2777

چالش #

برای هشتگ "چالش" 123 مورد یافت شد.

چالش# نهم:

🙃🙃🙃

بلاخره تونستم مرد رویاهامو جذب کنم و قراره امروز بیان خواستگاری😍هم خیلی خوشحال بودم هم استرس داشتم😁قرار بود خودش و مامان باباشو خواهرش بیان و البته شوهر خواهرش بخاطر همین سعی کردم یه لباس پوشیده انتخاب کنم و یه کت و دامن یاسی خوشگل انتخاب کردم که اومدنی بپوشم...مامانینا از صب هی خونه رو میسابیدنو و در حال خرید و اینا بودن😁منم که فقط تمرکزم رو خودم بود😆قرار بود عصر بیان منم بعد ناهار شروع کردم به ارایش و اماده کردن خودم یه ارایش شاین ملایم کردمو🙂 کت و دامنمو پوشیدم که رو اندام خوشگلم کاملا نشست اخر سرم یه شال حریر انداختم روش با یه صندل خوشگل رفتم بیرون ببینم خونواده در چه حالن که دیدم اونام حاضرن یه چند دقیقه دیگه زنگ درو زنگ بابا درو باز کرد وای که دلم رفت واسه تیپ و هیکلش با اون کت شلوار مشکی خوشگل دقیقا مث شاهزاده ها شده بود😍😍😍مامان و خواهرش اومدن بغلم کردنو کلی قربون صدقم رفتن بعدش عشقم اومد جلو سبد گل رو بهم دادو منم تشکر کردمو گف قابل نداره  خودت گلی🙃🙃🙃 خلاصه نشستنو گل گفتن گل شنیدن تا بلاخره مادر شوهرم گف عروس خانوم یه چایی واسمون میاریییی منم مث خانوما پاشدم رفتم چایی بریزم تا من بیام خودشون بریده بودن و دوخته بودن تا من چای اوردم کل کشیدن و مادرشوهرم انگشتر نشون اورد و انداخت دستم😁😁😁

چالش# ‍هشتم

☺️☺️☺️وای که این روزا خیلی کیف میداد هی برو این لباس عروس رو پرو کن چرخ بزن  هی برو اون لباس عروس رو بپوش چرخ بزن😁😍همه رو بسیج کرده بودم هر روز با یکی میرفتم تو مزونا😄قرار نبود آقایی تا روز عروسی لباس رو ببینه بخاطر همین خودش خبر نداشت من کجاها میرم و چیکار میکنم و اینا😊از یه ماه قبل شروع کرده بودم دنبالش بگردم تو هر مزون که میپوشیدم همه تعریف میکردونو میگفتن همه مدلش بهت میادو و هی واسم میخوندن که تو عروس شهر افسانه هایی😁😁😁...خلاصه که بعد از کلی گشتن و وسواس من بلاخره لباس رویاییم رو پیدا کردمو و کلی خواهرام تعریف کردن که خیلی خوشگله و اینا ..‌.بعد از خریدش در جای مناسب قایم کردم تا روز موعود😍😍😍😍

چالش# ‍هشتم

☺️☺️☺️وای که این روزا خیلی کیف میداد هی برو این لباس عروس رو پرو کن چرخ بزن  هی برو اون لباس عروس رو بپوش چرخ بزن😁😍همه رو بسیج کرده بودم هر روز با یکی میرفتم تو مزونا😄قرار نبود آقایی تا روز عروسی لباس رو ببینه بخاطر همین خودش خبر نداشت من کجاها میرم و چیکار میکنم و اینا😊از یه ماه قبل شروع کرده بودم دنبالش بگردم تو هر مزون که میپوشیدم همه تعریف میکردونو میگفتن همه مدلش بهت میادو و هی واسم میخوندن که تو عروس شهر افسانه هایی😁😁😁...خلاصه که بعد از کلی گشتن و وسواس من بلاخره لباس رویاییم رو پیدا کردمو و کلی خواهرام تعریف کردن که خیلی خوشگله و اینا ..‌.بعد از خریدش در جای مناسب قایم کردم تا روز موعود😍😍😍😍

چالش# هفتم😊😊😊

یک هفته ای از عقدمون میگذشت که مامانشینا منو و خونواده رو پاگشا دعوت کردن 😍خلاصه که از حرفای همسری فهمیدم خاله و عمو و داییناشونم هستن😬 و کار من سخت تر شد باید کلی به خودم میرسیدمو اینا....چون شام دعوت بودیم کلی وقت داشتم....قرار بود داداشام و خواهرام اینام نژدیک غروب بیان که بریم...بعد ناهار یه دوش گرفتمو اومدم بیرون دوست داشتم ایندفعه ارایشم غلیظتر باشه😊خلاصه که یه ارایش توپ کردمو به کمک خواهرم پایین موهامو پیچیدم که لخت نباشه ایندفعه😬بعد از کلی کمدو اینو اونور کردن یه کت و دامن سفید خوشگل پیدا کردم که بپوشم دوست داشتم برای بار اول تو خونشون میرم سفید بپوشم😍😍😍به کمک ابجیم کت و دامن رو پوشیدمو تو اینه یه نگا به خودم انداختم 😁دیدم خیلی ملوس شدم ...از اتاق که اومدم بیرون دیدم خواهر برادرام اومدن تا من اومدم بیرون همه کل کشیدن 😂😂😂مامانمم کلی قربون صدقم رفت که خیلی ناز شدمو اینا...قرار بود همسر خان خودش بیاد دنبال من بقیه ام با ماشین خودشون بیان یکم بعد زنگ زد گف پایینم منم یه شال حریر سفید انداختم سرم و کیفمو برداشتم رفتم پایین..وقتی منو دید سریع اومد جلو بغلم کردو فشارم داد که وای چقد خوشگل شدی خانومم منم که ذوق کردم واسشو سوار شدم تو راه همش میگف که چقد سفید بهت میاد و دستامم که تو دستش بود رو هی میبوسید☺️خلاصه که با کلی حس عاشقانه رسیدیم خداروشکر مراسم قربونی نداشتن چون دوست ندارم😁با مامانینا رسیدیم رفتیم داخل وای که چقد ادم بود انگار که عروسی😐😐😐تا منو دیدن همه یه دور دست و جیغ و هورا منم که همش لبخند میزدم😁بعد از کلی تبریک و تشکر بلاخره نشستیم ...چقد بنده خداها تدارک دیده بودن😁اصلا نمیذاشتن دست به سیاه و سفید بزنم ،آقاییم همش به خواهرش میگف به عروسم برس😂😬موقع شامم که خداروشکر اینقد تنوع زیاد بود که غذاهای مورد علاقه منم توش بود اما زیاد اشتها نداشتم حالا هی همسر جان تپه میکرد تو بشقاب من انگار از جنگ اومدم😐😐😐منم کم غذا...مادرشوهری و پدر شوهرمم که هی بهم تعارف میکردن میگفتن عروس خوشگلمون چرا هیچی نمیخوره منم هی سرخ و سفید میشدم خداروشکر به خوانوادمم خیلی احترام میذاشتن..بعد شام مراسم کیک بریدن بودو بخش مورد علاقه من یعنی هدیه گرفتن...مادرشوهرم برام یه دستبند خیلی خوشگل گرفته بود که خیلی دوستش داشتم همسریم هودش جدا هدیه گرفته بود که خوش انداخت گردنم😍بقیه فامیلم جدا جدا هدیه هاشونو دادنو خلاصه من با یه کیف پر و پیمون و یه عالمه حس خوب برگشتم خونه☺️

چالش# ششم:

😊😊😊

قرار بود بریم حلقه بخریم که مامانامونم گفتن مام میایم😒😒😒من دوست داشتم دوتایی بریم ولی عشقم گف نترس تو بازار میپیچونمشون😂😁😁من رفتم اماده شما رفتم یه شال صورتی با گلای بهاری سرم کردمو یه ارایش ملیح کردم مانتو جدیدمم پوشیدم که خیلی دوسش داشتم اخر سرم چادرمو سر کردمو رفتم چیش بقیه که بریم برا خرید 😊وقتی همسری منو دید از چشاش ستاره ریختش 🤩و یه لبخنده گنده زد😁منم فهمیدم که تیپم مورد پسنده آقاست...خلاصه رفتیم سوار ماشینش شدیم و راه افتادیم تو راه مامانا باهم حرف میزدن ما باهم خلاصه رسیدیم راسته طلافروشیا و من اینجوری شدم😋😋😋ویترینارو نگاه میکردیمو میرفتیم که هر کدوم از مامانا یه نظر میدادن منم که اینجوری مونده بودم😐😐😐از من پرسیدن گفتم چیزی مدنظرم نیس فعلا همسری این وصعیتو دید گف فعلا بریم یه چیز بخوریم دوباره برمیگردیم رفتیم تو یه کافی شاپ لوکس که عاشق دکورش شدم عشقم برا مامانا چنتا نوشیدنی و کیک سفارش داد و واسه ما فقط یه اب میوه😒😒😒جلوی مامانا پر خوراکی بود و جلوی من هیچی سریع اقایی گف وای من یه چیز تو ماشین جا گذاشتم پاشو بریم دوتایی بیاریم و گف اب میوتم بردار تو راه میخوریم و به مامانا اطلاع داد و ما رفتیم دیدم داریم میریم سمت معازه طلافروشیا😍😍😍خلاصه چنتا تو ویترین دیدیمو اونایی که خوشمون میومد میرفتیم تو دستمون امتحان میکردیم واسه همشم کلی قربون صدقه دستام میرفتو اینا😁😂خلاصه بعد کلی گشتن و کاشتن مامان اینا تو کافی شاپ من لطف کردمو انتخاب کردم😊 و دوباره یه روز قشنگ واسمون رقم خورد❤️

چالش# چهارم:

روزی که قرار بود بریم آزمایش از صب که پاشدم یکم استرس داشتم ...پاشدم از خواب یه دوش گرفتمو ارایش کردم یه مانتو و شال خوشگل آبی سرم کردمو حاضر شدم تا عشقم بیاد دنبالم...قرار بود دوتایی بریم ارمایش منم اینجوری راحترم بودم پیش مامان معذب میشدم...خلاصه که صب زود اومد دنبالم که معطل نشیم..وقتی که بهم پیام داد رسیدم منم رفتم پایین😊تا منو دید یه لبخند گنده زدو اومد جلو فعلا محرم نبودیمو نمیتونست کار خاصی کنه😂بخاطر همین درو باز کدو منم تشکر کردمو نشستم..راه که افتادیم یه اهنگ عاشقانه گذاشت( چون از قبل باهام یه شش ماهی اشنایی داشتیم قشنگ حسمون بهم عاشقانه شده بود)یکم براپ حرفاپیی عاشقانه زد من سرخ و سفید شدم مثلا🙃...تو راه یکم از کاراش گفتو اینکه قراره جواب ازمایش مثبت بشه و بعدش چه تدارکایی دیده منم یکم از استرسم کم شد ...رسیدیم ازمایشگاه خداروشکر وقتی رفتیم پذیرش دیدم که مسئولش از دوستای خودمه و میتونه کارامونه جلو بندازه و معطل نشیم☺☺☺دوستم بعد اینکه باهام سلام علیک کردو بهم تبریک گفتو در گوشم گف عجب کیسی تور کردی منم نیشم باز شدو گفتم قسمت شما😁خلاصه ظرف مورد نظرو داد بهمونو ما رفتیم به جایگاه موردنظر☺خداروشکر دیگه نیازم نبود از من خون بگیرن کارامون خیلی سریع و راحت پیش رفت بعدش گفتن بریم و عصر برا جواب برگردیم...نام رفتیم دور دور و ناهار و خرید و هیلی این وسطا خوش گذشت و من ازمایش کلا یادم رف😁😁😁عصر شد تازه من باز استرس گرفتم که دوباره اقایی ارومم کردو رسیدیم ازمایشگاه خداروشکر دوستم هنوز اونجا بود و حواب ازمایشو داد بهم و گف مبارکه منم که خوشحاللل شدم خیلی به اقایی هم تبریک گف ا...اقاییم بخاطر زحماتش تشکر کردو ما اومدیم بیرون رفتیم یه جعبه شیرینی خریدیم تا بریم این خبر فرخنده رو به خانواده بدیم😊😍

چالش# روز ششم خرید حلقه و ...

 قرار بود با همسلی بریم خرید تلفنی که حرف زدیم قرار شد خواهرشو بیاره منم خواهرمو وقتی اومد دنبالم خواهرش و همسلی از ماشین پیاده شدن با مامانم احوالپرسی کردن بعدش خواهر شوهرم بغلم کرد حالمو پرسید بهش تعارف کردم جلو بشینه که گف راحت باش عزیزم عقب نشست با همسلی رفدیم دنباله خواهرم و بعد از سوار شدن خواهرم و بازم احوالپرسیا شروع شد که همسلی تو راه آهنگ مورد علاقه منو گذاشته بود و بهم لبخند میزد اول رفدیم سراغ حلقه خریدن کلی حلقه جفت بود که همسلی کنار من وایستاده بود گف هرکدومشونو که دوس داری بگو بیارن اصلا عجله نکن با دقت انتخاب کن خواهرامونم نگا میکردن گه گاهی یه حلقه رو ای رو میگفدن که من نمیپسندیدم چون بیشتر حلقه ست مردونش کلی زرق ورق نگین داشت ولی من دوس داشتم از خودم اینطوری باشه اما مردونش ساده باشه که بتونه همه جا دستش باشه که یه جفت حلقه دیدم که عاشقش شدم به همسلی گفدم وقتی تو دستم کردم خواهریا خعلی تعریف کردن که به دست مییاد وقتی همسلی تو دستم دید گف خیلی قشنگه سلیقت حرف نداره اگه بازم میخای نگاه کن ولی این خیلی قشنگه بعد اروم در گوشم گف دستات خیلی خوشگله چند ثانیه نگاش کروم بعد این حرفش یه لبخندم تحویلم داد حلقه جفتشو دستش کرد با اون دستایه جذاب و مردونه سبزش حلقه بدجور دلبری میکرد تو دستاش بازم حلقه هایی که خواهرا میگفن دستم کردم اما من عاشقه اون جفت شده بودم  همسلی همونو گف میخریم چون اونم بدجور پسندیده بود بعد از حساب کردن رفدیم معازه های بعدی خرید مانتو کفش و کیف خواهرم کلی غر میزد که همیشه سخت پسنده ولی خواهر شوهرم نمیتونس تایید کنه فقط میخندید😐همسلی خیلی با حوصله بود بعد از کلی گشتن من هنوز مانتو مورد علاقمو پیدانکرده بودم خواهرا خسته شده بودن وقتی من و اون جلو راه میرفدیم دوتا خواهرا عقب ..همسلی بهم میگف هیچ عیبی نداره اصلا دلم نمیخاد چیزیو برداری که دوستش نداری وقت داریم اگه اینجا پیدانکردیم فردا میریم یه بازار دیگه منم کلی دوق میکردم چون همیشه تو خرید کردن کلی سخت پسندم همیشه هم وقتی با مامانم یا خواهرام میرفدیم بیرون کلی غر میزدن اما تو دلم خداروشکر کردم بابت داشتش بابت کسی که پایم بود بلاخره مانتوپسندیدم تو اتاق پرو وقتی دیدم گف درسته سخت پسندی اما یه چیزیو اخرش انتخاب میکنی که حرف نداره خواهرا ریز ریز میخندیدن بعدم یواشکی گف مثله انتخاب کردنه من بعدم هردو خندیدیم معمولا جلو بقیه شوخی نمیکرد سر سنگین و دوس داشتنی خودم بود بعد از خرید کردن خریدایه من نوبت رسید به خرید کردن لوازم آرایشی همسلی وقتی وارد لوازم آرایشی شدیم گف تو خودت بدون ارایش خوشگله خوشگلی منم کلی ذوق میکردم و میگفدم مررسییی اونم میخندید بعد خرید لوازم ارایشی که خواهریا کمکم کردن تو انتخاب  که همسلی در گوشم گف هر چی دوس داشتی و به چشمت اومد بردار هیچ تعارفی هم نکن تو چشماش نگا کردم گفدم باشه حتماا😂 که اونم خندید..نوبت خرید لاک شد همسلی کتارم وایساد و گف از اونجایی که تو عاشقه لاکی هر چندتا دوس داری بردار  منم ۱۰ تا رنگ انتخاب کردم البته یکی دوتاش به کمک همسلی..بعد از اون خرید کت و شلوار بود همسلی هر چی کت میپوشید تو اون تنه چارشونش دلبر میشد منم بهش میگفدم همشو بخریم اونم میخندید و جداب نگام میکردبلاخره کت و شلوار توسی رنگ با پیرهن سفید خرید کردیم بعدش همسلی بردمون رستوران شام خوردیم  از خواهریا کلی تشکر کرد..

من‌امید دارم که تو یه روزی مییای و من بخاطر اومدنت هر روز خدا رو شکر میکنم

چالش# روز سوم

وقتی مبیاد دنبالم از همون لحظه که دارم سوار میشم ذوقمو بکنه نگام کنه بعضی وقتا یه شاخه گل رو صندلی جلو باشه  بعد همون موقع که میگم سلام بگه سلام خانم خوشتیپ من یا هر چیز دیگه یه تعریفی بکنه بگه دلم برات تنگ شده بود بگه اول بوسم کن بعد راه میفتیم بعد ازم بخاد براش حرف بزنم بگه چیکارا کردی بگه تو فقط حرف بزن من گوش میدم آهنگی که من خعلی دوس دارمو هی پشت سر هم بزاره واسم بخنده باهم آهنگو بخونیم و کیف دنیا رو بکنیم یدفه منو بکشه بغلش رو سرمو بوس کنه جلو یه مغازه وایسته کلی لواشک بخره بگه بخور لواشک بدنت کم شده بگه با خوردن تو هوس لواشک خوردن میکنم ازم بخاد اگه چیزی میخوریم خودم بزارم دهنش..  دستمو بگیره بزاره رو پاش و رانندگی کنه یه خیابونه چند دفه بره و برگرده که بیشتر باهام حرف بزنه اگه بارون مییاد یدفه بزنه کنارو بگه الان پیاده روی با تو میچسبه زیر این بارون.

بیاین چالشِ روز_بدون_اشتباه#  

یعنی تماما سعیمونو بکنیم تا فردا(۲۴ بهمن ۱۳۹۸) هیچ گناه و اشتباهی 

از جمله(دروغ،تهمت،غیبت،مسخره کردن،اذیت کردن به هر نحوی ،دزدی،و....)انجام ندیم


نکته:هر کاری که باعث ناراحت یا اذیت شدن کسی بشه

این چالش از ساعت ۱۲ بامداد امروز شروع و تا ۱۲ بامداد فردا ادامه داره


و پس فردا میایم و نتایجش(اینکه چه تاثیری در زندگیمون داشته و چه اتفاقات خوبی برامون افتاده میگیم)


مهلت ثبت نام در چالش هم تا ساعت ۲۲:۰۰امشب


و بعد از اون تاپیک قفل میشه تا ۱۲ بامداد فردا که همه رو تگ میکنم

توجه#  توجه#  

هرکس شرکت میکنه ی کامنت با عنوان (من هم هستم)بنویسه(چیز دیگه ای تو کامنت ثبت نام ننویسین)


روز_بدون_اشتباه#  

چالش#  

من_هم_هستم#  


چالش#  

ماسک لیمو و گوجه درخشان و صاف کننده 

آبلیمو در از بین بردن آلودگی‌ها و ناخالصی‌ها از پوست موثر است، در حالی که گوجه‌فرنگی یک رویه‌ساب طبیعی است. لیکوپن موجود در گوجه‌فرنگی در کاهش تیرگی پوست تاثیر زیادی دارد. ماسک تهیه شده از گوجه‌فرنگی و آبلیمو می‌تواند رنگ پوست را بهبود ببخشد و تیرگی ناشی از نور خورشید را از بین ببرد.

برای استفاده از این ماسک صورت به مواد زیر نیاز دارید:

– ۱ یا ۲ گوجه‌فرنگی

– ۲ قاشق چایخوری آب لیمو

روش تهیهخمم و استعمال ماسک:

– گوجه‌فرنگی و آبلیمو را در مخلوط کن قرار دهید و آن را روشن کنید

– خمیر نرم به دست آمده از گوجه‌فرنگی و آبلیمو را روی پوست‌تان بمالید

– اجازه بدهید به مدت حدود ۲۰ تا ۳۰ دقیقه روی پسوت بماند

– در نهایت آن را با آب ولرم شستشو دهید

داغ ترین های تاپیک های امروز