2777
2789
عنوان

چالش مجردین برای ازدواج

| مشاهده متن کامل بحث + 31463 بازدید | 1019 پست
#چالش_مجردین روز دوازدهم خب توی چالش دوازدهم دیگه یکم از فضای خرید عروسی و عقد و جهیزیه و اینا میخ ...

دلبرجون درخاستو قبول کن ی کار کوچیکی دارم بات

میشه برا رسیدن به حاجتم یه صلوات بفرستی؟🙈💜

سلام دخترا، من چند ساله از سامان‌لعیا خرید می‌کنم و همیشه هم از کیفیت و تنوع کارهاش راضی بودم. چون اینستا نیست، الان کانالشون رو توی بله فعال کردن و بیشتر مدل‌هاشون رو اونجا می‌ذارن با تخفیف و شرایط اقساطی.

گفتم اگه کسی دنبالشون می‌گرده، از اینجا می‌تونه پیداشون کنه

چالش۱۲
کلی خونه رو سابیده بودم و سفره هفت سین رو به کمک همسر عزیزم چینده بودم همه چی عالی بود و سفرمم خیلی خوشگل شده بود همش همسرم می‌گفت چقد تو خوش سلیقه عزیزم منم بهش میگفتم البته همینطوره که تو رو هم با همین خوش سلیقه گیم انتخاب کردم😊
چند ساعت قبل سال تحویل رفتیم حموم و مرتب شدیم لباس جدیدمونو پوشیدیم کلی قربون صدقه هم رفتیم بوس و اینا😃از اونجایی که من زیاد خواب دوست دارم با همسرم ی چرتی زدیم تا ی ساعت قبل سال تحویل دیگه پاشیدیم یکم قران خوندیم نگاه تلویزیون کردیم همیشه دوست داشتم سال اول دوتایی تنها باشیم باز همسرم شروع کرد هی میگفت دیدی بهم رسیدیم دیدی چقد اشک دوتامونو در میاوردی منم هی ریز ریز میخندیدم تا نزدیک سال تحویل همسرم منو بغل خودش گرفت و دوتایی با هم دعا رو خوندیم بعدشم کلی روبوسی و اینا😃رسیدیم به بحث خوب عیدی 😉همسرم ی دستبند نازززز گوگولی برام خریده بود و دستم کرد خیلی خوشگل بود کلی تشکر کردم ازش...بعد زنگ زدم به مادرشوهرمو کلی قربون صدقش رفتم و عید تبریک گفتم زنگ داداش بزرگه همسرمو و خواهرشوهرامم زدمو کلی تبریک😊دیگه رفتیم با هم لباس بیرونی پوشیدیم و یکم اجیل و میوه هم برداشتم که تو راه که میریم پیش مامانم همش ی ساعت راه بود همسرم دلش ضعف نره ناهار اونجا دعوت بودیم دیگه رسیدیم خونه مامانم اینا بخور بخور روبوسی و اینا🤣😂
مامانم ی سبزی پلو با ماهی مشتی درست کرده بود و کلی خوردیم بعدم دیگه شب برگشتیم خونمونو بعدشم قرار بود بریم شهر همسرم سر به مامانش اینا بزنیم
اینم از عید اولی که من و همسرم با هم بودیم😊

چالش# ششم:

😊😊😊

قرار بود بریم حلقه بخریم که مامانامونم گفتن مام میایم😒😒😒من دوست داشتم دوتایی بریم ولی عشقم گف نترس تو بازار میپیچونمشون😂😁😁من رفتم اماده شما رفتم یه شال صورتی با گلای بهاری سرم کردمو یه ارایش ملیح کردم مانتو جدیدمم پوشیدم که خیلی دوسش داشتم اخر سرم چادرمو سر کردمو رفتم چیش بقیه که بریم برا خرید 😊وقتی همسری منو دید از چشاش ستاره ریختش 🤩و یه لبخنده گنده زد😁منم فهمیدم که تیپم مورد پسنده آقاست...خلاصه رفتیم سوار ماشینش شدیم و راه افتادیم تو راه مامانا باهم حرف میزدن ما باهم خلاصه رسیدیم راسته طلافروشیا و من اینجوری شدم😋😋😋ویترینارو نگاه میکردیمو میرفتیم که هر کدوم از مامانا یه نظر میدادن منم که اینجوری مونده بودم😐😐😐از من پرسیدن گفتم چیزی مدنظرم نیس فعلا همسری این وصعیتو دید گف فعلا بریم یه چیز بخوریم دوباره برمیگردیم رفتیم تو یه کافی شاپ لوکس که عاشق دکورش شدم عشقم برا مامانا چنتا نوشیدنی و کیک سفارش داد و واسه ما فقط یه اب میوه😒😒😒جلوی مامانا پر خوراکی بود و جلوی من هیچی سریع اقایی گف وای من یه چیز تو ماشین جا گذاشتم پاشو بریم دوتایی بیاریم و گف اب میوتم بردار تو راه میخوریم و به مامانا اطلاع داد و ما رفتیم دیدم داریم میریم سمت معازه طلافروشیا😍😍😍خلاصه چنتا تو ویترین دیدیمو اونایی که خوشمون میومد میرفتیم تو دستمون امتحان میکردیم واسه همشم کلی قربون صدقه دستام میرفتو اینا😁😂خلاصه بعد کلی گشتن و کاشتن مامان اینا تو کافی شاپ من لطف کردمو انتخاب کردم😊 و دوباره یه روز قشنگ واسمون رقم خورد❤️

مطمئنم خدای مهربانم همیشه مرا با اتفاقات باورنکردنی غافلگیر میکند 💌

چالش روز سوم: وقتی میخاد بیاد دنبالم از قبل باهام هماهنگ میکنه ک لباسایی ک قرار اون بپوشه رو از من میپرسه منم از اون ک باهم ست باشه تقریبا بهم میگه زیاد ارایش نکن ک تو فقط مال خودمی منم میگم چشم همسر عزیز و مهربونم وقتی ک امد دنبالم چشم بهم میدوزه و میگه هر چی بپوشی زیبایی الحق ک همسر خودمی و منم یکی میزنم تو شکمش بهش میگم تو هر کار کنی جذابی الحق ک همسر منی 😂بعد بغلم میکنه میگه الهی شکر ک منو تو مال هم شدیم و برام کلی خوراکی خریده و میزاره رو صندلی عقب بهم میگخ همشونو تنهایی نمیخوریا برا منم نگه میداری و منم میگم خیر همش برا خودمه اونم میگه باش بخور نوش جونت منم لپشو میکشم میگم محاله بدون تو هرگز حتی برای خوراکی اونم ذوق میکنه و میگه حالا شد بازشون کن حین راه خوراکی هارو میزارم دهنش یهو دستمو گاز میگیره میگم اخ چرا میگه دلم میخاد همسر خودمه منم زیر چشمی بهش نگاه میکنم میگم دیگه محاله همه خوراک هارو خودم میخورم اونم قهر میکنه روشو میکنه اونطرف بعد منم همینجور ادامه میدم تا تنبیه بشه بعد یهو باران شروع میکنه به باریدن میگه بفرما دیدی اسمونم اشکش درامد بعد بهش میگم ماشین نگه دار یه کوچه رو پیاده بریم و برگردیم اونم میگه چشم هر چی خانم خوشگلم بگه پیاده شیم دست تو دست هم راه بریم کلی حرف از اینده میزنیم ک قرار دو تایی باهم بسازیمش با کلی هیجانات خوب وقتی ک منو میرسونه خونه اونقدر انرژی داشته باشیم ک دلمون بخاد باز بیشتر زمان داشتیم لحظه خدافظی بهش میگم از اینکه کنارمی حس خوبی دارم تو یک  بزرگترین ارزوهای منی ک خدا براورده کرده بغلم کنه بهم بگه همیشه کنارت هستم تو همه شرایط قول مردونه میدم ازت خوب مراقبت کنم بعد دو تامون اشک های شوقمون سرازیر میشه🥺......

چالش  پنجم#:

 امروزقراره اقای  همسر نهار خونه ما😍😍😍😍 از دیروز که   دعوتش کردم کلی  استرس داشتم  که چی بپوشم😯😯😯😯 اولش با خودم گفتم  پیراهن بپوشم بعد گفتم نه  بلوز شلوار بپوشم بعدش گفتم نه هنوز خجالت میکشم ازش   تونیک بلند بپوشم باشلوار😯😯😯😯اخرش رسیدم  به  بلوز شلوار ویه ارایش ملایم یه رژ لب   بایکم کرم از اینا بگزریم  مونده بودم چی  درست کنم واسه  غذا😯😯😯😯 طی یک عمیلات   زیر زبون  کشی هی حرف کشیدم که اره چی دوست داری چی نداری   کاشف  به عمل اومد که  اقا اولا بادمجون دوست نداره😐   پیاز درشت تو غذا  دوست نداره  غذای  تند دوست نداره پس چیدوست داره😐😐😐😐😐خلاصه دست به کار شدم شروع کردم به قیمه درست کردن   خیلیی  حساس بودم  که  عالی بشه  غدام که اماده شد سالادو درست کردم رفتم یه دوش  گرفتم   چایی و میوه رو هم اماده چیده بودم روی میز   اماده شده بودم که   که زنگ زد گفتش دم درم درو باز کن  درو زدم اومد بالا   بعد از سلام علیک با مامان اینا باهم رفتیم تو اتاق  دیدم   هیچی نمیگه  گفتم چی شده عزیزم؟😯😯😯😯😯😯   گفت که خوشگل  شدیا بلا؟ منم یه لبخند زدم گفتم خوشگل بودم😂😂😂😂  گفت اون که بله  یه دفه منو محکم تو بغلش گرفت   یه ماچ محکمم ازم گرفت   انقدر خجالت کشیدم🙈🙈🙈  گفتم بریم  بیرون زشته گفت زشت پیزنه باشلوار لی😂😂😂😂گفتم باشه حالا بریم بیرون   گفتشش  چشم😙😙😙

رفتیم بیرون یه فنجون چایی واسش ریختم   چاییشو خورد  هرچقدر گفتم  میوه بخور  گفت بعد غذا میخورم رفتیم نشتیم سر سفره  غذاشو کشید هی نگاه  میکردم ببینم  قیافش چه شکلی میشه   گفتم چطوره خوبه؟ اول قیافشو جم کرد گفتم بده؟😢😢دیگه داشت اشکم درمیومد   دیگه داشت ازخنده میترکید😂😂😂 گفت عالیههه عالی حالا چرا گریه  میکنی گفتم ای لوس بیمزه😐 خلاصه نهارو  خوردیم  بعدم رفتیم   نشستیم تو اتاق گفتش که  واقعا فکر نمیکردم  همچین دسپختی داشته باشی😂😂😂😂😂 منو میگی چشمام شد چهارتا😢😢😢😢  اشکم داشت درمیومد😢😢😢 گفت نمیخواد گریه کنی حالا😂😂😂😂😂😂یکم نشستیم  حرف زدیم قرارشد بعد از ظهر باهم بریم بیرون خیلی  خوش گذشت درکل روز خوبی بود😍

به امید روزهای بهتر روزای خوبی درراهه  مطمئنم
چالش  پنجم#:  امروزقراره اقای  همسر نهار خونه ما😍😍😍😍 از دیروز که   دعوتش کر ...

چرا تو همه متنها شکلک گریه رو داری عزیزم؟

مردا اصلا خوششون نمیاد خانمشون همش اشکش گوشه چشمش بشه

اینو بدون اشک سلاح زن هست برای وقتای خاص پس بعدا یادت باشه که از اشکت مدام استفاده نکنی این برای زن ظرافت نمیاره

دوم اینکه بد غذا بودنش رو جذب نکن بعدا اذیت میشی

❤آرامش از من آغاز میشود.❤خدایا ازت ممنونم که منو با قوانین الهیت اشنا کردی😍
چرا تو همه متنها شکلک گریه رو داری عزیزم؟ مردا اصلا خوششون نمیاد خانمشون همش اشکش گوشه چشمش بشه ای ...

یکمی لوسم اخه😊    خیلی ممنونم اره باید به این نکته ها توجه کنم ممنونم

به امید روزهای بهتر روزای خوبی درراهه  مطمئنم

روزی ک برا ازمایش خواستم برم قرار شده بود اقام با مامانش بیاد دنبال منو مامانم ک چهار تایی باهم بریم بعد ک امدن دنبالمون مادرشوهرم پا شد رفت عقب نشست گفتم اوا چرا اینکار میکنید زشته شما بشینید و این حرفا ک گفت نه من میخام کنار مامانت بشینم باهاش حرف دارم در اصل میخواست منو پسرش کنار هم باشیم منم یکم جلو اونا خجالتم میشد و اقام فهمیده بود سر صحبت رو باز کرد ک من خجالتم تموم شه بعد ک رسیدیم نشستیم تا نوبتمون بشه اقا هم رفت مقداری کیک و ابمیوه گرفت ک بعد از اون تا میرسیم خونه دلموم ضعف نره امد منم یه تشکر ریز کردم و امد کنارم نشست یه لبخند زد و منم😊 دیگه نوبتمون شد رفتیم کارامون انجام دادیم قرار شد فردا بعد از جواب ازمایش ک میاد بریم دورهمی یه رستوران خوب برا شام البته ک خداروشکر جواب مثبت بود خونامون بهم میخورد یادمه مامانم همش خداروشکر میکرد بابامم افتخار به همچین داماد خوبی داداشمم دوسش داشتن حسابی خانواده اونم خیلی منو دوست داشتن مث دختر خودشون بهم رسیدگی میکردن منم عاشق همشون

سلام دوستان نی نی سایتی عزیزم امشب شب ارزوهاست دعا میکنم به تمام رویاهای قشنگتون برسین الهی امین😍😍😍😍

مطمئنم خدای مهربانم همیشه مرا با اتفاقات باورنکردنی غافلگیر میکند 💌

چالش ششم#:

امروز قرار بود برای خرید  حلقه  ازدواجمون بریم خرید  از  ذوق و هیجانی که داشتم بگم براتون  انگار که روی ابرا بودم اخه    حلقه ازدواج  خیلی واسم مهمه یه نشونی از دوست  داشتنه به نظرم  داشتیم  تلفتی حرف میزدیم به من گفت اماده باش من  فلان ساعت   میام دنبالت خلاصه اماده شدم خوشگل کردم   زنگ زدم رفتم  بیرون گفتم سلام سلام سلام  خوبی  چطوری چخبر  گفت یواش  یواش امون بده ادم  حرف بزنه  سلام  عزیزم  خوبم ممنون   بعد  گفت به نظرت کجا بریم گفتم فلان جا گفت به چشم  رفتیم اون  جایی که گفتیم  کاراشونو  دیدم قشنگ بودنا  چند تا هم  امتحان کردیم یه سری هارو من میگفتم خوب نیست  یه سری هارو اون بعدار گشتن چندتا مغازه بلاخره اون چیزی که میخواستمو پیدا کردم یه حلقه ی طلا سفید خوشگلو ظریف  که روش کارشده بود و وسطشم یه تک نگین  واسه اقا هم یه رینگ ساده برداشتیم  انقدر ذوق داشتم که نگو بعد خرید حلقه رفتیم بیرون یه چیزی  بخوریم تو  رستورانم هی میگفتم وای  خدا  چه حلقه هامون خوشگلن😍   چقدر به  دستامون میان  ینی بچه ها ذوق داشتم نمیدوست  به من بخنده یا تعریف کنه   بعداز انجام کارهامون اومدیم خونه  با کلی  ذوق وسایلی که گرفته بودم رو به مامان اینا نشون دادم😍

به امید روزهای بهتر روزای خوبی درراهه  مطمئنم

#چالش_مجردین

روز سیزدهم

خبببب امروز میخوام دیگه از شادی و ذوق برین تو ابرا

امروز روز تعریف از عروسی و اتلیه و کیک جشن و خلااااااصه همه جزئیات جشن عروسیتونه

امروز مطمئنم گروه پر از حس خوب میشه😍

هر عکسی راجب جشن عروسی میخواین بفرستین و با جزئیات و حوصله در مورد جشنتون بنویسین😍

https://t.me/joinchat/AAAAAFlacIedi33-q6b_TQ

❤آرامش از من آغاز میشود.❤خدایا ازت ممنونم که منو با قوانین الهیت اشنا کردی😍
2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز