خواهرشوهرم هی میرع روستا باباشینا شوهرش تنها میمونه بعد شوهرم انتظار داره هی من دعوتش کنم بدبختی اینجاس دو کوچه بالاتر از مان درحالی ک جاریمینا اینهمه شوهر خواهرشوهرم تنهاس ی بارم نگفته یا خودش میره یا شوهرش همشم شوهرم انتظار دارع دعوتشون کنم الانم از اول هفته هی میگه دوبار گفتم گف جایی دعوتم بعد اونم من هی مقاومت میکنم نگمش بابا بخدا خسه شدم من اصلا تاحالا شوهرمو تنها نزاشتم اونا شوهرمو دعوت کنن یا شوهرم منو دیونه شدم از دستشون الانم میگع فردا شب دعوت کن دیگ بهونهام تموم شده حتی باهاش دعوام کردم نمیدوتم چی بگم من اصلا نمیخوام باهاشون رفتامد کنم همش اینجان یا هی میگن بیاین خونه ما یا هی خواهرشوهرم میگه بیا بریم بیرون من نمیخوام خدایا ذله شدم😭😭😭😭😭