سفره صبحانه هنوز پهن بود که مینا اومد...سلام داد و خواست بیاد سمتم که مصی گفت :مینا اگه اومدی باز طرفداری برادرتو کنی اشتباه اومدی مگه اینکه از رو جنازه من رد بشی بتونی خامش کنی...
مینا سری تکون داد و گفت:زنعمو نشنیده و ندونسته قضاوت نکن بزار من حرف بزنم منم مثل شما بی خبر بودم از دیدن اختر که برگشتم خونمون علی رفته بود زهرماری خورده بود مست بود حالش بد بود بدبخت اون دختره حنانه رو انقدر زده بود که هنوز سر و صورتش کبوده...اونروز علی پیش من حقیقت رو به زبون اورد داشت از دوری اختر دیونه میشد..وقتی گفت اختر با پول و طلا فرار کرده تازه فهمیدم چخبره و منم حقیقت رو بهش گفتم..برادر من ماه هاست زندگی نمیکنه میدونید چه بلاها که به سر خودش نیاورده حنانه نمیگم دختر خوبیه ولی اون چه گناهی داشت که بازیچه مادر من شد...زنعمو به علی فرصت بده اون دیگه ول کن اختر نیست از دیروز که دیدتش تا الان پلک رو هم نذاشته! برادر من بدی در حق اختر نکرد طرف داریشم نمیکنم چون اختر بهترین کس من روی زمینه اون خواهر منه اون انگار خواهر تنی منه...ولی تو رو به خدا یکم منطقی باش هردوشون گناه دارن اونا خیلی خوشبخت بودن همه میدونن که علی چقدر اختر رو دوست داشته...زنعمو شما نبودی ولی من که دیدم علی چقدر با عشق زندگی میکرد...خدا از مادر و پدرم نگذره دو دستی یدونه پسرشون رو بدبخت کردن...علی میخواد بیاد دیدن اختر میدونمم که میاد زنعمو تو رو ارواح خاک داداشت بزار حرف بزنه شاید خواست خداست که دوباره برگردن پیش هم...
مصی بغضشو فرو خورد و روبروی مینا که جلوی پاهاش زانو زده بود نشست و گفت:مینا جان دخترم مگه اختر بچه است که من بخوام بهش درست و غلط رو بگم...خودتو ناراحت نکن علی بیاد حرف بزنه، اختر اگه دلش باهاش بود من چرا باید جلوی خوشبختیشو بگیرم ولی اینو بدون دیگه نمیزارم با مادرت یجا بمونه...
مینا بغلش گرفت و با روی خوشحال به طرفم اومد و هنوز کلمه ای از دهنش بیرون نیومده بود که علی یالا یالا گفت و اومد داخل، چقدر ژولیده و ناراحت بود چادر سفید رو سرم انداختم، حس غربت داشتم وقتی میدیدمش...از مصی میترسید و اول رو به مصی گفت:فقط بزار حرفهامو بشنوه من هنوزم میخوامش بیشتر از قبلم میخوامش...عمه گلثوم هیکل چاقشو تکون داد و گفت:مصی بهتره بریم بیرون بزار حرف بزنن...
من نمیخواستم حرفهاشو بشنوم رو به مصی گفتم:نمیخوام حرف بزنم انقدر رنگ و روم پریده بود که مصی قبول کرد و به علی گفت:برو علی دخترم حالش خوب نیست بخدا اگه بمونی اینجا خون به پا میکنم...مینا دست علی رو کشید و گفت:بیا بعدا میایم حرف میزنی الان موقعش نیست...
🌿🌿🌿💕🌿🌿🌿