2777

غزلبانو #

برای هشتگ "غزلبانو" 384 مورد یافت شد.

چالش‌شعر#


“ماییم و شب تار و غم یار و دگر هیچ”
یک دل به گمان مخزن اسرار و دگر هیچ
یک عمر دویدیم به امیّد رسیدن
پاهای پر از آبله و خار و دگر هیچ
زندانی خود بوده و هستیم و کماکان
دور و برمان سنگیِ دیوار و دگر هیچ
شاعر شده بودیم ولیکن ز همین حس
قسمت شده محفل به شب تار و دگر هیچ
قسمت شده یک خلوت بی ماه و پریشان
چشمان به در دوخته ، بیدار و دگر هیچ
در خلوت شبهای پریشانیِ این دل
باید بنویسیم ، دل زار و دگر هیچ
هر واژه ، غزل، بغض و غمِ این دل خون است
هر شعر شد از حال دل ، اقرار و دگر هیچ
ماییم و “غزل بانوی” بی تاب از این عشق  
دارایی مان یک بغل اشعار و دگر هیچ

غزلبانو#  

چالش‌شعر#  


“سرد و بی طاقت و یک ریز ، دلم می لرزد"
خسته در غربت پاییز ، دلم می لرزد
حال من عین شب ابری و بارانی ، تار
از همین حسِ غم انگیز ، دلم می لرزد
آنقَدَر قلب من از حادثه ی عشق شکست
که ز هر حرف و ز هر چیز، دلم می لرزد
از سفر حرف نزن ، قلب مرا با غصه
مکن اینگونه گلاویز ، دلم می لرزد
در تنم هیچ توان نیست ، چه تلخ است فراق
بس که بودم ز تو پرهیز ، دلم می لرزد
سردِ آغوش من از ، عطر تنت خالی شد
شدم از دردِ تو لبریز ، دلم می لرزد
شب بی ماه ، غم و بغضِ”غزل بانویی”
من و این حس غزلخیز ، دلم می لرزد
*********
مثل آن آتشِ در قلب دماوند شدم
چه شده دخترِ تبریز، دلم می لرزد


غزلبانو#  

تک بیت آخر تقدیم به نازبانو (دختری از دیار تبریز) از طرف غزلبانو (زاده ی دماوند)

عرض ادب 

سپاس 

جسارتا یه شعر دو روز قبل نوشتم در ارتباط با حادثه غم انگیز پیش اومده ، من و ببخشید که این جسارت و کردم 

تقدیمتون میکنم 


حالم بده عین شب ابری
وقتی که ماه آسمونم نیست
وقتی که میگردم نمیبینم
اونی که بود آرومِ جونم، نیست

اونی که با لبخندِ رو لبهاش
انگار دنیا رو به من میداد
با رفتنش پاییز و جاری کرد
تو اوج تابستون، تو این مرداد

آرومِ جونِ این دلِ بی تاب  
من بی تو می میرم نمی مونم
اره خدا هم اینو میدونه
با رفتنت داغونِ داغونم

چشماتو بستی رو به این دنیا
خاک عزا رو رو سرم کردی
آتیش زدی دار و ندارم رو
نابود بودم بدترم کردی

چشماتو بستی و به این دنیام
خورشید چشماتو نتابیدی
مثل فرشته روی اون ابرا
بی دردی و آروم خوابیدی

آروم بخواب آروم جونِ من
آغوش من خالی شد از گرمات
ای وای دنیا عین آواری
روی سرم شد ، بسته شد چشمات

جای تو خالی توی این خونه س
گاها صدات می پیچه تو گوشم
دستای کوچیک تو دستم نیست
رخت عزا اصلا نمیپوشم

طاقت ندارم حرف مردم رو
وقتی که میگن تسلیت بانو
ساعت چهاره ، چشماتو وا کن
یک کم بخور از شربت و دارو

اونا به من خیلی دروغ میگن
کی گفته رفتی ، بر نمی گردی
دکتر به من گفت خوب خوب میشی
اما نه ، بستی چشماتو ، سردی

انگار حالم بد شده ، خوش نیست
هذیونِ حرفام ، تو دلم درده
ای کاش ، جون، توی تن سردت
یک بار دیگه باز برگرده

آرومِ جونم، من نفس هاتو
یک بار دیگه رو لبات میخوام
مامان و بابا گفتن و یک بار
از گرمی توی صدات میخوام

برگرد و بازم توی این خونه
بازی کن و لبخند جاری کن
مامان بگو ، بابا بگو ، بازم
این فصل پاییز و بهاری کن

غزلبانو#  


چالش‌شعر#  


‍“هر که آمد اندکی ما را پریشان کرد ‌و رفت”
دیده را ابریّ و بعدش، خیسِ باران کرد و رفت
محفلی از عشق بر پا بود و حالی داشتیم
بی خبر، غم را به جمع عشق مهمان کرد و رفت
آبیِ دریایِ دل را یک خداحافظ چنین
کرده آشوبی به پا ، لبریز طوفان کرد و رفت
خط به خط گل واژه ی احساس در شعرم شکفت
ناگهان با نام غم فصل زمستان کرد و رفت
بعد از او موضوع اشعارم فقط اندوه شد
تا همیشه غصه را در شعر پنهان کرد و رفت
من پر از دلواپسی ، حال غزل ها بیقرار
از چه رو اینگونه من را زار و گریان کرد و رفت؟
هر چه میرفتم به سمتش ، دور می شد بیشتر
او مرا از عاشقی خیلی پشیمان کرد و رفت
در خیالم عشق بود و عاشق و معشوق هم
طعنه زد رویای من را ، سخت ویران کرد و رفت
از “غزل بانوی” تنها ، یک غزل جا مانده بود
زخمِ دل را شاعرِ این شعر درمان کرد و رفت


غزلبانو#  


چالش شعر#  


"عشق یعنی مستی ودیوانگی"

گِرد شمع دل فقط پروانگی

بیقراری در عبور روزها

شب سراسر آه و اشک و سوزها

شب به شب بیدار ماندن تا سحر

خیره بر مهتاب با چشمانِ تر

خیره بر مهتاب یعنی روی یار

دیدن زیبایی روی نگار

عشق یعنی بغض های گاه گاه

اشک و درد و هق هق و تکرار آه

عشق یعنی با دلی لرزان وخون

رفتن از خویش و رسیدن تا جنون

باز دل تنها شده در بی کسی

باز اینجا پر شد از دلواپسی

حال دل آئینه ی عشق است و درد

حال دل انگار یک پاییز سرد

حال دل آشفته و آشوب شد

گاه گاهی بد و گاها خوب شد

گاه بی تاب و دمی آرام بود

حال دل ، در کل ولی ناکام بود

علت آشوب دل جز عشق نیست

چشم بارانی شد و هر دم گریست

چشم تر شد ، آه بر لب ها نشست

بارها باران گرفت و دل شکست

بارها شب گریه بود و درد بود

عاشق بی تاب، یک شب گرد بود

عشق وقتی توی جان ماوا گرفت

درد و غم اینگونه در دل جا گرفت

عشق یک تقدیر بی انکار شد

بعد از آن عاشق چنین بیمار شد

زخمِ دل را اشک، تنها مرهم است

حاصل این عشق اندوه و غم است

کاش می شد دردها درمان شود

این "غزل بانو" غمش پایان شود

 

 غزلبانو#  

چالش‌شعر#


“نازنین آمد و دستی با دل ما زد و رفت”
دل خود را دل شیدا شده ای جا زد و رفت
من و مهتاب و کمی بغض در این خلوت شب
ناگهان طعنه به تاریکی یلدا زد و رفت
فکرم این بود که او عاشق و بی تاب من است
زخم هایی به دل عاشق و شیدا زد و رفت
من تمامم همه او ، حیف مرا درک نکرد
عاقبت بر همه ی بخت خودش پا زد و رفت
گفتمش آهِ لبم راوی زخم جگر است
بوسه ای بر لب من بهرِ مداوا زد و رفت
عمر من طی شده در حسرت دیدارش ، حیف
وعده ی دیدن امروز به فردا زد و رفت
درد ، شعری ز دلِ خونِ “غزل بانو” شد
آمد و خنده به اندوه غزل ها زد و رفت


غزلبانو#  

می نویسم غزل غزل با درد

بغض خوابیده در گلویم را

خط به خط شعر تازه می­­ سازم

تارهای سپید مویم را


حسرت عمر رفته از دستم

در دل اشک داغ جاری شد

ریشه­ های غمی که در من بود

لحظه در لحظه آبیاری شد


خاطراتم فضای ناامنی است

می­ کشاند دل مرا تا درد

می ­برد روح خسته­ ی من را

پیش آن­کس که این­ چنینم کرد


هی تهی می­ شوم ز دلگرمی

در عوض دل ز ترس آکنده­ است

من گریزانم از گذشته ولی

ترسم از ناگزیر آینده­ است


آه ای واژه ­های سرد و عجیب

خاطرات مرا ورق نزنید

روز مرگم رسیده و دیگر

سمبل عشق را طبق نزنید


عاشقی شیوه­ ی قشنگی نیست

عشق یک درد خانمانسوز است

ساده بودن چقدر بی معنی است

عشق یک اتفاق مرموز است


غزلبانو#  

پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز