چالش# نهم:
🙃🙃🙃
بلاخره تونستم مرد رویاهامو جذب کنم و قراره امروز بیان خواستگاری😍هم خیلی خوشحال بودم هم استرس داشتم😁قرار بود خودش و مامان باباشو خواهرش بیان و البته شوهر خواهرش بخاطر همین سعی کردم یه لباس پوشیده انتخاب کنم و یه کت و دامن یاسی خوشگل انتخاب کردم که اومدنی بپوشم...مامانینا از صب هی خونه رو میسابیدنو و در حال خرید و اینا بودن😁منم که فقط تمرکزم رو خودم بود😆قرار بود عصر بیان منم بعد ناهار شروع کردم به ارایش و اماده کردن خودم یه ارایش شاین ملایم کردمو🙂 کت و دامنمو پوشیدم که رو اندام خوشگلم کاملا نشست اخر سرم یه شال حریر انداختم روش با یه صندل خوشگل رفتم بیرون ببینم خونواده در چه حالن که دیدم اونام حاضرن یه چند دقیقه دیگه زنگ درو زنگ بابا درو باز کرد وای که دلم رفت واسه تیپ و هیکلش با اون کت شلوار مشکی خوشگل دقیقا مث شاهزاده ها شده بود😍😍😍مامان و خواهرش اومدن بغلم کردنو کلی قربون صدقم رفتن بعدش عشقم اومد جلو سبد گل رو بهم دادو منم تشکر کردمو گف قابل نداره خودت گلی🙃🙃🙃 خلاصه نشستنو گل گفتن گل شنیدن تا بلاخره مادر شوهرم گف عروس خانوم یه چایی واسمون میاریییی منم مث خانوما پاشدم رفتم چایی بریزم تا من بیام خودشون بریده بودن و دوخته بودن تا من چای اوردم کل کشیدن و مادرشوهرم انگشتر نشون اورد و انداخت دستم😁😁😁