دلم گرفته از این لحظه های بارانی
تو از غروب غزلها چقدر میدانی
من از غروب غزلهای داغ میگویم
من از سکوت شب بیچراغ میگویم
چه لحظه های غریبی که بی تو سر کردم
چه شامها که به یاد تو من سحر کردم
چه لحظه ها که نشستم کنار تنهایی
وَ واژه واژه سرودم ز عشق رویایی
همیشه بغض غزلهای سرد با من بود
همیشه قلب پر از رنج و درد با من بود
من از سکوت شب بیستاره میترسم
ز عشق تازه و داغ دوباره میترسم
دوباره یک شب سرد و دوباره تنهایی
بگو که روزی از این روزها تو میآیی
دوباره از غم قلبم ستاره میمیرد
دوباره جان مرا بغض کهنه میگیرد
دوباره از تو سرودم، وَ اشک جاری شد
دوباره خانه پر از فصل بیقراری شد
تو از تبار بهاری همیشه تازه و سبز
دلی ز آینه داری همیشه تازه و سبز
تو از دیار امیدی ز نسل بارانی
بگو همیشه کنارم، بگو که میمانی
من از تبار شب بی ستاره از دردم
چه شام های سیاهی که بی تو سرکردم
دلم گرفته از این حیله ها و نامردی
دلم خوش است که روزی تو باز میگردی
غزلبانو#