2777
2789
زنعمو هم داخل اون اتاق نشسته طبق معمول رو پشتی ها لم داده.نرفتی ببینیش؟یبار دیگه بغلم گرفت و گفت:نه ...

چند شب نبودی استاتر

منتظرت بودیم

از خداوند به اندازه‌ی دارایی‌اش بخواهید،خداوندی که صاحبِ آسمان‌ها و زمین است. هیچ چیز خارج از اراده‌‌اش نیست،از او بهترین ها رو طلب کنید

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

سلام  امیدوارم خوب باشین ببخشید نبودم هم نت نداشتم و درگیر عروسی بودم  💚🍁

ان شاالله همیشه خوش باشی و سرگرم مجالس عروسی و شادی

از خداوند به اندازه‌ی دارایی‌اش بخواهید،خداوندی که صاحبِ آسمان‌ها و زمین است. هیچ چیز خارج از اراده‌‌اش نیست،از او بهترین ها رو طلب کنید

با زحمت بلند شد و به فریبا تسلیت گفت و ادامه داد فردا نمیام یبار واسه سومش میام خدا صبرت بده...مصی کنار فریبا نشسته بود و گفت:خدا به شما هم صبر بده، درد اولاد بد دردیه..زنعمو چشم هاشو درشت کرد و گفت:وا قاطی کردی چه درد اولادی؟مصی که انگار دست بردار نبود گفت:وا پسرتو میگم دیگه مگه عیب و ایرادی نیست پس کو بچش؟؟به نظرم بهتره دست به دامن دعا نویس و جادوگر بشی...صورت زنعمو سرخ شد و از عصبانیت دست به کمر زد و گفت:انگار که به سرت ضربه خورده آخر عمری دیوونه نبودی که شدی...مصی تو یه چشم به هم زدن بلند شد و موهای زنعمو رو تو دست گرفت و شروع به کشیدن کرد با هم درگیر شدن ولی مصی چنان زنعمو رو میزد و جیغ میزدن که همه خشکشون زده بود خوشبختانه مردها که صداهارو میشنیدن فکر میکردن بخاطر عزای شوهر عمه است که گریه میکنن...وای از مصی تمام دستهای زنعمو رو یا گاز گرفت یا چنگ انداخت با هزار بدبختی جداشون کردیم زنعمو که دید حسابی کتک خورده و زورش نرسیده خودشو شروع به زدن کردن و جلو چشم همه لباسهاشو پاره پاره میکرد...اون لحظه بود که بلاهایی که به سرم آورده بود رو جلو چشمم دوباره حس کردم...

اون روزهایی که تو عمارت بزرگشون برام ساخته بودن چقدر بغض گلومو میفشرد، شاید درست نباشه گفتنش ولی دلم خنک شد چندبار زیر مشت و لگدهاش افتادم، چندبار موهامو دور دستش گرفت و کشید...مینا علی رو صدا زد و اونم انگار تو حیاط منتظر بود یالا یالا گفت و اومد داخل با دیدن مادرش و اون هیاهو نگاهی به من انداخت چرا اونطور خاص نگاهم میکرد با نگاه پرسشیش از مینا میپرسید که چه اتفاقی افتاده...مینا چادر عمه فریبا رو دور مادرش انداخت و گفت بلندش کن بریم آبرومون رو برد...علی به طرف من اومد همه به ما خیره شده بودن روبروم ایستاد و گفت:اختر کی برمیگردی تهران؟نمیتونستم جوابی بدم زبونم قفل شده بود.مصی عوض من جواب داد:علی اقا ما تا هفتم داداشم هستیم مادرتو نزار بیاد نه من علاقه ای به دیدنش دارم نه دخترم.علی اصلا به مصی نگاه هم نکرد و بهم گفت:باید به حرفهام گوش بدی دیگه نه مادرم برام مهمه نه پدرم نه حرفهاشون فقط و فقط این مهمه که تو برگردی، به جون خودت قسم یه ثانیه هم نمیبرمت تو اون خونه کوفتی، هرجا که بگی خونه میگیرم کارگری میکنم ولی تو برگرد...تمام اینا حیله و حقه مامانم بود منو فرستاد خونه داییم تا تو رو طلاق بده و بعدش به تو تهمت بزنه که طلاها و پولارو برداشتی و فرار کردی منو مجبور کردن اون دختر رو بگیرم اگه مینا بهم نمیگفت، اگه اون حقیقت رو تعریف نمیکرد من هنوزم ازت متنفر بودم...این مادر و اون پدر زندگی منو نابود کردن



🌿🌿💕🌿🌿

این مادر و اون پدر زندگی منو نابود کردن من جونمو برات میدادم من طوری دوستت داشتم و دارم که هنوزم برات میمیرم..زنعمو شروع به جیغ زدن کرد و گفت:این حرفارو بهش نزن بیشتر از این ابروی منو نبر اون دختر مگه چی داره که اون طفل معصوم حنانه رو نمیخوای؟؟گریه زنعمو تبدیل به هق هق شده بود ولی علی جز چشم های من به جای دیگه ای نگاه هم نمیکرد...چشم های روشنش پر اشک شده بود با بغضی که تو صداش بود بهم نزدیکتر شد و گفت:اون روز وقتی برگشتم خونه مامان و بابا قسم و گریه راه انداختن که تو همه چیز رو دزدیدی و فرار کردی..بابا جلومو گرفت تا نیام سراغت و مامان گفت اگه حنانه رو بگیرم تو رو میتونم ازار بدم و بهت بفهمونم که نباید اون کار رو میکردی...طلاقت دادم ولی دلم راضی نبود هزاربار سراغتو از مینا گرفتم و اون وقتی از کارهای مامان سر در اورد تازه اونموقع بود که فهمیدم چیکار کردم...اره من زن گرفتم ولی حتی نتونستم تو رو از تو قلبم بیرون کنم..هربار که تو آینه خودمو نگاه کردم تو رو دیدم الکی نیست که انقدر شبیه منی....حتی خدا هم مارو برای هم افریده بود...اختر تو از من بدی دیدی؟ هیچ وقت آزارت دادم؟ تنها گناه من بی عرضه بودنم بود اما الان حاضرم بخاطرت کارگری کنم..هزارجور حرف برام در اوردن که من بچه دار نمیشم! حنانه یکیه مثل خود مامان...من میخوام کنار تو پیر بشم حتی اگه حسرت بچه داشته باشیم.. لبهام میلرزید زنعمو و عمو چقدر ادم های بی دین و ایمانی بودن...اشک های علی اتیشم میزد...دستهامو روی صورتم گذاشتم و جوری برای بخت سیاهم گریه میکردم که اصلا متوجه رفتن علی، مینا و مادرش نبودم...مصی سرمو به سینه فشرد اونم گریه میکرد دیگه کسی جز خودی ها نمونده بود گوشهام چیزهایی شنید که قلبمو اتیش زد...علی چنان معصومانه نگاهم میکرد و برای من زجه میزد که حالمو خراب کرده بود..

همه جا سکوت بود همه خواب بودن و من بودم که به دیوار تکیه داده بودم و به صورت مصی که خوابیده بود خیره بودم، حرفهای علی داشت دیوونم میکرد، زندگی داشت چی به سرم میاورد؟!...تا صبح خواب به چشم هام نرفت فکر علی و حرفهای مهری سلطان از سرم بیرون نمیرفت...نفهمیدم کی خوابم برده بود انقدر ناراحت بودم و غصه خورده بودم که رنگم زرد شده بود...عمه گلثوم همش سعی میکرد مصی رو آروم کنه که دیگه دعوا راه نندازه...یعنی حق همایون بود که به پای من بسوزه؟! شاید حق با مادرش بود من بچه دار نمیشدم چرا باید بخاطر خودم و خودخواهیم اون پدر نشه؟! اصلا نمیدونستم چیکار کنم...دلم براش پر میکشید چقدر دلتنگش بودم طوری عاشقش شده بودم که همه جونم شده بود..سفره صبحانه هنوز پهن بود.



🍃🍃❤️🍃🍃🍃

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792