2789

خواشتم گوشیو قطع کنم که شخصی از پشت خط گفت


- بله؟


- .....


- بفرمایید... الو ؟


- سلام ..


- سلام .... بفرمایید ..


- عمه ؟


- شما کی هستین ؟


- عمه خودتی ؟


منم تینا !


- تیـــــنا!


- ....


- خودتی دخترم ؟


- عمه جون ، تو رو خدا به حرف گوش کنین ..


وقت ندارم ...


هر چی زود تر به بابام بگین بیاد منو نجات بده ..


بهش بگین اگه جون دخترشو نجابت دخترش براش مهمه بیاد منو ببره !


- چی شده ؟


کجایی تو تینا ؟


- خونه ی مامانم ...


- ما آدرس اونجا رو نداریم...


- عمه زود یاد داشت کن ...


من وقت ندارم ...


به بابام بگین بیاد به این آدرس..


بگین من تو خطرم...


اگه هنوزم منو دختر خودش میدونه بیاد سراغم...


به مامانمم حرفی نزنه ...



به مامانمم حرفی نزنه ...


اصلا بهش نگین من زنگ زدم..


فقط بیایین منو از اینجا ببرین !


- خب بگو چی شده ؟


نصفه عمرم کردی تو !


- من باید برم..


یادتون نره چی گفتم ...


خداحافظ !




با ترس گوشیو قطع کردمو نفس حبس شده امو بیرون دادم ..


یه شماره ی الاکی با گوشی گرفتمو قطع کردم که نفهمن من زنگ زدم ..


از این میلاد بعید نیست بزنه رو تکرار شماره !



سریع از جام بلند شدمو به اتاقم رفتم


درو قفل کردمو با قدم هایی پر از استرس طول و عرض اتاقو راه رفتم...


تا شب منتظر شدم ...


مامانو اون مردک اومدن ولی هنوز خبری از بابا نشده ..


یعنی عمه بهش گفته ؟!


نکنه اهمیت نده ؟


خودش گفت ترسیده برام ..


پس میگه !


نکنه بابا محل نذاره و نیاد دنبالم...


خدایا کمکم کن ....


خدا !



دخترا من از پف پلک بالا و  پف و گودی زیر چشمم واقعا کلافه شده بودم 😭 پیش دکتر کیوان رضایی عمل پلک بالا و پایین انجام دادم 😊

پلک پایینم بدون بخیه بیرونی بود و الان خیلی جوون‌تر و شاداب‌تر شدم 😍

جای بخیه پلک بالا هم اصلا تو چشم نیست.

هرکی میبینتم میگه چقدر سرحال و جوون شدی ❤️😍

اگر خواستین من دکترمو از اینجا پیدا کردم

صبح با صداى دادو بيداد از خواب بيدار شدم...


ديشب تا نيمه شب بيدار بودم... 


براى همين امروز زياد خوابيدم..


چشمامو باز كردمو تو جام نشستم..


صداى فرياد مامان ميومد با صداى فرياد يه مرد...


يه مرد...


صداى ميلاد نيست...


پس كيه ؟!


از جام بلند شدمو پشت در ايستادم...


سرمو به در چسبوندمو گوش دادم


- برو كنار ميخوام دخترمو ببينم


- دخترت ؟!


اين همه سال كجا بودى آقاى پدر ؟!


دخترش ؟!


نكنه... نكنه .. بابامه !


واى خودشه !


سريع يه روسرىرو سرم كشيدمو از اتاقم بيرون پريدم..


پله هارو دوتا يكى پايين رفتمو جلوى در ديدمش..


مامان با يه پيراهن تو خونگى با موهاى باز جلوش ايستاده بودو درو گرفته بود كه بابا نياد تو !


با ديدن بابام اشك از چشمم سرازير شد..


مامانو با دستم كنار زدمو خودمو تو بغل بابام انداختم


- بابا !


- تينا بابيى خودتى ؟!


چقدر بزرگ شدى...


خانوم شدى !



با اين حرفش اشكهام بيشتر شد...


خانوم شدم...


آره خانوم شده بودم ...


اونم بدون اذن پدر ...


بدون هلهله ...


بدون خوندن صيغه ى محرميت...


بدون محبتو بدون اينكه اشكهاى مادرم پشت سرم باشه ...



صداى مامان منو از فكر بيرون آورد


- چيه ؟


تازه يادت اومده دختر دارى ؟!


اينجا اومدى چكار ؟!


- اومدم تينارو با خودم ببرم..


- هه !


ببرى ؟!


مثل اينكه يادت رفته حضانتش با منه ...


منم اجازه نميدم...




به مامانم براق شدمو گفتم


- من از تو اجازه نمييخوام


بمونم اينجا كه كثافت كارياى تورو ببينم !


- دختره ى چشم سفيد .. اينه جواب محبتهاى من ؟!


- بابا تو رو خدا منو ببر !


- معلوم نيست با اين دختر چكار كردى !


بريم بابا ..


برو لباساتو جمع كن



باز صداى اون مادر بلند شد..

ديگه بدم مياد بهش بگم مامان..

- ازت شكايت ميكنم..


بابا جوابشو داد

- هر غلطى كه ميخواى بكن ..

بدو تينا ..

هرچى لازمته بردار بريم..


 


سريع لباسامو جمع كردمو بيرون اومدم..


همون به اصطلام مادر با پوزخند نگاهم كردو گفت


- فكر كردى بيشتر از من هواتو داره ؟!


اگه دوستت داشت كه اين همه وقت ميومد دنبالت.. 



صداى بابا جوابى شد به منو اون..


- وقتى آدرسى ازت ندارمو همه راهاى ارتباطيو قطع كرديو فقط همون حساب بانكى مونده چطورى بيام ؟!


- از قديم گفتن جوينده يابنده است.. 


ميخواستى بگردى پيداش كنى! 


- فكر ميكردم تينا هم نميخواد منو ببينه..


نميدونستم تو زندانيش كردى! 


- زندان ؟!


ه هر چى خواسته براش فراهم كردم..


نذاشتم آب تو دلش تكون بخوره... 


چكار بايد ميكردم كه نكردم ؟!



جلوش ايستادمو جوابشو دادم


- مادرى! 


مادرى نكردى! 




نگاهمو از چشماى بهت زده اش گرفتمو رو به پدرم راه افتادم..



تو ماشين سكوت بودو سكوت..


جلوى خونه اى نگه داشت..


وسايلمو برداشتو خواست پياده بشم..


در. باز كردو فاطى ناميو صدا كرد


مثل اينكه زنش بود..


به زيباييه مامان نبود ولى مهربون بود...


با لبخند نگاهم كردو به آغوشم كشيد..


سعى كردم لبخند بزنم..


داخل خونه شدم...


خونه اى كه مال پدرم بود..



به بابا همه چيو گفتم...


خيلى عصبانى شد..


ميخواست بره ميلادو بكشه...


كلى التماسش كردم تا آرومتر شد...


قراره بره شكايت كنه... 


ميگفت پدرشونو در مياره.. 



امروز عمه ام اومد خونه امون..


با ديدنم اشك شوق ريخت..


كلى دلداريم داد..


بابام حرفى بهش نزده... 


به هيچ كس حرفى نزده..


نميخواد آبروش بره...


فقط گفته ميخواستن از من سوء استفاده كنن كه من زود خبرشون كردم...


برا همينم ميخواد شكايت كنه از مادرم..



عمه ام ميگفت ، صبح مامانم بهش زنگزده و كلى چيز گفته... 


در آخرم گفته تينا ميوه ى كرم خورده ست...


از دست در رفته..


خراب شده..


گفته من خواستم جلوشو بگيرم اينجورى كرده... 


اشك تو چشمم نشست.. 


به اينم ميگن مادر ؟!


كاراى شكايت از ميلاد انجام شد...

هنوزم مدرسه نميرم..



كاراى شكايت از ميلاد انجام شد...


هنوزم مدرسه نميرم..


بابام خيلى روم حساسيت داره..


انگار بهم شك داره...


نميدونم... ولى فعلا گفتت وو خونه بمونم...


زن بابام زن خوبيه..


كارى به كارم نداره..


يه پسر دو ساله داره ه ميشه برادر من... 


بامزه و شيرينه..


خواهرمم كه اينجا ديدم..


اونم بزوگ شده.... نه خيلى ولى يه كمى تغيير كرده..


بيشتر خونه ى مادربزرگم ميمونه..


مادر بابام..


از اول همينطور بوده..


به مادر بزرگم ميگه مامان!



همون بهتر كه رينجا موندو پيش ما نبود



امروز قراره بريم پزشكى قانونى! 


خيلى ميترسم..


نامه از دادگاه داريم...


بابا از صبح پريشونه... 


نميدونم ميشه ثابت كرد حرفمو يا نه...


با بابامو عمه ام رفتيم..


عمه با شك نگاهم ميكنه...


ميخواد بدونه موضوع از چه قراره.. 


ولى جرأت نميكنه از بابام بپرسه... 


بابامم فقط گفته چون مينا زن درستى نيست ميخوام بدونم دخترم بلايى سرش نيومده باشه...


عمه هم زير لب خدا لعنت كنه اى گفتو ديگه حرفى نزد...


تو پزشكى قانونى حالم بدتر از قبل شد...


مدام صحنه هاى اون روز جلو چشمم بود..


دستام يخ كرده بود..


با خونده شدن اسمم از جام بلند شدمو با ترس به بابام نگاه كردم..


بابام زير لب حرفى زدو از جاش بلند شد..


از اطلاعات پرسيد كجا بايد برمو اونم به راهروى سمت راست اشاره كرد..


با هم رفتيم..


جلوى اتاقى كه رو درش نوشته شده بود پزشك ايستاديم..


مردى جلوى رد بودو گفت


- فقط كسى كه اسمش خونده شده بره تو



عمه ام پرسيد تنها ؟


و مرد تاكيد كرد كه بايد تنها بره..


دروباز كردمو داخل شدم..


با ديدن خانم دكترى كه پشت ميز نشسته بود دلم هرى ريخت...


با لبخند نگاهم كر،و به سمتى كه پرده اى دورشو احاطه كرده بود اشاره كردو گفت


- برو اون پشت بخواب! 


شلوارتم در بيار... 



با ترس به اون تخت نصفه نيمه نگاه كردم..


يه تخت بود كه كنارش يه سه پله ى كوچيكى بود براى بالا رفتن ازش.. 


و انتهاى تخت دوتا پدال داشت..


آدم از مدلش ميترسه... 



هنوز ايستاده بودم كه دكتر دستكش به دست پشت پرده اومدو با ديدنم گفت


- هنوز كه وايستادى! 


برو بخواب.. پاهاتم بذار رو اون پدالها...



با ترس نگاهش كردمو با بغض گفتم


- نميخوام! 


- برو دختر جون..


ترس نداره كه... 


بايد ببينمت تا معلوم بشه ادعات درسته يا نه! 


- آخه اين تخته يه جوريه! 


- برا راحتيه خودته عزي م...


برو بالا.



كارى كه گفتو ك دم..

نچ نچى كردو گفت

- بلند شو..

كى اين اتفاق افتاده ؟!

- حدود يك ماهو ده روز پيش!

- چرا انقدر دير اومدى ؟!

- نميذاشتن از خونه بيرون بيام...

- كه اينطور...

تو موارد تج.....ز. دختر بايد تو اولين ساعت بعد از ارتكاب جرم بياد..

تازه بهتره كه خودشو نشسته باشه تا مثلا مويى چيزى از متج....ز. رو بدنش ديده بشه و بديم برا آزمايش..

اونجورى راحت مشخص ميشه كار كى بوده.. 


 


با ترس و لرز گفتم


- يعنى چى خانوم دكتر؟


يعنى نميشه ثابتش كرد ؟!


- چرا ميشه... ولى دوندگيش زياده.. 


ببينم.. حالا بعد از اون اتفاق قرص اورژانس خوردى كه باردار نشى ؟!


- قرص چى ؟


- قرص اورژانس پيشگيرى از باردارى! 


اينم نميدونى! 


پس تو مدرسه هاتون چى يادتون ميدن ؟!


مگه معلم بهداشت ندارين ؟!


بچه كه نيستى ، الان بايد دبيرستانى باشى! 


- خب نگفتن..



قرص اورژانس پيشگيرى از باردارى! 


اينم نميدونى! 


پس تو مدرسه هاتون چى يادتون ميدن ؟!


مگه معلم بهداشت ندارين ؟!


بچه كه نيستى ، الان بايد دبيرستانى باشى! 


- خب نگفتن..


من تا حالا اسمشم نشنيدم..


- خدا كنه باردار نباشى! 


- چى ؟!


من..من....حالا... چ... كار...


- چته عزيزم ؟


نترس ، بيا بشين ببينم...


بيا عزيزم..


- اگه.. 


- اجازه بده.. 


بعد از اون.. عادت ماهيانه شدى يا نه ؟!


- ب...بله! 


- كى ؟


- يك هفته بعد از اونكه...


- خب.. خدارو. شكر اون روز خدا بهت رحم كرده..


ولى بايد بدونى كه اگه خدايى نكرده يه اتفاق اينطورى افتاد بايد سريع دوتا قرص اورژانس از داروخانه بخريو بخرى



انقدر خدا خدا كردم كه نجاتم بده ولى نداد..


- همون يه بار بوده يا بازم اومد سراغت ؟!


- همون يه بار بود..


- همينكه حامله نشدى بايد خدا رو شكر كنى.. 


اگه حامله ميشديو ديگه نه راه پس داشتى نه راه پيش چى ؟!


اون وقت بايد يه بچه از يه رابطه ى كثيف كه پر از خاطره ى بده برات هم بزرگ ميكردى! 


- حالا چى ميشه ؟


شما مطمئنين كه حامله.. 


- نه ، مطمئن كه نميشه بود.. ولى احتمالش زياده كه نباشى... 


محض اطمينان يه آزمايش برات مينويسم....ه اونم به پرونده ات ضميمه ميشه...


كارها انجام شد...

خوشبختانه جواب آزمايشم منفى بود..

به جز بابام كسى خبر نداره كه ديگه دختر نيستم...



عمه ام خيلى دلش ميخواست بفهمه جريان چيه.. ولى بابام نذاشت كسى بفهمه



از دادگاه براى ميلادو مامانم شكايت نامه فرستاده شد...


دلم نميخواد برم ببينمشون..


دلم ازشون پره..


از طرفيم از ميلاد ميترسم..


ميگفت اگه شكايت كنم بلاى بدتريو سرم مياره و من نميخوام باهاش رو در رو بشم..


فقط اميد وارم قانون حسابشونو برسه... 


تو يه مدرسه ى هنر ثبت نام كردم..


عاشق گرافيكم...


يك ماهه كه ميرمو كمى سر گرمم..


بابا زود همه ى كاراى انتقاليمو از مدرسه ى قبليم انجام داد...


پيش روانپزشكم رفتم..


هم با من حرف زد هم با بابا.. 


اخلاق بابا بد از حرف با رورنپزشك خيلى بهتر شده...



ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز