باز صداى اون مادر بلند شد..
ديگه بدم مياد بهش بگم مامان..
- ازت شكايت ميكنم..
بابا جوابشو داد
- هر غلطى كه ميخواى بكن ..
بدو تينا ..
هرچى لازمته بردار بريم..
سريع لباسامو جمع كردمو بيرون اومدم..
همون به اصطلام مادر با پوزخند نگاهم كردو گفت
- فكر كردى بيشتر از من هواتو داره ؟!
اگه دوستت داشت كه اين همه وقت ميومد دنبالت..
صداى بابا جوابى شد به منو اون..
- وقتى آدرسى ازت ندارمو همه راهاى ارتباطيو قطع كرديو فقط همون حساب بانكى مونده چطورى بيام ؟!
- از قديم گفتن جوينده يابنده است..
ميخواستى بگردى پيداش كنى!
- فكر ميكردم تينا هم نميخواد منو ببينه..
نميدونستم تو زندانيش كردى!
- زندان ؟!
ه هر چى خواسته براش فراهم كردم..
نذاشتم آب تو دلش تكون بخوره...
چكار بايد ميكردم كه نكردم ؟!