2777
2789

همایون زمین تا آسمون با علی فرق داره این مرد واقعیه و اون یه بی عرضه...مصی چشم هاشو چپ کرد و گفت:فامیل خودته دیگه از اولم از اونا خوشم نمیومد...من دلم روشنه اختر که خوشبخت میشی تو انقدر سختی کشیدی که خوشبختی حقته....پاشو مادر برو بخواب که فردا هم روز خداست...

چه خوابی اونشب خواب به چشم هام نرفت به یه استکان چای برای صبحانه اکتفا کردم مصی مثل هر روز زیر و رو رو جارو زد و اول صبح بوی خورشت قیمه اش مستمون میکرد...عادت نداشت شلخته باشه و همیشه تو مرتبی نمونه بود..چشمم به در بود که خبری از همایون بشه و بالاخره نزدیک های ظهر بود که هادی اومد در زد و وقتی در رو باز کردم لبخند که همیشه رو لبهاش بود رو بهم هدیه داد و گفت:مامانت خونست؟--بله...بفرمایید عقب کشیدم تا داخل بیاد کفش هاشو در اورد و اومد داخل و گفت:سلام عمو .بابا جواب سلامشو داد و گفت:خوش اومدی پسرم بفرمابشین...

هادی به مصی سلام کرد و گفت:اومدم اجازه بگیرم که عصری پدر و مادرم برای خواستگاری بیان...ضربان قلبم شدت گرفت لبخند رو لبهای هممون نشست ومصی گره روسریشو محکمتر کرد و گفت:قدمتون روی چشم خوش اومدید...

بابا گفت:‌‌همیشه خوش خبر باشی پسرم هادی لپ ریحان رو بوسید و گفت:زنداداش به خونه ما خوش اومدی دستی تکون داد و رفت...صدای جیغ و هورا کشیدن من بلند شد قشنگ اون روز رو یادمه بابا با ته قابلمه نسوز دور قرمز میزد و ما همگی وسط میرقصیدیم باقر دستمال رو تو هوا میچرخوند و محلی میرقصید و اشک های مصی بود که از خوشحالی میریخت..خونمون همیشه تمیز بود راحتی های کنار دیوار رو مرتبتر چیدیم و اونروز کسی ناهار نخورد از اجیل و شیرینی چیزی نمونده بود خودم از خیاطی پس انداز داشتم با مصی چادر به سر انداختیم و رفتیم خرید چقدر هیجان داشت تو خیابونهای تهران راه رفتن شیرینی و میوه تازه وشکلات خریدیم...مصی از تو لباس زیرش پول بیرون اورد و گفت:نمیخوام چیزی کم باشه یکمم اجیل خوب بخریم و همون کارم کردیم نقل و پولکی و تخمه سیاه شمشیری شد یه میز پذیرایی عالی...

مصی دستی به صورتم کشید و وقتی نگرانی منو دید گفت:میدونم چرا دلت داره میجوشه...سرشو از اتاق بیرون برد و به بابا گفت:توام گوش بده مرد من همون پارسال به همایون خان گفتم که اختر طلاق گرفته و چه بلاهایی که سر بچه ام اوردن اون میدونه که اختر قبلا ازدواج کرده...من که مات و مبهوت نگاهش میکردم ولی بابا لنگان لنگان اومد داخل اتاق و گفت:خوب چرا زودتر نگفتی داشتم سکته میکردم همش میگفتم همایون خان بفهمه چیکار میکنه...مصی دستی به صورتم کشید و گفت:همون شبی که اومد اجازه بگیره برید شهرستان با مادربزرگش




🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃

همایون زمین تا آسمون با علی فرق داره این مرد واقعیه و اون یه بی عرضه...مصی چشم هاشو چپ کرد و گفت:فام ...

چقدر مصی با شعوره،چقدر آینده نگره

چه شخصیت فهمیده ای،که الان تو کمتر خونه ای دیده میشه

از خداوند به اندازه‌ی دارایی‌اش بخواهید،خداوندی که صاحبِ آسمان‌ها و زمین است. هیچ چیز خارج از اراده‌‌اش نیست،از او بهترین ها رو طلب کنید

هر سال ماه رمضون یا وزنم بالا می‌رفت یا کلاً برنامه غذاییم به‌هم می‌ریخت 😅


امسال اما فرق کرد… چون با رژیم فست پرو دکترکرمانی جلو رفتم. این برنامه جوری طراحی شده که اگه روزه بگیری دقیق با سحر و افطار تنظیمه، اگه هم نتونی روزه بگیری می‌تونی مثل یه فستینگ اصولی انجامش بدی.

خودم بعضی روزها روزه نیستم، ولی با اینکه روزه نمی‌گیرم، میل به غذا هم ندارم! ولعم کمتر شده، خوابم بهتر شده و حس سبکی دارم.

اگه می‌خوای امسال هم روزه بگیری هم وزن کم کنی

یا حتی بدون روزه فستینگ اصولی داشته باشی

سایت دکترکرمانی رو حتما ببینید

مصی دستی به صورتم کشید و گفت:همون شبی که اومد اجازه بگیره برید شهرستان با مادربزرگش ازم پرسید تو چرا انقدر غمگینی چرا انقدر ناراحتی منم بهش گفتم که چی به سرت اومده و چه روزهایی رو تک و تنها پشت سر گذاشتی..همایون گفت تا روزی که خودت بهش نگی به روت نمیاره...نمیدونم میخواد به خانواده اش بگه یا نه اونو خودش باید تصمیم بگیره...نمیدونستم خوشحال باشم که همایون با وجود بیوه بودنم منو خواسته یا ناراحت باشم و خجالت بکشم...همه چیز رو آماده کردیم استکان های کمر باریک دور طلایی و سینی استیل....عطر چایی و تمیزی خونه...باقر ریحان و رشید رو برد بیرون که بگردونه و شلوغ نکنن چون اگه میموندن همه چیز رو ناخنک میزدن...صدای یالا یالا گفتن رضا خان به گوشمون میرسید بابا در رو باز کرد و رضا خان دست داد و کمکش کرد که روی تختش بنشینه...پشت سرش مهری خانم و هادی اومدن داخل...بوی عطر مهری خانم آدمو دیوونه میکرد چه کت و دامنی تنش کرده بود روسری کوتاه روی سرش که بود و نبودش فرقی نداشت هادی آروم گفت کفش هاتو در بیار مامان...با ناراحتی کفش های نقره ای پاشنه دارشو در اورد و اومد داخل چشمم به در بود که همایون با یه دسته گل بزرگ و یه جعبه کوچیک قرمز زیرش اومد داخل...احوال پرسی کرد و چشمش که بهم افتاد لبخندی زد دسته گل رو به طرفم گرفت و از دستش گرفتم و اون جعبه قرمز رو روی میز گذاشت شبیه جعبه انگشتر بود...مصی اشاره کرد من بنشینم و خودش چادرشو زیر بغلش زد و شروع کرد به پذیرایی...رضا خان اهل تعارف نبود و شکلاتی تو دهن گذاشت و گفت :مزاحم که نشدیم؟بابا گفت:اختیار دارین خیلی خوش اومدید.

-خوش باشید از دیشب که اختر رو دیدم تا امروز دلم براش تنگ شد پس ببین پسرم چی میکشه...میشد متوجه خجالت تو نگاهای اون همه خشونت بار همایون شد..رضا خان ادامه داد:من شلوغش نکردم داماد و دخترا رو نیاوردم پسرم بچه نیست که من بخوام براش آستین بالا بزنم هرچیزی در موردش هست رو میدونید اونم گفت همه چیز رو در مورد همسر آینده اش میدونه...مصی چایی تعارف کرد و گفت:همایون خان ثابت شده ان وگرنه من قصد نداشتم دخترمو شوهر بدم...سینی خالی رو روی میز گذاشت و کنار بابا نشست من که همش سرم پایین بود ولی شیطنت هادی از خجالتم کم میکرد از کنار همایون بلند شد و گفت:این چه مدل نشستنه؟زن داداش بلند شو... به جای خودش اشاره کرد و گفت:تنها کسی که جرئت داره پیش همایون بشینه خودتی منو فرستاد اونجا و خودش جای من نشست...

همایون خم شد قند برداره و آروم گفت‌:چه چادر قشنگی...لبخند من بود شاید که مهری خانم ناراحت شد و گفت:من فقط یه سوال دارم و بس شما با اختلاف




🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃🍃🍃🍃

مهری خانم ناراحت شد و گفت:من فقط یه سوال دارم و بس شما با اختلاف سنی اینا مشکلی ندارید؟مصی نگاهی پرمهر بهم کرد و گفت:دختر من هزارتای دخترهای تحصیل کرده عقل و شعور داره همه چیزم بلده تازگی هام که خیاطی میره و آینده روشنی داره من بچه فرضش نمیکنم که نگران باشم که تو زندگی کم و کاستی بیاره و نتونه زندگی کنه...دیگه کسی چیزی نگفت و همه مشغول صرف چیزی بودن مهری با وسواسی که داشت اونجا راحت چایی خورد چون واقعا مصی رو تو تمیزی قبول داشت هادی شیرینی رو تعارف کرد و گفت:پس دهنمون رو شیرین کنیم؟؟؟همه به من چشم دوختن قشنگترین لحظه زندگیم بود اولین باری که از ته دلم با رضایت تمام خودم بله گفتم...صدای جیغ و سوت هادی و کف زدن بقیه و کل کشیدن مصی...رضا خان به همایون اشاره کرد و اونم از توی جعبه یه انگشتر طلایی رو بیرون اورد و رو به بقیه گفت:با اجازتون دست چپمو تو دست گرفت و انگشتر رو تو دستم کرد تو چشم های همدیگه خیره شدیم و توش فقط خوشبختی رو میدیدیم...مهری پاشو روی پاش انداختو گفت:ما برمیگردیم خونه خودمون تا واسه مراسم اونجا اماده بشم بعد تعطیلات عقد و عروسی بگیرن و زندگیشون رو شروع کنن..دیگه نمیتونم اینجا بمونم خسته شدم خونه خودم راحترم..یجوری با کنایه صحبت میکرد کاملا مشخص بود که دلش رضا به این ازدواج نیست...بلند شد و گفت:دخترام تو ماشین منتظر ما هستن خوشبخت بشید باهام دست داد و همونطور که میفشرد گفت:خیاط خوبی هستی خوب برای خودت دوختی، حتی خداحافظی نکرد و رفت...هادی بجای اون دستمو فشرد و گفت :زیاد سخت نگیر اسمش روشه مادرشوهر دیگه...جلورفت و بابا رو بوسید و رو به مصی گفت :هر وقت داداشمو شام دعوت کردی منم باید دعوت کنی...مصی خندید و گفت :‌به روی چشم پسرم...رضا خان خداحافظی کرد و رو بهم گفت:فردا با همایون بیاید خونه ما شام دلم نمیخواد از همین اول فاصله بینمون باشه...همایون بیشتر از پنج ساله پاشو تو خونه ما نذاشته تو برام پرنده خوشبختی هستی...دستی رو شونه همایون گذاشت و گفت:فردا عروسمو بیار...دستی تکون داد و رفت....همایون عذر خواهی کرد و برای بدرقشون رفت.مصی به انگشترم نگاهی کرد و گفت:چه سلیقه ای مبارکت باشه دخترم خوشبخت بشی...طولی نکشید که صدای همایون بود که میخواست بیاد داخل مصی در رو باز کرد و گفت:رفتن به همین زودی؟همایون داخل نیومد و از همونجا گفت :بله اومدم هم تشکر کنم هم بابت رفتار مادرم معذرت خواهی خیلی ساله که راه من و اون جدا شده....شما به دل نگیرید...بابا دعوتش کرد داخل و گفت:پسرم من یچیزی هست که باید بهت بگم راستش ما محرم نامحرم سرمون میشه عمارت تا اینجا دو دیقه راه



🍃🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃🍃🍃

رمانت واقعا جذاب وزیباست ولی به نظر خودت یه کم دیگه در مورد مصی شورش درنیومده نامادری خوبم هست ولی هیچ مادری ام فک نکنم در حد این مصی بچه خودش که از خون و  گوشت خودشم باشه انقدر دوست نداره و احترامشو نمیگیره.

باشکوه ترین وزیباترین عشق زمینی عشق مادر به فرزندشه خدایا این عشقو به همه ی بانوان جهان هدیه بده الخصوص بانوان سرزمینم🌷🌷🌷
رمانت واقعا جذاب وزیباست ولی به نظر خودت یه کم دیگه در مورد مصی شورش درنیومده نامادری خوبم هست ولی ه ...

🙃تو این دنیا فقط خوبیه که از آدم میمونه 

باید انسانی باشی

🙃تو این دنیا فقط خوبیه که از آدم میمونه  باید انسانی باشی

آره دقیقا

از خداوند به اندازه‌ی دارایی‌اش بخواهید،خداوندی که صاحبِ آسمان‌ها و زمین است. هیچ چیز خارج از اراده‌‌اش نیست،از او بهترین ها رو طلب کنید

تا اینجا دو دیقه راه ولی خونه پدرت نمیدونم کجاست که قراره فردا اختر رو ببری ما اینجوری عادت نداریم...همایون سری تکون داد و گفت :حق با شماست ولی الان چیکار میشه کرد؟تا عقد کنیم خیلی مونده من به خونمون زنگ میزنم که نمیتونیم بریم...

مصی اخمی به بابا کرد و گفت :نه این چه کاری مادرت ناراحت میشه برادر بزرگ من ملاست بزار بهش زنگ میزنم تلفنی محرمیتتون رو بخونه اونجور هم گناه نیست هم خدا راضی میشه...

مصی تماس گرفت و صیغه محرمیت یک ماهه جاری شد...بابا بازم دلش راضی نبود ولی چاره ای نداشت جز قبول کردن...یکبار دیگه دهنمون رو شیرین کردیم..تا جلوی درخت بید بدرقه اش کردم به طرفم چرخید و گفت: با چادر سفید خوشگل شدی...به انگشترم نگاه کردم و گفتم:اگه فرصت داری باید صحبت کنم باهات...

--در چه مورد؟

--خودم و گذشته ام قبل از اومدنم به اینجا...کتشو تنش کرد و گفت:من با گذشته ات کاری ندارم و نمیخوامم چیزی بدونم حتی اگه در آینده بچه دار بشی یا نشی برام مهم نیست همین که اینجور کنارت ارامش دارم کافیه...مهم منم که دوستت دارم...با شنیدن این جمله از زبونش سرمو بلند کردم و تو چشم های مشکیش خیره شدم چشم هاشم به روم میخندید چرا دیگه اون جدیت و خشونت به چشمم نمیومد و صورتش برام معصوم ترین صورت بود...دستی تکون داد و به سمت عمارت رفت من وایستاده بودم و دور شدنشو نگاه میکردم...

هممون خوشحالی رو از ته دل حس کردیم، شام دسته جمعی و صحبتهای مصی دلنشین بود...مصی لوبیا پلو رو تو بشقاب کشید و سالادشیرازی هم گذاشت وگفت:اختر مادر بلند شو غذای همایون خان رو ببر...بابا لیوان رو زمین گذاشت و گفت :بده باقر ببره...مصی اخم کرد و گفت :اینجا ده نیست که بخوای غیرتی بشی بعدشم اختر دیگه بچه نیست تا دیروز میرفت تو عمارت و میومد چه فرقی کرده الان؟تازه محرمم هستن...بلند شو مادر غذاشو ببر...بابا سری تکون داد و گفت:پس زود برگرد..مصی صداشو بلند کرد و گفت :نمیخواد صبر کن ظرفارو هم بیار براش چایی هم بزار...بیکارم دوباره از اینجا چایی ببرم همونجا بزار دوتایی بخورید و بعد بیا...این مرد لنگه خواهرش فریباست فقط بلده غر بزنه...روسریمو سر کردم و سینی به دست رفتم سمت عمارت آروم به در زدم و رفتم داخل...همایون با دیدنم بلند شد و گفت :چه سورپرایز قشنگی یکی از خوبی های مصی همینه همیشه به موقع به داد شکم من میرسه، سینی رو از دستم گرفت و رو میز مبل گذاشت و دستشو به طرفم دراز کرد جلو رفتم و برخلاف همیشه که روبروش مینشستم کنارش نشستم با اشتها




🍃🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃🍃🍃

کنارش نشستم با اشتها غذاشو خورد و گفت:خوبه عمو اجازه داد تو بیای اینجا معلوم از اون سخت گیراست البته بهش حق میدم من از اونم سختگیر ترم..مخصوصا در مورد تو..با تعجب نگاهش میکردم غذاش که تموم شد شکر کرد و بعد از تشکر به طرفم چرخید انقدر راحت رو مبل لم داده بود که جام تنگ بود...دستهاشو جلو اورد و گره روسریمو باز کرد و موهام دورم ریخت دستی تو موهام کشید و گفت:مو طلایی چه حس قشنگی که الان رو بروی منی و میدونم که از این به بعد هر روز و هر ساعت میبینمت...

گرمای لبهاش روی پیشونیم، حسی رو تجربه میکردم که هیچ وقت حتی با علی درکش نکرده بودم چرا چشم های مشکیش اونقدر آرامش داشت دستهامو کنار صورتش گذاشتم و گفتم:خدا انقدر حواسش بهم بود که تو رو سر راهم گذاشت هیچ چیزی تو دنیا نمیتونست حال دلمو اینجور خوب کنه که امروز تو خوب کردی...

موهامو از کنار صورتم پشت گوشم زد و گفت:من به خانواده ام موقع رفتن گفتم که تو قبلا ازدواج کردی نه برام تصمیمشون مهمه نه نظراتشون ولی خواستم بدونن ونمیدونم فردا شب مادرم چه واکنشی ممکنه نشون بده ولی من مردی نیستم که از زیر حرفم شونه خالی کنم آسمونم به زمین بدوزه من از تو دست نمیکشم....

همایون آرومم میکرد...دوتایی چایی خوردیم که گفتم:من دیگه برم بابام ناراحت میشه...سینی رو برداشتم که خم شد و روسریمو روی سرم انداخت و گفت :تا اونجا میام باهات...تا جلوی درخت بید همراهیم کرد و با گفتن یه شب بخیر رفت...درست حدس زده بودم بابا هنوز بیدار بود تا برگردم، خجالت میکشیدم و بی صدا رفتم تو اتاق و خوابیدم...صبح زود مصی بیدارم کرد و گفت:عروس خانم بیدار شو باقر نون تازه آورد برو با همایون صبحانه بخور بابات قرص خورده حالا حالا ها خوابه... مرد گنده فکر میکنه اینجا ده همش داره میگه نره تنها نره...راست گفتن فکر های کوچیک همیشه کوچیکن ..وای اختر ولی این مهری هم دست کمی از زری نداره انگار اینم از اون عقرب هاست...ولی فرقش اینه که همایون مرد و مثل امثال علی بچه ننه نیست...بلند شو لباسهاتو عوض کن بیا سینی صبحانه رو ببر...خواست بلند بشه که بغلش گرفتم و گفتم :کاش خودت منو بدنیا میاوردی خوش بحال رشید و ریحان که تو مادر واقعی اونایی...با پشت دست آروم زد تو دهنم وگفت:یکبار دیگه بشنوم حلالت نمیکنم من اونقدری که تو رو دوست دارم اون دوتا رو ندارم...چه فکری کردی تو بچه منی درسته از خونم نیستی ولی پاره تنمی...حق هم داشت اون بینظیرترین مادر بود...موهامو دورم ریختم و از روش یه روسری رو سرم انداختم وارد عمارت که شدم همایون رو مبل خوابیده بود سینی رو روی میز گذاشتم و پایین مبل نشستم آروم خواب




🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃

کنارش نشستم با اشتها غذاشو خورد و گفت:خوبه عمو اجازه داد تو بیای اینجا معلوم از اون سخت گیراست البته ...

ممنون 

از خداوند به اندازه‌ی دارایی‌اش بخواهید،خداوندی که صاحبِ آسمان‌ها و زمین است. هیچ چیز خارج از اراده‌‌اش نیست،از او بهترین ها رو طلب کنید

پایین مبل نشستم آروم خواب بود چه چهره دلربایی داشت وقتی خواب بود حتی زیر سرش متکا هم نداشت اروم موهاشو نوازش کردم که یهو مچ دستمو گرفت چشم هاشو باز کرد و با دیدنم گفت :صبح به این زودی دلت برام تنگ شد؟به روش لبخندی زدم و گفتم :صبحونه دو نفری اولین صبحونه...دستشو رو دهنم گذاشت و ادامه داد اولین صبحانه عاشقانه...دیگه بهم نمیگی عشقم؟خجالت کشیدم و گفتم:من اونروز واقعا سوتفاهم شد...ولی خوب دروغ چرا چه عشقی از تو قشنگتر چه عشقی از تو شیرین تر...تو جا نشست و تو یه چشم به هم زدن بغلم گرفت و از رو زمین بلندم کرد و رو پاهاش نشستم دستهاش دور کمرم حلقه بود و عطر تنش چه دلنشین اگه بابا میدید حتما من و مصی رو یجا اعدام میکرد...محکم بغلم گرفت و آروم تو گوشم گفت:ولی همیشه همونطور سوتفاهم داشته باش شنیدنش از زبون تو خیلی برام خاصه...

دوتایی صبحونه خوردیم همایون همه جای عمارت رو نشونم داد و گفت:اگه راضی باشی همینجا زندگی کنیم؟خندیدم و گفتم :چی از این بهتر؟همینجا تو عمارتی که اولین بار دیدمت...نمیدونم تو جواب کدوم کار خیری که خدا سر راهم گذاشت من روزهای قشنگی نداشتم یا حداقل نزاشتن که داشته باشم نمیدونم میتونم بعدها پدرت کنم یا نه نمیدونم میتونم خوشبختت کنم یا نه ولی اینو میدونم که اگه هزار بارم بمیرم و باز بدنیا بیام از تو دست نمیکشم...میدونم که امشب مادرت هزاربار بهم اخم و بداخلاقی میکنه ولی همایون تو قلبمو لرزوندی تو انگار نیمه وجود خودمی...من یکبار یه زندگی رو تجربه کردم خواست من نبود قسمت بود عشق نبود ولی ارامشم نبود شوهر من پسر عموی من منو با بدترین نوع ممکن طلاق داد ولی تو یه غریبه با محبتت با قلب پاکت کاری کردی که بخاطرت از خودمم میگذرم و رو اعتقاداتم پا گذاشتم و یه نامحرم رو محرمترین آدم تو زندگیم کردم...بینیشو جلو اورد و به بینیم زد و گفت:بچه جون من عاشقت شدم چی فکر کردی که من اذت میگزرم؟یکم صحبت کردیم و برگشتم ناهارشو باقر برد چون بابا واقعا داشت کفری میشد، شب اماده شدم و بابا گفت بدون چادر حق ندارم برم و به اجبار از روی پالتو چادر مشکی رنگ و رو رفته ام رو سر کردم...جوراب کلفت مشکی و پیراهن سرمه ای پوشیدم...دیگه اماده بودم و منتظر همایون...مصی دور سرم اسفند چرخوند و گفت:باید کم کم به فکر جهیزیه باشم...بابا از پشت عینکی که جدیدا میزد گفت:زن چه جهیزیه ای عمارت اندازه کل ده ما لوازم داره اگه خدا بخواد دخترم سختی نمیبینه من که نتونستم به آرزوهاش برسونمش انشاالله تو زندگی جدید برسه..دخترم دلم رضا نیست بری یوقت ناراحتت نکنن کاش مصی هم همراهت میومد من خیالم راحت بود...مامان اخم




🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃

مامان اخم کرد و گفت:به بابات گوش نده منو پیر کرد با این اخلاقاش...صدای همایون بود که صدام میزد...بند کفش هامو بستم و رفتم بیرون مصی دنبالم اومد...همایون با روی باز بهش سلام داد و گفت:ناهارتون عالی بود ممنون...مصی بهم اشاره کرد و گفت:دستپخت اختر بود..برید خوش بگذره خدا پشت و پناهتون...جلو نشستم از عمارت که بیرون رفتیم همایون دستمو گرفت و گفت:همه چی یه طرف این چادرت منو کشته تو خانواده من اولین باره که یکی چادر سر میکنه...

از عمارت که بیرون رفتیم همایون دستمو گرفت و گفت:همه چی یه طرف این چادرت منو کشته تو خانواده من اولین باره که یکی چادر سر میکنه..نقلی شدی با این چادر حتما برات یدونه نوشو میخرم...تا برسیم مردمو زنده شدم اونشب شب قشنگی نبود مهری خانم(مادر همایون) و دخترهاش رسما میخواستن منو تحقیر کنن و بهم بفهمون که من چه جایگاهی دارم و اونا چه جایگاهی...با دیدن من و چادرم یجوری نگاهم میکردن...خوبه که هادی بود و به استقبالمون اومد همایون رو محکم بغل گرفت و گفت:خیلی خوش اومدی یاد اون روزهایی که تو این خونه باهم بودیم بخیر...چه خونه ویلایی داشتن هزارمتری میشد..

با کفش تو خونه میرفتن..هادی دستمو فشرد و دعوتمون کرد داخل..مهری خانم تو همون یه روز رنگ موهاشو تغییر داده بود..همایون احوالپرسی کرد و چادرمو ازم گرفت با کتش به هادی داد و گفت:اویزشون کن خبری از خدمتکارا نیست؟مهری خانم به سمت مبل هاشون اشاره کرد و گفت:تو اشپزخونه مشغولن خوش اومدی عزیز مادر...اختر خوش اومدی بشینید، از همه چیز بهترینش رو میز بود چرا اونقدر به خودشون زیورالات آویز کرده بودن زیر نگاهای تحقیر آمیزشون داشتم له میشدم...رضا خان خوش امد گفت و ادامه داد بالاخره پسرم برگشت به این خونه! خوش اومدید هردوتون خوش اومدید..مهری خانم زیر چشمی براندازم کرد و گفت:خانواده ات چطورن؟ از استرس و غریبی صدام در نمیومد با هزار استرس جواب دادم خوب هستن سلام دارن خدمتتون...خواهرای همایون اصلا بهم محل نمیدادن و یه دیوار بینمون کشیده بودن چقدر از اومدنم پشیمون شدم کاش دعوتشون رو قبول نمیکردم...همایون متوجه بود و دستشو پشتم گذاشت و گفت:راستی دیروز ما صیغه بینمون رو جاری کردیم و الان محرمیم...مهری خانم با چشم های درشت شده اش نگاه معناداری بهم کرد و گفت: این همه عجله واسه چیه؟نمیتونستید صبر کنید تا چند روز دیگه؟هرچند اختر یه بیوه است براش جشن و این چیزا مهم نیست...رضا خان یهش چشم غره رفت و گفت: تا اختر رو ببرید خونه رو ببینه منو پسرمم ورق بازی کنیم...دلم نمیخواست باهاشون تنها باشم ولی چاره ای نبود دنبال مهری خانم از خونشون دیدن



🌿🌿🌿🌸🌿🌿🌿

مامان اخم کرد و گفت:به بابات گوش نده منو پیر کرد با این اخلاقاش...صدای همایون بود که صدام میزد...بند ...


  

از خداوند به اندازه‌ی دارایی‌اش بخواهید،خداوندی که صاحبِ آسمان‌ها و زمین است. هیچ چیز خارج از اراده‌‌اش نیست،از او بهترین ها رو طلب کنید

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز