يه مرد مكار و يه زن ساده و احمق مثل مامان من ، كه اگه ميلاد بگه ماست سياهه ميگه درسته!
بالاخره امروز به مامان گفتم ، ولى جواب مامان كشيده اى بود تو صورتم..
دستمو رو صورتم گذاشتمو نگاهش كردم
با صداى بلند سرم داد كشيد
- فكر كردى من احمقم نميفهمم چشمت دنبال ميلاده ؟
بيچاره حق داشت بگه تينا داره روش زياد ميشه..
زودتر از اينا بايد دمتو قيچى ميكرد
آخه آدم به مادر خودشم حسودى ميكنه ؟!
اينه جوابه محبت من..
اينهمه از خواب و خوراك و پوشاك خودم زدم كه چى ؟
خانوم راحت باشه.. اون وقت حالا بلاى جونم شده!
- مامان!
- دردو مامان ، ميلاد چه هيزم ترى به تو فروخته كه اينطور ميگى ؟
جز محبت بهت كار ديگه اى هم كرده ؟!
يا وضعت خرابه يا مثل بابات شكاكى!
اونم مثل تو ذهنش مريض بودو به من گير بيخود ميداد..
جوونيمو به پاى تو گذاشتم..
به خاطر تو موندمو سوختمو ساختم با بابات!
اون وقت الان كه راحت شدم..
حالا كه ميخوام يه نفس بكشم..
خانوم شده هووم!
برو تو اتاقت نمذخوام ببينمت!
- اگه حرف منو باور نداريد منو ببرين دكتر.. اونكه راستشو ميگه!
- از كجا معلوم كار ميلاد باشه ؟
رفتى با يكى گند بالا آورديو حالا كه ميبينى صداش در مياد ميخواى بندازى گردن ميلاد ؟!
بعدشم لابد فاميل بگن مينا دخترشو بدبخت كرد!
- يا واقعا عشقش كورت كرده كه منو نميبينى... يا اينكه از خدات بوده بى حيثيت بشم تا يكى بشم مثل خودت