برا اینکه تا تقی ب توقی میخوره و ب رفتاری اعتراض کنم و بگم از این خونه میرم میگه طلاقت میدم راحت میشم بچه هم میگیرم مامانشم ی بار گفت از بس این گفته. بی اهمیت و بی مسیولیته. خوشیاش با دوستاشه. من کلفت خونه و بچه ام. هر چی هم درامد داشتم اقا شریک بودن. ماشین براش خریدم که دوستاشو ببره بگردونه. وگرنه این از این عرضه ها نداشت. اگه بخوام همشو بگم ی کتابه . چقد تو این سه سال حسرت ب دلم گذاشته
بد دردیه به کسی هم نمیتونی بگی. بابام قند داره میترسم بهش بگم خدای نکرده چیزیش بشه. شوهرمم میدونه به بابام نمیگم خیلی اذیتمم میکن خیلی بی عاطفس خیلی بی محبته ازش متنفرم
دقیقا منم نمیتونم ب خانوادم بگم. خ سخت و بده. همش مزگه جبران میکنم اما هیچ وقت....
شوهر منم همینه حدود دو هفته پیش با هم دعوا کردیم تصمیم گرفتم طلاق بگیرم واقعا خسته شدم خیلی بی محبته گفتم به بابام میگم تو هم به خانوادت بگو بیان صحبت کنن همه چی تموم بشه گفت نه به من زمان بده اگه درست نشدم هر چی تو بگی اما به هیچ مدوم از حرفاش عمل نمیکنه دیگه خسته شدم خیلی دروغگوعه