2777
2789
عنوان

خیانت

3391 بازدید | 124 پست

سلام.


من این داستان رو از پیج یه خانومی تو برنامه ی پاپیون کپی کردم. اگه تو پاپیون عضو هستید میتونید تو پیج کاربر فاطمه هم این داستان رو بخونید.داستان واقعی هست و مربوط به یکی از دوستان این خانوم میشه.


از صبوری تون ممنونم و سعی میکنم تند تند بزارم🙏🙏🙏


بچه ها چون درمورد خیانته ممکنه یه مقدار غمگین باشه لطفا کسایی که حامله اند نخونند🥰🥰

5 سال بود منتظر نی نی بودیم ولی خبری نبود🥺

پارسال محرم یه نی نی تو بغل مامانش دیدم که یه لباس سفید پوشیده بود با دوتا بال فرشته پشتش🥹

از مامانش آدرس فروشگاه رو پرسیدم و منم همون موقع یه لباس سقا به نیت بارداری خریدم☺️

باورت میشه امسال منم یه فرشته کوچولو دارم و میخوام ببرمش مراسم شیرخوارگان ؟😍

بیا بزن رو این لینک و لباس محرم نی نیمو ببین🥰

من مریمم متولد سال پنجاه ونه توی یه خونواده نسبتا بزرگ و فقیر بدنیا اومدم‌.خانواده مومن و مذهبی داشتم مخصوصا مادرم که خیلی با خدا بود و همیشه حواسش ب رفتارای من و خواهرم بود.از روزی ک یادم میاد پدرم کارگری میکرد و مادم پا ب پاش کار میکرد تا حداقل احتیاجات زندگی برامون فراهم باشه.دوتا خواهر و یه برادر بزرگتر از خودم داشتم و من بچه آخر خانواده بودم.زندگیمون نه خوب بود و نه بد همه چیز برامون می گذشت.نه فامیل آنچنانی داشتیم نه رفت و آمد زیادی باهاشون میکردیم از درد بی پولی معمولا با کسی رفت و آمد نمی کردیم.من و خواهرام درس میخوندیم اما برادم مجتبی درس رو ول کرده بود و چسبیده بود ب کار.بابام خواهرام رو زود شوهر داد تا خرجمون کمتر بشه و به قولی نون خور کمتر داشته باشه و من موندم تو خونه.من هفده ساله بودم و تو خیال و رویای خودم سیر می کردم.همش دلم می خواست درسم رو بخونم و برم دانشگاه و بتونم کار کنم و پول در بیارم و برای خودم همه چیز بخرم و برعکس خواهرام با مردی ک عاشقش میشم ازدواج کنم تا همیشه تو خوشبختی غرق بشم. با کلی آرزو هر روز میرفتم مدرسه و با کلی خیال قشنگ تا خونه رو رقص کنان و سرمست بر میگشتم.اما همه چیز از یک روز پاییزی شروع شد.بابا خسته اومد خونه اما برعکس همیشه که انگا کشتیاش غرق شده بود اینبار ته چشماش برق می زد.مامان قشنگتر و بهتر بابا رو میشناخت وقتی نشستیم سرسفره مامان گفت:آقا مصطفی خبریه؟؟؟انگار امشب سرحالی.مجتبی نگاهی ب بابا کردو گفت:آره بابا چه خبره؟؟بابا همیشه باهمه خستگیاش برای ما روی خوش داشت.با اینکه نداری و فقر کمرش رو خم کرده بود وبیست سال پیرتر از سنش نشونش میداد لبخندی زد و گفت:بهم پیشنهاد کار نون و آبدار دادن اما پول میخوان.مامان گفت:خیره.....چه کاری؟؟ بابا گفت:یکی از کارگرا پولشو داده به یکی که جنس بیاره ایران و بفروشه به منم گفت بیا توام پولی داری بده تا بزنیم ب کارو کم کم خودمون راه و چاه رو یاد بگیریم و شروع کنیم.مامان یکم فکر کردو گفت :خب کو پول؟؟بابا گفت: فکر اونجاشو کردم.میگن صد در صد سوده نه تنها اصل پول بر میگرده کلی هم سود میکنی.میخواماز داداش پول بگیرم دوماهه و بدم بهش.مامان باشنیدن اسم عموم اخماش رفت تو هم و گفت:آقا مصطفی پای مهدی رو وسط نکش.اگه زنش بفهمه قیامت بپا میکنه. باباگفت: نه بهش گفتم ب زنت نگو.مامان تازه متوجه شد که بابا قبلا حرفاشو با عموم زده و دیگه ادامه نداد.عمو مهدی بر عکس ما دستش ب دهنش میرسید و درآمد خوبی داشت.اما از اونجایی که ما ندار بودیم زن عمو خیلی علاقه ای ب رفت آمد ......

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز