذا بگیر برای...حرفشو بریدم و گفتم:نه من میخوام قورمه سبزی بپزم اگه دوست داری؟

--اخه نمیخوام به زحمت بیوفتی وگرنه دست پخت تو یچیز دیگه است، جلو تر اومد و پشت دستمو بوسید جلوی باقر سرخ شدم باقر دستپاچه شد و گفت:من تو باغم کار داشتید صدام بزنید...همایون از جیبش پول در اورد بهش داد و گفت:امروز برو بیرون و خوش بگذرون اینم مرخصی سال نو تو..باقر با تعجب نگاهم کرد و گفت:اخترم میشه ببرم؟ همایون گفت:اگه دوست داره میتونه بیاد...باقر منتظر من بود که گفتم:نه من نمیام یروز برو خودت خوش بگذرون ناهار بپزم بعد ظهر میرم خیاطی ببینم از کی باید برم...باقر رفت و نفس راحت کشیدم همش استرس داشتم که بفهمه من شب پیش همایون خوابیدم...

همایون آدم کارهای خونه نبود و اصلا کمک هم نمیکرد، یه جور خاص محکم و مغرور بود...از خونه خودمون سبزی آوردم و خورشت گذاشتم سالاد گوجه و خیارم آماده کردم و رو به همایون گفتم:من میرم خونه برم حموم تا بعد میام برنج میزارم اگه کاری نداری؟دستشو به طرفم دراز کرد، جلوتر رفتم دستمو گرفت و گفت:اینجا خونه توعه...همینجا برو حموم..سرمو پایین انداختم و گفتم:اینجا راحت نیستم لباس هم ندارم میرم خونمون... مخالفتی نکرد و رفتم خونه حموم کردم و بعد از مدتها با خیال آسوده موهامو شونه زدم همایون اصلا دوست نداشت روسری سرم کنم پیشش...یه آرایش ملایم کردم و از دیدن خودم تو آینه لذت بردم برگشتم عمارت..برنج دم کردم و با همایون نشستیم و تخمه میخوردیم...همایون همش قلقکم میداد و با تعریف کردن دیشب منو خجالت زده میکرد و میخندید...صدای خندهام نذاشت متوجه باز شدن در عمارت بشم تو بغل همایون لم داده بودم و میخندیدم دستم رو سینه اش بود از صبح دکمه های لباسشو نبسته بود..صدای پاشنه های کفش منو به خودم آورد...درست پشت سرم مهری خانم بود..ابروی چپشو بالا برده بود و گفت:انقدر تو بغل شوهرت مستی چرا اونشب بهونه بابام آوردی و نموندی خونه من؟از همایون فاصله گرفتم و به احترامش بلند شدم روسری هم روی سرم نبود و موهای نم دارم دورم ریخته بود...به حوله روی دسته مبل نگاهی کرد و گفت:چه زود زندگیتون رو شروع کردید..مهمون مزاحمم؟اومده بودم پیشت باشم همایون ولی ظاهرا اینجا جایی برای مادرت نیست...با ورود هادی...همایون روسریمو روی سرم انداخت و گفت:خیلی خوش اومدید اختر تازه اومده رفته بودن روستاشون...جوری محکم رفتار کرد که مادرش از چیزی پی نبره و بیشتر از این بهم تیکه نندازه...هادی جلو اومد و با روی باز برادرشو




🍃🍃🍃❤️🍃🍃🍃

هادی جلو اومد و با روی باز برادرشو بوسید و گفت: پس جشن عروسیتون کیه؟ رضا خان از پشت سر جعبه شیرینی رو به طرفم گرفت و گفت :عروس گلمم که اینجاست همایون گفت رفتید روستا؟ سلام دادم و گفتم :تازه اومدم بفرمایید مزاحمتون نمیشم خواستم برم که همایون مچ دستمو گرفت و گفت:برای ناهار اختر زحمت کشیده قورمه سبزی گذاشته تا جابجا بشید برنج میزاره که کم نیاد...و با چشم هاش بهم فهموند نرم...

وارد آشپزخونه شدم و در رو بستم دستهام میلرزید...چه لحظه بدی مهری اومد و منو دید.برنج رو شستم و گذاشتم رو گاز بوی قورمه سبزی آدمو مست میکرد...نمیدونم چقدر داخل اونجا بودم که همایون اومد داخل در رو پشت سرش بست و به صورت رنگ پریده ام دستی کشید و گفت:قرار نیست جایی بری اینجا اول از همه متعلق به توعه و بعد بقیه، دکمه هاشو بسته بود و رفت برای خودش چایی ریخت و گفت:مادرم نیتش خیر نیست اینو من خوب میدونم..نمیدونم نقشه اش چیه و چرا اومده ولی اینو میخوام بدونی اگه از ته قلبت منو دوست داری حتی اونم نمیتونه مانع مابشه..داشت از در بیرون میرفت که چرخید و گفت:اختر شب نمیزارم بری باید تو اتاق من بمونی..میخوام تیر آخرمم به مامانمم بزنم تا بفهمه من تصمیمم رو گرفتم و همه چیز تموم شده...مهلت نداد من چیزی بگم و بیرون رفت...براشون چایی بردم تو نشیمن نشسته بودن هادی تشکر عمیقی کرد و سینی رو ازم گرفت و روی میز گذاشت و گفت:ممنون زنداداش شما چرا زحمت کشیدی...--خواهش میکنم کاری نکردم بفرمایید سرد نشه...همایون به کنار خودش اشاره کرد و منم کنارش نشستم...پای راستشو روی پای چپش انداخت و دستشو دور گردنم انداخت و گفت:خوب خیلی خوشحالم کردید که اومدید دخترا چرا نیومدن؟رضا خان چایش رو برداشت و گفت:نمیشه که همه جا دنبال ما بیان...خوب تصمیماتتون چیه واسه ازدواج؟ مهری خانم نگاه معنا داری بهم کرد و گفت:رضا فعلا که صیغه ان تا ببینن اخلاقاشون با هم جور در میاد یا نه...همایون بهم لبخندی زد و گفت:عقد کردیم دیروز تا خانواده اختر برگردن و میخواستم بهتون خبر بدم تا بابا بیاد و تصمیم مراسم رو بگیره..رضا خان کف زد و گفت:به به چه خبر خوشی چی از این بهتر پس دیگه خیالم راحت شد...ولی صورت مهری خانم سرخ شد و گفت:میرم بخوابم واسه ناهار بیدارم نکنید سر درد دارم...تق تق با صدای پاشنه هاش رفت طبقه بالا...منم از حرف همایون شوکه شدم ولی خیلی بجا گفت و از اون همه وجود و جرئتش لذت بردم...

ناهار خوردیم و حسابی خوشمزه شده بود...خیلی خجالت میکشیدم و تک و تنها پیش اونا احساس خوبی نداشتم کاش باقر بود و میرفتم پیشش...هادی کمک کرد ظرفهارو شستیم برعکس همایون خیلی


🍃🍃🍃🍃🍃🍃❤️🍃🍃🍃🍃🍃🍃

هادی کمک کرد ظرفهارو شستیم برعکس همایون خیلی خونگرم بود...رضا خان رفت کنار زنش تا چرت بعدازظهری رو بزنه...بارون میبارید و باغ به شکل عجیبی قشنگ شده بود..همایون به اتاقش اشاره کرد و گفت:برو استراحت کن خسته شدی هادی رو مبل خوابیده بود و منم به اجبار رفتم داخل اتاقش...حق داشت خیلی خسته بودم روی تختش دراز کشیدم چرا هربار خوشحال بودم و خوشبخت یکی مزاحمم میشد و ناراحتم میکرد...در اتاق که باز شد چشم هامو بستم...بوی عطر همایون بود روی تخت دراز کشید و گفت:میدونم بیداری.متاسفم که تو این شرایط گذاشتمت ولی اگه نمیگفتم عقد کردیم معلوم نبود واکنش مامانمم چی بود..به محض اینکه پدرت بیاد میریم محضر و رسمی و کتبی و همه جوره عقد میکنیم...

به طرفش چرخیدم بینیمو کشید و گفت: خوابیده بودی؟ دستهاش زیر سرش بود، موهاشو از رو پیشونیش کنار زدم و. تو جا نشستم و گفتم: توهمایونمی چی از این بهتر که مردی مثل تو کنارمه... این روزا هم میگذره..

دستمو کشید و منو تو بغل گرفت و گفت:دیگه زمان خوشبختی ما رسیده..چندساعتی اونجا بودیم و عصر رفتم بیرون کسی تو نشیمن نبود...رفتم سمت خونه خودمون و از اون همه استرس راحت شدم تو فکر بودم که در زده شد و مهری اومد داخل...همونجا تو چهارچوب ایستاد و گفت:اختر به حرفهام فکر کردی تصمیم گرفتی همایون رو بدبخت کنی و تا عمر داره تو حسرت بچه بسوزه...با قاچاق بر صحبت کردیم ماه دیگه مارو میبره ترکیه و از اونجا میریم کانادا..نزار پسرم تو اینجا بی کس بمونه...اگه تو ازش کنار بگیری اونم سرد میشه...چطور میتونم برم وقتی پسرم اینجاست اما اگه تو این بزرگی رو در حقم بکنی منم زمین و هر چی دارم رو بهت میدم تا اخر عمرت خوشبخت میشی...بعد از برگشتن از ده انقدر به عشق بینمون ایمان داشتم که لبخندی زدم و گفتم:مهری خانم شما هم جای مادرم درکتون میکنم ولی من نمیتونم از همایون بگذرم نمیتونم دیگه یه ثانیه هم ازش جدا بمونم اون جون و عمر و همه چیز من شده اونقدری که اونو دوست دارم خانوادمو ندارم.آینده رو هم فقط خدا میدونه چی توشه یا خوشبخت میشیم یا سرمون به سنگ میخوره ولی بدونید من حاضرم بارها سرم به سنگ بخوره و بشکنه اما باز با همایون شروع کنم..خواست چیزی بگه که مانع شدم و گفتم:برامون آرزوی خوشبختی کنید بجای این همه مخالفت...مگه من چه ایرادی دارم زیبایی دارم که همه حسرتشو میخورن قد و هیکلی که هر مردی میپسنده و قلبی که متعلق به همایونه...اون دیگه همایون خان نیست اون همایونمه...

مهری با مشت به در کوبید و گفت:قسم میخورم که به سال نکشیده بدبختی تو رو میبینم وقتی از چشم همایون افتادی وقتی ولت کرد اونروز


🌿🌿❤️🌿🌿

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

شوهم و دوستش

twitter_ben | 23 ثانیه پیش
2791
2779
2792