هادی پوفی کرد و گفت:خونه باباش از اولم ساز مخالف میزد چند ماه رفته و فکر کنم درخواست طلاق داده...
--به همین راحتی میگی طلاق اون به فکر این نیست فردا پشت سرش هزارجور وصله ناجور میچسبونن...چشمم به دهن همایون بود اون حرفها مختص من بود وای اگه میفهمید چه واکنشی داشت آب دهنمو به زور قورت دادم همایون ادامه داد:طلاق تو کشور ما جایگاه خوبی نداره سعی کن متقاعدش کنی ایراد کارتون کجا بود؟
هادی با انگشت مادرشو نشون داد و گفت:مهری سلطان ایراد کار بود، وقتی زن منو ایشون بپسنده خوب معلومه بعدها نمیسازیم مگه یادم رفته خودت چه روزهایی با رعنا خدابیامرز داشتی چه شبهایی که کمرتو خمیده میدیدم...انگار که فهمید در حضور من از اون حرف زدن درست نیست بحث رو عوض کرد و گفت:خوب مهری سلطان به عروست پاگشا چی میخوای بدی؟مهری به دخترهاش نگاه کرد و گفت:من که از قبل اطلاع نداشتم وگرنه یچیز خوب میگرفتم...رضا خان سرفه کوتاهی کرد و گفت:خوب یشب دعوتشون میکنیم خونمون و اونجا از خجالتش در میایم فعلا دستشو تو جیب شلوارش برد و چندتا اسکناس درشت پول به طرفم گرفت و گفت:عروسم خوشگلم بفرمایید امیدوارم پاقدمت به هممون بیوفته...
نمیخواستم قبول کنم ولی اصرار کرد و گرفتم..بچه ها آروم بودن و فقط نیلوفر نو پا بود که شیطنت میکرد مهری به روم لبخند زد و گفت:خوب دخترم نگفتی خونتون کجاست؟خانواده ات ناراحت نشن تا دیر وقت اینجایی؟...نمیدونستم چطور بگم که باز همایون به دادم رسید و گفت:میخوام وقتی اختر رفت و تنها شدیم در این مورد صحبت کنیم...
--چرا پسرم در حضور خود اختر مگه چی میشه؟
--حرفهای دیگه ای هم هست..نگاهی به ساعت انداخت نزدیک ده بود و روبه من گفت:دیگه بریم
بقیه به احترامم بلند شدن جلو رفتم تا دست بدم که مهری خانم صورتمو بوسید و دستمو به گرمی فشرد هنگامه پالتوام رو به همایون داد و اون هم باهام روبوسی کرد هایده رو هم بوسیدم هادی خندید و گفت:ای کاش منم زن بودم...همه با صدای بلند خندیدن...
همایون کمک کرد کتم رو پوشیدم و راهی شدیم یکم که از عمارت که دور شدیم به طرفش چرخیدم و گفتم: چرا به خانواده ات نگفتی که من دختر سرایدارتم خجالت کشیدی؟؟ خیلی چیزای دیگه هم هست که نمیدونی و اگه بدونی شاید دیگه حتی نخوای منو ببینی.
اخمی کرد و گفت:تو چی فکر میکنی اختر جلو تو نگفتم چون نخواستم تو ناراحت بشی یبارم گفتم گذشته هرکسی متعلق به خودشه مهم برای من امروز و فرداست که چطور کنار هم قراره بسازیم...اگه قرار باشه الان پشتمو خالی کنی و کم بیاری پس ازت توقعی ندارم...
بغض کرده بودم و گفتم:همایون من با سختی بزرگ شدم تا روزی که تو رو دیدم