2777
2789
عنوان

چالش مجردین برای ازدواج

| مشاهده متن کامل بحث + 31449 بازدید | 1019 پست

چهارشنبه سوری سال 98 بود قرار بود عقد کنیم از ساعت  8 صبح رفتم آرایشگاه خیلیییییییی خوشگل شده بودم ساعت 2 قرار محظر داشتیم شوهرم اومد دنبالم رفتیم محظر

 بار اول گفتن عروس رفته گل بچینه.....

بار دوم گفتن عروس رفته گلاب بیاره....

بار سوم داشتم آماده میشدم که بله رو بگم دختر خاله شوهرم گفت عروس زیر لفظی میخواد.....برای زیرلفظی پدر شوهرم یه سرویس کامل خیلیییبی خوشگل شامل گردنبند گوشواره دستبند بود بهم دادن شوهرم هم یه مدال طلا که اسمم روش هک شده بود رو بهم داد😍😍😍😍😍بعدش رفتیم آتلیه 20 30 عکس گرفتیم رفتیم خونمون  جشن مختصری گرفتیم اونشب صدای ترقه خیلیییبی اذیتمون کرد ولی خب خیلی خوش گذشت عکس لباسم هم میذارم

فلک در دفتر سرنوشتم قلم زد.چه اوقات خوشی داشتم به هم زد.الهی ای فلک چرخت نگردد،که چرخت آرزوهایم را به هم زد.....                                                   باردار نیستم مجردم تیکر رسیدن به هدفمه انشالله به زودی به هدفم خواهم رسید.😍😍😍😍😍
چهارشنبه سوری سال 98 بود قرار بود عقد کنیم از ساعت  8 صبح رفتم آرایشگاه خیلیییییییی وشگل شده ب ...


فلک در دفتر سرنوشتم قلم زد.چه اوقات خوشی داشتم به هم زد.الهی ای فلک چرخت نگردد،که چرخت آرزوهایم را به هم زد.....                                                   باردار نیستم مجردم تیکر رسیدن به هدفمه انشالله به زودی به هدفم خواهم رسید.😍😍😍😍😍

راستش یه جایی خسته شده بودم از اینکه هر رژیمی می‌گرفتم یا سخت بود یا وزنم برمی‌گشت. آخرین چیزی که امتحان کردم رژیم فستینگ دکتر کرمانی بود و تو ۲ ماه ۱۰ کیلو کم کردم، بدون احساس گرسنگی. مهم‌تر اینکه نه صورتم لاغر شد نه ریزش مو گرفتم.اگه خواستین، یه سر به سایتش بزنید و رژیم فستینگش رو ببینید.

لباس روز عروسیم

فلک در دفتر سرنوشتم قلم زد.چه اوقات خوشی داشتم به هم زد.الهی ای فلک چرخت نگردد،که چرخت آرزوهایم را به هم زد.....                                                   باردار نیستم مجردم تیکر رسیدن به هدفمه انشالله به زودی به هدفم خواهم رسید.😍😍😍😍😍

چالش ۱۳
از قبل وقت آتلیه و باغ رو گرفته بودیم...کیک رو هم سفارش داده بودیم
شب قبل عروسیمم رفتم حموم و خوشگل موشگل😃همسرمم خونمون بود من خیلی استرس داشتم ولی همسرم همش منو اروم میکرد😊مطمئن بودم همه چی عالی پیش میره 😍ولی یکم استرس داشتم دیگه هر عروسی استرسو داره...
صبح که بیدار شدم همسرم ی بوس به پیشونیم کرد گفت تو برو خوشگلتر کن نگران هیچیم  نباش و منو برد آرایشگاه تا ساعت سه اینا همسرمم واسم ناهارم گرفته بود ولی  خب نمیتونستم زیاد بخورم ...بعد دیگه خیلییی خوشگل شده بودم خودمو نگاه میکردم تو آینه چقد کیف میکردم🤣چقد سلفی از خودم گرفته بودم
دیگه همسرم با اون ماشین خوشگل و گل زده اومد دنبالم😁🤣وقتی دید منو کلی قربون صدقم رفت همسرمم خیلی کت به تنش نشسته بود موهاش خیلی خوب درست کرده بود بعدشم  خودش شنلمو انداخت رو سرم دستمو گرفت و رفتیم تو ماشین 😊شنلمو ی جوری انداخته بود که هی ببینتم هی نگام میکرد میگفت ماه که بودی ماه تر شدی خانومم😊بعد رفتیم باغ چه عکسای جیگری گرفتیممممم😍😍😍😍😍چش دوتامون اینجوری بود 😍😍⁦☺️⁩
دیگه ساعت ۸شده بود رفتیم تالار مامانم و مادرشوهر و خواهرشوهرا🤗😂کلی قربون صدقه من و همسرم میرفتن اسپند برامون دود کردن ی اهنگ خوشگل رو پلی کردن و منم دستمو حلقه کردم دور دست همسرمم رفتیم توی تالار😊😊😊😊😊😊😊دیگه همه کل کشیدنو جیغ😁دیگه رفتیم مثل دوتا دسته گل نشستیمو😃بعدش که چقد گذشت خواهرشوهرام هی اصرار که 🤭منم دیگه جوگیر رقصایی که تمرین کرده بودم انجامش دادم🤣ی رقصم با همسرم تمرین کرده بودم اونو گذاشتم اخر شب🤣وقتی شوهرم رفت
دیگه کلی بزن و برقص با خاله ها خواهرشوهرا😁کلی گرسنمم بود هی مامانم اینا میوه و اینا بهم میدادن به زور بخورم🤣آخر شب دیگه همسرم که اومد ی رقص دو نفره خیلی رمانتیک و عشقولانه کردیم😍😍😍😍😍😍😍😍
بابام و داداشم اینام که اومدن اونام ترکوندن🤣کیک و بریدیم 😃دیگه کلی کادو هم جمع کردم🤣همسرمم قربونش برم سوپرایزم کرد دو تا بلیط مشهد  برا خودمون گرفته بود🤩


چالش روز پنجم:شب قبل از اینکه همسرم فرداش بیاد خونمون کلی باهم تلفنی صحبت کردیم و حرفای عاشقانه و اینکه چجوری باشه و چی بپوشه ک خانوادم خوششون بیاد اخه در کل  خانواده حساسی دارم خیلی نکات باید رعایت شه ساعتای ۱۲ بود ک دیگه خوابمون گرفت صبحش میباس زود بلند شم ک کمک مامان بدم تا ناهار خوشمزه درست کنیم و خونه رو یه دستی بکشیم صبح ک پا شدم یکم استرس داشتم با یکم هیجان اخه جلو مامان بابام یکم خجالتم میشد اما میباس توجهم رو نسبت به این موضوع کم کنم یه ساعت مونده بود به ناهار ک از راه رسید با یه شاخه گل ک یه احوال پرسی مودبانه و گرم کرد امد داخل گل رو هم داد به من منم خوش امد گویی کردم یه لباسای من : شلوار کتونی مشکی و یه پیراهن نارنجی و ارایش ملایم و موهامم یه شینیون ساده زده بودم ک خیلی جالب شده بود خودم لذت میبردم و لباسای اقایی ک قربونش برم یه تی شرت سفید با کت شلوار طوسی پوشیده بود و برام جذابیت داشت بعد مامان متوجه شد منو اون خجالتمون میشه البته بیشتر از بابام و داداشام به داماد عزیزش گفت ک نماز خوندی برو بخون تا من میز رو اماده کنم به منم گفت ک سجاده رو بهش بدم  ک رفتیم تو اتاق در حد پنج الی ده دقیقه صحبت کردیم اقایی میگفت خیلی خوشگل شدی امروز کلی قربون صدقه هم رفتیم و کمی در مورد کارش گفت ک بعد ک تموم شد بهش گفتم من برم ک دیگه زشته بعد از این میتونیم کلی باهم حرف بزنیم گفت باش خانمم و رفتم کمک مامان ک میز اماده شد همه رو صدا زدیم ک بیان برا ناهار سالاد ماست با رنگ مخصوص مامی سراشپز بود ک خیلی خوشمزه بود با خورشت قیمه و مرغ و دو تا ژله یکیش بلوبری بود با یکی دیگش توت فرنگی همه چی عالی بود منو اقایی نشستیم کنار هم مامان بابا کلی تعارف کردن و اقامم کلی تشکر کرد از هممون ک زحمت کشیدین بعد از ناهار من پا شدم کمک مامان دادم بابام و اقام هم رفتن کنار هم صحبت از ایندمون شد خیال بابام از بابت همه چی راحت کرد بعد رفتن یکم بازی کردن بازیشون ک تموم شد من میوه رو اوردم تعارف کردم بعد رفتم کنار اقام نشستم بعد ساعتای  ۶ بود ک دیگه داشت میرفت خدافظی کرد و تشکر و از هم خدافظی گرم کردیم قرار شد سری بعد بیاد دنبالم من برم خونشون در کل روز قشنگی بود به هممون خوش گذشت....

چالش# هفتم😊😊😊

یک هفته ای از عقدمون میگذشت که مامانشینا منو و خونواده رو پاگشا دعوت کردن 😍خلاصه که از حرفای همسری فهمیدم خاله و عمو و داییناشونم هستن😬 و کار من سخت تر شد باید کلی به خودم میرسیدمو اینا....چون شام دعوت بودیم کلی وقت داشتم....قرار بود داداشام و خواهرام اینام نژدیک غروب بیان که بریم...بعد ناهار یه دوش گرفتمو اومدم بیرون دوست داشتم ایندفعه ارایشم غلیظتر باشه😊خلاصه که یه ارایش توپ کردمو به کمک خواهرم پایین موهامو پیچیدم که لخت نباشه ایندفعه😬بعد از کلی کمدو اینو اونور کردن یه کت و دامن سفید خوشگل پیدا کردم که بپوشم دوست داشتم برای بار اول تو خونشون میرم سفید بپوشم😍😍😍به کمک ابجیم کت و دامن رو پوشیدمو تو اینه یه نگا به خودم انداختم 😁دیدم خیلی ملوس شدم ...از اتاق که اومدم بیرون دیدم خواهر برادرام اومدن تا من اومدم بیرون همه کل کشیدن 😂😂😂مامانمم کلی قربون صدقم رفت که خیلی ناز شدمو اینا...قرار بود همسر خان خودش بیاد دنبال من بقیه ام با ماشین خودشون بیان یکم بعد زنگ زد گف پایینم منم یه شال حریر سفید انداختم سرم و کیفمو برداشتم رفتم پایین..وقتی منو دید سریع اومد جلو بغلم کردو فشارم داد که وای چقد خوشگل شدی خانومم منم که ذوق کردم واسشو سوار شدم تو راه همش میگف که چقد سفید بهت میاد و دستامم که تو دستش بود رو هی میبوسید☺️خلاصه که با کلی حس عاشقانه رسیدیم خداروشکر مراسم قربونی نداشتن چون دوست ندارم😁با مامانینا رسیدیم رفتیم داخل وای که چقد ادم بود انگار که عروسی😐😐😐تا منو دیدن همه یه دور دست و جیغ و هورا منم که همش لبخند میزدم😁بعد از کلی تبریک و تشکر بلاخره نشستیم ...چقد بنده خداها تدارک دیده بودن😁اصلا نمیذاشتن دست به سیاه و سفید بزنم ،آقاییم همش به خواهرش میگف به عروسم برس😂😬موقع شامم که خداروشکر اینقد تنوع زیاد بود که غذاهای مورد علاقه منم توش بود اما زیاد اشتها نداشتم حالا هی همسر جان تپه میکرد تو بشقاب من انگار از جنگ اومدم😐😐😐منم کم غذا...مادرشوهری و پدر شوهرمم که هی بهم تعارف میکردن میگفتن عروس خوشگلمون چرا هیچی نمیخوره منم هی سرخ و سفید میشدم خداروشکر به خوانوادمم خیلی احترام میذاشتن..بعد شام مراسم کیک بریدن بودو بخش مورد علاقه من یعنی هدیه گرفتن...مادرشوهرم برام یه دستبند خیلی خوشگل گرفته بود که خیلی دوستش داشتم همسریم هودش جدا هدیه گرفته بود که خوش انداخت گردنم😍بقیه فامیلم جدا جدا هدیه هاشونو دادنو خلاصه من با یه کیف پر و پیمون و یه عالمه حس خوب برگشتم خونه☺️

مطمئنم خدای مهربانم همیشه مرا با اتفاقات باورنکردنی غافلگیر میکند 💌

چالش  هفتم#:

امروز قراره پا گشا بشم خونه مادر همسر  کلیم استرس داشتم که چی  بپوشم چیکار کنم و کی برم اونجا از صبح داشتم اماده میشدم   مدام  میپرسیدم که فلان لباسو  بپوشم خوبه دوست داری؟  ارایش کنم؟  کیا هستن  حجاب داشته باشم یانه  اینکه  میای دنبالم یا نه فلان ساعت خوبه بیام؟  گفت خودت بیای؟😠  گفت  دیگه چی  اماده باش  فلان ساعت میام  دنبالت گفتم چشمم  خلاصه اماده شدم لباسای مهمونیمم حاضر کردم اومد  دنبالم😍😍    یکم در طول مسیر  باهم صحبت کردیم  گفت اخر نگفتی کیا هستن ها گفت خانوادم هستن  دیگه گفتم خیلیم عالیهخلاصه رفتیم اونجا یه گوشه ساکت و خانوم نشسته بودم دیدم هی داره اشاره میکنه  گفتم چیه ؟ گفتنش برو کمک مامان گفتم چشم  رفتم تو اشپز خونه گفتم کمک احتیاج  ندارید؟  اولش  تعارف تیکه  پاره کردن    بعد  دیدم  سالاد حاضر نیست  سالادو ودرست کردم  چندتا تیکه ظرفم  بود شستم   کارم تموم شد رفتم کنار اقا   مدام اصرار میکرد که بریم تو اتاق  گفتم نه زشته اخرش  موفق شد منو برد تو اتاقش یکم گپ زدیم   دیدم داره از بیرون صدا میاد خواهر برادرش اومده بودن    گفتم وای دیدی لباسمو عوض نکردم    بعد گفتم من که خجالت میکشم بیام بیرون🙈🙈 گفت خجالت چی دیونه خلاصه به یه  مکافاتی  رفتیم بیرون دیگه داشتن  سفره رو میچیدن   رفتیم  نشیتیم سر سفره  غذا رو  خوردیم یه زرشک پلوی خوشمزه  بعد از غذا و مختلفات بعدش مادر همسر هدیه پاگشامو داد  یه انگشتر خوشگل😍😍😍😍 کلی تشکر کردم ازشون  

به امید روزهای بهتر روزای خوبی درراهه  مطمئنم

#چالش_مجردین

روز چهاردهم

خاطرات اولین سفر مشترک نه ماه عسلا کلا اولین سفری که باهم رفتین رو تعریف کنید با جزئیات

اگر عکسی هم میخواین بذارین

https://t.me/joinchat/AAAAAFlacIedi33-q6b_TQ

❤آرامش از من آغاز میشود.❤خدایا ازت ممنونم که منو با قوانین الهیت اشنا کردی😍

فلک در دفتر سرنوشتم قلم زد.چه اوقات خوشی داشتم به هم زد.الهی ای فلک چرخت نگردد،که چرخت آرزوهایم را به هم زد.....                                                   باردار نیستم مجردم تیکر رسیدن به هدفمه انشالله به زودی به هدفم خواهم رسید.😍😍😍😍😍

فلک در دفتر سرنوشتم قلم زد.چه اوقات خوشی داشتم به هم زد.الهی ای فلک چرخت نگردد،که چرخت آرزوهایم را به هم زد.....                                                   باردار نیستم مجردم تیکر رسیدن به هدفمه انشالله به زودی به هدفم خواهم رسید.😍😍😍😍😍

فلک در دفتر سرنوشتم قلم زد.چه اوقات خوشی داشتم به هم زد.الهی ای فلک چرخت نگردد،که چرخت آرزوهایم را به هم زد.....                                                   باردار نیستم مجردم تیکر رسیدن به هدفمه انشالله به زودی به هدفم خواهم رسید.😍😍😍😍😍

#چالش۱۴

اولین مسافرت منو همسرم قشم بود که با خانواده من میرفتیم...با ی تور خیلی شیک هم رفتیم که واسه هتل اتاق جدا گرفته بودیم ...من و همسرم ی اتاق و خانوادم اتاق دیگه..

من و همسرم صبحی که میخواستیم حرکت کنیم به سمت قشم وسایلمونو که جمع کرده بودیم بردیم خونه مامانم اینا...

دیگه ظهر ماشین حرکت می‌کرد و من و همسرم پیش هم نشسته بودیم دیگه تا اونجا آهنگ گوش میدادیم فیلم میدیدم میوه پوست میکندم واسه همسرم ی وقتایی شیطونی میکردم😊یکم سرشو بغلم گرفتم لالا کنه و اینا

رسیدیم هتل ی دل سیرم با همسرم خوابیدم😃بعدم دیگه پا شدیم رفتیم درگهان واسه خرید😍همسر عزیزم کل پولاشو جمع کرده بود واسه خرید من😁اونجا تو پاساژا هر چی به چشم میومد میخردیم همسرمم کلی عطر و لباس و کت اینجور چیزا خرید😃روز اولی هر چی تو سلیقمون بود زود پیدا شد خدا رو شکر 😆خلاصه که همش در حال خرید بودیم ...

بعدم من جزایر ناز و دلفین ها رو دیده بودم ولی دوباره با همسرم رفتین دیدیم با همسرم کلی بیشتر حال میداد😍تو قایق هم همش دست همسرمو گرفته بودم جاهایی که میترسیدم دستشو فشار میدادم🤣دستش دیگه له شده بود 🤗🤣

دیگه همش یا با همسرم میخوردیم یا میرفتیم خرید یا میخوابیدیم😃

پارک زیتون و پارک کرکدیل ها 

دیگه هی میرفتیم لب دریا😍همسرم در گوشم برام شعر میخوند ی وقتاییم دیوونه میشد می‌گفت (اسمم)+عاشقتم هی دستم میزاشتم جلو دهنش که داد نزنه باز داد میزد 🤣🤣🤣🤣🤣🤣عاشق این دیوونگیاشم😍😍😍

دست همو میگرفتیم تو ساحل هی بدو بدو میکردیم

همسرم واسه سفر رفتن عالیه 😍همه هم میگن

چالش هشتم#:

این روزا برام روزاییی  پر از استرسه البته  یه استرس خوبو  شیرین چند روزه یه پام    به  بازارو خرید بود یه پام  خونه اول با  مامان و خواهر رفتیم یه نگاهی بندازم ببینم   چی چیزایی  توبازار هست  امروز  قرار بود  واسه خرید لباس عروس بریم بیرون😍😍😍😍 کلیم داشتیم راجبش  حرف میزدیم  با اقای همسر😍😍😍 من میگفتم دوست دارم لباس   فلان مدلی باشه اون میگفت نه اینطوری😯 اخرش  به توافق  رسیدیم که بهتره که اول  بریم  ببینم چه لباسایی هست و چی به من میاد خلاصه قرار شد فردا بیاد  دنبال من  که با مامان اینا بریم لباس عروسارو  ببینیم خواهر ومادراوشونم تشریف اوردن  من که ذوق و هیجان خوابم  نبرد تا نزدیکای صبح  صبحم با زنگ  تلفنش  خواب پاشدم   با چشمای بسته تلفنو جواب دادم گفت بله😪😪😪😪  گفتتت بله و بلا هنوز خوابی تو؟   گفتم شما؟😯    ترکیده بود از خنده😂😂😂😂 بعد از چند دیقه ویندوز بالا اومد گفتم  سلام چطوری  خوبی  گفتم خوبم تو بهتری😂😂😂😂  دیدم که خیلی ضایع شدم  گفتم بزا امادشم دیگه خلاصه اماده شدم به مامان اینام گفتم  حاضر شید  اماده شدیم زنگ زد گفت دم درم بیا بیرون  خلاصه رفتیم  بیرون نگم براتون ازصبح هی داشتیم میچرخیدم که یه لباس عالی پیدا کنیم انقدر گشتیمم تقریبا تا عصر  درحال جستجو بودیمم که بلخره یه مزون دیدم از لباسای پشت ویترینش خوشم اومد گفتم بیاین بریم تو  ببینیم چیزی داره یا نه رفتیم تو یه نگاهی به  لباسا انداختم😯😯 تا اینکه چشمم افتاد به یه لباس خوشگل  نگم براتون😍😍😍😍😍😍یه  لباس ساده و خوشگل  یه لباسی بود که  انگار مخصوص خودم بود😍😍😍😍 همون طوری که دوست داشتم  گفتم برم اینو پرو کنم؟  انقدر ذوق داشتم که  خندش گرفت رفتم پوشیدم لباسو باکمک مامان اینا بعدم صدا کردم بقیه رو گفتم ببیاد  همه اومدن غیر از اونی که باید   بهش گفتم دوست  نداری منو ببینی؟ از اونجایی که یکمی خجالتی بود  تو این موارد روش نشد جلو بقیه بیاد😍   بلخره افتخار دادو اومدش اولش خیره نگام کرد گفتم بهم میااد گفت اره عالی یهو دیدم اشک تو چشماش جم شد  گفتم دیوونه  گریه چرا گفت ارزوم بود  تورو ببینم تواین لباس کنار خودم   منم گریم گرفته بود😯 یهو منو کشید تو بغلش و پیشونیمو بوسید🙈🙈 از حس و حال اون موقه نگم براتون😍

به امید روزهای بهتر روزای خوبی درراهه  مطمئنم

چالش روز ششم:اقام یه دوست داره ک یه فروشگاه با انواع حلقه های متناوب و خوشگل ک عکسارو تو پیج اینستاگرامیشون قرار داده بودن ک منو همسرم رفتیم پسند کنیم تو پیج قرار گذاشتیم هر کدوم ک پسند شد بفرستیم برا هم هر دومون پسندامون یکی بود همون عکس رو برا هم فرستادیم خیلی جالب بود اینقدر تفاهم اما قرار شده بود بین خودمون بمونه ک چی پسند کردیم ک بریم اونجا سورپرایز کنیم خب دو روز بعد ک شد با مامی و مادر شوهرم و اقایی رفتیم دو تامون رفته بودیم اونجا حلقه رو پیدا نمیکردیم حالا گفتیم چند تایی بیارن منو همسرم دستمون کردیم زیبا بود ولی اونی میخاستیم نبود ک ناخوداگاه نگاه دو تامون افتاد به اونور ویترین ذوق زدم و گفتم اره پیدا شد همسری خندش گرفت اره خودش بود همسری گفت همینو بیارید دستمون کردیم خیلی قشنگ بود بعد یه عکس هم همونموقع گرفتم از دستامون ک یادگاری بشه بعد از این رفتیم سوار ماشین شدیم و رفتیم خونه چون کمی دیر وقت شده بود

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز