2777
2789
عنوان

خیانت

3429 بازدید | 124 پست

سلام.


من این داستان رو از پیج یه خانومی تو برنامه ی پاپیون کپی کردم. اگه تو پاپیون عضو هستید میتونید تو پیج کاربر فاطمه هم این داستان رو بخونید.داستان واقعی هست و مربوط به یکی از دوستان این خانوم میشه.


از صبوری تون ممنونم و سعی میکنم تند تند بزارم🙏🙏🙏


بچه ها چون درمورد خیانته ممکنه یه مقدار غمگین باشه لطفا کسایی که حامله اند نخونند🥰🥰

من برای دخترم که امسال کنکوریه خیلی آکادمی‌ها رو بررسی کردم، آکادمی مهر رو هم دیدم، چیزی که برام جالب بود تعداد زیاد رتبه‌های برترشه. ظاهراً رکورددار بیشترین تعداد رتبه‌های برتر کشوره.

گفتم اینجا هم معرفی کنم شاید به درد مامان‌هایی بخوره که بچه‌شون کنکوریه 🌱

mehredu.com

من مریمم متولد سال پنجاه ونه توی یه خونواده نسبتا بزرگ و فقیر بدنیا اومدم‌.خانواده مومن و مذهبی داشتم مخصوصا مادرم که خیلی با خدا بود و همیشه حواسش ب رفتارای من و خواهرم بود.از روزی ک یادم میاد پدرم کارگری میکرد و مادم پا ب پاش کار میکرد تا حداقل احتیاجات زندگی برامون فراهم باشه.دوتا خواهر و یه برادر بزرگتر از خودم داشتم و من بچه آخر خانواده بودم.زندگیمون نه خوب بود و نه بد همه چیز برامون می گذشت.نه فامیل آنچنانی داشتیم نه رفت و آمد زیادی باهاشون میکردیم از درد بی پولی معمولا با کسی رفت و آمد نمی کردیم.من و خواهرام درس میخوندیم اما برادم مجتبی درس رو ول کرده بود و چسبیده بود ب کار.بابام خواهرام رو زود شوهر داد تا خرجمون کمتر بشه و به قولی نون خور کمتر داشته باشه و من موندم تو خونه.من هفده ساله بودم و تو خیال و رویای خودم سیر می کردم.همش دلم می خواست درسم رو بخونم و برم دانشگاه و بتونم کار کنم و پول در بیارم و برای خودم همه چیز بخرم و برعکس خواهرام با مردی ک عاشقش میشم ازدواج کنم تا همیشه تو خوشبختی غرق بشم. با کلی آرزو هر روز میرفتم مدرسه و با کلی خیال قشنگ تا خونه رو رقص کنان و سرمست بر میگشتم.اما همه چیز از یک روز پاییزی شروع شد.بابا خسته اومد خونه اما برعکس همیشه که انگا کشتیاش غرق شده بود اینبار ته چشماش برق می زد.مامان قشنگتر و بهتر بابا رو میشناخت وقتی نشستیم سرسفره مامان گفت:آقا مصطفی خبریه؟؟؟انگار امشب سرحالی.مجتبی نگاهی ب بابا کردو گفت:آره بابا چه خبره؟؟بابا همیشه باهمه خستگیاش برای ما روی خوش داشت.با اینکه نداری و فقر کمرش رو خم کرده بود وبیست سال پیرتر از سنش نشونش میداد لبخندی زد و گفت:بهم پیشنهاد کار نون و آبدار دادن اما پول میخوان.مامان گفت:خیره.....چه کاری؟؟ بابا گفت:یکی از کارگرا پولشو داده به یکی که جنس بیاره ایران و بفروشه به منم گفت بیا توام پولی داری بده تا بزنیم ب کارو کم کم خودمون راه و چاه رو یاد بگیریم و شروع کنیم.مامان یکم فکر کردو گفت :خب کو پول؟؟بابا گفت: فکر اونجاشو کردم.میگن صد در صد سوده نه تنها اصل پول بر میگرده کلی هم سود میکنی.میخواماز داداش پول بگیرم دوماهه و بدم بهش.مامان باشنیدن اسم عموم اخماش رفت تو هم و گفت:آقا مصطفی پای مهدی رو وسط نکش.اگه زنش بفهمه قیامت بپا میکنه. باباگفت: نه بهش گفتم ب زنت نگو.مامان تازه متوجه شد که بابا قبلا حرفاشو با عموم زده و دیگه ادامه نداد.عمو مهدی بر عکس ما دستش ب دهنش میرسید و درآمد خوبی داشت.اما از اونجایی که ما ندار بودیم زن عمو خیلی علاقه ای ب رفت آمد ......

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2834
2835
2108