2777
2789

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

اصلا دوست نداشتم عمه گلثوم بره...یه پارچه برداشتم و اندازه هاشو گرفتم با چه شوق و عشقی براش پیراهن د ...

خب الان این چ کاریه اخه

روری چن خط میزاری

یک جا بزار

ادم دوس داره بخونه و بره

جانمان برای هم درمیرفت...اما نشد!!!!            لعنت ب همه کسایی که تو نرسیدنمون نقش داشتند.....

پس بابا رضایت داشت و منم سیب رو گرفتم همایون تشکر کرد و همین که رفت من روی زمین نشستم پاهام سست شده بود نمیدونستم تهش چی قراره بشه دلنگرون بودم راز به اون بزرگی رو همایون نمیدونست شاید واقعا من نازا بودم از طرفی ازدواج اولم اولین قطره که از چشمم چکید مصی غرید بس کن الان موقع گریه نیست..بابا گفت:من هم نگرانم مصی اگه اقا بفهمه اختر قبلا ازدواج کرده چی؟میبینی چه سعادتی نصیب دخترم شده علی انگشت کوچیکه همایون هم نمیشه ولی چه فایده الان اگه بفهمه و بزار بره...

-وای بس کن مرد پیر شدی خرفت شدی چه پشیمونی از نگاه همایون معلوم که دلش پیش اختره تو چرا آیه یاس میخونی زود باش دختر برو موهاتو بشور بیا یه رنگ و لعاب بدم به صورتت همون پیراهن حریر رو بپوش که خود همایون برات خریده بود...زود باش آفتاب داره میره...

انقدر استرس داشتم که نگو باقر و بابا نشسته بودن و فقط به کارهای مصی میخندیدن غر میزد و موهامو شانه میزد موهای لخت طلایی رو بافت و پشتم انداخت و لباس حریر و جوراب سفید و کفش های پاشنه دار راه رفتن برام یکم سخت بود ولی اصرار مصی بود رژ قرمز و برای اولین بار ریملی که مژه هامو بلندتر کرد و چشم هامو زیبا تر..روسری کوتاه سبز حریر و استرس و استرس کمربند پیراهن رو مصی سفت بست تا گودی کمرم بیشتر به چشم بیاد جلو چشم بابا خجالت میکشیدم ولی قرار بود اینبار خوشبختی رو لمس کنم اونم از نوع حقیقیش...مگه عقربه ها یجا میموندن عجله داشتن و مثل برق و باد ساعت هشت شد صدای همایون که به گوشم رسید دستهام یخ کرد و مصی پالتو ام رو روی شونه هام انداخت و گفت:مثل خودشون باش با کلاس...دور سرم اسفند چرخوندو گفت برو در امان خدا...همایون کت و شلوار پوشیده بود هر دو با دیدن هم خشکمون زد مصی دود اسفند رو به طرف همایون فوت کرد و گفت:چقدر خوشتیپ شدید اقا دخترم دستت امانت...همایون چشم هاشو بست و باز کرد و گفت:بیشتر از خودم مراقبشم با اجازتون...شونه به شونه قدم برداشتیم هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودیم که پام روی شن ها پیچ خورد و کم مونده بود بیوفتم همایون نگهم داشت و بازوشو به طرفم گرفت و گفت:افتخار میدی؟دستمو دور بازوش حلقه کردم و هردو آروم آروم قدم برمیداشتیم دوست نداشتم برسیم و کنارش آسوده قدم برداشتن شیرین بود...آروم گفت:‌خیلی خوشگل شدی.تو دلم کیلو کیلو قند آب میکردن و از اینکه منو پسندید خوشحال بودم بالاخره جلو در عمارت رسیدیم در رو باز کرد خواستم بازوشو ول کنم که مانع شد و گفت:برای داشتن تو ترسی از کسی ندارم هیچ وقت دستمو ول نکن...وارد سالن شدیم سکوت حاکم بود اونجا که انقدر برام سنگین نبود بارها اونجا






🍃🍃🍃🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃🍃🍃🍃

بارها اونجا بودم ولی اونشب یجوری خفه کننده بود صدای پاشنه کفشم که به سنگ فرش کف خونه میخورد و انعکاسش تو نگاه بقیه....پدر همایون ابرویی بالا برد و میشد رضایت رو تو چهره اش دید خواهراش تو گوش هم پچ پچ میکردن و مادرش که با پیراهن کوتاه و پاهای سفید لخت روی مبل تکی لم داده بود و سرتا پامو برانداز میکرد خیلی وقت بود که حجاب الزامی بود ولی انگار اون از اونایی بود که عادت به راحت گشتن داشت...

هادی بلند گفت:لیدی چه سعادتی چه انتخابی! جلو اومد و دستمو گرفت و پشتشو بوسید و گفت:چه خانمی همیشه همایون برازنده خان بودن بوده امروز ثابت کرد...به طرف مبل راهنماییم کرد سلام کلی کردم شوهر خواهرای همایون جواب دادن ولی بقیه هنوز ساکت بودن و همین عذابم میداد..روی مبل دونفره کنار همایون نشستم خوبه که کنارم نشست وگرنه از خجالت و استرس میمردم...مصی هزاربار سفارش کرده بود که پامو رو پام بندازم و همونطوری رو مبل وا نرم..با زحمت پای راستمو روی چپی انداختم و دستهام روی پام بود..زیر اون همه نگاه بقیه داشتم خم میشدم همایون دستشو روی دستم گذاشت و گفت:خوب معرفی میکنم اختر...با انگشت نشونم میداد و گفت:پدرم رضا مادرم مهری خواهرم هنگامه و همسرش فریدون خان اون دوتا پسر دوقلو شیطون هم مال ایشونه امید و امیر، این خواهرمم ته تغاری خونه هایده همسرش سهراب و دخترشون نیلوفر...هادی هم که نیازی به معرفی نداره همه یجوری میشناسنش...مهری خانم لبخندی زد و خوب براندازم کرد و گفت: همیشه از بچگی خاص بودی من نمیتونم رو تصمیماتت حرفی بزنم، هادی رو دسته مبل مادرش نشست و گفت:مگه میشه حرفی هم زد کی فکرشو میکرد همایون خان یروز دست یکی رو بگیره و بیاره اونم چه خانمی رو...پدر همایون اشاره کرد به دخترش که لوازم پذیرایی بیاره و چه زود روی میز پر شد از خوراکی های عید و فنجان های چای...همایون خم شد و فنجان رو به طرفم گرفت...تشکر کردم و فنجان چینی گل سرخ رو بین دستهام گرفتم از استرسم کم میکرد...همه مشغول خوردن شدن همایون همونطور که بهم شکلات میداد گفت:من پیشتم چرا انقدر استرس داری؟به چشم هاش نگاه کردم و گفتم:خوبه که هستی...مهری خانم گفت:خوب اختر جان از خودت بگو چند سالته؟زبونم به زور میچرخید و گفتم: هفده سالمه...ابرویی بالا برد و گفت:چه خوب اختلاف پونزده سال زیاد نیست؟همایون دستمو محکمتر فشرد و گفت:یکبار دوسال اختلاف سنی داشتم به زور و لجبازی دوتا زن زندگیم عمرم تباه شد زنی تو رختخوابم بود که فقط از روی شهوت پیشش بودم ولی امروز کسی کنارمه که نمیتونم ازش چشم بردارم دستشو که میچسبم تازه قدرت میگیرم انقدر محکم دستمو میفشرد که




🍃🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃🍃

عالی بود‌

یک حسی بهم میگه،اگه بفهمه تا حالا ازدواج اولش پنهان کرده،روال داستان انقدر عاشقاته پیش نمیره

از خداوند به اندازه‌ی دارایی‌اش بخواهید،خداوندی که صاحبِ آسمان‌ها و زمین است. هیچ چیز خارج از اراده‌‌اش نیست،از او بهترین ها رو طلب کنید

عالی بود‌ یک حسی بهم میگه،اگه بفهمه تا حالا ازدواج اولش پنهان کرده،روال داستان انقدر عاشقاته پیش نم ...

درسته 

صداقت تو اول رابطه خیلی مهمه 

ولی امیدوارم اینطور نشه 

چون هردو ازدواج کرده بودن

او که از درد اروم نالیدم متوجه شد دستمو ول کرد و دستشو تو موهاش فرو برد...مهری خندید و گفت:باشه پسرم تو سالهاست راهتو از من جدا کردی تو امشب واسه آشنایی ما و همسر اینده ات این تصمیم رو گرفتی و فقط خواستی ما مطلع بشیم من موافقم اختر همه چیز تمومه دختر کم سن و سال و معلومه خانومیه مبارک باشه...

مهری دست زد و گفت:دهنتون رو شیرین کنید...خوب خونتو بریم از مستاحر بگیریم؟پدرش تکیه داد و گفت:مستاجرش که داره وقتش تموم میشه نه هادی؟؟هادی یکم تأمل کرد و گفت:‌اره یک ماه دیگه وقت داره...همایون نگاهم کرد و گفت:ولی من میخوام همینجا زندگی کنم...میخوام مابقی عمرم کنار زنی تموم بشه که نگاهاش حرفهاش دیوونه بازی هاش همش به دلم میشینه...

چایی رو خوردم و هنگامه پرسید خوب اختر خانم ما که حسابی غافل گیر شدیم هم از انتخاب عالی برادرم هم از دیدن خودت کجا زندگی میکنید یه لهجه شیرین داری مال کجاست؟ چی میتونستم بگم...خشکم زد و مات و مبهوت نگاهش میکردم همایون جای من جواب داد همشو براتون توضیح میدم سفره شام رو میندازید خیلی گرسنه ام..برخلاف تصورم تو اتاق میز غذا خوری بزرگی بود که قبلا روش ملحفه کشیده بودن ظرفهای چینی گل دار و لیوان های کریستال چه میزی چیده بودن قشنگ داشتن فخر میفروختن من کجا و اونا کجا..هادی صندلی منو عقب کشید و گفت:از همایون خان توقع جنتلمن بازی نداشته باش بفرما...نشستم و همایون کنارم نشست اون سمتمم هنگامه نشست چقدر زحمت کشیده بودن شمعدون های بلند وسط میز شوهر هنگامه شمع هارو روشن کرد و گفت:شاعرانه باشه بهتره...بوی خوش طعم غذا و اون همه غذای رنگارنگ دلم ضعف میرفت اقا رضا گفت:قابل تعارف نیست بفرمایید...همایون برام پلو کشید و گوشت گذاشت خجالت میکشیدم، ولی چه طعمی داشت از شام لذت بردیم و تو سکوت همه غذا خوردن همایون خوب حواسش به غذا خوردنم بود هادی همه چیز رو برام جلوتر میاورد و میگفت:خیلی لاغر هم خوب نیستا بخور زنداداش بزار جون بگیری...

غذا که تموم شد همه بلند شدن و خواستم کمک کنم که همایون با چشم و ابرو مخالفت کرد و دستشو به طرفم دراز کرد و گفت:حوصله ات که سر نرفته؟ با اون پاشنه ها آروم آروم میرفتم و مهری خانم ریز ریز نگاهم میکرد خیلی تیز بود دوباره برگشتیم تو نشیمن و سر جاهامون نشستیم...هادی ظرف پر از آجیلشو برداشت و همونطور که از توش بادوم جدا میکرد و تو دهنش مینداخت گفت:خوب عقد و عروسی کی هست؟همایون ابرو بالا برد و گفت:از دیروز میخوام سراغ ستاره رو بگیرم فراموش میکنم ستاره(همسر هادی)کجاست؟..هادی پوفی کرد و گفت:خونه باباش از اولم ساز مخالف میزد




🍃🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃🍃🍃

هادی پوفی کرد و گفت:خونه باباش از اولم ساز مخالف میزد چند ماه رفته و فکر کنم درخواست طلاق داده...

--به همین راحتی میگی طلاق اون به فکر این نیست فردا پشت سرش هزارجور وصله ناجور میچسبونن...چشمم به دهن همایون بود اون حرفها مختص من بود وای اگه میفهمید چه واکنشی داشت آب دهنمو به زور قورت دادم همایون ادامه داد:طلاق تو کشور ما جایگاه خوبی نداره سعی کن متقاعدش کنی ایراد کارتون کجا بود؟

هادی با انگشت مادرشو نشون داد و گفت:مهری سلطان ایراد کار بود، وقتی زن منو ایشون بپسنده خوب معلومه بعدها نمیسازیم مگه یادم رفته خودت چه روزهایی با رعنا خدابیامرز داشتی چه شبهایی که کمرتو خمیده میدیدم...انگار که فهمید در حضور من از اون حرف زدن درست نیست بحث رو عوض کرد و گفت:خوب مهری سلطان به عروست پاگشا چی میخوای بدی؟مهری به دخترهاش نگاه کرد و گفت‌:من که از قبل اطلاع نداشتم وگرنه یچیز خوب میگرفتم...رضا خان سرفه کوتاهی کرد و گفت:خوب یشب دعوتشون میکنیم خونمون و اونجا از خجالتش در میایم فعلا دستشو تو جیب شلوارش برد و چندتا اسکناس درشت پول به طرفم گرفت و گفت:عروسم خوشگلم بفرمایید امیدوارم پاقدمت به هممون بیوفته...

نمیخواستم قبول کنم ولی اصرار کرد و گرفتم..بچه ها آروم بودن و فقط نیلوفر نو پا بود که شیطنت میکرد مهری به روم لبخند زد و گفت:خوب دخترم نگفتی خونتون کجاست؟خانواده ات ناراحت نشن تا دیر وقت اینجایی؟...نمیدونستم چطور بگم که باز همایون به دادم رسید و گفت:میخوام وقتی اختر رفت و تنها شدیم در این مورد صحبت کنیم...

--چرا پسرم در حضور خود اختر مگه چی میشه؟

--حرفهای دیگه ای هم هست..نگاهی به ساعت انداخت نزدیک ده بود و روبه من گفت:دیگه بریم 

بقیه به احترامم بلند شدن جلو رفتم تا دست بدم که مهری خانم صورتمو بوسید و دستمو به گرمی فشرد هنگامه پالتوام رو به همایون داد و اون هم باهام روبوسی کرد هایده رو هم بوسیدم هادی خندید و گفت:ای کاش منم زن بودم...همه با صدای بلند خندیدن...

همایون کمک کرد کتم رو پوشیدم و راهی شدیم یکم که از عمارت که دور شدیم به طرفش چرخیدم و گفتم: چرا به خانواده ات نگفتی که من دختر سرایدارتم خجالت کشیدی؟؟ خیلی چیزای دیگه هم هست که نمیدونی و اگه بدونی شاید دیگه حتی نخوای منو ببینی.

اخمی کرد  و گفت:تو چی فکر میکنی اختر جلو تو نگفتم چون نخواستم تو ناراحت بشی یبارم گفتم گذشته هرکسی متعلق به خودشه مهم برای من امروز و فرداست که چطور کنار هم قراره بسازیم...اگه قرار باشه الان پشتمو خالی کنی و کم بیاری پس ازت توقعی ندارم...

بغض کرده بودم و گفتم:همایون من با سختی بزرگ شدم تا روزی که تو رو دیدم








 

بغض کرده بودم و گفتم:همایون من با سختی بزرگ شدم تا روزی که تو رو دیدم اره نمیخوام مخفی کنم من عاشقت شدم و همون عشق کافی بود که احساس خوشبختی کنم ولی امشب دیدی چقدر بین ما فرق بود من حتی نمیتونم با کفش راحت راه برم، مادرت سرجمع دهتا قاشق هم غذا نخورد ولی من سیر از سر میز بلند نشدم...نوع لباس و حرف زدن شما با من فرق داره من بزرگ شده دهاتم تا پارسال بلد نبودم اسمم بنویسم ولی بچه های خواهرت انگلیسی صحبت میکنن...پول ماشین تو تمام سرمایه و دار ندار ماست..فکر میکنی مادرت اجازه میده منو بگیری دیگه بغض نبودو اشکهام بود که میریخت..همایون شروع به خندیدن کرد و من متعجب نگاهش میکردم...با نوک انگشتش سیاهی زیر چشممو پاک کرد و گفت:بگو چرا خوشگل شدی امشب از اینا زده بودی...ریمل زیر چشمم ریخته بود خنده اش باعث شد منم بخندم بازوشو جلو اورد و گفت:تو هنوز نمیدونی من چطور ادمی هستم اگه منو میشناختی میفهمیدی که وقتی تو به دلم نشستی نه محل تولدت مهمه نه داراییت...

همه ثروتم و همه عشقم و به پات میریزم یروزی میشینی و امروز رو یاد میکنی و میگی من چقدر ساده بودم که اونروز همایون رو باور نکردم...دیگه رسیده بودیم زیر بید دستمو فشرد و گفت: خیاط کوچلو لباسهات خیلی قشنگن ولی اینو قشنگ یادمه وقتی برات رفته بودم بخرم به فروشنده گفتم کمرش قد یه گنجشکه بهش گفتم خانمم خیلی ظریف و باریکه...فروشنده گفت:چه خانم لاغری...دیگه نبینم گریه میکنی از امشب به بعد جزئی از وجود منی..

دستشو فشردم و تشکر کردم که برم ولی دستمو ول نکرد چرخیدم و خندید..با خنده گفتم: امشبو هیچ وقت یادم نمیره هر اتفاقی هم بیوفته باز امشب بهترین شب زندگی منه... 

وارد خونه که شدم همه دورم کردن و تمام شب رو براشون تعریف کردم...بابا دستی به سرم کشید و گفت:من پدر خوبی نبودم حتی نمیتونم از پس مخارج خودم در بیام یه آدم بی مصرفم که خرجمم پسر و زنم میدن...تو این دنیا خیری ندیدم ولی بهترینش شما چهارتا بچه هستین مصی از همه برام با ارزشتره امروز تو پیری زیر بغلمو چسبیده کاش انقدر داشتم که برتون میداشتم و حداقل یه سفر میبردمتون حداقل زیارت امام رضا ولی تا توالت به زور عصا میرم...دخترم تو هر تصمیمی یگیری من حمایتت میکنم حتی اگه به قیمت ترک این خونه باشه...یکبار اشتباه کردم و سپردمت دست همخونم بردارم و اونطور شد...من هیچ وقت نمیبخشمشون علی انقدر مرد نبود که بگه زنمو طلاق نمیدم ما که هیچ وقت با زن دوم مخالفت نمیکردیم ولی بازم شکر که تو ده نیستیم...همین که خیاطی میکنی یه پولی هم برای خودت پس انداز میشه من دلم شاد میشه...همایون زمین تا آسمون با علی فرق




🍃🍃🍃🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃🍃🍃🍃

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

2791
2779
2792