2777
2789
عنوان

خیانت

| مشاهده متن کامل بحث + 3391 بازدید | 124 پست

زم میخواست براش حرف بزنم و محرم دردام باشه.هیچ تصوری از آینده تو ذهنم نبود.وقتی به آینده فکر میکردم یک مشت ابر سیاه و غلیظ میدیدم و بس،که دور سرم میچرخیدند.فقط به این امیدوار بودم که محمد امیر رو پس نزنه و اجازه بده کنارش بمونه اینطوری حداقل به بچه خودم ظلم نکرده بودم.تو افکار خودم غرق بودم که نزدیکای صبح خوابم برد.نمیدونم چقدر خوابم برد که احساس کردم دستی داره به صورتم کشیده میشه.از ترس جا پریدم .امیر بود.تو بغلم گرفتمش و بوسیدمش.یه نگاه کردم کسی خونه نبود.گفتم: مامان جون و آقاجون کجان؟؟گفت: نمیدونم مامان.چی شده؟؟؟گفتم هیچی حل میشه.چند دقیقه بعد مامان و بابا اومدن بابا به امیر نگاه نمیکرد اما مامان نه مثل گذشته بود.مامان اومد سمتم و گفت: زنعموت گوشی تلفن دستشه به همه فامیل داره میگه.تو چیکار کردی باما!!؟؟؟با زندگیمون...با آبرومون...با زندگی داداش و خواهرت...با آیندمون....با بچه بی گناهت.اشکام از صورتم ریخت پایین ،تنها کسی که حق داشت سرزنشم کنه مامان بود چون چندبار میخواست محرم دردم باشه اما من نخواستم چون بارها خواست کمکم کنه و من نخواستم.گفتم: محمد پیدا شد؟؟؟گفت: نه نیستش همه زندگی رو خورد کرده تخت رو وسط حیاط برده و شکسته...رو تختی رو آتیش زده.نزدیکای ظهر بود که محمد اومد خونه بابا و دوباره دعوا و فحش و داد و بیداد.عین روانی ها شده بود امیر رو بغل میکرد و دوباره پس میزد.میبوسید و یکدفعه بهش زل میزد...گریه میکرد.داد میکشید.قبل رفتن گفت: شب میام دنبال مریم میخوام ببرمش.بابا گفت: طلاقش بده..کجا میخوای ببریش.به بابا خندید و گفت: میترسی بکشمش؟؟ نترس نمیکشمش...آخه زنمه...میخوام خودش برام بگه....میخوام بدونم..راستی عمو تو به فکر بدهی دخترت باش...النگوها...اینارو گفت و رفت.من زدم زیر گریه و گفتم: من نمیرم خونه این منو میکشه.بابا زد تو صورتم و گفت: جهنم که میکشه.حداقل این لکه ننگ از رو دامن همه پاک میشه.بایدم بکشه.تو کثافتهرزه حقت مرگه.شب طبق قرارش اومد دنبالم اما گفت تنها میبرمش...هرچقد التماس کردم من رو دنبالش نفرستند بی فایده بود.بابام و داداشم از خداشون بود بمیرم.امیر رو سپردم دست مامان و بهش گفتم:اجازه نده کسی دلش رو بشکنه و بهش حرفی بزنه.بمیرم براش گیج و مات و مبهوت فقط به همه نگاه میکرد و خبری از چیزی نداشت.اونشب با محمد رفتم خونه.نشست جلوم و گفت تعریف کنم.نمیدونم مست بود یا مجنون.متنفر بود یا عاشق.دیوونه بود یا عاقل هرچی بود محمد همیشه نبود.میزدم و میگفت بگو، موهامو گرفته بود و دور خونه میکشیدم.و میگفت بگو کجا.گریه میکرد و داد میکشید.مثل بچه ها یه گوشه تو خودش مچاله میشد و گریه میکرد .من مردی رو میدیدم که ذره ذره داشت مجنون میشد.همش میگفت امیر.حداقل بچمو ازم نگیر.شرافتم رو ازم گرفتی.غیرتم مردونگیم اما بگو بچم مال خودمه.من بزرگش کردم.من براش زحمت کشیدم.من برای رفاهش جون کندم حالا چطور قبول کنم که بچه من نیست!!!چرا میگی نمیدونی مگه میشه ندونی!!!گریه میکردم،زجه میزدم،بهش التماس میکردم بکشتم و شاهد این عذابش نباشم.بخدا که راضی نبودم عداب بکشه.اون زمان اینقدر احمق بودم و خودم رو گول میزدم که فکر میکردم راضیم به این وضع برسه فکر میکردم انتقام بگیرم آروم میشم اما من تو این راه انتقام اول از همه از خودم انتقام گرفتم من اول از همه خودم رو کشتم و آیندم رو تباه کردم.میگفت نمیکشمت میخوام ببینی چی میشه.میخوام توام کنار من زجر بکشی.به اون روزی فکر کردم که از اول خطا کردم.بجای اینکه سعی کنم به خودم نزدیکش کنم مسخره ترین و ساده ترین راه رو انتخاب کردم.خیانت بجای اینکه صبور باشم وبه هردومون مهلت بدم انتخاب کردم فاحشه بشم.و تن به هر کثافتی بدم تا کمی محبت دروغی از مردای دروعی بگیرم.اون شب گذشت...تا صبح حسابی کتکم زد و بعدم بردم خونه مادرم.دوباره فرداشب همینطور..پس فرداشب همینطور.زنعمو به همه دنیا گفته بود و کسی توی فامیل نبود که ندونه.مرتب به بابام زنگ میزدند و میگفتند: چرا نمیکشیش؟؟؟چرا زندس؟؟ لکه ننگ بودم برای همه فامیل...فامیلی که حتی یکبارم ازمون سراغی نمیگرفت چه اون زمان که بابام در به در پول بود تا بدهی عموم رو بده.چه اون زمان که من رو بابت بدهیش و به حکم یک پیرمرد صدساله هل دادن تو آغوشی که هیچ محبتی بهم نداره.مامانم شکسته تر و پیر تر شده بود احساس میکردم تو این چند روز اینقدر داعون شده بود که تو این چند سال نشده بود.چی به روزمون آوردم.یک گوشه افتاده بود و توان راه رفتن نداشت.بابا مرتب راه میرفت و میزد تو پیشونیش و میگفت بی ابرومون کردی.محمد النگوها رو میخواست.باورش نمیشد برای بابا فروختم.همش میگفت خرج هرزگیت کردی و هم خوابی با پسرا.مرتب دم خونه داد و بیداد راه می انداخت.بابا میگفت یک ته مونده آبرو تو محل دارم که اونم میبره و همه میفهمند.باید به هر بدبختی بود پول جور میکردیم.یکم پس انداز داشتم که میترسیدم بدم نمیدونستم چی در انتظارمه.معلوم نبود فردایی جایی دارم یانه...

برای همین حرفی نزدم.من بی وجدان نشستم و نگاه کردم.مامان و بابا با التماس یکم پول قرض کردندو وسایل زندگیشون رو وفرش زیر پاشون رو فروختند.داداشم موتورش رو فروخت و با یک انگشتر از خواهرم شد پول النگوها و دادن به محمد تا دیگه در خونه دادو بیدادنکنه.زنگ زدم به نرگس و گفتم:خیالت راحت شد.میخواستی من رو بدبخت کنی،داداشت رو مجنون کردی.میخواستی من جواب کارام رو پس بدم حالا همه دارن پس میدن.یک نگاه به داداشت کردی!!به مادرت به بابات....از کدوممون چیزی باقی موند.خدا میبخشه اما تو نبخشیدی.خدا از گناه من گذشت که محمدم گذشت.اما تو نگذاشتی من زندی کنم.تو امی بی گناه منم بدبخت کردی.تو پسرم رو بی پدر کردی...داداشتم بی پسر.دیگه نگذاشت ادامه بدم .شروع کرد داد و بیداد و فحاشی و گفت: گناهت رو گردن من ننداز و قطع کرد.دو روز بعد وسایلش رو جمع کردند و رفتند شهرستان.نرگس از بلایی که سر داداشش آورده بود فراری بود.نرگس فرار کرد چون تحمل دیدن داداشش را تو اون شرایط نداشت.محمد درخواست طلاق داد و گفت باید بری خونه بابات.بهش گفتند آزمایش دی ان ای بدید با پسرت تا مطمئن بشی بچه مال خودته یا نه.قبول کرد....اون روز صبح اومد دنبال من و امیر و بردمون برای آزمایش اما وسط راه ایستاد و زد کنار.پیاده شد و گفت:برید نمیریم آزمایش....گفتم: چرا؟؟گفت: اگه گفتند بچم نیست!!؟؟؟اگه واقعا بچم نبود اونوقت من چی میشم....امیر چی میشه؟؟؟نمیخوام بدونم بچه من نباشه.ترجیح میدم تو این برزخ باشم اما نفهمم بچم نیست.امیر همه زندگی منه..ازت متنفرم مریم...گمشید برید از زندگیم کثافتا.امیر رو بغل کردم و رفتم.محمد حتی حاضر نشد بریم آزمایش حق داشت.نمیخواست حتی یک درصدم به این اطمینان برسه که امیر بچش نیست.من و امیر خونه بابا بودیم.خواهرم بهم نگاه نمیکرد میگفت شوهرم بهم بدبین شده میگه نکنه توام مثل خواهرتی.داداشم میگفت تو فامیل زنش بی آبروش کردم.زنعمو از غصه محمد سکته کرده بود و تو خونه افتاده بود.خونه من و محمد خالی بود. بعضی وقتا محمد من و امیر رو میبرد اونجا و بعدم من رو با کتک بیرون میکرد.کاراش دست خودش نبود.روزهام سخت نبود وحشتناک بود.انگار هر روز کا میگذشت میمردم و زنده میشدم.بابام از غم آبروش زندگی و حیثیتش هزار بار راهی بیمارستان شد.زمان گذشت اما اون اتفاق نه کهنه شد نه فراموش شد.محمد اول گفت طلاقت نمیدم برو یک گوشه با امیر زندگی کن.توی یک خونه تنها اما دو ماه بیشتر نتونست تحمل کنه.حرف مردم و درد خودش و آبروی رفتش و ننگ هرزگی که به پیشونی من خورده بود باعث شد شش ماه بعد از اون اتفاق طلاقم بده اما من بعد از طلاقم محمد قبول نکرد امیر رو نگه داره.حتی عمو و زنعمو قبول نکردند امیر رو نگه دارن.هیچکس زیر بار نگهداریش نمیرفت.همه میگفتند بچت باباش معلوم نیست.محمد گفت همه هزینه هاشو میده و تنهاش نمیگذاره آخه عاشقش بود.مامان و بابا گفتند اگه از زندگیشون برم بیرون امیر رو نگه میدارند و نمیگدارند خم به ابرو بیاره.یادم نمیره روز آخری که بوییدمش و بوسیدمش و دیدمش میدونستم دلم از دوریش میترکه.اما باید میرفتم بهش گفتم شاید یه روزی برگردم پیشت اما معلوم نیست کی!!!؟چقدر اشک ریختم و چقدر اشک ریخت.چقدر التماس کرد که نرم کلی من مجبور بودم که برم و چقدر پای رفتن نداشتم.دوری ازم به نفعش بود در صورتی که من رو از پا در میاورد.سپردمش به مامانم چون میدونستم ازش محافظت میکنه و نمیزاره کسی آزارش بده.از تهران اومدم شهرستان اطرافش و توی خونه یک پیرزن که نیاز به پرستار داشت ناشناس مشغول به کار شدم.یک سال بعد فهمیدم بخاطر روابط جنسی پر خطرم هپاتیت گرفتم و مریضم اما علاقه ای ندارم راجع به نوع بیماریم توضیح بدم.محمد دیگه خوب نشد. هیچوقت دیگه ندیدمش اما هربار که به مامان زنگ میزدم بهم میگفت که یک مدت تو بیمارستان روانی بستری بود و الانم تعادل روحی و روانی نداره و دیگه حالش خوب نشده.امیرم رو بعضی وقتا میرم و از دور میبینم پسرم مروی شده و مامان میگه پسر خوبیه اما هنوز چشم به راه برگشتن منه.محمد هراز گاهی میره و میبرتش بیرون و باهم وقت میگذرونند.من مریمم دختری که با تصور آینده ای قشنگ زندگی میکرد و قربانی زیاده خواهی پدرش و خود خواهی عموش شد.بجای اینکه سرنوشتم رو بپذیرم و سعی کنم حلش کنم و به نفع خودم تغییرش بدم باهاش جنگیدم.بجای اینکه محمدی که مثل من از درد بی کسی و تنهایی سرد و بی روح شده بود محبت کردن رو یاد بدمو به هردومون فرصت بدم برای زندگی و عاشقی خیانت کردن رو انتخاب کردم من انتقام رو انتخاب کردم اما تو این بازی روحم رو شرافتم رو باختم و همه رو از بین بردم.من رو قضاوت کردن آسونه اما شما مثل من نباشید و قشنگ زندگی کنید.خیانت راه نیست چاهه.( پایان)

راستش یه جایی خسته شده بودم از اینکه هر رژیمی می‌گرفتم یا سخت بود یا وزنم برمی‌گشت. آخرین چیزی که امتحان کردم رژیم فستینگ دکتر کرمانی بود و تو ۲ ماه ۱۰ کیلو کم کردم، بدون احساس گرسنگی. مهم‌تر اینکه نه صورتم لاغر شد نه ریزش مو گرفتم.اگه خواستین، یه سر به سایتش بزنید و رژیم فستینگش رو ببینید.

یعنی چی نمیزارم  تاپیک قفل کن تا گزارش بخوری برای اینکه ملتو اسکول کردی


باشه گزارش بزن 

ولی من ۱۰دقیقه منتظر شدم ولی کسی نبود که داستان رو بخونه و استقبال ازش نشد به همین خاطر ادامش نذاشتم 

 الان که دیدم بقیه میخوان بخونن ادامش رو گذاشتم

بعدشم من کسیو اسکول نکردم و واقعا این طرز حرف زدن درست نیست الانم 

اصلا شمایی که از کلمه اسکول استفاده میکنین میدونین معنیش چیه؟

 و در ضمن حرف زدن آدمه که شخصیتش رو نشون میده  



بچه ها اگه غصه خوردین و ناراحت شدید با داستان حلالم کنید. قصدم این نبود تو این روزای سخت غمگینتو ...

این چه حرفیه قربونت برم، حلال حلالی عزیز دلم، تازه اومدم بخونمممم عزیز دلم، دستت درد نکنه، الهی من فداتبشم با این داستانهای قشنگی که برامون میزاری، دستت طلا، مررررسی از زحمتهات عزیز دلم، 💖💖💖💖💕💕💕💕💞💞💞💞💞🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰❤️❤️❤️❤️🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹🌹🌹

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز