2777

چالش‌شعر #

برای هشتگ "چالش‌شعر" 11 مورد یافت شد.

چالش‌شعر#


“تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق”
به پایت تا ابد می مانم ای عشق
چه حس مبهمی دادی به قلبم
که گاها شاد و گه گریانم ای عشق
اگر در من زمستان جان بگیرد
در آغوش تو تابستانم ای عشق
به دل دردی است بی پایان و بی وصف
دلیل درد را می دانم ای عشق
تو خود دردی ‌و درمانی برایم
چنین افتاده ای بر جانم ای عشق
کجایی تا ببینی از غم تو
شبیه خانه ای ویرانم ای عشق
هوای گریه در من جان گرفته
چه غمگین غرق در بارانم ای عشق
نفس ، بغض گلو را می شمارد
گمانم لحظه ی پایانم ای عشق
بخوان از واژه های درد ، من را
که پشت کوه غم پنهانم ای عشق
بیا آغوش را وا کن که یک بار
به لبها بوسه ای بنشانم ای عشق
شب است و محفل شعر تو برپاست
منم ناخوانده ات مهمانم ای عشق
“غزل بانو” شدم تا با غزل هام
بگویم سخت سرگردانم ای عشق

غزلبانو#  

چالش‌شعر#  


ببخشید دوستان ، این شعر رو همین الان و بدون هیچگونه تمرکز نوشتم ، اگه به دلتون ننشست منو ببخشید ، واقعا با این شرایط جسمی م ، امکان نوشتن بهتر از این برام مقدور نبود 


“شاه نشین چشم من تکیه گه خیال توست “
علت فکر و ذکر من ، چهره ی بی مثال توست
حس تغزل منی، ذکر توکل منی
نام تفال منی ، آخر حرف ، فال توست
کاش تو یار من شوی ، دار و ندار من شوی
کاش قرار من شوی، این همه اش محال توست
نام تو شد کلام من ، عطر تو در مشام من
بی تو همه حرام من ، جان بدهم حلال توست
شعر مرا بهانه ای ، مطلع عاشقانه ای
هر غزلم نشانه ای ، از همه شرح حال توست
شعر رسیده آخرش، شاعر و دیده ی ترش
بیت به بیت دفترش، حسرتی از وصال توست


غزلبانو#  

چالش‌شعر#  

با عرض معذرت به دلیل تاخیر در پست نمودن شعر چالش روز گذشته 


“هوا خواه توام جانا و‌ میدانم که میدانی”
و می دانم که تا آخر، به پای عشق می مانی
اگر گاهی پر از دردم، ز دنیا گاه دلسردم
به دنبال تو می گردم، که تو بر غصه پایانی
تویی آرامِ جان دل، تویی عشق نهان دل
نوشتم از زبان دل ، که هم دینی هم ایمانی
شب سرد زمستان شد، هوا تکرار باران شد
نمی ترسم که طوفان شد، بهاری در زمستانی
مرا در خویش مهمان کن ، تنم را بوسه باران کن
دل من را غزل خوان کن ، عجب شوری است مهمانی
چنین در انتظارت من ، پر از آغوش و بوسیدن
بیایی بر لبم گاهاً، گلی از بوسه بنشانی
اگرچه عشق غمگین است، کنارت درد شیرین است
تمامِ حرفِ من‌ این است ، تو خود دردی و درمانی
“غزل بانوت” می مانم، برایت شعر میخوانم
از این حسِّ فراوانم، شده این شعر عرفانی


غزلبانو#  

چالش‌شعر#  


“ز دستم بر نمی خیزد، که یک دم بی تو بنشینم”
به هر جا چشم میدوزم، بجز رویت نمی بینم
تو دنیایم شدی، وقتی ، نگاهم در نگاهت شد
شدی از آن زمان پایانِ احساسات غمگینم
شروع قصه ام بودی، بمان تا آخرش با من
که من با بودنت بر آخر این قصه خوش بینم
در اوج درد و دلسردی ، به لب لبخند آوردی
چه زیبا با وجودت داده ای بر درد ، تسکینم
“غزل بانو” مرا نامیدی از آن لحظه تا اکنون
برایت از شبِ شعر و غزل مهتاب می چینم


غزلبانو#  

چالش‌شعر#  

“دلبسته به یک ثانیه دیدار تو بودم”
یک عمر پر از حسرت و اصرار تو بودم
یک لحظه تو را دیدم و عاشق شدم آن سان
اندازه ی یک عمر وفادار تو بودم
دل دادم و دل بردی و دل بسته شدم سخت
یک عمر ندانسته گرفتار تو بودم
با بغض گلو ، چشم پر از اشک و دلی خون
مجبور به تکذیب تو ، انکار تو بودم
ای کاش شبی تا سحر آرام و سبک بال
در وسعت آغوشِ تو سرشار تو بودم
افسوس ندیدی که غزل پشت غزل ، مست
هر لحظه فقط در تب تکرار تو بودم
احساسِ “غزل بانوییم” راویِ غم شد
آن لحظه که من شاعر اشعار تو بودم


غزلبانو#  

چالش‌شعر#


“من دلم تنگ که نه ، غمزده ی چشم تو بود”
شده دل مست، از آن لحظه که دل از تو ربود
باید از چشمِ غزل دید تو را ، از تو سرود
تو برای منی و کور شود چشم حسودِ

چه بگویم که تو در قلب من و جان منی
تو به یک جمله چنین هستی ‌و ایمان منی

گفته بودم که دلم تنگ ، نه ، غمدار تو شد
تا به خود آمده، دیدم که گرفتار تو شد
تا دلم دید تو را ، مست ز دیدار تو شد
دل آشفته به یک لحظه بدهکار تو شد

تو فقط دلخوشیِ این دل ویران منی
درد باشد به دلم ، مرهم و درمان منی

عاشقم ، عاشق چشمان تو ، حالم خوب است
با تو این عمر ، گذر کردن آن مطلوب است
لحظه ای یاد تو ، تسکین دل آشوب است
عشق از جنس تو باشد ، چقَدَر مطلوب است

اعتبار من و اشعار پریشان منی
علت حال خوش و حس غزلخوان منی

کاش می شد که تو را وصف کنم با غزلم
بنویسم که تو عشق ابدیّ و ازلم
گاه در شعر تو را سخت بگیرم بغلم
هی خطابت کنم ای قند و نبات و عسلم

در همان شعر بگویم که تو عرفان منی
تو شروع منی و آخر و پایان منی


غزلبانو#  

چالش‌شعر#


“در کوچه ی خوشبختی ما رهگذری نیست”
انگار نه انگار از آنها اثری نیست
چشمان همه عاشق و دلداده چه خیس است
باران زده اما قدمی خاک تری نیست
بیدار نشستیم به امیّد رسیدن
تاریک تر از قبل و امید سحری نیست
چشمان به در دوخته و حال پریشان
اینبار هم از عشق گمانم خبری نیست
در خلوت شب ، حس غزل گفتن دل هست  
افسوس در آن، شمعِ شبِ شعله وری نیست
با بغض گلو ، داغ جگر ، شعر سرودن
بالاتر از این شعر و غزل ها هنری نیست
باید بنویسیم غزل پشت غزل درد
جز شعر و غزل مرهمِ زخم جگری نیست
در شعرِ “غزل بانوی”آشفته ی عاشق
گر عشق نباشد خبر از جلوه گری نیست

غزلبانو#  

چالش‌شعر#


“ماییم و شب تار و غم یار و دگر هیچ”
یک دل به گمان مخزن اسرار و دگر هیچ
یک عمر دویدیم به امیّد رسیدن
پاهای پر از آبله و خار و دگر هیچ
زندانی خود بوده و هستیم و کماکان
دور و برمان سنگیِ دیوار و دگر هیچ
شاعر شده بودیم ولیکن ز همین حس
قسمت شده محفل به شب تار و دگر هیچ
قسمت شده یک خلوت بی ماه و پریشان
چشمان به در دوخته ، بیدار و دگر هیچ
در خلوت شبهای پریشانیِ این دل
باید بنویسیم ، دل زار و دگر هیچ
هر واژه ، غزل، بغض و غمِ این دل خون است
هر شعر شد از حال دل ، اقرار و دگر هیچ
ماییم و “غزل بانوی” بی تاب از این عشق  
دارایی مان یک بغل اشعار و دگر هیچ

غزلبانو#  

چالش‌شعر#  


“سرد و بی طاقت و یک ریز ، دلم می لرزد"
خسته در غربت پاییز ، دلم می لرزد
حال من عین شب ابری و بارانی ، تار
از همین حسِ غم انگیز ، دلم می لرزد
آنقَدَر قلب من از حادثه ی عشق شکست
که ز هر حرف و ز هر چیز، دلم می لرزد
از سفر حرف نزن ، قلب مرا با غصه
مکن اینگونه گلاویز ، دلم می لرزد
در تنم هیچ توان نیست ، چه تلخ است فراق
بس که بودم ز تو پرهیز ، دلم می لرزد
سردِ آغوش من از ، عطر تنت خالی شد
شدم از دردِ تو لبریز ، دلم می لرزد
شب بی ماه ، غم و بغضِ”غزل بانویی”
من و این حس غزلخیز ، دلم می لرزد
*********
مثل آن آتشِ در قلب دماوند شدم
چه شده دخترِ تبریز، دلم می لرزد


غزلبانو#  

تک بیت آخر تقدیم به نازبانو (دختری از دیار تبریز) از طرف غزلبانو (زاده ی دماوند)

چالش‌شعر#  


‍“هر که آمد اندکی ما را پریشان کرد ‌و رفت”
دیده را ابریّ و بعدش، خیسِ باران کرد و رفت
محفلی از عشق بر پا بود و حالی داشتیم
بی خبر، غم را به جمع عشق مهمان کرد و رفت
آبیِ دریایِ دل را یک خداحافظ چنین
کرده آشوبی به پا ، لبریز طوفان کرد و رفت
خط به خط گل واژه ی احساس در شعرم شکفت
ناگهان با نام غم فصل زمستان کرد و رفت
بعد از او موضوع اشعارم فقط اندوه شد
تا همیشه غصه را در شعر پنهان کرد و رفت
من پر از دلواپسی ، حال غزل ها بیقرار
از چه رو اینگونه من را زار و گریان کرد و رفت؟
هر چه میرفتم به سمتش ، دور می شد بیشتر
او مرا از عاشقی خیلی پشیمان کرد و رفت
در خیالم عشق بود و عاشق و معشوق هم
طعنه زد رویای من را ، سخت ویران کرد و رفت
از “غزل بانوی” تنها ، یک غزل جا مانده بود
زخمِ دل را شاعرِ این شعر درمان کرد و رفت


غزلبانو#  


پربازدیدترین تاپیک های امروز