“من دلم تنگ که نه ، غمزده ی چشم تو بود” شده دل مست، از آن لحظه که دل از تو ربود باید از چشمِ غزل دید تو را ، از تو سرود تو برای منی و کور شود چشم حسودِ
چه بگویم که تو در قلب من و جان منی تو به یک جمله چنین هستی و ایمان منی
گفته بودم که دلم تنگ ، نه ، غمدار تو شد تا به خود آمده، دیدم که گرفتار تو شد تا دلم دید تو را ، مست ز دیدار تو شد دل آشفته به یک لحظه بدهکار تو شد
تو فقط دلخوشیِ این دل ویران منی درد باشد به دلم ، مرهم و درمان منی
عاشقم ، عاشق چشمان تو ، حالم خوب است با تو این عمر ، گذر کردن آن مطلوب است لحظه ای یاد تو ، تسکین دل آشوب است عشق از جنس تو باشد ، چقَدَر مطلوب است
اعتبار من و اشعار پریشان منی علت حال خوش و حس غزلخوان منی
کاش می شد که تو را وصف کنم با غزلم بنویسم که تو عشق ابدیّ و ازلم گاه در شعر تو را سخت بگیرم بغلم هی خطابت کنم ای قند و نبات و عسلم
در همان شعر بگویم که تو عرفان منی تو شروع منی و آخر و پایان منی
“در کوچه ی خوشبختی ما رهگذری نیست” انگار نه انگار از آنها اثری نیست چشمان همه عاشق و دلداده چه خیس است باران زده اما قدمی خاک تری نیست بیدار نشستیم به امیّد رسیدن تاریک تر از قبل و امید سحری نیست چشمان به در دوخته و حال پریشان اینبار هم از عشق گمانم خبری نیست در خلوت شب ، حس غزل گفتن دل هست افسوس در آن، شمعِ شبِ شعله وری نیست با بغض گلو ، داغ جگر ، شعر سرودن بالاتر از این شعر و غزل ها هنری نیست باید بنویسیم غزل پشت غزل درد جز شعر و غزل مرهمِ زخم جگری نیست در شعرِ “غزل بانوی”آشفته ی عاشق گر عشق نباشد خبر از جلوه گری نیست
“ماییم و شب تار و غم یار و دگر هیچ” یک دل به گمان مخزن اسرار و دگر هیچ یک عمر دویدیم به امیّد رسیدن پاهای پر از آبله و خار و دگر هیچ زندانی خود بوده و هستیم و کماکان دور و برمان سنگیِ دیوار و دگر هیچ شاعر شده بودیم ولیکن ز همین حس قسمت شده محفل به شب تار و دگر هیچ قسمت شده یک خلوت بی ماه و پریشان چشمان به در دوخته ، بیدار و دگر هیچ در خلوت شبهای پریشانیِ این دل باید بنویسیم ، دل زار و دگر هیچ هر واژه ، غزل، بغض و غمِ این دل خون است هر شعر شد از حال دل ، اقرار و دگر هیچ ماییم و “غزل بانوی” بی تاب از این عشق دارایی مان یک بغل اشعار و دگر هیچ