منم سریع مانتو پوشیدم پسر بزرگم چون بیدار شده بود بغلم کردم منتظر شوهرمم شدم اینقدم بیخیاله همش میگفت هیچی نیست بابا بعدم رفت آب بخوره تا اذان نگفتن اونم لباس پوشید پسر کوچیکمم بغل کرد رفتیم پایین
وقتی رفتیم تو خیابون خانومای همسایه کنار واستاده بودن منم اومدم برم پیش اونا که آقای آتش نشان داد زد و به طرفم دوید گفت خانوم برو کنار همون لحظه هم من پام رفت رو سیم های برق که افتاده بودن رو زمین ینی رسما سکته کردم