2777

غزلبانو #

برای هشتگ "غزلبانو" 372 مورد یافت شد.

چالش‌شعر#  


“سرد و بی طاقت و یک ریز ، دلم می لرزد"
خسته در غربت پاییز ، دلم می لرزد
حال من عین شب ابری و بارانی ، تار
از همین حسِ غم انگیز ، دلم می لرزد
آنقَدَر قلب من از حادثه ی عشق شکست
که ز هر حرف و ز هر چیز، دلم می لرزد
از سفر حرف نزن ، قلب مرا با غصه
مکن اینگونه گلاویز ، دلم می لرزد
در تنم هیچ توان نیست ، چه تلخ است فراق
بس که بودم ز تو پرهیز ، دلم می لرزد
سردِ آغوش من از ، عطر تنت خالی شد
شدم از دردِ تو لبریز ، دلم می لرزد
شب بی ماه ، غم و بغضِ”غزل بانویی”
من و این حس غزلخیز ، دلم می لرزد
*********
مثل آن آتشِ در قلب دماوند شدم
چه شده دخترِ تبریز، دلم می لرزد


غزلبانو#  

تک بیت آخر تقدیم به نازبانو (دختری از دیار تبریز) از طرف غزلبانو (زاده ی دماوند)

عرض ادب 

سپاس 

جسارتا یه شعر دو روز قبل نوشتم در ارتباط با حادثه غم انگیز پیش اومده ، من و ببخشید که این جسارت و کردم 

تقدیمتون میکنم 


حالم بده عین شب ابری
وقتی که ماه آسمونم نیست
وقتی که میگردم نمیبینم
اونی که بود آرومِ جونم، نیست

اونی که با لبخندِ رو لبهاش
انگار دنیا رو به من میداد
با رفتنش پاییز و جاری کرد
تو اوج تابستون، تو این مرداد

آرومِ جونِ این دلِ بی تاب  
من بی تو می میرم نمی مونم
اره خدا هم اینو میدونه
با رفتنت داغونِ داغونم

چشماتو بستی رو به این دنیا
خاک عزا رو رو سرم کردی
آتیش زدی دار و ندارم رو
نابود بودم بدترم کردی

چشماتو بستی و به این دنیام
خورشید چشماتو نتابیدی
مثل فرشته روی اون ابرا
بی دردی و آروم خوابیدی

آروم بخواب آروم جونِ من
آغوش من خالی شد از گرمات
ای وای دنیا عین آواری
روی سرم شد ، بسته شد چشمات

جای تو خالی توی این خونه س
گاها صدات می پیچه تو گوشم
دستای کوچیک تو دستم نیست
رخت عزا اصلا نمیپوشم

طاقت ندارم حرف مردم رو
وقتی که میگن تسلیت بانو
ساعت چهاره ، چشماتو وا کن
یک کم بخور از شربت و دارو

اونا به من خیلی دروغ میگن
کی گفته رفتی ، بر نمی گردی
دکتر به من گفت خوب خوب میشی
اما نه ، بستی چشماتو ، سردی

انگار حالم بد شده ، خوش نیست
هذیونِ حرفام ، تو دلم درده
ای کاش ، جون، توی تن سردت
یک بار دیگه باز برگرده

آرومِ جونم، من نفس هاتو
یک بار دیگه رو لبات میخوام
مامان و بابا گفتن و یک بار
از گرمی توی صدات میخوام

برگرد و بازم توی این خونه
بازی کن و لبخند جاری کن
مامان بگو ، بابا بگو ، بازم
این فصل پاییز و بهاری کن

غزلبانو#  


چالش‌شعر#  


‍“هر که آمد اندکی ما را پریشان کرد ‌و رفت”
دیده را ابریّ و بعدش، خیسِ باران کرد و رفت
محفلی از عشق بر پا بود و حالی داشتیم
بی خبر، غم را به جمع عشق مهمان کرد و رفت
آبیِ دریایِ دل را یک خداحافظ چنین
کرده آشوبی به پا ، لبریز طوفان کرد و رفت
خط به خط گل واژه ی احساس در شعرم شکفت
ناگهان با نام غم فصل زمستان کرد و رفت
بعد از او موضوع اشعارم فقط اندوه شد
تا همیشه غصه را در شعر پنهان کرد و رفت
من پر از دلواپسی ، حال غزل ها بیقرار
از چه رو اینگونه من را زار و گریان کرد و رفت؟
هر چه میرفتم به سمتش ، دور می شد بیشتر
او مرا از عاشقی خیلی پشیمان کرد و رفت
در خیالم عشق بود و عاشق و معشوق هم
طعنه زد رویای من را ، سخت ویران کرد و رفت
از “غزل بانوی” تنها ، یک غزل جا مانده بود
زخمِ دل را شاعرِ این شعر درمان کرد و رفت


غزلبانو#  


چالش شعر#  


"عشق یعنی مستی ودیوانگی"

گِرد شمع دل فقط پروانگی

بیقراری در عبور روزها

شب سراسر آه و اشک و سوزها

شب به شب بیدار ماندن تا سحر

خیره بر مهتاب با چشمانِ تر

خیره بر مهتاب یعنی روی یار

دیدن زیبایی روی نگار

عشق یعنی بغض های گاه گاه

اشک و درد و هق هق و تکرار آه

عشق یعنی با دلی لرزان وخون

رفتن از خویش و رسیدن تا جنون

باز دل تنها شده در بی کسی

باز اینجا پر شد از دلواپسی

حال دل آئینه ی عشق است و درد

حال دل انگار یک پاییز سرد

حال دل آشفته و آشوب شد

گاه گاهی بد و گاها خوب شد

گاه بی تاب و دمی آرام بود

حال دل ، در کل ولی ناکام بود

علت آشوب دل جز عشق نیست

چشم بارانی شد و هر دم گریست

چشم تر شد ، آه بر لب ها نشست

بارها باران گرفت و دل شکست

بارها شب گریه بود و درد بود

عاشق بی تاب، یک شب گرد بود

عشق وقتی توی جان ماوا گرفت

درد و غم اینگونه در دل جا گرفت

عشق یک تقدیر بی انکار شد

بعد از آن عاشق چنین بیمار شد

زخمِ دل را اشک، تنها مرهم است

حاصل این عشق اندوه و غم است

کاش می شد دردها درمان شود

این "غزل بانو" غمش پایان شود

 

 غزلبانو#  

چالش‌شعر#


“نازنین آمد و دستی با دل ما زد و رفت”
دل خود را دل شیدا شده ای جا زد و رفت
من و مهتاب و کمی بغض در این خلوت شب
ناگهان طعنه به تاریکی یلدا زد و رفت
فکرم این بود که او عاشق و بی تاب من است
زخم هایی به دل عاشق و شیدا زد و رفت
من تمامم همه او ، حیف مرا درک نکرد
عاقبت بر همه ی بخت خودش پا زد و رفت
گفتمش آهِ لبم راوی زخم جگر است
بوسه ای بر لب من بهرِ مداوا زد و رفت
عمر من طی شده در حسرت دیدارش ، حیف
وعده ی دیدن امروز به فردا زد و رفت
درد ، شعری ز دلِ خونِ “غزل بانو” شد
آمد و خنده به اندوه غزل ها زد و رفت


غزلبانو#  

می نویسم غزل غزل با درد

بغض خوابیده در گلویم را

خط به خط شعر تازه می­­ سازم

تارهای سپید مویم را


حسرت عمر رفته از دستم

در دل اشک داغ جاری شد

ریشه­ های غمی که در من بود

لحظه در لحظه آبیاری شد


خاطراتم فضای ناامنی است

می­ کشاند دل مرا تا درد

می ­برد روح خسته­ ی من را

پیش آن­کس که این­ چنینم کرد


هی تهی می­ شوم ز دلگرمی

در عوض دل ز ترس آکنده­ است

من گریزانم از گذشته ولی

ترسم از ناگزیر آینده­ است


آه ای واژه ­های سرد و عجیب

خاطرات مرا ورق نزنید

روز مرگم رسیده و دیگر

سمبل عشق را طبق نزنید


عاشقی شیوه­ ی قشنگی نیست

عشق یک درد خانمانسوز است

ساده بودن چقدر بی معنی است

عشق یک اتفاق مرموز است


غزلبانو#  

عرض ادب و احترام دوستان 

خیلی در جریان تاپیک های شعری که این اواخر راه افتاد نیستم 

از دیروز نتونستم آن شم و چالش دیروز رو نتونستم پست کنم 

جسارتا الان تقدیم میکنم 


“توبه کردم که دگر شعر نگویم ز فراق”
ننویسم دگر از آتش افتاده به باغ
ننویسم که غم عشق دلم را خون کرد
قصه ی عشق، مرا سمت دلت مجنون کرد
ننویسم که به لبهام چه آهی دارم
رفتی و بعد تو من بخت سیاهی دارم
رفتی و حال دلم بد شد و بارانی شد
فاصله بین من و بین تو طولانی شد
آنقَدَر فاصله افتاد میان من و تو
که غمِ عشق نشسته است به جان من و تو
تو در آنجایی و من ، بی تو در اینجا تنها
با غم عشقِ تو در خلوت شبها تنها
هر چه میخواهم از این درد نگویم سخت است
از غم عاشق شبگرد نگویم سخت است
شب چه تار است ، وَ ای کاش سحر می آمد
کاش از سمت تو اینبار خبر می آمد
کاش این پنجره ها سمت سحر وا می شد
نور خورشید از این پنجره پیدا می شد
خواستم شعر نگویم ، ننویسم از درد
هی نگویم که غمت قلب مرا هم خون کرد
خواستم خنده ، اگر تلخ، به لب بگذارم
نور خورشید به تاریکی شب بگذارم
آه افسوس نشد ، عشق فراموش شود
آتش عشق تو یک ثانیه خاموش شود
یاد تو در غزلم خط به خطش مشهود است
شعر پایان برسد؟ حرف فراوان، زود است
باید این بار بگویم که مرا جان بودی
درد در سینه ولی مرهم و درمان بودی
جانِ جانانِ من ای مرهم دردم برگرد
یاد تو داغ غزل های مرا بدتر کرد
یک نگاهی به غزل های ترِ دفتر کن
دوستت دارم و محتاج توام باور کن

غزلبانو#  


دلم گرفته از این لحظه های بارانی

تو از غروب غزلها چقدر میدانی

من از غروب غزلهای داغ میگویم

من از سکوت شب بیچراغ میگویم

چه لحظه های غریبی که بی تو سر کردم

چه شامها که به یاد تو من سحر کردم

چه لحظه ها که نشستم کنار تنهایی

وَ واژه واژه سرودم ز عشق رویایی

همیشه بغض غزلهای سرد با من بود

همیشه قلب پر از رنج و درد با من بود

من از سکوت شب بیستاره میترسم

ز عشق تازه و داغ دوباره میترسم

دوباره یک شب سرد و دوباره تنهایی

بگو که روزی از این روزها تو میآیی

دوباره از غم قلبم ستاره میمیرد

دوباره جان مرا بغض کهنه میگیرد

دوباره از تو سرودم، وَ اشک جاری شد

دوباره خانه پر از فصل بیقراری شد

تو از تبار بهاری همیشه تازه و سبز

دلی ز آینه داری همیشه تازه و سبز

تو از دیار امیدی ز نسل بارانی

بگو همیشه کنارم، بگو که میمانی

من از تبار شب بی ستاره از دردم

چه شام های سیاهی که بی تو سرکردم

دلم گرفته از این حیله ها و نامردی

دلم خوش است که روزی تو باز میگردی


غزلبانو#  


داغ ترین های تاپیک های امروز