خودم اين زيبايى رو نميخوام ، وقتى مردهاى چشم چرون انداممو زير نظر ميگيرن
برام خوشايند نيست وقتى شوهر جديد مامان ، پسر بيستو شش سالت اى که مامان بد جورى عاشقش شده و به قول خودش اينبار شاه ماهى گرفته ، نگاهش بهم پاک نيست
اين موهاى بلندو مشکى که موج هايش زيباترش کرده و هر وقت از زير روسرى بيرون مياد ، دو چشم زووم من ميشه رو نميخوام
کاش زشت بودم ولى اين قسمتم نبود
مرگ برام بهتر از اينه که هر شب ، تو اتاق طبقه ى بالاى خونه ى قديمى که تازه اجاره کرديم ميخوابم ولى از ترس اون نگاهى که تا پله ها بدرقه ام ميکنه چشم رو هم نميذارم
خودمو به خدا سپردم
از دست اين شيطانى که نگاهش داد ميزنه خيالات شومى براى من داره
تو آشپزخونه داشتم سيب زمينى سرخ ميكردمو مامان تو اتاقش
لابد طبق معمول مشغول آرايشه
نگاهم به سيب زمينى هاى روى گاز بودو پشتم به در آشپزخونه
دستى به گوديه كمرم خوردو به حالت دورانى شروع به حركت كرد
تنم مور مور شد
بدنم خشك شدو كمرمو عقب كشيدم
اين دستا داد ميزنن صاحبشون كيه!
چرخيدمو به چهره ى كريهش نگاه كردم
لبخند دندون نما كه چه عرض كنم ، هيپوفيز نمايى زدو با نگاهى از نوك پا تا سرم گفت:
- حيف نيست آدم دست داشته باشه و دور كمر تو حلقه نشه ؟!
- اگه اينطور باشه كه يه ملت دست دارن ، الان بايد يه عالمه دخيل دورم باشه!
- جونم!
عاشق اين شيرين زبونياتم!
- تا ديروز كه اين جمله رو به مامانم ميگفتى!
- حسودى نكن عشقم
از اين به بعد فقط به خودت ميگم