2777
2789
عنوان

خیانت

| مشاهده متن کامل بحث + 3391 بازدید | 124 پست

عمو همچنان ادامه میداد؛این دوتا برادر همچنان باید برادریشون ثابت بشه.آقا مهدی آقا مصطفی من یه پیشنهادی دارم.البته میدونم ک شما صلاح بچه هاتون رو بهتر میدونید اما دلم نمیخواد چند صباح دیگه که سرم رو گذاشتم رو زمین و مردم روم نشه تو روی برادم نگاه کنم.من همین الان آقا مصطفی دخترت رو برا پسر کوچیکه آقا مهدی خواستگاری میکنم.دلم میخواد این وصلت دو برادر رو دوتا خونواده رو بهم نزدیک کنه.اتاق دور سرم می چرخید چی میگفت این پیرمرد همه هاج و واج نگاش میکردند.نگاه کردم به محمد صورتش قرمز و برافروخته بود.مشتش رو گره کرده بود.میدونستم بهم علاقه ای نداره منم بهش علاقه ای نداشتم اصلا نمیخواستم ازدواج کنم هزارتا برنامه و آرزو داشتم.چرا کسی حرف نمیزد؟؟چرا همه سکوت کرده بودند؟؟ زنعمو همیشه حرف میزنه منتظر بودم یک کلمه از دهنش بیرون بیاد اما با اینکه عصیانیت از چهره میبارید نگاه غضبناک عمو باعث میشد ساکت بمونه. محمد بلند شدو گفت: ببخشید با اجازتون من میرم تو حیاط.باباش صداش کرد و گفت: بشین سرجات.ب مامان نگاه کردم با التماس نگاه کردم آینده من تو اون خونه مشخص بود کنار مردی که هیچ شناختی ازش نداشتم از خودش و خونوادش بدم میومد..مامان آروم و با ترس گفت:خان عمو نمیشه برای بچه ها.....خان عمو گفت: یعنی حرف من حرف نیست؟؟ یعنی من باشما دشمنم..پس چرا به من گفتید که بیام؟؟بابا گفت: اختیار دارید شما بزرگی مایید.هرطور صلاح بدونید.من به عنوان پدرش و بزرگترش موافق حرفتونم.چشم.....از بابا ناامید شدم و برگشتم سمت عمو وبهش ملتمسانه نگاه میکردم و فقط تو دلم خدارو صدا میکردم که عمو گفت: منم راضیم.خان عمو گفت: خب خدارا شکر.دوبرادر دوباره بهم گره خوردند...دیگه نمیشنیدم چی میگن.اشکام از چشمام میچکید روی چادری که سر کرده بودم.این دیگه چه بخت و اقبالی بود؟؟ خدا لعنتشون کنه من فقط باید تاوان پس میدادماین وسط.گناه من چی بود. به محمد نگاه کردم سرش بایین بود و خیس عرق.دلم براش میسوخت نمیدونستم کس دیگه ای را دوست داره یانه؟ انگار که متوجه نگاهم شده باشه برگشت سمتم و بهم زل زد.از نگاهش ترسیدم و سرمو انداختم پایین نمیدونم شاید فکر میکرد که من خوشحالم.اونشب قرار شد عمو دیگه سراغ پولش رو نگیره تا هر زمانی که بابا داشت و تونست و بهش برگردونه. حتی قبول کرد که ماه به ماه یک مبلغ جزئی رو بگیره و وقتی همه پول رو گرفت سفته ها رو پس بده.وقتی مهمونا رفتن من یه گوشه اتاق نشستم و زل زدم به دیوار.....مامان اومد سمت بابا و گفت: چیکار کردی؟؟ میگفتی دختر نمیدم؟؟؟ دخترت را میخوای بفرستی خونه مهدی؟؟؟؟...

بابا گفت: انتظار داشتی روی حرف عمو حرف بزنم؟؟ که دیگه آبرو برام تو فامیل نمونه ... محمد پسر خوبیه.دیر یا زود مریم باید ازدواج می کردچه بهتر که زن کسی بشه که میشناسیم.به بابا نگاه کردم نمیدونستم متوجه کاری که باهام کرده هست یانه؟؟؟ واقعا نمیفهمیدم درک می کنه یانه؟؟ گفتم: درسم چی میشه.... گفتی میذاری برم دانشگاه!!گفت:درس به دردت نمیخوره.....گفتم: محمد به دردم میخوره.....ازم حتی نپرسید می خوامش یا نه..حتی اون لحظه بهم نگاه نکردی رضایتم رو بگیری....من کلا آرزو دارم بابا....ترو خدا تباهش نکن...من چه گناهی دارم این وسط...شما بلند پروازی.....توگوشی محکمی از بابا خوردم و گفت : تموم شد...چند روز دیگه میان خواستگاریت و بعدم عقدت میکنند.اینطوری برای هممون بهتره.صورتم که خون دماغم روش نشسته بود پاک کردم و گفت: فقط برای شما بهتره نه من.....بابا دیگه ادامه نداد و از خونه زد بیرون.مامان نشست کنارم و سعی کرد آرومم کنه که گفتم: مامان در حقم بد کردید....خیلی بد کردید‌.....من ازتون نمیگذرم.....یک هفته تموم گریه کردم ولب به غذا نزدم تا شاید دلش به رحم بیاد و از تصمیمش منصرف بشه اما بی فایده بود.بعد از یک هفته خانواده عمو اومدند خواستگاری.هیچ کس راضی نبودهمه ناراحت بودند.زن عمو دوستم نداشت این رو از نگاه هاش میفهمیدم حتما برای پسرش هزار تا آرزو داشت و الان همش نقش بر آب شده بود. مامان من راضی نبود. یک نگاه خشک و بی روح داشت. دلم می خواست کمی با محبت بهم نگاه کنه اما حتی نگاهم نمیکرد. خواستگاری من خیلی رسمی و خشک با حضور بزرگترهای فامیل برگزار شد و من رو با یک دستبند برای محمد نامزد کردند و قرار خرید حلقه و عقد و عروسی رو گذاشتند.پنج ماه فرصت بود که من خودم رو برای زندگی مشترکی که نه براش آمادگی داشتم و نه دلم می خواست شروع بشه، آماده کنم. وقتی حرف درس خوندنم رو زدم محمد گفت: همون دیپلم برای یک دختر بسه و نمی خوام درس بخونی. هرچقدر اصرار کردم بی فایده بود. ازش بدم میومد اما دلمم براش می سوخت اونم مثل من تقصیری نداشت اما انگار می خواست با اذیت کردن من انتقام ازدواجی که بهش تحمیل شده رو بگیره.تو این پنج ماه خیلی رفت و آمد باهم نداشتیم غیر از چند باری که بیرون رفتیم برای خرید و اون اومد خونمون ندیدمش تو اون دیدارهام خیلی باهام حرف نمی زد .زن عمو هم چون دوستم نداشت دعوتم نمیکرد خونشون.محمد مشغول درست کردن خونه کوچیکی بود که اجاره کرده بودیم تا بریم سر زندگیمون. بابا این میون از همه راضیتر بود چون دیگه نه کسی ازش پول میخواست و نه مدام باید می رفت کلانتری....

راستش یه جایی خسته شده بودم از اینکه هر رژیمی می‌گرفتم یا سخت بود یا وزنم برمی‌گشت. آخرین چیزی که امتحان کردم رژیم فستینگ دکتر کرمانی بود و تو ۲ ماه ۱۰ کیلو کم کردم، بدون احساس گرسنگی. مهم‌تر اینکه نه صورتم لاغر شد نه ریزش مو گرفتم.اگه خواستین، یه سر به سایتش بزنید و رژیم فستینگش رو ببینید.

کلافه بودم و روزهای خونه پدری مثل برق و باد از جلو چشمم می گذشت.دلم برای مدرسه رفتن و با دوستان بودن تنگ شده بود.دلم میخواست برم دانشگاه و درس بخونم همش فکر میکردم درسم ک تموم شد میرم سرکار و وقتی برای خودم کسی شدم ازدواج میکنم تا یک ازدواج موفق داشته باشم اما همه این کارها و آرزوها با کار اشتباه بابا نابود شد.پنج ماه گذشت و روز موعود رسید.اون روز صبح رفتم آرایشگاهی که زنعمو انتخاب کرده بود و من ازشون متنفر بودم. انقد بداخلاق و عصبی بودم که مدام آرایشگر ازم میپرسید چته؟؟دلم میخواست همون طوری فرار کنم و از اون شهر برم.سه ساعت بعد من اماده بودم و روبروی آینه ایستاده بودم دلم پر از غصه بود و داشت میترکید به خودم نگاه کردم قشنگ شده بودم دفعه اولی بود ابرو بر میداشتم و آرایش میکردم .از چهره قشنگ و پر آرایشم قند توی دلم آب شد به خودم گفتم:مریم حالا که قراره ازدواج کنی و کاری ازت بر نمیاد پس زندگی رو به کام خودت تلخ نکن.شاید محمد واقعا دوست داره.سعی کردم خودم برای خودم حرفهای قشنگ بزنم و قلبم رو آروم کنم.محمد اومد دنبالم ماشین عمو دستش بود وقتی سوار ماشین شدم بهش لبخند زدم اما جواب نگاهم رو به سردی داد.تو راه کلامی باهم حرف نزدیم تا رسیدیم محضر ماجشن نداشتیم یک مراسم محضری ساده بود. همش منتظر بودم بهم بگه چقدر قشنگ شدی اما حرفی نمیزد.صداش کردم: محمدنگام کرد و گفت: بلهگفتم: منم راصی نبودم مثل تو.هزارتا فکر و برنامه داشتم اما.....گفت: مهم نیست...باید با شرایط جدیدهر دو کنار بیایم.اونا خواستند و من و تو کاره ای نبودیم.یکم گذشت و گفت: چقدر تغییر کردی....گفتم : زشت شدم...شونه هاشو بالا انداخت و چیزی نگفت. دلم گرفت..چه فکرایی که نمیکردم وچی شد.یک ساعت بعد من و محمد زن و شوهر عقدی ورسمی هم بودیم و همه چیز تموم شده بود.لحظه عقدمون انقدر برام گنگ و نامفهوم و عجیب بود که حتی درست و حسابی یادم نمیاد.انگار بین خواب و بیداری بودم.مامان زیر گوشم زمزمه کرد:نگران نباش مامان بله رو که بگید خدا مهرتون رو به دل هم میندازه و من در جوابش لبخند زدم و سکوت کردم.همگی همراه ما تا خونه بخت من اومدند.بابا بیشتر از چهارتا تیکه وسیله نتونسته بود بخره و اونایی رو هم که داده بود از دور اندیشی مامان و خریداش تو گذشته بود.بقیه خونه را محمد وسیله گذاشته بود یا خالی بود....هر چی بود که برای شروع زندگی بد نبود.همه اومدن تو خونه و دورتادور نشستند بیشتر شبیه مجلس ختم بود تا عروسی دلم می خواست حداقل برای دلخوشی من و محمد که شده یکی بلند بشه و آهنگی بذاره و شادی کنند اما.......

همه سرشون تو کار خودشون بود و حرفی نمیزدند هراز گاهی میدیدم دوتا خواهر محمد بهم چطوری زل می زنند و در گوش هم پچ پچ میکنند. خواهرای خودمم که غم عالم به دلشون بود و یه گوشه نشسته بودندو سکوت کرده بودند.یکی و دوساعت گذشت تا زنعمو اومد جلو و گفت: مادیگه میریم.بلدی که امشب چیکار کنی.سرمو انداختم پایین و گفتم : بله.گفت: دخترها این دوره و زمونه حیا ندارند....برای دل خوشی من میگفتی نه....حالا من وظیفمه که بهت بگم با اینکه شما خودتون استادید....این رو بهم گفت و لبخند زشتی بهم زدو شروع کرد توضیح دادن.حرفاش که تموم شد رو به محمد گفت:مامانجون خوشبخت بشی پسرم....حواست رو امشب جمع کن که خون ببینی...با حرفاش حالم از خودم بهم خورد چطوری میتونست اینقد راحت بهم توهین کنه،و شوهرم رو بهم بدبین کنه.چشمام پر از اشک شد و یک قطرش چکید.مامان اومد سمتم و گفت: مامان ما میریم خوشبخت بشید.محمد آقا دخترم رو به تو سپردم مواظبش باش.مهمونا یکی یکی بلند شدند و رفتند و برامون آرزوی خوشبختی کردند.دلم میخواست منم از اونجا باهاشون برم.تو صورت بابا و عمو نگاه کردم و سرمو انداختم پایین درسته که اونا اسمش رو شرم و حیا گذاشتند اما من اسمش رو تنفر و بیذاری گذاشتم و دلم نمیخواست نگاشون کنم.چند ساعت بعد کسی تو خونه نبود.رفتم تو اتاق که لباسم رو عوض کنم که صدای در خونه رو شنیدم که محمد رفت بیرون.دلم براش میسوخت حتما اونم انتظار جشن و پایکوبی داشت و مثل من از دیدن این عروسی مسخره شوکه شده بود.پیش خودم گفتم خوشبحال مردها که هر وقتناراحتند میتونن فرار کنن،و از اونجا دور بشن.میتونن یه نخ سیگار بکشن و تو خیابونا با خیال راحت قدم بزنند.لباس عوض کردم و موهامو باز کردم و یکم از آرایش صورتم کم کردمو تو اتاق خواب منتظرش نشستم.تا کم کم خوابم برد....نمیدونم چقد خوابم برد که صدای در خونه اومد.بلند شدم و خودم رو مرتب کردم و چشم به در نشستم.محمد اومد تو و بدون توجه به من لباسش رو عوض کرد من خجالت کشیدم اما اون راحت و خونسرد بود.بهم لبخند زد و گفت:بلند شو چایی درست کن بخوریم و بخوابیم من خیلی خستم. گفتم : چشم.اونشب محمد بهم گفت باید با سرنوشت بسازیم. اونشب برای من و محمد اتفاقایی افتاد که شب عروسی هر عروس و دامادی میفته اما شاید تلختر و بی احساستر.خب میدونستم مردی که الان تو آغوشش میخوابم عاشق و دیوونم نیست.خب میدونستم با عشق ازدواج نکردیم اما امیدوار بودم عشقی بینمون بوجود بیاد.محمد به توصیه مامانش گوش داده بود و حواسش بود که من حتما دوشیزه باشم که یه وقت کلاه سرشون نره دل چرکین بودم و ناراحت اما...........

بهش حق میدادم این ازدواج اجبار بیشتری نبود.از فردا صبح فصل جدید زندگی من شروع شد.فکر میکردم یک زندگی عادی جلو روم دارم اما.....محمد هر روز صبح میرفت سرکار ومن تا بعداز ظهر تو خونه تنها و بیکار بودم.همش سرخودم رو به کاری گرم میکردم و سعی میکردم هنرهای که مامان تو خونه یادم داده بود از گلدوزی و خیاطی و کارای دیگه هربار یکی رو انجام بدم.محمد مرد سرد و خشکی بود نمیدونستم دوستم داره یانه.بهم محبت نمیکرد و توجهم نمیکرد.بیشتر شبیه یکه هم خونه و هم خواب براش بودم.خیلی کم حرف میزدیم و اگه حرفی هم رد و بدل میشد من بودم که حرف میزدم و تعریف میکردم..زنعمو دو روز در میون اول وقت خونه ما بود وبا زخم زبوناش و حرفاش آزارم میداد..همش بهم سرکوفت بابا رو میزد و میگفت: اگه بابات پول محمد منو بالا نکشیده بود الان کسب و کار حسابی داشتو کارگر مردم نبود.تورو هم آویزون بچم نمیکرد‌.چیزی نمیگفتم و سکوت میکردم و بعد از رفتنش مینشستم یه گوشه و فقط اشک میریختم.به محمدم حرفی نمیتونستم بزنم.یکبار که بهش گفتم: مامانت چرا مرتب میاد اینجا و به من حرف میزنه.عصبانی شد و اومد تو صورتم و گفت:در خونه من همیشه بروی مادرم بازه.بعد هم حرف نامربوط نمیزنه....اگه عمو پول رو داده بود این مصیبت سرما نمیومد.نگاش کردم و گفتم:بمن میگی مصیبت.....زدم زیر گریه و اون مثل همیشه از خونه رفت بیرون.چند ماهی همینطوری گذشت بعضی روزها به محمد میگفتم و با اجازش میرفتم بیرون یا خرید میکردم یا میرفتم سراغ مادرم یا خونه خواهرام و برمیگشتم خونه.پنج ماهی از عروسیمون گذشته بود.اون روز صبح بعد از رفتن محمد منم از خونه اومدم بیرون اول رفتم سوپری که سرکوچه بود تا برای مامان خرید کنم. شاگرد سوپری که منو میشناخت خیلی زود خریدهامو داد و من خداحافظی کردم و راه افتادم سمت خونه پدری. از صبح تا ظهر که بابا بیاد با مامان کلی حرف زدیم و دردودل کردیم اما بهش نمیگفتم چه زندگی بد و عذاب آوری دارم و محمد دوستم نداره.....تا بالاخره بابا اومد و ناهار خوردیم و نزدیک رفتنم که شد منو صدا زد و .فت:بیا بشین دو دقیقه کارت دارم...معمولا سعی میکردم بابابا هم کلام نشم هنوز از دستش ناراحت بودم و نبخشیده بودمش برای همین گفتم:محمد میاد خونه باید زودتر برم.بابا عصبانی گفت:بهت میگم بیا.رفتم و نشستم و گفتم: بلهگفت: کی میری خونه عموت؟گفتم: نمیدونم!! شاید فردا یا پس فردا.گفت: سفته های منو ازشون بگیر.گفتم: چی؟؟گفت: مگه کری؟؟بگو سفته هامو بدن.گفتم: به من چه بابا.باهم توافق کردید منم که این وسط بابت بدهین دادی.به من چه که بگم سفته پس بدن.گفت: چرا با من بحث میکنی دختر. برو بگو من دخترم را دادم که یکمی از پول رو که پس دادم دیگه سفته رو بدید تا هر وقت که داشتم برگردونم.مات و مبهوت نگاش کردم چی بهش میگفتم.هرچقدر بهش میگفتم به من مربوط نیست کوتاه نمیومد.از در خونه زدم بیرون.چقدر بی کس بودم این از بابام اون از محمد که نه بهم نگاه میکرد و نه دوستم داشت. هر وقت دلش خواست بهم نزدیک میشد و هر وقت حوصلمو نداشت نگاهمم نمیکرد.همینطور که از زیر عینک دودیم اشک میریختم رسیدم خونه.دلم نمیخواست برم تو خونم.خونه ای که قرار بود خونه بختم بشه یک خونه بی روح و زندگی بود.هرکاری میکردم که توجه محمد رو جلب کنم بهم بیشتر بی توجهی میکرد.خیلی وقتا احساس میکردم تلاشم بی فایدست دلم میخواست حداقل دختر عموهام و زنعمو بهم کمک کنن اما اونا هم ازم بیزار بودند.با کلید در را باز کردم و رفتم تو خونه. شام روپختم و چشم انتظارش نشستم.وقتی اومد مثل همیشه بود.سرد و خشک.اما من به روی خودم نیاوردم و براش چایی ریختم و شام آوردم وکنارش نشستم.مدام باهاش حرف میزدم و اون فقط در حد یکی دو کلمه بهم جواب میداد..دلم میخواست برم تو بغلش و غم های دلم رو خالی کنم و سر بذارم رو شونش و آرومم کنه اما محمد فقط وقتی منو بغل میگرفت که هم خواب بودیم.به خودم جرات دادم و گفتم: محمد...بابا سلامت رسوند.گفت: سلامت باشه.گفتم: میگه اگه میشه و امکانش هست سفته هاشو پس بدید.میگه یکمی از بدهی رو داده..گفت: آره سیصد تومن از پنج ملیون...گفتم: بمن نگفت چقدر فقط گفت دخترم رو که بهتون دادم. زد زیر خنده و گفت:مگه ما خواستیم اون لقمه ای بود که خان عمو عقل کل برا هممون گرفت وبابات اول همه قبول کرد و خوشحال شد....گفتم: نه بابای شما مخالفت کردند.نه کسی جرات کرد بگه نه اینکار درست نیست......نمیدونم چرا یدفعه عصبی شدم....گفت: نه نکرد اما عمو هم زود قبول کرد که دخترش رو بده حالا هم به من ربطی نداره که سفته و پول و کوفت وزهرمار دستکی هست وکی نیست.من و تو تاوان کار بابات رو پس دادیم دیگه دلم نمیخواد تو این خونه حرفش رو بزنیگفتم: بمن اینقدر توهین نکن.....هر چی بود که........

هرچی بود که الان من زنتم و باید دوستم داشته باشی و منو بخوای.گفت:باید......خلاصه اونشب دعوای بدی باهم کردیم و تهش به دو سه تا سیلی که من خوردم ختم شد و من رفتم تو اتاق خواب و گوشه تخت مچاله شدم و برای خودم گریه کردم.محمد هم جلوی تلوزیون خوابید.یادم نمیاد کی خوابم برد اما انقدر گریه کردم که خوابیدم. دو طرف صورتم از جای دستش میسوخت و گزگز میشد.صبح زود بیدار شدم به امید اینکه محمد بیاد سراغم و ازم معذرت خواهی کنه اما اصلا خونه نبود و رفته بود.فقط دیدم که یه یادداشت گذاشته که شام نمیادخونه و میره خونه مادرش.به اینکارش عادت داشتم زنعمو خیلی وقتا محمد رو تنها دعوت میکرد اونجا. رفتم سرکمدم و از تو وسایل شخصیم دفتر خاطراتم رو کشیدم بیرون و شروع کردم به نوشتن از روزی که بله بهش گفتم تا همین دیشب رو.نوشتم و گریه کردم تا یکم سبک بشم و دلم آروم بگیره.از بی مهریهاش و کم توجهی هاش....از بداخلاقیاش....از زندگی با مردی که اندازه نوک سوزن عاشقم نبود و دوستم نداشت نوشتم....از زندگی با مردی که میخواستم عاشقش بشم اما اون نمیخواست.دفتر رو بستم و گذاشتم لابلای لباسام تا محمد نبینه.زنگ زدم به کارگاهشون که یکی از همکاراش گوشی رو برداشت گفتم بهش بگند میرم خونه مادرم و شب بیاد اونجا دنبالم تا باهم برگردیم. تلفن رو قطع کردم و رفتم صورتم رو بشورم که جای دستاش رو صورتم رو تو آیینه دیدم.کمرنگ شده بود اما هنوز مشخص بود.بی خیال شونه بالا انداختم و نشستم جلوی آینه و شروع کردم به آرایش کردن تا هم قرمزی صورتم رو بپوشونم هم خستگی و غمش رو.لباس پوشیدم و راه افتادم سمت خونه مامانم.جایی جز اونجا نداشتم برم موندن تو اون خونه روانیم میکردو عصبی میشدم.حداقل حرف زدن با مامانم کمی از دردام کم میکرد.نمیدونم چرا ولی تصمیم گرفتم کل راه را پیاده برم قدم زنان راه افتادم.نزدیک خونه مامان بودم و غرق در افکار خودم بودم که یک صدای غریبه منو به خودم آورد.هم غریبه بود هم آشنا.برگشتم سمت صدا و نگاش کردم.میشناختمش ....اما یکسالی بود ندیده بودمش....تغیر کرده بود یا نه.نمیدونم اما با این لبخند و ژست مسخره جلوی من چیکار میکرد.احسان بود پسر بیکاری که هر روز از جلوی مدرسه تا در خونه دنبالم راه میفتاد.ادعا میکرد عاشقم شده اما یکدفه غیبش زد و دیگه پیداش نشد.همیشه فکر میکردم دوستم داره اگه درسش رو خوند وکار پیدا کرد زنش میشم.یکدفعه ب خودم اومدم و خواستم راه بیفتم که گفت:سلام کردم مریم خانوم.زیر لب گفتم:سلا م....خداحافظ و رفتم....بی اختیار ترسیدم.نمیدونستم دنبالم میاد یا نه اما مطمئن بودم که میدونه ازدواج کردم.وقتی رسیدم خونه چند ساعتی تو ذهنم بود و همش بهش فکر میکردم.اما سعی کردم بی خیالش بشم.هرچی بود الان متاهل بودم و دختر مجرد گذشته نبودم.فکر اینکه چقدر برای خودم رویا می بافتم منو یه خنده می انداخت.یه زمانی وقتی احسان جلوی راهم سد شد و خواست باهام حرف بزنه و بهم ابراز عشق کرد بهش گفتم اگه درسش رو بخونه و کار درست و حسابی داشته باشه بهش فرصت حرف زدن میدم.یه زمانی به دیدنش عادت کرده بودم اما بعد از ازدواج اجباریم و اون بلایی که سرم اومد کلا فراموش شده بود‌تاشب خونه مامان بودم اما خبری از محمد نشدبا خونشون که تماس گرفتم زنعمو به سردی جواب تلفن رو داد و گفت: محمد با خواهرش و بچه خواهراش رفته بیرون پارک و گردش یادم رفت بهم گفت بهت بگم خودت بری خونه شب دور میاد و نمیتونه بیاد دنبالت.گفتم:الان دیروقته چطوری برم خونه...‌زنعمو گفت:چمیدونم والا یه مرد تو اون خونه نیست تو رو برسونه همش باید آویزون پسر من باشی.یک شب میخواد خوش بگذرونه....اینا رو گفت و گوشی را گذاشت...ازش متنفر بودم...ازهمشون متنفر بودم....از محمد....از بابام...از عموم...از اون همه بی مهری و بی توجهیدلم میخواست به خونه برنگردم و تصمیم گرفتم بمونم که با صدای بابا به خودم اومدم،محمد کی میاد دنبالت ساعت نه شبه؟؟درستش نیست تا این وقت شب زن و شوهر تنها بمونن. نمیدونم چرا اما از دهنم پرید و گفتم:بهم گفت ده دقیقه دیگه برم سرکوچه....باباگفت: بگو بیاد تو خونه....گفتم: نه خستستمامان اومد بازوم رو گرفت و بردم سمت آشپزخونه و گفت: مامان حرفتون شده؟؟ نمیاد دنبالت....آخه دیدم چشمات پر از اشک شد.....گفتم: نه مامان قشنگم...محمد با خواهرش رفته پارک غصم شد که منو نبردن حالا که اومد دنبالم بهش میگم قبل رفتن بریم یه گشتی تو خیابون بزنیم.با موتورش میاد آخه.نمیدونم مامان حرفمو باور کرد یانه،اما چشماش نشون میداد که حرفمو باور نکرده...لباس پوشیدم و دستی به سر وصورتم کشیدم و روسری سر کردم و خداحافظی کردم و راه افتادم.نمیدونستم کار درسته یانه.محمد که بی خیال دنبال خوش گذرونیش بود و باباهم که تحمل حضور من رو خیلی نداشت..اول ترسیدم راه بیفتم اگه محمد میفهمید تنها برگشتم حتما روزگارم رو سیاه میکرد اما اون که با بابا حرف نمیزد تازه میخواست چیکار بکنه میخواست کتکم بزنه.... مهم نبود.....درخونه رو بستم و راه افتادم.تو خیابون تندتند قدم میزدم و باسرعت راه میرفتم. دلم به حال خودم میسوخت وقتی مجرد بودم اینقدر بی کس نبودم که الان بی کس و تنها بودم....

دلم میخواست حال خودم رو خوب کنم.دلم یکم محبت میخواست اما کسیو نداشتمناخوداگاه صورتم از اشکام خیس شد و بدنم یخ کرد....نفس عمیق کسیدم و ایستادم و به آسمون شب نگاه کردم که خالی از ستاره بودمثل روزگار تاریک و بی ستاره من.....معمولا چیزی توی خیابون نمی خوردم اما اونشب انگار میخواستم تلافی کار محمد رو دربیارم برای همین از بستنی فروشی یک بستنی خریدم و منتظر تاکسی شدم که سوار بشم و برم خونه.بستنی میخوردم و به زندگیم فکر میکردم گاهی لبخند میزدم و گاهی شوری اشک تو دهنم حس میکردم که یک صدای شنا رشته افکارم را پاره کرد.احسان بود...گفت: سلام مریم...چقدر تغییر کردی؟؟؟ صبح نگذاشتی باهات حرف بزنم و رفتی....از دیدنش شوکه شدم ..اینجا چیکار میگرد....امروز مث جن جلوم همش سبز میشد....گفتم: سلام مزاحم نشو لطفا...منتظر تاکسیم برم خونه،گفت: بزار برسونمت...به ماشینش اشاره کرد...یک پیکان داشت.گفتم: نه برو لطفا....اگه کسی ببینتم شر میشه...گفت: شنیدم ازدواج کردی؟گفتم: بله..گفت: بمن گفته بودی بهم فرصت میدی...گفتم: من ازدواج کردم برو...اومدم بلند بشم و برم سمت خیابون سوار تاکسی بشم که دوباره صدام کرد.مریم...میشه باهات حرف بزنم...بنظرم شبیه مریم قبل نیستی.....با این حرفش تعجب کردم و نگاش کردم...نمیدونم واقعا میگفت یا همین طوری حرف میزد.به چشمام اشاره کرد و گفت: گریه کردی ....صورتت سیاه شده...رو برگردوندم و حرفی نزدم...اما حس خوبی داشتم.اولین نفری بود که میفهمید دلم شکسته و به محبت نیاز دارم...اولین کسی بود که اشکام رو میدید...یک تاکسی از اون دور نزدیک میشد دستم رو بلند کردم که برام بایسته...احسان بهم نزدیک شد وشمارشو گرفت سمتم و گفت:بهم اگه خواستی زنگ بزن....تاکسی جلوی پام ترمز کرد...نگاش کردم و شماره رو از دستش گرفتم و رد شدم و سوار شدم.قلبم به شدت تو سینم میکوبید و میترسیدم....شیشه رو کشیدم پایین تا شماره را بندازم بیرون اما پشیمون شدم..دوباره شیشه را کشیدم بالا و شما ه را مچاله کردم تو کیف پولم...اونشب محمد نزدیک ساعت یک برگشت خونه و کلامی باهام حرف نزد...من احمق انتظار عذرخواهی داشتم اما اون حتی باهام حرف نمیزد...هر بار به احسان فکر میکردم از خودم خجالت میکشیدم و پشیمون میشدم و تصمیم میگرفتم که شماره را بندازم دور اما پشیمون میشدم.چند روز گذشت و محمد حتی برا آشتی کردن پیش قدم نشد....منم خونه مادرم نرفتم برای اینکه احسان رو نبینم. بعد از سه روز خودم با محمد شروع کردم به حرف زدن اما اون مثل همیشه بود.بهش گفتم: محمد میای بریم پارک....گفتم: حوصلم سرفته ،خیلی وقته بیرون نرفتیم...حال و هوامون عوض میشهگفت: امشب نه..من حالشو ندارم...دیگه ادامه ندادم...بهش گفتم: من تو خونه خسته میشم.حوصلم سر میره درس بخونم که....نگذاشت ادامه بدم و گفت:ما قبلا راجع این موضوع حرف زدیم....هر حرفی میخواستم بزنم اجازه نمیداد و بدخلقی میکرد.بلند شدم و گفتم: من میرم بخوابم....،گفت: بنظرم اگه بچه دار بشیم هم تو از تنهایی در میای هم دیگه اینقد بهونه نمیگیری...گفتم: من بچه نمیخوامگفت: این چه حرفیه..این از کجا اومد مگه میشه....گفتم: آخه از کسی بچه دار بشم که دوستم نداره...تو فکر کردی من احمقم...تو خودت تفریحت رو میری...درست رو خوندی...برات مهم نیست من تو این چهار دیواری چی میکشم حالا میخوای بچه دار هم بشم.همین حرفها برای جرقه یک دعوای دیگه کافی بود.شروع کردیم داد و بیدادو وسط دعوا وقتی من دوباره حرف سفته های بابا رو زدم دعوا شدت گرفته و تهش به مشت و لگد ختم شد و رفتن محمد از خونه.نشستم یه گوشه و شروع کردم به گریه کردن.لعنت بهت مریم خب لال بمیری دختر مگه مجبوری حرف بزنی...خب هر چی میگه بگو چشم...بگو انجام میدم...بگو میخوام...آخه چطوری با این زندگی بچه دار شم.فقط گریه میکردم..دلم میخواست از خونش برم‌....حالم ازش بهم میخورد...یاد احسان افتادم که چقدر بی منت بهم محبت میکرد.رفتم سر کیفم و شمارشو در آوردم رفتم سمت تلفن و گوشی را برداشتم.نمیدونم چرا اما تندتند شمارشو گرفتم دستم میلرزید قلبم تو قفسه سینم میکوبید اما میخواستم باهاش حرف بزنم نه با اون که با هر کسی که میتونست ذره ای آرومم کنه...تو اون شرایط احسان فقط به ذهنم می رسید.با اولین زنگ احسان تلفن رو جواب داد.با صدای لرزون و پراز اشک گفتم: الو احسان.....اما کاش هیچ وقت بهش زنگ نمیزدم...اون تلفن شروع همه چیز بود......

شروع کردم به حرف زدن اصلا اجازه ندادم اون حرف بزنه.از اول قصه پرغصه زندگیم با محمد براش حرف زدم و گفتم .از ازدواج اجباریمون تا دعوا و بحث و کتک کاری همیشگیمون.....از تنهاییام و اینکه دره ای بهم عشق و محبت نداره .من حرف زدم و اون گوش داد و هر بار وسط حرفام فقط کلمات عاشقانه ای نثارم میکرد که من تشنه شنیدنش بودم. کلماتی که حتما محمد ازم زبونی دریغ میکرد. نمیدونم چقدر حرف زدیم که صدای چرخیدن کلید تو در حیاط رو نشنیدم.هول شدم و بایک خداحافظی قطع کردم دویدم تو اتاق خواب و نشستم روی تخت.محمد اومد تو خونه و اومد تو اتاق خواب ولباسش رو عوض کرد و بدون اینکه حرف بزنه از اتاق رفت بیرون.دنبالش رفتم و گفتم: تا حالا کجا بودی؟؟گفت: فکر نمیکنم باید بهت جواب پس بدم. گفتم: من چشم انتظارت بودم .....گفت: اومدم برو بخواب سر به سر منم نگذار.دیگه حرفی نزدم برعکس تصورم اصلا از حرف زدن با احسان احساس بدی نداشتم و برعکس احساس میکردم که سبک شده ام و دلم آرام گرفته .دلم میخواست باهاش بیشتر حرف بزنم و بیشتر ازش توجه و محبت بگیرم. اونشب راحت خوابیدم. فرداصبح تو خونه موندم و نزدیکای ظهر به احسان زنگ زدم. دوباره باهاش حرف زدم مدام بهم ابراز عشق میکرد و می گفت دوستم داره...همش بهم میگفت از محمد بیزاره که ازارم میدهومیخواد تو تاریکی تنها گیرش بیارهبزنتش.من تشنه ی حرف های قشنگ بودم واون ای تشنه رسیر آب می کرد.منه دیوونه ذره ای محبت بودم واون دیوونه رو با کلمات عاشقانه رام وآروم میکرد.دل زخمی من به محبت و مرهم نیاز داشت واحسان شده بود مرهم دردام التیام زخمام.ازم خواست برم دیدنش اما می ترسیدم از بی آبرویی واین که باهم دیده بشیم برای همین قبول نکردم.اون روز یکی دوساعت با هاش حرف زدم وقطع کردم وبه کار های خودم رسیدم.شب که محمد اومد برعکس همیشه کسل وبی حوصله وبد خلق نبودم آروم وگوش به فرمان بودم‌.کاری به کارش نداشتم بی توجهیاش برام آزار دهنده بود اما نه مثل قبل.نگاه های سردش قلبم را مچاله می کردامانه مثل قبل چون روح وروان تشنم جای دیگه ارضامی شود.شب وقت خواب بهم گفت عمو گفتهبه هیچ وجه سفتهرو پس نمی ده وازم خواست به بابا پیغام عمورو برسونم.بدونه بحث کردن پذیرفتم وبه خیال اینکه فردا روز بهتریه خوابیدم .ی اصراربه دیدار داشت ومن امتناع میکردمنه به خاطر درد وجدان ومحمدنه فقط بخاطر ترس از آبروم فقط همین.اون روزصبح تصمیم گرفتم برم خونه مامان.یکهفته بود فقط تلفنی باهاش حرف زده بودم.قبل رفتن به محمد تلفن زدم وگفتم میخوام برم. گفت:منم...

یک هفته بود فقط تلفنی باهاش حرف میزدم.قبل رفتن ب محمد تلفن زدم و گفتم میخوام برم.گفت: منم میرم خونه مامان گفته شام برم اونجا.گفتم: میای دنبالم؟؟؟گفت:آره بابام برای عمو پیغام داره. تنم برای این پیغام فرستادن ها میلرزید.از خونه زدم بیرون و راه افتادم.نزدیک خونه مامان که رسیدم همش چشمم دور میتابید که احسان رو ببینم آخه همون نزدیکی مغازه داشت اما خبری ازش نبود.خیلی خورد تو ذوقم و بی حوصله رفتم خونه مامان.مامان مثل همیشه بود اما من با روحیه تر و خوشحال تر از همیشه بودم ومامان فکرمی کرد رابطم با محمدخوب شده وبلاخره مهرمون به دل هم افتاده نمیدونست که دخترش داره به خودش و شوهرش و زندگیش خیانت می کنه.نزدیک ظهر مامان گفت برم ماست بخرم از سر خیابون.من پریدم جلو و گفتم: من میرم.گفت: نه خسته میشی.اما بی توجه به حرف مامان لباس پوشیدم و گفتم من میرممامانجون غذارو بکش که زود برگشتم.تا سر خیابون رو باسرعت رفتم تا شاید احسان رو ببینم.اما خبری نبود.رفتم تو سوپر و خریدمو کردم و برگشتم.دیگه فکرشم نمیکردم ببینمش که از پشت سر صدام کرد مریم......بدنم شروع کرد لرزیدن و میخکوب شدم و برگشتم احسان بود.چقدر ذوق کردم.گفت: نگرانت شدم از صبح زنگ میزنم خونتون جواب نمیدی.میترسیدم کسی ببینتم..دلم میخواست ببینمش اما نگران بودم.راه افتادم و زیر لب گفتم: ببخشید فردا بهت زنگ میزنم و حرف میزنیم.دنبالم نیا...میترسم.گفت: باشه عزیزم..دوست دارم....با این حرفش انگا تو هوا رها شدم و تا خونه را رقص کنان رفتم شدم همون دختر دبیرستانی شاد و سرخوش که همیشه خدا شاد و پرآرزو بود.رسیدم خونه مامان و یه دل سید غذا خوردم.تا شب بامامان کلی گفتم و خندیدم تا محمد اومد دنبالم.برعکس همیشه اومد تو خونه تا پیغام پدرشو برسونه.اول کسی حرف نمیزد تا محمد گفت:عمو من دلم نمیخواد دوباره ناراحتی بشه اما بابا گفتندکه قرار بود شما پول رو کم کم برگردونید اما شما....بابا گفت: داشتم و ندادم....چقدر بگم ندارم....بگو سفته هامو بده تا یکم دیگشو پس بدم.....محمد گفت: عمو نمیشه بابام گفت تا کامل برنگردونید سفته پس نمیدهبابا عصبانی گفت:من دخترمو دادم دیگه.سفتمو پس بدید تا یکم دیگه از پول رو بدم...محمد پوزخندی زد و گفت:مگه ما خواستیم اون دستور خان عمو بود....با تنفر نگاش کردم چقدر راحت میگفت منو نمیخواد....ازش بیزار شدم....بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون وتو حیاط نشستم کنار حوض.دلم نمیخواست بیشتر از این تحقیر بشم با حرفاشون.تو افکار خودم غرق بودم که صدای داد و بیداد بلند شد....محمد در اتاق را باز کرد و اومد بیرون.داد زد: مگه من کردم؟؟مگه من خواستم.منم کلی آرزو و فکر و خیال داشتم...بذارید دهنم بسته باشه.رو کرد به من و گفت: راه بیفت.رفتم تو اتاق بابا راه میرفت و فوش میداد.داداشم عصبانی بود و داد میزد.نگاه کرد بهم و گفت:این دیگه پاشو تو این خونه نمیگذاره توام اگه دختر این بابایی برو و سفته هاشو پس بگیر اگه نه که دیگه نمیخوام ببینمت.به مامان نگاه کردم و گفتم : به من چه.مامان گفت: برو مامان اینا الان ناراحتند.چیزی نگو.روسریمو سرم کردمو راه افتادم.محمد تا تو خونه داد زد و دعوام کرد.من نمیدونستم این وسط گناهم چیه که همش باید غصه میخوردم.وقتی رسیدیم خونه لباسش رو عوض کرد و خوابید.اونشب گذشت و دوباره بحث سفته و بدهی بابا زنده شد و من و زندگیمو درگیر خودش کرد.زنعمو مدام زنگ میزد و کلی بهم حرف میزد و تهدیدم کرد که به پسرش میگه طلاقم بدهو بی آبروم کنه.حرفی نداشتم بزنم بعد از همه ناراحتیام به احسان پناه میبردم و بهش زنگ میزدم.محمد فقط وقتی میخواستکنارم بخوابه و باهم باشیم باهام حرف میزد و کارش که تموم میشد دوباره همون مرد بی روح و خشک میشد.اون روزم مثل همیشه تو خونه تنها بودم و محمد سر کار بود شب قبلش بین عمو و بابا دعوا سختی شده بود و به خونه ما هم کشیده بود و من هم خیلی بهم ریخته بودم.احسان نزدیک ظهر بهم زنگ زد و وقتی صدام رو شنید اصرار کرد که باهاش برم بیرون خیلی ناراحت بودم.این مدت بیشتر از از همیشه از محمد شنیده بودم که بهش تحمیل شدم و دوستم نداره.برای همین قبول کردم و تو یکی از پارکهای شهر قرار گذاشتیم.وقتی بهش رسیدم و دیدمش انگار دلم آروم گرفت.نشستم کنارش و شروع کردم باهاش حرف زدن دلم میخواست سرمو تو بغلش بذارم و های های گریه کنم.دلم میخواست دست نوازش روی صورتم بکشه.خیلی بی کس و تنها بودم برام مهم نبود که چه فکری راجع بمن میکنه مهم این بود که فقط اونه که منو میبینه و دوستم داره.ناخودآگاه بود یا واقعا میخواستم نمیدونم دستش رو تو دستم گرفتم و رهاش نکردم.اولش قلبم ریخت پایین و ترسیدم اما وقتی دیدم آرومم میکنه رهاش نکردم.دو سه ساعت کنارش نشستم چند بار سرمو گذاشت رو سینش و من بدون هیچ خجالت و دردی پذیرا بودم.این مریم رو نمیشناختم حتی نمیفهمیدم چرا لحظه ای از محمد و زندگیم خجالت نمیکشیدم.بعد از چند ساعت بلند شدم و گفتم باید برم خونه. گفت: میرسونتم. سوار ماشین شدم و نزدیک خونه تو یک کوچه خلوت نگه داشت.ساعت سه ظهر بود و کسی تو خیابون نبود.آروم اومد سمتم و گونم را بوسید.و گفت دوست دارم....

برگشتم خونه حالم خیلی خوب بود.پر از حس خوب بودم میدونستم راهم اشتباهه و گناهکارم.میدونستم دارم به بیراهه میرم اما راضی بودم از حضور احسان تو زندگیم راضی بودم چون محبت میدیدم چون تازه داشتم معنی عشق و عاشقی را میچشیدم.براش ارزش داشتم و برای ناراحتیم ناراحت میشد...با غمم غمگین میشد.تنها کسی بود که به گریه هام بها میداد و این برام ارزشمند بود.روزامون پشت سرهم میگذشت و من بیشتر به احسان وابسته میشدم و با محمد از هم دور تر میشدیم.محمد اصرار داشت بچه دار بشیم و من دلیل این همه اصرار را نمیفهمیدم و فقط میگفتم نمیخوام اما نمیدونستم تا کی میتونم مقاومت کنم.دعوای بین بابا و عمو تمومی نداشت طوری شدی بود که هفته ای یکبار سر سفته ها تو خونه ماهم دعوا میشد و همش به کتک کاری ختم میشد و بیرون رفتن محمد از خونه.نمیدونم دقیقا چند ماه بود که با احسان رابطه داشتیم ولی مرتب همدیگه را بیرون میدیدیم و وقت میگذروندیم.محمد سعی میکرد با پس اندازش یک کار جدید راه بندازه و میخواست تولیدی بزنه خوشحال بودم چون گفته بود اگه کارش راه بیفته منم میتونم اونجا کار کنم.تو این مدت ااز پول کمی که بهم میداد و پس انداز کردم تونستم دوتا لنگه النگو بخرم.اونموقع طلا خریدن کار سختی نبود و منم تنها کاری که به ذهنم میرسید همین بود.هر وقت میرفتم خونه بابا از وقتی میرسیدم تا وقتی ک برمیگشتم بابا و مصطفی فقط میگفتند سفته هارو پس بگیر و هرموقع میرفتم خونه عمو،عمو و زنعمو میگفتند به بابات بگو پول رو پس بده انگار تو این دنیا کسی با خودم و احوال خودم کاری نداشت و براش مهم نبودم.منم تو تمام بی کسی هام به احسان پناه میبردم.تو یکی از این روزها بود که محمد قبل بیرون کردن صدام کرد و گفت: مریم من شب خیلی دیر میام.گفتم: چرا؟؟ گفت:چندجا کار دارم بعدم شب تولد میثم هست میرم خونه آبجی....میثم بچه خواهرش بود.باتعجب نگاش کردم و گفتم: پس من چی،؟ کاش گفته بودی براش کادو میخریدم و یه فکری برای لباس میکردم....احساس کردم یکم خجالت کشید و من من کرد و گفت:راستش آبجی خیلی شلوغش نکرده بخاطر همین گفته تنها برم...مامان از طرف من براش کادو میخره...توام برو خونه مامانت اینطوری اذیتم نمیشی. نگاهش کردم و نگاهم کم کم تار شد واین اشکام بود که جلوی دیدم را میگرفت و چشمام را پر میکردندزیر لب گفتم:محمد تو بی من میری؟؟من دعوت نیستم؛؟؟ این یعنی چی...گفت: تو انتظار داری تولد بچه خواهرم را بخاطر تو نرم؟؟؟...

گفتم : معلومه انتظار زیادیه...من زنتم...خواهرت منو دعون نکرده....تو!!؟گفت بسن کن مریم اول صبحی منو سگ نکن.غیر از اینکه حضورت اونجا داغ دل مامان و بابا اصله همه رو زیاد میکنه.برو خونه مامانت اونجا بهت بیشتر خوش میگذره.نگاش کردم و زیر لب گفتم: ازت متنفرم....اینو گفتم و رفتم نمیدونم نشنید یا خودشو زد به کر بودن.رفتم تو اتاق و نشستم روی تختم.و زاونوهام رو بغل کردم و سرم رو گذاشتم روش و شروع کردم به گریه کردندلم خون بود.دیگه فقط غمگین نبودمپراز حس تنفر بودم.ازش بیزار بودم هم از خودش هم از خونوادش.من داغم ...من داغم اینو تکرار میکردم.باخودم گاهی میخندیدم گاهی گریه میکردم.دیوونه شده بودم...دلم میخواست خوردش کنم همونطور که منو زیر پاش خوردم کرد.همونطور که منو زیر پاش له کردو رفت.غرورم و قلبم امروز هزارتا تیکه شد.منم میخواستم دل سوختمو خنک کنم.گوشی تلفن رو برداشتم و بدون لحظه ای فکر شماره احسان رو گرفتم.گوشی رو برداشتم و بدون لحظه ای فکر شماره احسان رو گرفتم.با اولین زنگ جواب داد و من شروع کردم به حرف زدن......وقتی قطع کردم حالم خوش بود.بلند شدم و دوش گرفتم.قشنگ ترین لباسم رو از توی کمدم کشیدم بیرون و پوشیدم.نشستم پای آیینه و به خودم نگاه کردم.تو این مدت کوتاه ازدواجمون خیلی زود گرد پیری و خستگی روی صورتم نشسته بود.نمیتونستم بگم دختر قشنگی بودم ولی چهره دلنشین و آرومی داشتم.خیلی وقت بود زیبایی هام رو ندیده بودم.شروع کردم به آرایش کردن...موهامو سشوار کشیدم و وقتی کارم تموم شد از دیدن خودم لدت بردم.رفتم تو آشپزخونه میوه شستم و آماده کردم.چایی و شربت درست کردم.دستی به خونه کشیدم و همه جا را مرتب کردم.من منتظر بودم .منتظر یه مهمون که به اصرار وخواهش من قرار بود بیاد. میخواستم اون روز بمن بیشتر از محمد و خونوادش خوش بگذره خودش گفته بود و بمن بیشتر کنار احسان خوش میگذشت.احسان ساعت دوازده قراربود بیاد خونه من و من مشتاقانه منتطر حضورش بودم.میدونستم دارم مرتکب چه گناهی میشم اما باهمه وجود روح و روانم این گناه رو میخواستم.راس ساعت دوازه زنگ در خونه رو زدند و با صدای زنگ بدنم شروع کرد به لرزیدن...نگرانی اومد سراغم اما یک نفس عمیق کشیدم و در خونه رو باز کردم.احسان چند دقیقه بعد جلوی چشمم دم در ورودی بود.وقتی دیدم بهم لبخند زد و گفت:ماشاالله چقدر خوشگل شدی...‌چه عشقی دارم من...گفتم: واقعا؟ من قشنگم؟؟گفت: پس چی؟ مثل ماه شدی...اجازه هست بیام تو؟؟ از جلوی در کنا رفتم و اومد تو.گفتم: آخه محمد حتی روز عروسیمونم نگفت قشنگم.گفت: از بس بدسلیقه و نفهمه.احسان از خونم و سلیقم و خانم بودنم تعریف میکرد.

منم ازش پذیرایی میکردم و دورش میچرخیدم.دروغ چرا همش میترسیدم در خونه باز بشه و محمد بیاد تو برای همین کفشهای احسانو قایم کردم و راه پشت بومم نشونش دادم.کنارش نشستم و اون باهام حرف میزد و باموهام بازی میکرد و صورتم را نوازش میداد.هرچی زمان میگذشت من و احسان به وجود هم ویک رابطه خطا بیشتر وسوسه میشدیم و تشنه تر...تا بالاخره اون اتفاق ممنوعه که نباید میفتاد افتاد.وقتی ب خودم اومدم تو بغل احسان برهنه خوابیده بودم و باهاش رابطه داشتم.انگار همه احساساتم تو اون لحظه بهم ریخته بودو قاطی شده بود.هم احساس گناه داشت خفم میکرد و هم عشق و لذت داشت منو به ادامه اون اتفاق و رابطه تشویق میکرد.از طرفی میترسیدم اگر روزی این گناه برملا بشه و ازطرفی غصه میخوردم کاش زن احسان بودم و محمدی در کارنبود.یک مشت حس متناقض و مذخرف داشت روانیم میکرد.تو تخت خودم و شهرم بایک مرد غریبه هم خواب شدم و خودم رو تمام و کمال در اختیارش گذاشتم بدون ذره ای عذاب وجدان...اما احسان ازم تشکر میکرد.خوشحال و راضی بود از رابطمون.مدام میگفت کنارم میمونه و تنهام نمیگذاره.همش میگفت با همه وجود عاشقمه که اجزه دادم باهام باشه و کنارش بخوابم.منم به حرفای اون دلخوش میکردم و خودم رو آروم میکردم.احسان بعداز ظهر بود که تصمیم به رفتن گرفت.دلم نمیخواست بره.دلم میخواست بمونه اما کار داشت و باید برمیگشت.لبامو بوسید و بازم ازم تشکر کرد و گفت: خوشحال میشه اگه هر بار دعوتش کنم و منم بهش قول دادم که هروقت محمد نبود دعوتش کنم.بعد رفتنش دوش گرفتم و رفتم تو اتاق خواب و با خیال راحت و دل امن خوابیدم اما چه خوابی تا نصفه شب خواب دیدم محمد وسط عشق بازیمون رسیده و منو سنگسار کردند.همش خواب دیدم محمد دستاش خونی و احسانو کشته.از خواب پریدم وصورتم رو شستم و رفتم دفتر چه خاطراتم را برداشتم و شروع کردم به نوشتن. معمولا روزایی که خیلی تلخ یا خیلی شیرین بود مینوشتم که همیشه یادم بمونه.اون روزم نوشتم و دفترچه رو بستم و لابلای لباسام پنهون کردم.محمد نزدیکه ساعت دو نصف شب بود برگشت خونه.من برعکس تصورش خیلی خونسرد و گرم باهاش برخورد کردم و ازش پرسیدم بهش خوش گذشته یانه و احوال همه را پرسیدم.از نگاه متعجبش میشد فهمید که داره به چی فکر میکنه اینکه من دیوونه شدم اما برام مهم نبود.اون روز گذشت و روزهای بعدشم گذشت.من دیگه برای بچه دار شدن مقاومت نمیکردم.از طرفی هم خودم آروم بودم و فکر میکردم الان حوصله بچه دارم و از طرف دیگه نمیخواستم محمد بهم ذره ای شک کنه.بعداز اونروز احسان هفته ای یکبار یا دوبار میومد خونمون و باهم بودیم.همه چیز خوب بود و من عالی بودم.محمد سرش گرم کارش بود و سعی میکرد هرچه زودتر کار و کاسبیش رو راه بندازه.دوسالی از عروسیمون گذشته بود و هنوز قضیه ی سفته ها و بدهی بابا به عمو پابرجا بود و هر بار بخاطرش دعوا و کتک کاری میکردیم اما آخرش هیچی و بی نتیجه بود.منم دیگه پیشگیری نمیکردم و میخواستم باردار بشم شاید اینطوری شرایط زندگیم تغیر کنه و زن عمو و دختر عموهام بهتر بشن باهام.رابطم با احسان عمیق تر شده بود طوریکه ی لحظم نمیتونستم ازش دور باشم و هر روز و همیشه کنارش بودم هر وقت میتونستم میبردمش خونه تا باهم باشیم و خوش بگذرونیم.تا بالاخره اونروز صبح....چندروزی بود حال درستی نداشتم و پریودم عقب افتاده بود.صبح تصمیم گرفتم برم آزمایشگاه تا ببینم باردارم یا نه.به احسان زنگ زدمو بهش گفتم میخوام برم آزمایشگاه و همراهم بیاد.اما نمیدونم چرا اصلا خوشش نیومد و گفت من کار دارم نمیتونم بیام.تلفن رو قطع کردم و حرفی نزدم.به محمد زنگ زدم و گفتم میرم آزمایشگاه.خیلی خوشحال شد و گفت: یعنی بارداری؟؟گفتم : نمیدونم.قبل از رفتن تلفن زنگ زد.زنعمو بود با اکراه جواب دادم.حوصله حرف زدن نداشتم مخصوصا اینکه چند وقتی بود مدام سراغ بچه میگرفت و بهم میگفت اگه باردا نمیشی و مشکلی داری برای محمد یه فکری بکنم بچم دلش بچه میخواد.تلفن رو برداشتم و گفتم : سلام خوبید؟ گفت: سلام. کجا بودی؟؟ چقد ر دیر جواب دادی؟؟گفتم: دستم بند بود.بفرمایین.همه خوبید؟گفت: خوبیم،محمد کجاست؟؟ رفته؟؟ دیشب تلفن کردم خونه نبودید؟؟دوباره بازجویی شروع شد.مجبور بودم جوابش رو بدم همش فک میکردم اگه این زن میفهمید دارم به پسرش خیانت میکنم چه به روزگارم میاورد.حرفاش که تموم شد گفتم: کاری ندارید من دارم میرم بیرون.فت: کجا؟ گفتم: دکتر.گفت: بهش بگو بچت نمیشه شاید دوا درمون کردی و بچه منم از چشم انتظاری در بیاد.بالاخره دوساله خبری نیست حتما عیبی ایرادی داری. خدحافظ.اینا رو گفت و گوشی رو گذاشت.این زن با زخم زبون زدن روح خودش رو آروم میکرد.چطوری میتونست اینقد راحت به من حرف بزنه و آزارم بده.ازش بیذار بودم از خودش و پسر احمقش کا حرفهای مادرش رو تکرار میکرد و ازش دفاع میکرد.تلفن رو برداشتم که به محمد زنگ بزنم و بگم مادرت بهم چی گفت اما بی خیال شدم قبلا گفته بودم و محمد گفته بود حق داره نوه میخواد ما هم تحقیق نکرده دختر گرفتیم .نمیدونم واقعا سالمی یا ایرادی داری؟؟بالاخره اگه بچه دار نشی من بچه میخوام . مامانم باید به فکر باشه۰...

با یاد آوری حرفاش بیشتر عصبی شدم وگو شی را گذاشتم. لعنت به همتون.از تون متنفرم.چقدر خوب بود که احسان رو داشتم.از خونه رفتم بیرون و آزمایش دادم و منتظر جوابش موندم.حدسم درست بود.باردار بودم اما نمیدونستم پدر بچم کیه...احسان یا محمد...دروغ چرا دلم میخواست احسان پدر بچم باشه.میدونستم ظهر محمد خونه نمیاد. برای همین از تلفنعمومی به احسان زنگ زدم وباهاش بیرون قرار گذاشتم. برخوردش مثل همیشه بود همون قدر مهربون و عاشق طوریکه من دردام یادم میرفت.ناهار خوردیم و دست تو دست هم توی پارک قدم میزدیم تا روی یک نیمکت نشستیم.بهش نگاه کردم و گفتم:احسان میخوام یک چیز بگم.گفت: بگو عشقم.گفتم: من باردارم...دستش رو از دستم کشید بیرون و گفت: خب چشم محمد آقاتون روشن.گفتم:چقدر مطمئنی بچه محمده...من نمیدونم کی پدرشه. تو از کجا مطمئنی؟؟گفت: یعنی چی؟؟ نکنه میخوای بندازیش گردن من...گفتم: خب من باتو بیشتر رابطه داشتم‌‌‌. ممکنه حاصل عشقمون باشه.مت خیلی خوشحالترم اگه....گفت:اگه چی...دیوونه شدی؟؟ میخوای منم مثل خودت بدبخت کنی؟؟ من دارم ازدواج می کنم.پنج ماهه نامزددارم. نمیخوام اتفاقی این وسط خرابش کنه.باورم نمیشد چیزایی رو که میشنیدم انگار دنیا دور سرم میچرخید.حالم بهم میخورد از همه چیز .نگاش کردم و شروع کردم به گریه کردن.گفتم:تو نامزد داری و بامنی؟؟ چطور تونستی...خیانت...گفت: تو دیگه حرف از خیانت نزن که بزرگترین خائنی... باورم نمیشد این حرفا از زبون احسان میشنوم.دلم میخواست بمیرم...اون لحظه آرزوی مرگ میکردم.بدنم میلرزید و قلبم به سینم میکوبید.دستش رو گرفت م و گفتم:بگو دروغ میگی.... بگو....گفت: نه منکه نمیتونم زندگیم رو روی تو بگذارم .ببین مریم این رابطه باید یکجا تموم میشد.خب حالا تمومش میکنیم.امروز نه فردا که تموم میشد...گفتم: چرا داری مذخرف میگی....چرا تموم بشه...خب نامزد کن....من....گفت: نه من به زنم خیانت نمیکنم.دنبال دردسر نیستم.گفتم: احسان ترو خدا...اگه بری نمیزارم آب خوش از گلوت پایین بره...دستم که تو دستش بود رو محکم فشار داد و با چشمای گرد و عصبی بهم زل زد و گفت:تا حالا فکر کردی اگه محمد بفهمه بامن رابطه داشتی چه بسرت میاد بااون مادر و خواهرایی که داره. تموم شد مریم.بذار دوستانه از هم جدا بشیم.اینارو گفت و رفت.من موندم و یک دنیایی که بسرم خراب شد.یکه بچه که تو شکمم بود و نمیدونستم پدرش کیه..من موندم با یک کوه غم و درد .دوباره بی کس شدم.خیلی بی کس شدم.تنها شدم نشستم و گریه کردم تا جایی که میتونستم گریه کردم.از زمین و زمان بیزار بودم.دلم شکسته و پر از غم بود.گوشه پارک نشستم و به رفت و آمد آدمها نگاه کردم.. و احسانی که از نظرم ناپدید شده بود و دیگه قرار بود نبینمش.توی بهت و ناباوری غرق بودم به تنها چیزی که فکر نمیکردم همین بود نبودن احسان و ندیدنش....نداشتنش و تنها شدنم.آروم آروم راه افتادم سمت خونه.وقتی رسیدم محمد هنوز خونه نبود.دفتر خاطراتم رو برداشتم و اونروز تلخ رو ثبت کردم.....نمیدونستم تلخ بود یا شیرین.خبر بارداریم با رفتن احسان یکی شد و من نگران از آینده ای بودم که نمیدونستم چی در انتظارمه....خبر بارداریم رو به محمد دادم و اون از خوشحالی روی ابرا بود.همش قربون و صدقه بچه ای میرفت که حتی جونی نداشت.درکش نمیکردم از حضور من در زندگیش بیزار بود اما بچم رو میخواست بچه ای که حتی مطمئن نبودم پدرش باشه.برای دادن این خبر خوش رفتیم خونه پدرش.مثل همیشه کسی ازم استقبال نکرد وبا سردی باهام رفتار کردند.برام رفتاراشون مهم نبود من فقط ناراحت نبودن احسان بودم و نداشتنش.از اینکه به عشقم و شعورم و احساسم توهین شده بود و من اصلا انگار وجود نداشتم.زنعمو وقتی خبر بارداری را شنید پوزخندی زد و گفت:قربون سادگیت برم محمد صبر کن بچه سفت بشه و بعد راه بیفت و بهمه اعلام کن....منکه فکر نمیکنم این دختر بتونه بچه بیاره اونم سالم...انتظار زیادی نبودم که بخوام محمد جلو مادرش دربیاد و از زنش دفاع کنه.اما در کمال ناباوری سکوت کرد و گفت: خودم حواسم هست بلایی سر بچم نیاد...چیزی نگفتم...خبر بارداریم رو همه شنیدند.بارداری سختی نداشتم همه چیز عادی بود.نه سخت نه آسون.محمد خیلی نگران بچه بود حواسش بهم بود تا یک وقت بچه سقط نکنم.بابا و عمو دعوای قبلیشون رو ادامه میدادند و بابام مدام میگفت الان حرفت رو میخونند که بارداری برو بگو سفته هامو بدن و عمو هم میگفت بگو سیسمونی نمیخوایم بگو پولمون رو بدن.دیگه هیچکدوم برام مهم نبودند .احسان رو دیگه نمیدیدمش انگار اون مدتم که میدیدمش خواست اون بود نه یک اتفاق ساده...دوسه باری بعد از اون روز بهش زنگ زدم اما به بدترین شکل باهام برخورد کرد و گفت:اگر مزاحمش بشم آبرو برام نمیزاره و به همه میگه که چه غلطی کردم و آبروی خونوادم رو تو محل میبره.دیگه بهش زنگ نزدم...بعضی روزها میرفتم خونه مادرم بعضی روزها هم پیاده تو پارک و شهر قدم میزدم.جاهایی که میرفتم مشخص بود همون جایی میرفتم که با احسان میرفتیم و حالم خوب میشد. ماههای آخر بارداریم بود... به سختی راه میرفتم.محمد همون مرد سرد و خشک و بی روح بود. فقط منتظر به دنیا اومدن بچش بود....

من فقط براش زنی بودم که قرار بود بچشو به دنیا بیاره و پدرش کنه.بابا و عمو چندین بار باهم دعوا کرده بودند.دفعه آخری که با محمد دعوامون شد بخاطر حماین احمقانه من از بابا یک کتک مفصل خوردم و با بدن کبود و درد زیاد راهی بیمارستان شدم نمیدونم چطوری بچم چیزیش نشد و زنده موند.فردا صبح راه افتادم و از خونه اومدم بیرون.رفتم همون پارک همیشگی و نشستم روی همون نیمکت.نگاه مردی رو روی خودم احساس کردم اما سرم رو بلند نکردم تو حال خودم بودم که صدای یک نفر رو شنیدم..ببخشید خانوم.....نگاش کردم یک مرد چهل ساله روبروم ایستاده بود...چهار شونه و قد بلند...گفتم: بفرمایین...گفت: با این وضعیت هر روز میای اینجا میشینی.... میتونم کنارت بشینم....و این شد شروع یک رابطه دیگر برای من....هر کاری اولش سخته و قبح داره و من این رابطه رو به راحتی و آسونی شروع کردم.با مردی آشنا شدم که نمیشناختمش.توجیحم این بود که دنبال کسی برای درد و دل میگشتم تا بار دلم رو سبک کنم و کمی آروم بشم.دنبال کسی که چند کلمه باهاش حرف بزنم.یکی دو ساعت باهم حرف زدیم و من بلند شدم و رفتم خونه.اصلا برام مهم نبود که چه اتفاقی افتاده...مهم فقط این بود که کسی رو پیدا کردم که باهاش حرف بزنم...یکه ماه تا زایمانم مونده بود و من مدام میرفتم پارک و هر بار اون مرد رو میدیدم و باهاش حرف میزدم. کم کم اسمش رو پرسیدم و باهم بیشتر آشنا شدیم.به دیدن هم عادت کردیم.نزدیک زایمانم وقتی رفتم پارک شماره خونه رو بهش دادم و گفتم اگه دوست داشت به خونه زنگ بزنه چون دیگه نمیتونم برم پارک.مامان دوق به دنیا اومدن بچم رو داشت اما من بی حوصله و عصبی بودم.روزها پشت سر هم گذشت تا روز زایمانم رسید.روز زایمان با مامان و محمد رفتیم بیمارستان و تا شب درد کشیدم تا بالاخره پسرم به دنیا اومد.وقتی تو بغل گرفتمش انگار تموم غم و غصه هام آب شدند و یادم رفتند.دلم از بوییدنش و بوسیدنش پراز عشق میشد.حس میکردم الان تنها نیستم و الان برای همیشه یک پشت و پناه دارم کسی که از امروز قراره کنارم باشه.محمد خوشحال بود وپسرش رو بغل میگرفت و می بوسید و باهاش حرف میزد.اومد سمت من و نگام کرد و گفت:قدمش پر از خیر و برکت برامون باشه.نگاش کردم و گفتم: ان شاالله...مامان بهش گفت: نمیخوای روی زنتو ببوسی که پسر به این ماهی برات آورده؛؟؟؟نگام کرد....انتظار یک بوسه از عشق چیز عجیبی نبود که من ازش داشته باشم....اومد جلو و سرمو بوسید و بچه را داد دستم و گفت: مامان الان میرسه میرم بیارمش بالا.یه دستی به صورتت بکش...نگاش کردم و گفتم: چشم....زنعمو اومد و برعکس همیشه اینبار لبخند زد و خوشحال بود.اومد جلو و باهام دست رو بوسی کردو گفت:فکر نمیکردم پسر بزایی.امیدوارم که مثل باباش که برای من و عمو جونت قدم داشت برای شما هم خوش قدم باشه.تا فردا صبح مرخص شدم و برگشتم خونه. خونمون شلوغ بود و همه اونجا بودند.پسرم دست به دست میچرخید و همه نگاش میکردند.خونواده محمد میگفتند شکل محمده و خونواده من معتقد بودند شکل منه.محمد برای زایمان اولم چهار تا لنگه النگو خرید .وقتی النگوها رو دست میکردم بابا لبخندی از سر رضایت میزد.زن عمو اصلا از این کار پسرش راصی نبود اما بخاطر حفظ طاهر جلوی بقیه کلی با افتخار تعریف میکرد وبه همه نشون میداد.مامان چند روزی کنارم موند و از بس بابا بهونه گرفت و غر زد مجبود شد برگرده خونه.محمد همون روز فقط با من خوب بود و بهم توجه میکرد از فرداش دوباره شد همون محمد قبلی سرد و بی روح و خشک.....بعد از چند روز خونه خلوت شد و همه رفتند سر زندگیشون. محمد صبح به صبح امیر رو میبوسید و راهی محل کارش میشد.منم انگار وجود نداشتم.فکر میکردم با اومدن من توجهش بهم بیشتر میشه اما نشد کمترم شد.دلم میخواست از خونه بزنم بیرون خودم رو تو خونه حبس کرده بودم.دلم حرف زدن با همون مردی رو میخواست که تو پارک دیده بودمش. به خودم میگفتم: مریم الان چه مرگته...ولکن بشین زندگیت رو بکن....خودتو سرگرم بزرگ کردن پسرت بکن و پای کسی رو تو زندگیت باز نکن.دوباره مثل احسان بعد یه مدت مثل آشغال میندازدت دور اما بی فایده بود.من گوشم به ندای وجدانم بدهکار نبود و دلم میخواست حتما کسی رو داشته باشم تو زندگیم که بهم محبت کنه.یک هفته از بدنیا اومدن امیر گذشته بود و محمد اجازه نمیداد از خونه بریم بیرون همش میگفت الان زوده...تا اون روز تلفن خونه زنگ زد.گوشی را برداشتم و گفتم: بلهگفت: سلام مریم خانوم..؟؟؟..قلبم هوری ریخت پایین گفتم: بله بفرمایین....خودممگفت: من مجیدمگفتم: نمیشناسمگفت: تو پارکاز شنیدن صداش خوشحال شدم و شروع کردیم به حرف زدن.حالم رو پرسید و دلسوزانه به حرفم گوش داد و برام حرف زد.گفت دلتنگ بوده این مدت که نبودم و نگرانحالم.یک ساعتی باهم حرف زدیم تا امیر بیدار شد و مجبور شدم قطع کنم اما بهم گفت از این به بعد زنگ میزنه تا وقتی که بتونم برم ببینمش....

رابطه من و مجید برام سخت نبود شروع یک رابطه و حضور یک مرد غریبه تو زندگیم من پا به راهی گذاشته بودم که بهش عادت کرده بودم و بیشتر غرق میشدم.مرتب باهاش تلفنی حرف میزدم و درد ودل میکردم.من کمبود محبتی که داشتم رو با حضورش جبران میکردم و دیگه حتی به محمد فرصت نمیدادم نزدیکم بشه و یا بخواد بهم توجه کنه.هر بار میرفتم خونه بابا بهم میگفت پول کم داره و بابت پولی که به عمو داده و اون سفته ها رو پس نداده من باید جوابگو باشم.حوصله بحث کردن نداشتم نمیدونم تقصیر من این وسط چی بود بابا نصف پول رو برگردونده بود و عمو راضی نمیشد سفته هارو بده اما مطمئن بودم زنعمو مانع از پس دادن میشه.اون روزم مثل همیشه پسرم رو بغل کردم و راه افتادم خونه بابام،محمد درگیر کارهای خیاط خونش بود و کاری به کارم نداشت. وقتی رسیدم بابا خونه بود و کلافه.ازمامان که پرسیدم گفت:یکم دیگه از پول رو داده اما عمو سفته ها رو پس نمیده.وقتی منو دید با غضب بهم نگاه کرد و گفت:من پولی که حق این داداش بدبختت دادم به عموت اما اون بازم زیر بار نمیره سفته ها رو پس بده.دختر دادم بهشون پولمم گرفتن هنوز هیچی به هیچی...گفتم: بابا تقصیر من چیه این وسط.مگه شما نظر منم خواستید..یه نگاه به النگوهای دستم کرد و گفت: اون شوهر نامردت پول داره که برات النگو بخره و مامانش به عالم و آدم پز بده اما پول نداره بندازه کف دست باباش تا سفته های منو پس بده و دست از سرم برداره.چی به این پدر میگفتم که هیچی نمیفهمید...گفتم: مگه محمد پول قرض کرده؟؟؟با عصبانی داد زد و گفت: چقدر بامن بحث میکنی؟؟؟ من دست و بالم خالیه‌.عموتم که نمیفهمه...اگه کاری ازت نمیاد بهم یکم پول قرض بده....عرضه ندلری که بگی بقیه بدهیش رو ببخشه ...حداقل یکم پول برام جور کن....گفتم: اگه پولی داشتم حتماگفت: داری...این النگوهای دستت...با تنفر نگاش کردم.تو چه پدری بودی آخه....نه هیچ وقت حمایتم کردی نه هیچ وقت کنارم بودی حالا چشم نداری دوتا لنگه النگو تو دستم ببینی.آستینم رو کشیدم روی النگوهام و گفتم: نمیتونم،محمد روی اینا حساسه.....بابا عصبانی ول کرد و از خونه رفت بیرون.منم نیم ساعت نشستم و راه افتادم.تصمیم گرفتم شب با محمد حرف بزنم و بگم یه فکری بکنه.تا شب منتظر محمد شدم وقتی اومد از اینکه گارگاهش راه افتاده بود خیلی خوشحال بود‌ و بهم گفت میتونم از هر وقت که بخوام کنارش کار کنم.یکم من من کردم و بهش گفتم بابام چی گفته.اما قضیه النگو رو نگفتم.حرف زدن نتیجه ای نداشت جز اینکه عصبانی شد و گفت: به من هیچ ربطی نداره.....میگفت بابات میخواد پول بابای منو بالا بکشه. دیگه حرف زدن بی فایده بود.امیدوار بودم بابا بی خیالم بشه و دست از سرم برداره.اما یک ماه هر روز زنگ میزد و با جنگ و دعوا بهم میگفت که یه فکری براش بکنم.هر باری هم با محمد حرف میزدم تهش میشد ناراحتی.....نمیدونستم چیکار کنم...هر باری که با مجید حرف میزدم یا میرفتم پارک میدیدمش یا بهم زنگ میزد کمی فکرم آروم میشد اما دردی ازم دوا نمی کرد.ناراحت و گیج بوکلافه بودم از دست بابا و بی پولی و دربه دریش که تمومی نداشت...محمد متوجه چیزی نبود....یا نمیخواست بفهمه نمیدونم.....شاید چون حضورم تو خونه براش معنی نداشت ناراحتیمم نمیدید.هر باری که امیر رو بغل میکرد و میرفت خونه مادرش سه چهار ساعت بعد وقتی امیر بی قرار میشد برمیگشت خونه.چند ماهی به همین شکل گذشت تا بالاخره از بس بابا بهم گیر داد و اعصاب و روانم رو بهم ریخت روزی که رفته بودم پارک تا مجید رو ببینم وقتی شرایط رو بهش تضیح دادم بهم پیشنهاد داد که النگوها رو بفروشم و پولش رو بدم به بابا تا هم اون یه پولی دستش بیاد هم من دیگه درگیر این قضیه نباشم.بهش گفتم: به محمد چی بگم؟؟؟گفت: بگو گمشون کردی...اون روز رو تا شب فکر کردم بهترین راه حل همین بود فردا صبح بعد رفتن محمد امیر رو بغل کردم و راه افتادم سمت طلا فروشی و النگوهایی که برای زایمانم خریده بودرو فروختم و پولش رو گرفت و رفتم خونه مامان.یکم که نشستم بابا اومد.رفتم پیش بابا و پولا رو بهش دادم و گفتم: بیا بابا هرچیزی که داشتم همین بود.فقط ترو خدا دست از سر من و زندگیم بردارید.چشم های بابا از خوشحالی برق زدو گفت: از کجا آوردی؟؟؟،گفتم: از همون جایی که انتظار داشتی بیارم.النگوهامو فروختم .فقط به محمد میگم گمشون کردم دلم نمیخواد بفهمه برای چی فروختمنگام کرد و گفت: هرچی میخوای بگو برای من فرقی ندارهمامان کشیدم کنار و گفت: به شوهرت دروغ نگو مامان جون.....گفتم: چی بهش بگم....بگم بابام روزگارمو سیاه کرد مجبور شدم کادو زایمانم رو بفروشم تا دست از سرم برداره.گفت : خب نه اینطوری اما اگه دوست داره ناراحت نمیشه.لبخند تلخی به مامان زدم و گفتم: خب دردم همینه که دوستم ندارهچند دقیقه بعد لباس پوشیدم و امیر رو بغل کردم و راه افتادم خونه.وقتی رسیدم محمد خونه بود.باعصبانیت گفت:تو باید هر روز بری خونه مادرت...انگار نه انگار که خونه زندگی داری...من میام گرسنه و خسته.گفتم،: دفعه اوله که میای و من خونه نیستم محمد.چرا بیخود بهونه میگیری؟؟؟گفت: شب شام میریم خونه مامان...گفتم: باشه.رفتم تو اتاق که لباسمو عوض کنم که برعکس همیشه دنبالم راه افتاد....

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

گودی کمر

1aliasghargh | 58 دقیقه پیش
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز