2777
2789
عنوان

چالش مجردین برای ازدواج

| مشاهده متن کامل بحث + 31448 بازدید | 1019 پست

#چالش_مجردین

روز هفدهم

خب تا اینجا خاطرات روزای خاص رو داشتین

امروز قراره از یک روز کاملتون تعریف کنید

از صبح که بیدار میشین تا شب که میخوابین

یه روز عادی تو زندگی متاهلی با جزئیات😍

https://t.me/joinchat/AAAAAFlacIedi33-q6b_TQ

❤آرامش از من آغاز میشود.❤خدایا ازت ممنونم که منو با قوانین الهیت اشنا کردی😍

چالش روز نهم: روز خواستگاری برام عجیب بود انگاری اصلا هیچ استرسی نداشتم همه چی سپرده بودم دست خدا ک قسمت باشه میشه دوست نداشتم چادر بپوشم اما به اصرار بابام پوشیدم

اقا داماد هم ک اینجور میدونستم حرفی نداشت با خانوادش اما خب یه پیراهن قشنگ و مجلسی با شلوار کتونی یه شال رنگ شاد پوشیدم با

چادر تقریبا نازک قرار بود ساعتای ۶ بیان ک امدن دقیقا همون مردی ک همیشه از خدا میخواستم بود و یا خواهر مادر پدر مهربون همشون دوست داشتنی بودن یه گل قشنگ و شیک و شیرینی خامه ای گرفته بودن شیرینی رو دادن دست مامانم گل رو هم گذاشتن رو میز😋 اقا داماد هم کت شلوار طوسی تیره با پیراهن سفید خب خانوادش سر صحبت رو باز کردن با مقدمه با بابا و مامانم صحبت کردن و کم کم موضوع رفت سمت منو اقا داماد بعد از نیم ساعت قرار شد بریم تو اتاق باهم صحبت کنیم یکم خجالتمون میشد باهم حرف بزنیم ولی خب اون شروع کرد اول سر صحبت رو وا کرد دیگه سوالاتمون رو از هم پرسیدیم من سوالام از قبل اماده کرده بودم با خودم تمرین کرده بودم سوالاش عالی بود کلی سوال تو گوگل بود ک بهتریناش پیدا کرده بودم نوشتم همه چی عالی بود دقیقا همون مرد رویایی من بود چ از نظر ظاهر چ اخلاق مورد پسند هم قرار گرفتیم قرار شد بیشتر همدیگرو ببینیم برا شناخت بیشتر خانواده هامون هم نظرشون مثبت بود خداروشکر.

سلام دخترا میگم شما از کجا لباس زیر می‌گیرید؟ من امروز اولین سفارشم رو از سامان لعیا گرفتم تولیدی تخصصی لباس زیره. کیفیتش خیلی خوب بود، فقط دغدغه‌م هزینه ارسال بود که با کد free برام رایگان شد. تا کدش رو نبستن شما هم برید سفارش بدید.

چالش# نهم:

🙃🙃🙃

بلاخره تونستم مرد رویاهامو جذب کنم و قراره امروز بیان خواستگاری😍هم خیلی خوشحال بودم هم استرس داشتم😁قرار بود خودش و مامان باباشو خواهرش بیان و البته شوهر خواهرش بخاطر همین سعی کردم یه لباس پوشیده انتخاب کنم و یه کت و دامن یاسی خوشگل انتخاب کردم که اومدنی بپوشم...مامانینا از صب هی خونه رو میسابیدنو و در حال خرید و اینا بودن😁منم که فقط تمرکزم رو خودم بود😆قرار بود عصر بیان منم بعد ناهار شروع کردم به ارایش و اماده کردن خودم یه ارایش شاین ملایم کردمو🙂 کت و دامنمو پوشیدم که رو اندام خوشگلم کاملا نشست اخر سرم یه شال حریر انداختم روش با یه صندل خوشگل رفتم بیرون ببینم خونواده در چه حالن که دیدم اونام حاضرن یه چند دقیقه دیگه زنگ درو زنگ بابا درو باز کرد وای که دلم رفت واسه تیپ و هیکلش با اون کت شلوار مشکی خوشگل دقیقا مث شاهزاده ها شده بود😍😍😍مامان و خواهرش اومدن بغلم کردنو کلی قربون صدقم رفتن بعدش عشقم اومد جلو سبد گل رو بهم دادو منم تشکر کردمو گف قابل نداره  خودت گلی🙃🙃🙃 خلاصه نشستنو گل گفتن گل شنیدن تا بلاخره مادر شوهرم گف عروس خانوم یه چایی واسمون میاریییی منم مث خانوما پاشدم رفتم چایی بریزم تا من بیام خودشون بریده بودن و دوخته بودن تا من چای اوردم کل کشیدن و مادرشوهرم انگشتر نشون اورد و انداخت دستم😁😁😁

مطمئنم خدای مهربانم همیشه مرا با اتفاقات باورنکردنی غافلگیر میکند 💌

چالش  روز یازدهم#:

امروز یه  روز خیلی خوبه برای من   روزی هرکسی یک بار توی عمرش   تجربش میکنه یه حس ناب شیرین😍😍😍😍  امروز  ازصبح  زود پاشدم  قبل رفتن به ارایشگاه  یه دوش گرفتم قرار بود  بیاد دنبالم بریم ارایشگاه  انقدر استرس  داشتم و نگران  بودم  که نگو  قرار بود مامان اینا بعد از ظهر بیان  من    تصیم داشتم واسه عقد یه ارایش لایت و ملایم داشته باشم  موهامم  رنگ نکنم یه پیراهن نباتی خوشگل😍😍😍 بایه دسته گل قشنگ😍😍😍😍 بعد چند ساعت تو ارایشگاه بودن قرار شد   بریم تالار اخه  عقدمون تو تالار بود  حالا بگزیریم  که تو ماشین چی به من گذشت  مرده بودم از خجالت😍  از تعریفا و حرفایی که  گفته شد بگزریم😍😍😍  اقا به من میگفت بانوی زیبای من😍😍😍  قرار شده بود اول بریم اتلیه واسه  گرفتن  عکس😍😍😍 از حس  حال اون  موقه نگم   کلی خجالت کشیدم😍   خلاصه کلی  عکس گرفتیم با ژستای مکش مرگ ما  بعد عکس راه افتادیم سمت تالار😉😉😉😉  انقدر استرس داشتم که نگو عاقد اومد😯😯 سکوت بود همه جا  اون لحظه  انگار کل هیجان دنیا تو وجود من جمع شده بود زمانی که عاقد واسه بار سوم   گفت وکیلم😍 با خجالت گفتم بله اون لحظه بهترین  حس دنیارو داشتم وقتی اقاهم گفت بله  انگار مهرش تو دلم نشست بهترین حس دنیا بود😍

به امید روزهای بهتر روزای خوبی درراهه  مطمئنم

چالش روز دهم: امروز قرار بود منو اقایی بریم واسه تمیز کردن خونه و چیدن وسایل اما من تنبلیم میشد دیگ ایقدر باها صحبت کرد سعی میکنیم فشار به خودمون نیاریم بیا بریم بعد همه چی درست میشه راحت میشیم از این وسط هم شوخیش گرفته بود کلی خندیدیم دیگه گفت پاشو بیا بریم یا میام کولت میکنم میبرمت قبول کردم رفتیم یه روز با کمک مامانم روز بعدش ابجیش امد خداییش همه کمکمون کردن به هیچکی فشار زیادی وارد نشد همه چی عالی و قشنگ مث خونه رویایی تو افکارم ک بود شده بود تصمیم داشتیم تو این خونه همش خاطره خوش باشه☺️

چالش ۱۷

صبح ساعت۶ونیم بلند میشم نمازمو میخونم بسته به حالم ی صبحونه مفصل واسه همسرم میچینم و با بوس میرم بیدارش میکنم🤗تا بلند شه نمازشو بخونه و دست و روشو بشوره و بیاد صبحونه با هم بخوریم...صبحونه که خوردیم من میپرم تو تختخواب زیر پتو گرم و نرمم😍همسرم که دیگه حاضر میشه و میاد پیشونیمو بوس میکنه منم بهش میگم مواظب خودت باش عزیزم😍اونم میگه چشم خانوم خوشگلم🤗😃😊

میخوابم تا ساعت۹ونیم اینا بیدار که شدم رو تختی رو درست میکنم ...دیگه دیشبم تصمیم گرفتم ناهار چی بپزم میرم ناهار رو میپزم ظرفا رو میشورم سالاد درست میکنم و کلش مشغولم یکمم اهنگ میزارم باهاش قر میدم😃تا همسرم ساعت۱۲ونیم میاد😍زود میرم در رو براش باز میکنم میپرم بغلش کلی بوسش میکنم بهش میگم خدا قوت عزیزدلم اونم میگه ممنون عشق دلم😊بهش میگم تا دست و روتو میشوری منم ناهار رو میکشم اونم میگه چشم

واسه ناهار همسرم کلی تشکر میکنه و میگه هیچی دست پخت تو نمیشه خانومم🤗بعدشم میریم با هم نماز میخونیم و میخوابیم😃تا ساعت۳که باید بره سرکار ...

وقتی میره سرکار منو هم بیدار میکنه که سر راه بزارتم کلاس ورزش بعد ورزشم خودم یکم پیاده رویی میکنم تا برسم خونه و ی دوش میگیرم و بفکر شام 😊ی چی سر هم میکنم همسرمم خیلی خوش غذاس هر چی درست کنم میخوره😛🤣ساعت۷میاد خونه و شام رو میخوریم و نمازمم میخونیم در مورد کارامون حرف میزنیم یکم تلویزیون نگاه میکنیم کلا تو خونمون قانون اینه نباید گوشی دستمون بگیریم همسرمم همیشه رعایت میکنه😍

ساعت ده هم دیگه میریم تو رختخواب و بخوابیم🤗😊

چالش روز دهم: امروز قرار بود منو اقایی بریم واسه تمیز کردن خونه و چیدن وسایل اما من تنبلیم میشد دیگ ...

خیلی خلاصه بود داستانتون باید جوری باشه که هم برای خودتون حس خوب داشته باشه هم بشه صحنه به صحنش رو تجسم کرد الان من بگم گل رز قرمز قشنگ تو ذهنتون میاد در این حد باید واقعی باشه

❤آرامش از من آغاز میشود.❤خدایا ازت ممنونم که منو با قوانین الهیت اشنا کردی😍

#چالش_مجردین

روز هجدهم

قراره اولین عروسی زندگی مشترکتون رو برین.

اگر تو دوران عقده دقیق و قشنگ و واضح بگین

اگرم نیست بازم دقیق و واضح بگین😂


https://t.me/joinchat/AAAAAFlacIedi33-q6b_TQ

❤آرامش از من آغاز میشود.❤خدایا ازت ممنونم که منو با قوانین الهیت اشنا کردی😍

چالش  روز دوازدهم#: امسال خرید عید و تدارکات  عید  واسم یه   معنی  دیگه  میده یه شورو اشتیاق خاص دارم برای این عید اخه اولین  عیدی هست که خونه خودم هستم😍😍😍 از  دوسه هفته  پیش داشتم  فکر میکردم که برای عید چی بپوشم   یا اصلا چه لباسی بدوزم اخه یکمی خیاطی بلدم 😍😍😍 خلاصه از یکی دوهفته قبل  دنبال پیدا کردن  مدل  لباس  و پارجه واسه لباس سر سفره سال تحویل بودم😍😍😍 بلخره     مدل لباسمو پیدا کردم یه پیراهنن کوتاه صدری  رنگ  که روی لباس  کار شده بود😍😍😍 به صورت سوپرایزی  لباسو نگه  داشتم نزاشتم اقای همسر ببینه لباس رو  حالا که خیالم از لباس راحت شد😯 رسیدیم به یه  چیز مهم😯😯😯   خرید هفت سین   بعداز کلی فکر کردن تصمیم   گرفتم هفت سین مسی بخرم😍😍 کلی گشتم  تا پیداش کردم  حالا از خرید لباس عیدمون بگزریم که  یکیمون میگفت لباس ست بخریم یکی میگفت نه😯😯😯 به نظرم  لوس بازی بود اخه  حالا خرید مانتو هم ماجرا داشت   مانتوت کوتاه نباشه تنگ نباشه جلو باز نباشه😐 بعداز کلی کش مکش بلاخره یه مانتوی مورد پسند پیدا کردیم  منم  دوست داشتم حالا که لباس ست نمیگیره اقلا یه لباس باشه به  سلیقه ی من  که خداروشکر راضی شد حالا از خریدا بگزریم مسئله خونه تکونی اومد وسط😯😯😯چون سال اولی بودیم خوب خونه تکونی نداشتم منم راحت بودم😂😂😉 حالا اینا گذشت  رسیدیم به لحظه  سال تحویل از اونجایی که سال  تحویل صبح زود بود باید خیلی زود  بیدار میشدیم اینم یه ماجرایی بود واسه خودش  البته از چند رور قبلم  عمیلیات خوشگلاسیون رو انجام داده بودم من  خلاصه به یه مصبیتی اقا از خواب بیدار شد سفره هفت سینم از شب قبل چیده بودیم البته😉😉😉   یه  حس و حال خوبی داشت که نگو  کلی  هیجان و ذوق😯😯😯  سال تحویل شد  و بعد از ماچ و بوسه عید و بغلش  که با حرفای عاشقونه همراه بود😍😍 نوبت به عیدی رسید   عیدی من یه گردنبد  خوشگل بود😍😍😍😍  که دوطرف پلاکش  باز میشد واسم دوتامون توش حک شده بود  عیدی منم یه ساعت خوشگل بود😍😍😍 

به امید روزهای بهتر روزای خوبی درراهه  مطمئنم

چالش روز دهم : روز تمیز کردن خونه چیدن وسایل واسه من تنبل کمی سخت بود صبحش هم خواب مونده بود خیلی خسته بودم اخه شبش همش داشتم با همسرم صحبت میکردم اما اونقدر زرنگ بود ک صبح زود پا شده بود تماس گرفت باهام منو از خواب بیدار کرد ک بیا بریم زودتر تموم کنیم کارو بریم خونه خودمون دیگه منم هیجان داشتم اخه عشق زندگیم بود هدیه ای خدا بهم داده قبول کردم پا شدم ک بریم مامانمو ابجیش هم گفته بودن میان ک زودتر کارامون انجام شه اما زشت بود خو اونا طفلیا تو زحمت بیفتن خجالتم میشد 😓همسرم و خواهرش رسیدن وقتی همسر امد با یه دسته گل نرگس 😍 اخه من عاشق بوی گل نرگسم انرژی میگیرم با ابجی مهربونش نشستن داخل خونه تا من لباسام بپوشم مامان پوشیده بود اما من خسته بودم کش میدادم خواب کل وجودمو گرفته بود اما این گل نرگس روحیم شاد کرد فرز شدم و گفتم ک حاضریم اماده شدیم برا رفتن تو راه همسری یکم خرت و پرت گرفت ک میریم تو خونه بد نگذره بهمون خب وقتی ک رسیدم کلی ذوق کردیم دو تامون اخه قرار بود این خونه کلی خاطره زیبا بشه برامون یه زندگی مشترک و رمانتیک رفتیم داخل این خونه هم نمای زیبایی داشت هم داخلش قشنگ بود و روشن افتاب هم به راحتی تابیده میشد دو تا اتاق خواب داشت با یه حال بزرگ و شیک و اشپزخونه اپن دار با یه پنجره رو به حیاط سرسبز با گل های زیبا همه چی عالی بود وسایل منم مامان بابا کلی زحمت کشیده بودن بهترین جنس خریده بودن ک سربلند باشم جلو خانواده همسر همه چی باهم ست میکرد همسری اهنگ شاد گذاشت ک خونه رو مرتب کنیم وسایل رو بچینیم منو همسری سعی میکردیم بیشتر کارارو خودمون انجام بدیم ک به مامان فشار نیاد همسری ایقدر حین خونه تمیز کردن شوخیی میکرد حرف میزد هیچکدوم احساس خستگی نمیکردیم نمونه بارز مرد مهربون بود همه چی تمام نصف بیشتر کارو انجام دادیم ک یه خورد نیمش باقی موند قرار شد منو همسر فردا دو تامون بیاییم ک سروسامان بدیم تمومش کنیم بابا هم تماس گرفت با مامان ک ناهار خریده و مهمون باباییم بابا هم امد خونمونو دید خسته نباشید گفت به هممون نشستیم دور هم ناهار خوردیم عصرشم حدود یکی دو ساعت  گفتیم کار کنیم ک بابا هم کمک داد هوا نسبتا تاریک شده بود تا میرسیدیم خونه شب میشد تصمیم گرفتیم بریم رستوران شام بخوریم به پیشنهاد همسر بعد بریم خونه با خیال راحت بخابیم شام خوردیم واسه اونایی هم ک نبودن شام گرفتیم بردیم خونه کلی از مامان بابا خواهر شوهر تشکر کنیم ک همراهیمون کردن اما روز قشنگی بود به یاد ماندنی در کنار کار و خستگی شیرین خدایا شکرت

چالش۱۸

ی هفته قبل عروسی ی مدل خوشگل واسه لباسم پیدا کردم و دادمش مامانم بدوزه ،رنگ لباسمو با کروات همسرم ستش کردم و کت شلواراشم همه نو بودن نیاز نبود باز بخریم، خیالم که از بابت لباسا راحت شد رفتم نوبت آرایشگاه زدم واسه ظهر روز عروسی ...

صبحش کارامو کردم لباس همسرمو آماده کردم بهش گفتم ظهر که میاد خونه ناهار بکشه واسه خودش و ی خواب بزنه😃بره حموم کنه اینا رو هم بپوشه تا من حاضر میشم😍بیاد دنبالم

دیگه منم لباس خوشگلمو ورداشتم و رفتم آرایشگاه موهام و ارایشم ناز شده بود دیگه شب شده بود زنگ زدم همسرم بیاد دنبالم که اونم اماده شده بود 😍😍😍نگاه همدیگه کردیم دوتایی قربون صدقه هم رفتیم😃یکم اذیت همم کردیم😍بوسشم کردم اونم بوسم کرد دیگه رفتیم تالار😃دیگه جدا شدیم با همسرم بهش گفتم بابامو پیداش کن برو پیشش بشین😃منم رفتم مامانمو پیداش کردم گرسنم بود هیچی نخورده بودم کلی میوه اینا خوردم😜دیگه بزن و برقص و اینا 😃دیگه اخرشم به عروس و دوماد تبریک گفتیم و رفتیم خونه خودمون انقدر خسته بودیم حوصله نداشتم لباسامو در بیارم 😒خیلی خوش گذشت اولین عروسی بود که با هم میرفتیم😍

چالش13#:

 امروز قرار بود بریم   یه اتیله خوب پیدا کنیم واسه عکسای سر مجلسی و عروسیمون😍😍😍اخه قرار بود  عکسای  فرمالیته هم داشته باشیم بعداز کلی گشتن یه اتیله خوب پیداکردیم بعداز اتیله نوبت  به کیکمون رسید  بعداز کلی فکر کردن تصمیم گرفتیم یه کیک سه طبقه  بگیریم که روش پر شده از شکوفه های کوچیک😍😍😍 ازاینا بگذریم  قرار بود چند روز دیگه بریم واسه عکسای  فرمالیته از انتخاب لباسامون  بگزریم😯😯😯  کلی گشتیم  تا یه لباس خوب پیدا کنیم  قرار بود برای عکسای فرمالیته بریم  لکیشنی که خودشون گفته بودن  زمانی که رسیدم انجا   تازه اوالای صب بود     بیشتر وقتمون برای پوشیدن  لباس و خوشگلاسیون گذشت  بلخره کارم تموم شد😉😉😉😉😉  به صورت کاملا سوپرایزی  رفتنم پشت سر اقای همسر😯😯😯😯😯 دستمو گذاشتم رو چشماش 😍😍😍😍دستشو رو دستام گذاشت😍😍😍😍  گفت عزیزم ببینم صورت ماهتو😍😍  دستمو برداشتم برگشت یه نگاهی بهم انداخت اشک تو چشماش جمع شد😯😯😯😯  پیشونیمو بوسید عکاس باشی این لحظه رو شکار کرد😍😍😍😍 از اینا بگذریم کل روزمون به  عکس گرفتن و ژست مکش  مرگ ما ءذشت از حس و حالم  نمیتونم بگم😍

به امید روزهای بهتر روزای خوبی درراهه  مطمئنم
2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز