2777
2789
عنوان

خیانت

| مشاهده متن کامل بحث + 3391 بازدید | 124 پست

میخواست امیر رو بگذاره روی تخت تا لباساش رو‌عوض کنم.قلبم توسینم میکوبید اگر میدید النگوهام دستم نیست قیامت بپامیکرد.سعی میکردم مچ دستم رو از نگاهش بپو شونم. به هربدبختی بود نگذاشتم ببینه. رفتم تو آشپزخونه و میوه وچایی آماده کردم و اومدم نشستم کنارش وناهارم گذاشتم گرم بشه.همه فکرم توالنگوهای لعنتی بود واینکه چطوری محمد بگم.تا شب وقت رفتن که شد وقتی اومدم لباس عوض کنم یکدفعه به دستام نگاه کرد و مچ دستم را گرفت وگفت:کو؟؟گفتم:چی ؟؟دستم یخ بود تو دستاش وبدنم می لرزید. دستم رو از دستش کشیدم بیرون وگفتم:چته محمد؟؟مچم شکست...گفت:النگو هات کو زم زمه بار گفتم:گم شدن... نمی دونم کجا...گفت:مگه النگو هم گم میشه...اون که گم میشه انگشتره... فکر میکنی من احمقم...چی کارشون کردی...گفتم:بخداگم شدن... گفت:قسم دروغ نخر. مامانم گفت برات نگیرم تو لیاقت نداری... همین حرفابرای شروع یک دعوای بزرگ کافی بود. حق داشت می گفت مگه میشه النگو گم بشه... می گفت دروغ میگم وباید بگم بچی کارشون کردم وچرا نیستن... اون شب یک کتک مفصل خوردم تمام تنم کبود شد وبعدم امیر رو بغل کردورفت خونشون من موندمو حماقتم برای فروش النگوها. به زندگیم که نگاه می کرد پور بود از حماقت هایی که کرده بودم از رابطه های پنحونیم تا فروش النگوها...ازبد رفتاریم با شوهرم تا عشقی که نسبت بهش تو دلم از بدرفتاریم باشوهرم تا عشقی که نسبت بهش تو دلم کوشته بودم محمد تا نصفه شب بر نگشت خونه ودلم برای امیر پرپر می زد.خدا لعنت کنه زن عمو رو می دونستم به هر تریقی هست امیر رو نگه می داره که برنگردم خونه... چشام به در بودم وگریه می کردم. شماره خونه مجید رو داشتم. مجرد بود وتنها زندگی می کرد. بهش زنگ زدم وشروع کردم به گریه کردن. نمی دونستم چی کار کنم من یک آدم ضعیف وتنها بودم که حتی عرضه زندگی کردن رونداشتم... همیشه فکر می کردم کاش کمی قوی بودم وآدم تا از پس سختیام بربیام نه این که همیشه به بقیه پناه ببرم.نمی دونمچند ساعت گریه کردم و به خودم لرزیدم.حالم از خودم به هم می خورد حتی جرعت نداشتم برم بچم را بیارم تا هردو از دوری هم بی قرار نباشیم اینقد گریه کردم که از حال رفتم وهمون جا جلوی در ورودی ساختمون خوابم برد .ساعت سه نصفه شب بود که محمد باپاهاش میزدبه بدنم که بیدارم کنه. چشم باز کردم ودیدم صدام می کنه خودم رو کشیدم کنار وگفتم:کی بر گشتی؟؟گفت بیا امیر بهونتو میگیره...آروم نمیگرفت... ببین چشه؟؟باتنفر نگاش کردم و گفتم:تو پدری که دلت میاد بچتو اذیت کنی. گمشو اونطرف بلند شدم امیر که مچم رو گرفت و گفت:نه تو مادری که از خونه زندگیت میزنی...وای به حالت اگه بفهمم النگوهاتو فروختی و خرج بیخود کردی.اونا پس اندازبود برای امیر تو دست تو...دستم رو از دستش کشیدم بیرون.با همه وجود ازش بیزار بودممیدونستم اونم این احساس رو تو نگاهم میخونه.اگر قبلا کمی برای زندگیم تلاش میکردم اما الان نه فقط دلم میخواست به آخر خط این زندگی مزخرف برسم و از دستش راحت بشم. دلم میخواستبابت همه وقتایی که خوردم کرده بودو روحم رو شکسته بود داعونش کنم و زیر پام لهش کنم.اما نمیدونستم این له کردن اولین تاوانش له کردن خودم و شرافتم بود.رفتم سراع امیر وقتی تو بغل گرفتمش انگار هر دو یک نفس راحت کشیدیمو دلم آروم شد.محمد دنبالم اومد تو اتاق و دوباره شروع کرد به حرف زدن وتوهین کردن و تحقیر کردنم.امیر رو گذاشتم روی تخت و گفتم: دست از سرم بردار.نگدار بیشتر از این از هم بیزار بشیم....گفت: من دارم بخاطر زندگیم جون میکنم و تو ...گفتم: من چی تو فقط دنبال تحقیر کردن منی ...من نمیدونم گناهم چی بود این وسط....گفت: همه چیز تقصیر توئه و خونوادت....نه بلدی زندگی کنی....نه میخوای زندگی کنی....از این به بعد یک هزاری بهت پول نمیدم.پول میخوای باید بیای خیاط خونه و کار کنیو مثل بقیه کارگرا حقوق بگیری.اون دوتاالنگوها هم که خودت خریدی رو صبح بگدار روی میز پیش من میمونه گفتم: میام که منت تو سرم نباشه....اونشب من تو اتاق امیر خوابیدم و دیگه با محمد حرف نزدم .محمد بابت النگوهایی که گم شده بود کلامی باهام حرف نمیزد و نگاهم نمیکرد. برام اهمیتی نداشت .بابت نداشتنش دلخور نبودم خودم رو با حضور مجید دلگرم میکردم. بعضی صبحها امیر رو میگذاشتم خونه مامان و میرفتم روز مزد حقوق میگرفتم .محمد سرکار باهام مثل بقیه برخورد میکرد و یک ریال بهم بیشتر نمیداد.از اون طرف وقتی میومدم خونه باید همه کارام رو انجام میدادم و به خونه میرسیدم.دیگه از محمد دل کنده بودم و بهش حسی نداشتم 

چند باری تو رابطم با مجید خونه مجردیش رفتم و باهاش رابطه داشتم اما عین خیالم نبود .برام مهم نبود هیچی تو لجنزاری زندگی میکردم که هر لحظه بیشتر فرو میرفتم توش اما برای نجات نه تنها دست و پا نمی زدم که میخواستم بیشتر پیش برم.به خیال خودم از پدرم که اینقدر بی رحمانه منو جای بدهیش فروخت به برادرش....از محمد کا من رو بیگناه ادیده گرفت وزیر پاش له کرد....از برادرم که یکبار ازم حمایت نکرد و پشتم نبود انتقام میگرفتم.میخواستم بهشون بزرگترین ضربه رو بزنم. تا از پا در بیان من نمیفهمیدم چه غلطی میکنم.امیر کنارم بزرگ میشد و قد میکشید.دوستش داشتم تموم امیدم تو زندگی امیر بود.اگر هنوز نفس میکشیدم و بلایی سر خودم نیاوردم فقط بخاطر پسرم بود به امید اینکه روزی بزرگ بشه و اون بشه حامی همه زندگیم .دوستم داشت منم همه تلاشم رو میکردم به پدرش وابسته نشه و دوستش نداشته باشه.اما سخت بود چون محمد برای امیر ون میداد و وقتی خونه بود همه وقتش رو با اون می گذروند.روزامون گذشتند...ماهها گدشتند....سالها گذشتند...پنج،شش سالی از به دنیا اومدن امیر گذشته بود...پدرم دست از سرمن برداشته بود و دیگه دعوا و جنگی در کار نبود بابا پول عمو رو خورد خورد پس داده بود و عمو بالاخره سفته هارو به بابا برگردوند.....عموی بابا کهمن و محمد رو بدبخت کرد مرد و دم مردن قتی رفتم بالای سرش نگاش کردم و زیر لب طوری که فقط خودش بشنوه بهش گفتم: هیچ وقت نمیبخشمت.....تو منو محمد رو بدبخت کردی تو از من یک دختر هجده ساله ساده با حرف احمقانه ات و پیشنهاد خودخواهانه ات یک زن هرزه ساختی.....حلالت نمیکنم....نمیتونست حرفی بزنه و جوابی بده اینا رو گفتم و از بالای سرش بلند شدم....اما خودم رابطم با مجید خیلی ساده واحمقانه با خواست و اراده مجید تموم شد اما من دیگه به این کار عادت کرده بودم و معتاد شده بودم. دوست پسر پشت دوست پسر...رابطه پشت رابطه...با اینکه محمد بعد از پنج،شش سال از اون سردی و بی مهری در اومده بود و دلش به زندگی گرم شده بود و سعی میکرد منو بیشتر ببینه و دیگه سرد و بی روح نباشه اما من دیگه نمی خواستمش...ازش فراری بودم...دلم نمیخواستبهم نزدیک بشه...با اینکه بچه میخواست اجازه نمیدادم بچه دار بشم همش پیشگیری میکردم...میترسیدم بچه دار بشم و دوباره ندونم پدرش کیه....من خیلی تغییر کرده بودم اگه زنعمو بهم حرفی میزد و دلگیرم میکرد دیگه یک گوشه نمینشستم و اشک بریزم و جوابشرو با بی رحمی میدادم.....اگر محمد آزارم میداد...منم آزارش میدادم...انگار همه وجودم پر ازانتقام بود گاهی وقتا خودم رو که تو آینه میدیدم نمیشناختم .....یک مریم وحشتناک ودل چرکین بودم...پولی که از کار کردن در میاوردم برای خودم وامیر خرید میکردم و به سر و وضعم میرسیدم .بخشیشم میشد پس اندازم برای روزی که پسرم بزرگ بشه و باهم از پیش محمد بریم...محمد شبانه روز کار میکرد و برای اینکه امیر همه چیز داشته باشه تلاش میکرد...بعضی وقتا که میخواست باهام حرف بزنه بهم میگفت: مریم تو اونپنج سال من و تو هر دو اشتباه کردیم و از روی بی تجربگی برخوردم بد بود فکر میکردم از خدا میخواستی من بگیرمت و منم چون دختر دیگه ای را میخواستم و مجبود به از دواج با تو شدم بدترین رفتار رو داشتم و تو رو مقصر میدونستم اما الان پنج، شش سال گذشته و میتونیم اون روزهارو جبرا ن کنیم...دیگه نگاش نمیکردم و همون زیر لب بهش میگفتم تو این پنج، شش سال تو روح و عشق و غرور منو کشتی دیگه نمیخوامت....من فقط یک دختر بچه بودم که اومدم تو زندگیت اما تو انتقام بزرگترارو از م گرفتی حالام دیگه من نمیخوام....وقتی میرفت بی صدا اشک میریختم و خودم از خودم بیزار میشدم....بهش حق میدادم بابت اون روزها اما نمیخواستم ببخشمش .شاید اگر میبخشیدمش شرایطم تغییر میکرد و خدا توبه ام رو میپذیرفت اما من خطا کاری بودم که قصد برگشتن نداشتم.تموم خاطرات این پنج سال پنج تا دفترچه سالنامه بود که توی زیر زمین پنهان کرده بودم و فقط بعضی وقتا که تنها بودم میخوندمش...با خوندنشون از خودم و زندگیم حالم بهم میخورد احساس ناپاکی همه وجودم رو میگرفت اما بازم یادم میرفت....اسم همه مردایی که تو زندگیم اومده بودن و باهاشون رابطه داشتم ....تموم شبهای چشم انتظاریم برا ی محمد ....تموم حرفهای قشنگی که محمد بهم زده بود اما دیر تو اون دفترچه ها بود ....همه چیز مثل گذشته می گذشت...تا اون روز وحشتناک ....امیر دقیقا شش سالش بود و میرفت مهد کودک ....صبح امیر رو رسوندم و رفتم سر قرارم با پسری که دو روز بود میشناختمش.........

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

تو یکی از پارکهای معروف تهران قرار داشتم.قرارم ساعت یازده صبح بود برا همین اول رفتم خرید و بعدرفتم سر قرار.ساعت یازده رسیدم تو پارک.دوست پسر تازم بیست و چهار پنج ساله بود و اصلا نمیشناختمش.خیلی اتفاقی تو خیابون باهاش آشنا شدم.نشستم روی صندلی پارک و شروع کردم به حرف زدن.پسر خوش اخلاقی بود وبا حرفاش مدام میخندیدم.دیگه انقد دوست پسر تو زندگیم داشتم که حرف زدن باهاشون عادی ترین کاری بود که انجام میدادم. یک ساعتی حرف میزدیم و میخندیدیم.دستام تو دستش بود که یکدفعه شالم که دور گردنم انداخته بودم خیلی سخت و محکم کشیده شدویکی داد زد: این مرتیکه کیه اینجا...تو چه غلطی میکنی اینجا...اون پسر که حتی اسمش یادم نمیاد با دیدن زنی که بالا سرم بود پا به فرار گذاشت و یک نفس دوید و از نظر پنهون شد.تلاش میکردم خودم رو از دست اون صدای زنونه که داشت خفم میکرد نجات بدم و شالم رو آزاد کنم.مردمی که شاهد دست و پا زدن من بودند دویدند سمتمون و منو از دستش نجات دادند وقتی تونستم نفس بکشم برگشتم سمت صدایی که داد و بیداد میکرد.اون خواهر محمد بود...خواهر بزرگش...با دیدنش تنم لرزید کیفم رو برداشتم که فرار کنم که با دستش مانتوم رو چنگ زد و گفت:کدوم گوری میری هرزه؟؟؟؟پخش زمین شدم و مانتوم پاره شد.دوباره حمله کرد سمتم و فریاد کشید به محمد زبون بسته خیانت میکنی...خودم میکشمت...آبروتو میبرم...زنیکه خراب...مردم که دیدند دعوا ناموسیه و من گناهکارم هر کدوم آروم آروم از صحنه فاصله گرفتند و رفتند...اما نرگس ولکن نبود...من فقط گریه میکردم...تموم بدنم از شدت ضربه درد میکرد..گردنم از فشار شالم میسوخت و زخم بود...میدونستم اگه دست این قوم بیفتم زنده نمیمونم...از دور صدای خواهر کوچیکتر محمد رو شنیدم که میگفت: نرگس خدا مرگم بده با کی دعوا میکنی...یک دقیقه رفتم دسشویی....امیدوار بودم نرگس ولم کنه تا فرار کنم.اما ه زورش از من بیشتر بود هم جسه بزرگتری داشت و من رو کشون کشون برد پیش خواهرش ندا...ندا وقتی منو دید گفت: یا پیغمبر چیکارش کردی؟؟ نکن گناهه...چه پدر کشتگی باهاش داری؟؟نرگس داد زد خفه شو....زن داداشت هرزس.با یک پسر مچش رو گرفتم تو بغل پسره نیشش تا بنا گوشش باز بود....ندا زد به صوزتش و گفت: یا ابوالفضل...محمد.....نرگس گفت: ماشین بگیر...میریم خونه ما....شوهرم و بچه ها شهرستانن....جون بکن دیگه....برو ماشین بگیر.نگام کرد و گفت: میکشمت...کشون کشون منو با خودش تا سر خیابون برد و بهم فوش داد...منم فقط گریه کردم و تلاش میکردم از دستش فرار کنم اما نمیشد.سوار ماشین شدیم و هر سه رفتیم خونه نرگس .وقتی رسیدیم خونه نرگس.گفتم: امیر منتطرمه.گفت: خفه شو.تلفن رو برداشت و شمارهزن عمو رو گرفت و بهش همه چیز رو گفت و گفت برو دنبال امیر و فعلا چیزی ب محمد نگو تا بفهمه ماجرا دقیقا چی بوده....فوش هایی که زنعمو با فریاد از پشت تلفن نثارم میکرد رو میشنیدم.از اینکه اینقدر حرصش رو در آورده بودم که داعون شده بود و همه وجودش آتیش گرفته بود ته دلم خوشحال بودم.نشسته بودم گوشه اتاق.ندا خواهر کوچیکه امیر با ناباوری نگام میکرد و هر بار میگفت؛: چرا اینکارو کردی؟؟مگه محمد چی ازت کم داشت...محمد گناه داشت..مگه هممون با عشق ازدواج کردیم؟؟؟ازدواج منم اجباری بود...همین نرگس...اونم به زور عقدش کردند..اما کدوممون خیانت کردیم دختر....میشستی زندگیتو میکردی....گفتم خفه شید دیگه...چرا اینقدر ادای ادمای پاک و معصوم رو در میارید...شما خودتون رابطه خراب من و داداشتون رو خراب تر کردید.تو نرگس یادته دعوتم نمیکردی تو مهمونیات...تا صبح داداشتو میبردی بیرون که من تو خونه تنها بمونم...کدومتون یکبار گفتید بمون تو خونه و به زنت محبت کن...بهش توجه کن...عاشقش باش...جز اینکه ازم دورش میکردید.شماهم از من کثافت ترید...اون مادرتون از شما آشغالتره...پر از عقده...نرگس حمله کرد سمتم و گرفتم زیر مشت و لگد...از خودم دفاع نمیکردم...دلم میخواستزیر دستش بمیرم...از خدام بود بلایی سرم بیاد...اجازه میدادم کتک بخورم...نرگس داد میزد: مگه زندگی ما گلستونه:؟؟؟کدوممون خیانت کردیم....همین شوهر من نگامم نمیکنه.اما من فکر خیانت و هرزگی هم از ذهنم نگذشته...تو خودت سالم نیستی از اول سالم نبودی...بابات انداختت به داداش ساده و احمق من....ندا از من جداش کرد...یه گوشه افتادم.ندا گفت: بگو بار اولت بوده...بگو دیگه نکردی...بگو...گفتم: نه بار اولم نبوده...نرگس خانم..دختر پاک من هرزه بار اولم نبوده...من همه این پنج شش سال به داداش احمقت خیانت میکردم و اون نفهمید میدونی چرا چون اون نگامم نمیکرد.نرگس دوباره اومد سمتم و شروع کرد زدن تو دهنم...میگفت میکشمت....همین رو میخواستم واقعا فقط مرگ منو از این زندگی نکبت بار که بوی تعفن و هرزگی و نجاست میداد نجات میداد...فقط 

مرگ به دادم میراز خودم و آلودگیم و نجاستم خسته بودم..من کثافت بودم...من خود شیطان بودم....نمیدونم چند ساعت کتک خوردم و فحش شنیدم و با جوابام بیشتر حرصشونو در آوردم.خودم وسط حرفام برای اینکه نرگس رو بیشتر آتیشش بزنم.گفتم: میخوای بدونی با چندتا رفیق بودم ...همشو نوشتم...همه کارایی که در حق داداش احمقت کردم...این رو که نرگس شنید..مدام تکونم میداد....کجا نوشتی...کو...دیگه توانی نداشتم.از اینکه حرف دفترچه هارو زده بودم پشیمون بودم...نباید میگفتم اما حرفی بود که از دهنم در رفته بود و نرگس به هیچ عنوان قصد نداشت فراموشش کنه.بی حال روی زمین افتادم....دهنم پراز خون بود و بدنم درد میکرد سرم شکسته بود....نرگس شالی که روی زمین افتاده بود رو برداشت و دور گردنم پیچیدو گفت: اگه نگی کجا نوشتی میکشمت...من محمد رو خودم بزرگ کردم...براش زحمت کشیدم...نمیتونم ببینم کسی اذیتش میکنه...زود باش.اما من حرفی نمیزدم...یعنی نمیخواستم بگم.چشماش رنگ خون بود و کوتاه نمیومد.ندا گریه میکرد و میگفت: ولشکن،کشتیش...نرگس از اتاق بیرونش کرد و در رو قفل کرد و اومد سمتم و گفت: وقتی من پای محمد زحمت میکشیدم تو کدوم گوری بودی؟؟اونوقت که مامانم خونه مردم کار میکرد تا شکم مارو سیر کنه و من از خودم میزدم تا محمد گرسنگی نفهمه تو کدم گوری بودی...محمد فقط برای من داداش نیست همه زندگی منه..تورو که گرفت همه رویاهاش نابود شد اما الان نمیگذارم نابودش کنی...با هر کلمه حرف شال رو محکم تر میکرد...مرگ رو جلوی چشمام میدیدم.ندا به در میکوبید و قسم میداد که در رو باز کنه.. اما اون فقط میگفت: جای نوشته هات....بالاخره حرف زدم و جای نوشته هارو گفتم.ولم کرد و من از حال رفتم. دیگه چیزی نشنیدم.وقتی بهوش اومدم دست و پام بسته بود و کنار اتاق افتاده بودم و ندا هم کنارم بود و گریه میکرد...گفتم : آب گفت: خدارا شکر که زنده ایاحساس کردم نرگس نیست...دور و اطرافم رانگاه کردم نبود..نفس راحتی کشیدم....آب رو با کمک ندا خوردم و گفتم: نرگس....گفت: چیکار کردی مریم...رفت دفترهاتو بیاره....گفتم: امیر...گفت: پیش مامانه ..حالش خوبه...محمد فعلا نمیدونه ..فقط فکر میکنه پیش منی....بدنم درد میکرد و گلوم میسوخت ..از زور درد و بیحالی از حال رفتم.با برخورد یک چیز سنگین به صورتم چشم باز کردم.......

نگاه کردم دفترچه هام بود که به سر و صورتم میخورد.نرگس تو حال خودش نبود...رنگ صورتش قرمز بود.همش میگفت میکشمش....تو چیکار کردی!!؟؟؟ازش میترسیدم....دروغ چرا از مردن میترسیدم.از اینکه بلایی سرم بیاره...اگه از دست اونم فرار میکردم محمد چیکارم میکرد...ندا نرگس رو از اتاق برد بیرون...نمیدونم چقدر نرگس تو حیاط بود و فریاد میکشید...خودش رو زد...وسایلش رو پرت میکرد عین دیووونه ها شده بود.ندا به سختی کنترلش میکرد که سمت من نیاد.دو سه ساعتی گذشت تا آروم گرفت،من فقط گریه میکردم و به خدا التماس میکردم بهم یه فرصت دیگه بده،به این پنج شش سال فکر میکردم..چه صبری داشت خدا که انقدر راز خیانت و هرزگی منو پنهون کرده بود تا من به خودم بیام اما من همچنان پیش میرفتم.چقدر خدا در حقم بزرگی و لطف کرده بود که بی آبرو نشم و من عین این احمق ها فکر میکردم از زرنگی خودم به اینجا رسیدم و کسی نفهمیده....دلم میخواست زمان به عقب برمیگشت و من خطایی نکرده بودم همونطور دختر ساده و سالمی بودم که محمد میتونست کم کم بهش دل ببنده....سرمو تو دستم گرفته بودم و زار میزدم به حال خودم....به حال محمد...به حال امیر....امیرم چی میشد..دفترچه اول رو برداشتم و عین دیوونه ها ورق زدم...میخواستم ببینم نوشتم نمیدونم امیر بچه کیه....خدا خدا میکردم..اگه این رو هم نوشتم امیر رو با خودم به ته چاه می انداختم.امیر بی گناه بود و به پای گناه من میسوخت. لعنت به من..نوشته بودم... کتاب را انداختم و شروع کردم خودم رو بزنم و فریاد کشیدم: لعنت بهت مریم...بمیری مریم...همه چیز رو نابود کردی....خدا لعنتت کنه...چرا بقیه باید تاوان گناهت رو پس بدن....نرگس اومد تو اتاق و گفت: چه مرگته؟؟؟بشین یه گوشه و بهم گوش بده...نشستم و نگاش کردم....اشک میریخت...ندام گریه میکرد...نرگس گفت:امیر بچه محمده؟؟؟ گفتم: نمیدونم...نرگس و ندا گریه هاشون شدت گرفت...ندا گفت: محمد بدون امیر میمیره....اگه واقعا بچش نباشه...اگه وافعا حروم زاده باشهگفتم: ترو خدا نگذارید بچم تاوان اشتباه منو پس بده.خواهش میکنم...امیر بی گناهه.نرگس گفت: خفه شو...محمد اگه بفهمه اینقدر هرزه بودی و از اول هر روز و هر شب تو بغل یکی میخوابیدی و حتی نمیدونی بچت مال کیه...روانی میشه...مجنون میشه...مخصوصا اینکه مدتیه یهت علاقه مند شده و دوست داره...برای امیر نابود میشه...تو هرچی بودی و باشی ناموسش بودی اگه بفهمه ناموسش زیر خواب چندتا مرد بوده میمیرهگفتم: غلط کردمگفت: خفه شو...من زنگ میزنم به محمد میگم که تو پارک با یه پسر دیدمت.اما دفترچه خاطرات همش پیش من میمونه..محمد تورو طلاق میده..بچشم میگیره...توام از زندگیش گورتو گم میکنی.ایناهم اینجا میمونه که اگه غیر از این عمل کردی بی آبروت کنم حتی به قیمت جنون برادرم...تو از زندگی محمد و امیر گمشی بیرون...برو دنبال هرزگیت...گفتم: محمد منو میکشه...امیرم چی میشه...نمیتونمندا گفت:اگه بفهمه چه غلطی میکردی محمد تو رو نکشه بابا و داداشت حتما تو رو میکشن....پس خفه شو و هر چی ندگس میگه گوش کن..تو فقط با یک پسر رابطه داشتی اونم دو روز بوده میشناختیش اونم دفعه اول بوده میدیدیش همین...حرف دیگه ای نمیزنی...نرگس دنبال حرفش رو گرفت و گفت:بعدم میگی چون خیانت کردم باید طلاقم بدی من و مامان و ندام پشت حرفت رو میگیریم تا طلاقت بده و گورت رو گم کنی..نمیدونستم چی بگم.بخاطر امیر مجبور بودم قبول کنم.اگر قبول نمیکردم بابا از درد بی آبرویی سکته میکرد.خوارم چی زندگی اونام تباه میشد.مامانم دق مرگ میشد....امیر....امیر من...پسرم حتماتو صورتم تفم نمی انداخت و قبولشم نمیکرد...کسی هم قبولش نمیکرد...قبول کردمگفتم: باشهنرگس گفت: پاشو برو تو حمام خودت رو بدنت رو بشور محمد نباید این شکلی ببینتت.لباس بهت میدم بپوش تا زنگ بزنم به محمد بگم بیاد.صبر میکنی تا من باهاش حرف بزنم بعد از اتاق میای بیرون...دقیقا همین حرفایی که قرار شد میزنی...شنیدی...راز این دفترچه ها و کثافت کاریات بین من و ندا و خدا میمونه...گفتم: باشه....با کمک ندا رفتم تو حمام و رفتم زیر دوش آب گرم ایستادم.تموم بدنم شروع کرد به سوختن.بدنم تیکه به تیکه متورم بود.استخونام درد میکرد.جای زخمای گردنم میسوخت. و دردش داغونم میکرد.چیکار کردی با خودت مریم...تا کجا پیش رفتی.

اگر نمیفهمیدن تا کجا میخواستی پیش بری؟؟؟ کاش زودتر برمیگشتی مریم....کاش زودتر فهمیده بودی....امیر چرا هیچ وقت به امیر و آیندش فکر نکردی...این بی مهری ها از طرف محمد ارزشش رو داشت که الان بهت بگن هرزه...که الان تنت از این بلرزه که شوهرت بفهمه زیر خواب چنتا مرد بودی....پشیمونی فایده ای نداشت..خدا را شکر میکردم که نرگس و ندا بخاطر برادرشون که بود دست از سرم برداشتند و میگذاشتن برم دنبال زندگیم....تو افکار خودم غرق بودم و شیر آب آروم آروم روی سرم میریخت که صدای داد و فریاد شنیدم...صدای محمد بود....از خونه مادرش تا خونه نرگس دوسه تا کوچه فاصله داشت...محمد مدام داد میزد: کدوم گوری قایمش کردید؟؟؟؟آب رو بستم و منتظر نشستم که نرگس صدام کنه.نرگس میگفت: داداش فهمیده چه غلطی کرده...من خودم آدمش کردم...تو یکم آروم بگیر....گوشه حمام ایستادم.محمد به زمین و زمان فحش میداد.صدای شکستن شیشه میشنیدم از ترس به خودم میلرزیدم.به خدا التماس میکردم به دادم برسه دیگه از این غلطا نمیکنم... چند دقیقه بعد در حموم بازشد نرگس بود.گفت: خبر مرگت بیا بیرون ببین چه گندی به زنگی و روح و روان داداشم...آروم اومد بیرون قبل رفتن تو اتاق بازم رو گرفت تو دستش محکم گرفت و چنگالش رو توش فرو کرد و گفت طبق قرارمون از کثافت کاریات حرفی نمیزنی...با این پسره دوست بودی اونم فقط دو روزه....همین....بعدم میگی طلاق میخوام چون خیانت کردم.،سرم رو به نشونه بله تکون دادم و رفتم تو اتاق. موهام خیس بود.گفتم: سلاممحمد بلند شد و بدون اینکه نگام کنه خوابوند زیر گوشم و داد زد و گفت:زهرمار و سلام...درد و سلام..بمیری که مایه عذابمی...چه غلطی کردی آشغال...به من خیانت میکنی؟؟؟با ضربه دستش پخش زمین شدم و سرم خورد به دیوار....محمد حمله کرد سمتم...منتظر بودم بگیرنش اما نه اونا از دیدن من تو این شرایط لذت میبردن...محمد میزد و فحش میداد...منم از درد به خودم میپیچیدم...تا نرگس اومد جلو و گفت:داداشم...محمدم خونش میفته گردنت ولشکن آشغال رو...طلاقش بده بره گمشه از زندگیت خودم برات زن میگیرم یک زن خوب و سالم...محمد برگشت و گفت: چرا مذخرف میگی...مادر بچمه...زنمه...بهم خیانت کردهاینو گفت و نشست..احساس کردم کمرش خم شده...انگار شکسته بود...شروع کرد به گگریه کردن و گفت:چطور تونستی، منکه دوشب پیش بهت گفتم دوست دارم دیگه....گفتم از رفتار این شش سالم پشیمونم...گفتم بچه بودم اذیتت کردم بگذار زندگی کنیم بخاطر امیر...دلم براش میسوخت...دلم میخواست برم سمتش و صورتش رو پاک کنم...اما ازش بیزار بودم.اون منو به اینجا کشونده بود با خودخواهیش با بی مهریش،با ندیدنش ،با سردیشگفتم : غلط کردم ،بخدا بار اولم بود....تو ببخش،اصلا نمیشناختمش،دفعه اولم بود میدیدمش،من که اینکاره نیستم اگه بودم که راحت خواهرت نمیدیدمنرگس گفت: داداش بسه بلند شو...زنگ در خونه رو زدند...

زنگ در خونه رو زدند زنعمو و امیر بودند.محمد برگشت نگام کرد و گفت: پاشو خودتو مرتب کن نمیخوام امیر این شکلی ببینتت.به مامان گفتم بهش حرفی نزنه.اما نمیتونستم تکون بخورم.به کمک ندا و نرگس بلند شدم.دستم شکسته بود ،روی تخت تو اتاق دراز کشیدم و به امیر گفتند تصادف کردم بمیرم بچم انقد گریه کرد و بی تابی کرد تا بالاخره ندا ازم جداش کرد و از اتاق بردش بیرون.به محمد گفتم ببرم بیمارستان که زنعمو گفت: کجا تازه بچه رفت من کارت دارم،اگه محمد میگذاشت منکه برات آبرو نمیذاشتم.اما الانم باید طلاق بگیری و گم شی از زندگی محمد بیرون..من عروس خیابونی نمیخوام...از اولم تو لقمه دهن ما نبودی.معلوم بود یک ایرادی داری بابات.......محمد گفت: مامان بسه،تاکی این حرفا را میزنی.این مال پنج سال پیشه اونم نمیخواست زن من بشه مجبورش کردند.بلندشو لباس بپوش ببرمت دکتر.،نرگس و مادرش اومدن جلوی راهش و گفتند:باید طلاقش بدی،زنی که یکبار خیانت کنه قابل اعتماد نیست.رفتم تو اتاق لباس بپوشم که صداشونو میشنیدم که میگفتند باید طلاقم بده و محمد فقط میگفت امیر رو چیکار کنم‌...بچه گناه داره.من احمق فکر میکردم با این کارهام چیزی درست میشه اما هنوطم همونطور تحقیرم میکردند و زیر پا له میشدم.خدا را شکر میکردم که محمد از دفترچه ها و بقیه کثافت کاریام چیزی نمیدونه...باید طلاق میگرفتم که نرگسم دست از سرم برداره.مانتو شال خاکی و پاره ام رو پوشیدم و رفتم بیرون.محمد نگام کرد و گفت این چه وضعیه..نرگس بهش لباس بده.به محمد گفتم:راست میگن طلاقم بده و این عذاب چند ساله رو تموم کن.....من آدم نیستم...محمد اومد نزدیکم و خوابوند تو دهنم و گفت:خفه شو اگه میخواستم طلاقت بدم همون روزا میدادم..طلاقت بدم که بگن عرضه نداشت دختره رو نگه داره..که بری پیش رفیقت و باهاش ازدواج کنی...گمشو برو بیرون تا نکشتمت...اونروز رفتیم بیمارستان و بعد رفتیم خونهوامیر خونه ندا موند و قرار شد دو سه روزی اونجا بمونه تا از دعوا و جنگ خونمون بدور باشه.اما زنعمو با ما اومد خونمون...خودش میگفت میخوام حواسم باشه محمد بلایی سرت نیاره که بدبخت بشه ،اما بنظرم اومد کتک خوردن و تحقیر شدن منو بیشتر ببینه.نمیدونم چرا اینقدر ازم متنفر بود.وقتی پسرش میزدم می ایستاد و نگام میکرد و بهم لبخند میزد.چنروزی بهمین شکل گذشت.محمد کلافه بود.سرکار نمیرفت یک لحظه تنهام نمی گذاشتند.فحش و حقارت شده بود کار هر لحظشون.به مامان گفتیم رفتیم سفر برای کار محمد تا سراغم رو نگیره...مادر و خواهرش زیر گوشش میخوندن که باید طلاقش بدی.رفت و درخواست داد و برگشت....به چشمم میدیدم داره روانی میشه..خدا را شکر میکردم از دفترچه ها خبری نداره....شب تا صبح توی اتاق ها راه میرفت و با خودش حرف میزد.گاهی میدیدم یه گوشه نشسته بود و گریه میکرد.بهم میگفت: بدبختم کردی .نمیخواستمت اما وقتی که خواستم همه چیز خوب بشه نابودم کردی....دوماه به همین شکل جهنمی گذشت.حق بیرون رفتن از خونه رو نداشتم.تلفنم قطع بود.کارای طلاقم به سرعت انجام میشد تا اون روز صبح محمد از خونه زد بیرون کلامی با من حرف نزد.میدونستم یکیو میفرسته پیشم.نرگس چند دقیقه بعد زنگ در خونه رو زد.اومد تو خونه باهام حرف نمیزد....بهش گفتم : نمیدونی کجا رفت؟؟؟گفت: نه!! اما گفت امروز تصمیم میگیرم چیکار کنم...یکم نگاش کردم که گفت: تو که نظرش رو عوض نکردی؟؟ میدونی اگه پشیمونش کرده باشی....گفتم:خیالت راحت باشه.من اون زمانم این زندگی رو نمیخواستم چه برسه که حالا محمد ازم بیزارتره...رفتم تو اتاق دلم شور میزد خیلی...کلافه و سردرگم تو خونه راه میرفتم....غذامو پختم که ساعت یک بود محمد با امیر برگشتم خونه.از اونروز خودش امی را میبرد و میاورد.امیر خوشحال بود و از هر دری حرف میزد و تعریف مهد و بچه ها رو میکرد.فکر ندیدنش و دور شدن ازش دیوونم میکرد.دلم میخواست این روزهای آخر بیشتر کنارش باشم.دلم میخواست همه وجودم رو چشم کنم و نگاش کنم.انگار هر چی میدیدمش کم بود برام.وسط بازیاش و شیطنتاش بغلش میکردم و میبوسیدچیکار کردم با خودم و زندگیم..همیشه فکر میکردم با امیر از پیش محمد میریم و اون حسرت مارو میخوره اما برعکس شد....من باید از پیششون میرفتم و حسرت داشتن و بوییدن و داشتنش را میخوردم.نرگس لباس پوشید که بره اما محمد گفت: بمون. مامانم یکم وقت دیگه میاد میخوام باهاتون حرف بزنم.زیر لب گفتم: جلو امیر خواهش میکنم....محمد گفت: نگران نباش امیر رو با ندا میفرستم بیرون...من همه کار بخاطر بچم میکنم.وقتی میگفت بچم خجالت میکشیدم من بخاطر بچم همه کاری نکرده بودم.زنعمو و ندا رسیدند.ندا با امیر رفتند بیرون.همه نشسته بودیم..من سرم پایین بود و با انگشتام بازی میکردم و پوستشون رو میکندم.زنعمو زیر لب به من و مامان و بابام بد و بیراه میگفت....محمد گفت: میخوام حرف بزنم.دلم نمیخواد کسی روی حرفم حرف بزنه.من تصمیمم رو گرفتم.دوماهه دارم فکر میکنم پس انتظار نداشته باشیدعوضش کنم مخصوصا تو مامان.با هر کلمه حرفش اضطراب من بیشتر میشد و چشهای نرگس و زنعمو گشادتر و گوشاشون تیزتر...محمد ادامه داد من مریم رو طلاق نمیدم.نه بخاطر خودش نه بخاطر زندگیم...من با حاج آقا محله و مسئول دفتر یکی از مراجع تقلید حرف زدم گفتند اگر بار اولش بوده و اون شخص پشیمونه من باید ببخشم چون انسان جایز الخطاست.منم دوماه تموم با خودم کلنجار رفتم...میبخشمش.مریم فقط خطا کار نبوده منم تقصیر کار بودم.همه بودیم.مریم هم بار اولش بوده پس میبخشم...اشکام یکی یکی بدون وقفه روی دامنم میچکید...سرم رو بلند کردم انگار بزرگ شده بود یا مرد شده بود نمیدونم...با صدای زنعمو رشته افکارم پاره شد.فریاد کشید: تو غلط میکنی.این زنیکه به تو خیانت کرده...میخوای تو خونه نگهش داری که دو روز دیگه با یکی دیگه دست تو دست ببینیش...

نرگس عصبانی بود و بهم زل زده بود.منتظر بودن چیزی میگفتم اما چی میگفتم...از خدا میخواستم طلاقم نده...چرا باید ناراحت میبودم...با اکراه گفتم: محمد طلاقم رو بده و همه را راحت کن.برگشت سمتم و گفت: تو دهنتو ببند فکر نکن بخشیدمت نه...طلاقت بدم که مهر تایید بزنم رو حرف مامانم....زنعمو گفت:باید طلاق بدی اگه ندی نه من نه تو...من احمق را بگو من احمق رو بگو منتظر بودم بگی طلاق دادم برم برات خواستگاری.یادت رفته دختر خالت رو میخواستی...هنوز ازدواج نکرده....گفت: نکرده باشه.....چرا مامان حرف بیخود میزنی..زنم رو نمیخوام طلاق بدم...نه الان نه هیچ وقت دیگه.خدا میگه ببخش بنده خدا نمیبخشه.حرفام تموم شد.زنعمو بلند شد و چادر سرش کرد و گفت:بریم نرگس این احمق رو این جادوگر جادو کرده...محمد گفت: مامان خواهش میکنم....زنعمو گفت: بمن نگو مامان....من مادر تو نیستم....تو بی غیرتی ..من پسر بی غیرت نمیخوام...نرگس دم رفتن کشوندم تو اتاق و گفت:منتظرم نظرش رو عوض کنی مگرنه بهش میگم زنت هرزست..و نمیدونه بچش مال کیه...منتظرم...رفتند...من موندم و محمد...چند دقیقه بعد هم ندا اومد وامیر رو داد به من و گفت:خدا را شکر که بخشید من نرگس رو راضی میکنم دفترچه ها رو نابود کنه....رفتم تو اتاق نشستم و شروع کردم به گریه کردن این چه سرنوشتی بود.میدونستم نرگس دست از سرم بر نمیداره.تا کی باید نگران میبودم.کاش محمد طلاقم رو میداد و این عذاب تموم میشد...اما از اون طرف هنوز خوشحال بودم چون سرپناه داشتم......

بچم رو داشتم ...زندگیم رو داشتم.خدایا ب دادم برس و تنهام نگذار.محمد اومد تو اتاق و گفت: امیر رو ناراحت نکن..بلند شو یچیزی بیار بخوره میگه گرسنشه.بلند شدم از اتاق برم بیرون که بازوم رو گرفت و گفت: مریم اگه دست از پا خطا کنی میکشمت..اول تورو بعد خودم رو...مریم پشیمونم نکن..گفتم: مطمئن باش....گفت: یک مدت با مامانم و خواهرام حرف نزن تا اوناهم آروم بشند تا ببینم چه خاکی باید سرم بریزمگفتم: محمد من حرفی برای طلاق...بازوم که تو دستش بود رو محکم تر فشار داد و گفت: میخوای بکشمت؟؟؟میخوای طلاق بگیری که بری دنبال هرزگی؟؟ هان؛؟؟؟من طلاقت نمیدم.بگذار مثل آدم زندگی کنیم.همه عمرمون به جنگ و دعوا و دربه دری رفت.دیگه حرفی نزدم.از آینده میترسیدم.زندگی تازم شروع شد.محمد بدبین و شکاک شده بود نسبت بهم ،حق داشت منم سکوت میکردم.کلافه بود و پرخاشگر به نظرم احتیاج به زمان داشت تا با اون اتفاق و اون زمان کنار بیاد.محمد یک لحظه تنهام نمی گذاشت یا خودش حضور داشت یا منو دست بقیه میسپرد.مادرمم متوجه رفتاراش شده بود،اما هر فکری میکرد جز اینکه من خیانت کرده باشم.صبح منو میبرد خیاط خونه و بعداز ظهر بر میگشتیم .امیر یا پیش هودمون بود یا خونه مادرم...اما اینا همه دردم نبود.درد نرگس بود که دست از سرم بر نمیداشت.میگفت باید هر کاری کنم که محمد راضی به طلاق بشه اما من واقعا نمیدونستم چیکار کنم چطوری به مردی که میخواست فراموش کنه اصرار کنم منو طلاق بده.نرگس همه تلاشش رو میکرد.هر بار محمد رو تنها میبرد سعی میکرد تو دلش رو خالی کنه و کاری میکرد که محمد از تصمیمش برگرده.همش بهش میگفت زنی که یکبار پاش بلغزه بازم پاش میلغزه...زنی که یکبار خیانت کنه باز هم خیانت میکنه اینبار بدتر ..اما محمد گوشش بدهکار نبود.نرگس هر بار بهم تلفن میکرد و خط به خط نوشته هام رو میخوند و بهم میگفت اگه از زندگی محمد نرم اول از همه دفتر هارو برای برادرم میفرسته و بعد به محمد میگه....سه ماهی گذشت...اون روزم تلفن زنگ خورد.نرگس بود.گفت: مریم صبرم داره تموم میشه.تو چه غلطی کردی که محمد راضی نمیشه طلاقت بده.گفتم: بخدا هیچی.منحرفی ندارم.حتی هر بار به بهونه رابطه جنسی بهش نزدیک میشم وقتی پسم میزنه و میگه حالش ازم بهم میخوره و نمیتونه باهام رابطه داشته باشه بهش میگم پس طلاقم بده من تحمل کم محبتی ندارم.من جووونم ..اما فایده ای نداره..کتک میخورم و تهش میگه صبر کنم تا با خودش کنار بیاد. نرگس گفت : نمیدونم یه غلطی بکن.نمیخوای که....گفتم : بس کن چقدر تهدیدم میکنی..اگه اون نوشته هارو محمد بخونه روانی میشه.تو به فکر داداشت نیستی.فریاد کشید: هستم که میخوام با یه زن خراب و هرزه زندگی نکنه.هستم که میخوام عمرش پای تو عوضی و بی آبرو نره.به این فکر میکنم وقتی تو این شهر باهات راه میره چند نفر وقتی مبیننتون یاد رابطه جنسیشون با زنش میفتند...خودت تو اون دفترچه ها نوشتی از هم خوابی با دوست پسرت نمیگذشتی.میخوای چیکار کنم خفه بشم.اگه یه روزی فهمید تف تو صورتم نمیندازه که چرا سکوت کردم؟؟.حرفی نداشتم بزنم هر کلمه زخمی بود که به بدنم میزد اما حقیقت محض بود درسته تا مغز استخونم میسوخت اما راهی بود که خودم در پیش گرفته بودم.من حتی با شاگرد خیاط خونم رابطه داشتم.چقدر احمق بودم.گناه پشت گناه ..خیانت پشت خیانت...کثافت پشت کثافت ....من چیکار کردم..هرزگی...بی بند وباری..من چی بودم...از زن بودنم از شرافتم هیچی نمونده بود.همه چیزم نابود شده بود.به دفترچه ها فکر میکردم..از کی شروع کردم به نوشتن!؟ازشب عروسیم..چرا نوشتم؟؟چون دلم پر بود،پر از درد و غم بودم درسته نمیخواستم ازدواج کنم اما شب عروسیمون وقتی منتظرش تو حجله نشستم و رفت دفعه اول بود که میشکستم.هر بار خواستم عاشقش بشم و پسم زد شکستم هر بار عمیق تر از دفعه قبل.همه رو نوشتم تا خالی بشم تا ارو بشم.دفترچه هام شده بود تمام زندگی منی که نه دوستش داشتم نه عشقی نه خانواده ای که باهاشون حرف بزنم.به نوشتن و حرف زدن با دفترام پناه میبردم.دفعه اولی که از رابطم نوشتم فقط نوشتم که بار گناهم کم بشه.نوشتم که گناهم رو توجیح کنم.خودمم رو اروم کنم.وقتی میخوندم آروم میشدم چون دلایل خیانتم رو میدیدم و به خودم حق میدادم.اما رفته رفته نوشتن شد برام یک عادت چون آرومم میکرد..خالیم میکرد..از خیانتام مینوشتم که روزی که امیر رو برداشتم و از پیش محمد رفتم بدونه این مدت چطوری تلافی کاراش رو سرش درآوردم و ازش انتقام گرفتم...مینوشتم که یه زمانی که از محمد و آدمایدورم که ازشون بیزار بودم با امیر دور شدم همه بخونند و دستشون بهم نرسه.انقدر پراز کینه و درد و بی کسی بودم که به خیال خودم از همه انتقام میگرفتم.با صدای نرگس رشته افکارم پاره شد: الو..مریم...مردی؟؟مگه کری...باتوام....گفتم: میشنوم...دروغ گفتم یک کلمه از حرفاش رو نشنیدم.گفت: من یک ماه دیگه بهت فرصت میدم.گفتم: نرگس ...توروخدا دست از سرم بردار.فکر میکنی من الان عذاب نمیکشم..من الان بدبختی ندارم.فکر میکنی من الان خوشحالم.گفت: من نمیدونم الان چه مرگی هستی اما این رو میدونم که تو اینطوری بابت کثافت کاریات و دروغات و نامردیات و هرزگیت تنبیه نمیشی..تو باید جواب کاراتو بدی به هر قیمتی....این رو گفت و گوشی رو گذاشت.به هر قیمتی...به هر قیمتی...این کلمه توی گوشم میپیچید.وقتی میگفت به هر قیمتی یعنی نمیخواست ازم بگذره.حتی به قیمت نابودی محمد و امیر....با ندا تماس گرفتم و ازش خواستم به دادم برسه.گفت هرکاری کرده نتونسته دفتر چه هارو پس بگیره.حتی کل خونش رو در نبود نرگس گشته اما پیداشون نکرده.گریه میکردم و بهش التماس میکردم اما ازش کاری برنمیومد.گفت: نرگس میگه ما اگه اینکارو کرده بودیم بدبخت میشدیم نمیشه مریم هر غلطی بخواد بکنه و بعدم کسی بهش نگه چرا؟؟مریم باید جواب پس بده.گفتم: توروخدا راضیش کن!! گفت: یک برنامه سفر میگذارم با مامان و نرگس شاید تو سفر بتونم ازش بگیرم و نظرشو عوض کنم.چند روزی گذشت و خبر سفر رفتنشون رو بهم دادن...

ندا قبل رفتن اومد و کلید خونه نرگس رو بهم داد و گفت: ما پنج روز نیستیم.یک روز به هرشکی که شده برو خونش و دنبال دفترچه ها بگرد اگه پیدا کنی همه چیز تموم میشه.با ذوق کلید رو گرفتم و گفتم: کلید رو از کجا آوردی؟؟ گفت: بخاطر داداشم کلیدای خونه خواهرمو دزدیدم....مریم پیداشون کن.نمیدونستم چرا اینقدر کمکم میکرد اما میدونستم اون خیلی خیلی محمدا دوست داره تا نرگس.نرگس محمد رو دوست نداشت بیشتر چشم دیدن زندگی آروم برای منو نداشت.دوسه روز گذشت و من اصلا نتونستم محمد رو راضی کنم که تنها برم بیرون.تا بالاخره فکری به ذهنم رسید.تا به مامان زنگ زدم و گفتم میخوام واسه محمد هدیه بخرم و کیک بخاطر پیشرفت کارش.من بهش زنگ میزنم میگم اومدم خونه شما توام بهش بگو آره وقتیم خریدامو دید بگو باهم رفتیم.مامان اول یکم دو دل بود اما هر طور شد راضیش کردم و بهش قول دادم که نمیزارم محمد متوجه بشه.مامان خودش محمد رو راضی کرده بود که با تاکسی تلفنی برم خونشون.من زودتر از ساعتی که قرار بود برم راه افتادم و رفتم خونه نرگس.کلید رو که کردم تو در بدنم شروع کرد به لرزیدن.میترسیدم از اینکه کسی سر برسه و نرگس بویی ببره.رفتم تو خونه.از اون خونه متنفر بودم.تموم کتکایی که خورده بودم جلو چشمم میومد.وقت فکر کردن نداشتم....رفتم تموم خونه رو گشتم...زیر و رو کردم...همه جارا....انقدر گشتم که آخر خسته یه گوشه افتادم اما اثری از دفترها نبود انگار اصلا وجود نداشتند.فقط یه فکر به ذهنم رسید اینکه دفترچه ها رو از بین برده و فقط میخواد منو با حرفاش شکنجه کنه!@@نا امید از خونه اومدم بیرون و خریدم رو کردم و رفتم خونه.محمد هنوز نیومده بود.ندا بهم زنگ زد ببینه چیکار کردم وقتی گفتم دفترچه ای نبود اونم حدس زد که نرگس دفترچه هارو نابود کرده و فقط میخواد منو اذیت کنه...اما من دلشوره بدی داشتم.بعد از خریدم امیر رو از خونه مامان برداشتم و رفتم خونه.میز رو چیدم و کارام رو انجام دادم و منتظر محمد نشستم واقعا میشد معجزه ای شده باشه و دل سنگ نرگس آب شده باشه و دفترچه هارو نابود کرده باشه...دوباره خونه رو تو ذهنم تصور کردم ،همه جای خونه رو گشته بودم.هیچ جارو از قلم نیانداختم انقدر وقت داشتم که همه جای خونه رو بگردم اما نبود.لعنت بهت مریم اگه خنگ بازی در آورده باشی و نتونسته باشی پیداش کنی.یک نفس عمیق کشیدم و تو افکار خودم فرو رفتم با صدای در به خودم اومدم.محمد اومد تو،مثل همیشه بهم نگاه نکرد و رفت تو اتاق خواب که لباسش رو عوض کنه.امیر صداش کرد و گفت: بابا...بابا...بیا مامان واست کیک خریده.با تعجب برگشت از اتاق بیرون و به امیر که به میز اشاره میکرد نگاه میکرد.امیر میز رو نشون داد و گفت: مامان خریده...گفتم: با مامانم رفتم.دلم میخواست برای پیشرفت کارت یه جشن کوچیک بگیریم همین.دلم میخواست امیر خوشحال بشه.بهم لبخند زد بعد از چند ماه بهم لبخند زد.درست کم و کوتاه اما همون برام ارزش داشت.اومد و نشست کنار امیر و هدیش رو باز کرد.اونشب به قشنگی گذشت حداقل برای منی که هر لحظه منتظر بودم همه چیز بدتر از قبل و گذشتم بهم بریزه و نابود بشه.وقتی امیر خوابید محمد خیلی رسمی و خشک ازم تشکر کرد و گفت: بخاطر امیر شبمون رو خراب نکردم.دلم میخواد فکر کنه ما واقعا همو دوست داریم.بهش لبخند زدم و گفتم: امیدوارم من و تو یه روزی مطمئن بشیم از این اتفاق....چند روز بعد نرگس و ندا و مادرش از سفر برگشتند زنعمو بعد از اون روز فکر میکرد من پسرش رو جادو کردم و برای همین نه بهم زنگ میزد و نه سراغم رو میگرفت.فقط هربار محمد رو میکشوند خونش و بهش جادو و دم کرده میداد که اثر جادوی من بره.وقتی با ندا حرف زدم و گفتم اون روز کجاها رو گشتم و چیکار کردم.گفت دیگه عقلش به جایی نمیرسه و تو سفرم هدچقدر با نرگس حرف زده فایده ای نداشته و نرگس میگفته منتظر میمونه تا محمد سر عقل بیاد.ندا بهم امیدواری داد و گفت اگه نرگس ببینه زندگیتون خونه حتما دست از سرتون بر میداره.منم امیدوار بودم همین اما امیدواریم دووم زیاری نداشت.یکی دوماه گذشت و محمد آروم تر و خوش برخورد تر شده بود دیگه حتی اجازه نمیداد کسی حرف جدایی بزنه و بهش بگه من رو طلاق بده.اون روزم مثل همیشه صبح رفت سرکار و من موندم تو خونه چون امیر خونه بود و مهد نمیرفت.از صبح دلشوره داشتم و کلافه بودم.همش چشمم به ساعت بود تا محمد برگرده.نرگس چند روز قبل بهم زنگ زده بود و بهم پیشنهاد داده بود یک روز بی خبر وسایلم رو جمع کنم و برم شهرستان و گم و گور بشم تا محمد مجبور بشه طلاقم رو بده و از زندگیش خطم بزنه.اما من قبول نکردم گفتم بهش نمیتونم از دیدن پسرم بگذرم.بهش التماس کردم که دست از سرم برداره و بگذاره بخاطر امیر زندگیمو بکنم بهش گفتم دیگه خطا نمیکنم و تا عمر دارم مدیونتم اما نرگس گفت دو هفته وقت دارم و اگه نرم خودش دست ب کار میشه.گریه ها و التماس های منم پشت تلفن تاثیری نداشت و قطع کرد.از اون روز هر لحظه و هر ثانیه دلشوره این رو داشتم که محمد برگرده خونه و همه چیز را فهمیده باشه.حتی شبا خواب میدیدم دنبالم کرده و میخواد بکشتم.بعضی وقتا فکر میکردم اگه خودم رو بکشم هم خودم رو راحت میکنم هم اون همه کثافت کاری و هرزگی باهام به گور میره.و بی آبرو نمیشم و تف و لعنت بقیه پشت سرم نیست.اما من جرات خودکشی نداشتم.همش فکر میکردم بعد من سر امیر چی میاد.اونروز نزدیکای ساعت یک بعدازظهر بود که محمد با خونه تماس گرفت.وقتی امیر جواب داد بهش گفت:به مامانت بگو ظهر منتظرم نباشه...

باید جایی برم و شب برمیگردم.وقتی رفتم تلفن رو بگیرم که باهاش حرف بزنم قطع کرده بود.هر چی خیاط خونه را گرفتم جواب نمیداد.نگران بودم نگرانیم بیشتر شد.با ندا تماس گرفتم و گفتم: خبر از نرگس داری؟؟؟گفت: آره خونستگفتم: محمد اونجاستگفت: نه مادرشوهرش پیششونه.یکم خیالم راحت شد همش فکر میکردم پیش نرگس رفته باشه.یکم خیالم راحت شد همش فکر میکردم پیش نرگس رفته باشه.ناهار خوردم و برعکس بقیه روز ها اجازه دادم امیر تو بغلم بخوابه.با امیر آروم کنار هم خوابیدیم.بعداز ظهر عصرانه امیر رو دادم و خودم مشغول خیاطی شدم تا هم دلم آروم بگیره هم زمان زودتر بگذره.نزدیک ساعت ۸شب بود...نمیدونم شایدم ۹ بود...اصلا یادم نمیاد شب بود یا نزدیکای غروب...امیر تو اتاقش بازی میکرد و منم سرم گرم بود که در خونه با شتاب وحشتناک باز شد.انگار بهمون حمله کرده بودند.صدای جیغ و داد نرگس بهم فهموند مهلتم تموم شد و محمد همه چیز رو فهمیده.در اتاق چنان خورد به دیوار که شیشه در شکست.صدای فریاد محمد بند دلم را پاره کرد و بدنم به لرزه افتاد.نرگس به دنبالش میدوید و میگفت: داداش توروخدا....مات و مبهوت نگاهشون میکردم.به امیرم نگاه کردم.با چشمهای پراز اشک به من و پدرش که به سمت من حمله ور شده بود نگاه میکرد.زیر لب گفتم: خدایا از بچم محافظت کن.با ضربه دست محمد از تو سالن به گوشه اتاق پرتاب شدم و آهی از نهادم بلند شد.محمد در اتاق رو قفل کردو اومد سمت من...تو تاریکی اتاق درست چهره اش رو نمیدیدم.تاریک بود.نور کمی تو صورتش میتابید تا حالا اون شکلی ندیده بودمش .وحشنتناک شده بود.زیر لب زمزمه کردم: امیر.....خندید: کدوم امیر...پسر من یا پسر دوست پسرت...دنیا بسرم خراب شد.نرگس همه چیزو به محمد گفته بود.انگار توی آبجوش رفتم و تمام بدنم سوخت.محمد گفت: چرا نمیگی امیر چرا لال شدی...من بد بودم ...من آدم نبودم.من حیوون بودم.نفهم بودم.بی احساس بودم گوه بودم.حقم این بود؟یچیزی توی دستش بود اما نمیدونم چی بود!! فقط آروم آروم به سمتم قدم بر میداشت و داد میزد.حق من این بود؟؟؟کجا باهاشون خوابیدی؟؟به تخت اشاره کرد اینجا؟؟؟ یا تو اون اتاق؟؟؟چندتاشون را آوردی توی خونه من؛؟؟؟خونه چندتاشون رفتی؟؟حرف نمیزدم فقط به خودم میلرزیدم و گریه میکردم...نرگس داد میزد: محمد توروخدا ...محمد ولش کن...گفتم که فقط طلاقش بدی فقط همین نگفتم بلایی سرش بیاری.محمد داد کشید و گفت: امیر رو بردار و برو خونه مادرشگفتم: محمد نه...مامانم میمیره اگه بفهمه..گفت: من آدم نبودم...من آدم نیستم...حالا میدیدم دفترچه ها دستش بود.داد زدم: خدا لعنتت کنه نرگس...کثافت...دفترچه ها به سمتم پرتاب شد یکی یکی و محمد گفت: کدوم رو ندیده بگیرم لعنتی تویی...از کدوم بگذرم...بخاطر کدوم ببخشمت؟از همخوابی با شاگرد منم نگذشتی؟..تو چیکار کردی بامن.منتظر بودم بیاد و بکشتم اما نشست و سرش رو گرفت و اشک ریخت...گریه کرد و داد زد:امیر بچه من نیست مریم....امیر مال من نیست؟؟...من مستحق این بلاها بودم؛؟؟؟واقعا بودم....گفتم: غلط کردمداد زد: خفه شوزنگ در خونه رو زدند صدای بابا و داداش و عمو و زنعمو بود.نرگس خبرشون کرد میترسید محمد بلایی سرم بیاره.محمد منو گرفت زیر مشت و لگدش.فقط میزد و من درد میکشیدم.میدونستم اینکارام آرومش نمیکنه.من مردونگیش رو غیرتش رو اژش گرفته بودم.حق داشت من رو بکشه و نابودم کنه....همه میزدن به در اتاق و اما محمد میگفت:برید گمشید شما مارو بدبخت کردید...شما من رو روانی و این دختر رو هرزه کردید...شما کردید....

زیر دست و پای محمد از درد به خودم میپیچیدم گاهی میزد و گاهی بی صدا به تماشای من واطرافمون می ایستاد.یک دفعه یه فکری از ذهنش گذشت.مچ دستم رو گرفت و گفت: النگوهات کو؟؟اونارم فروختی و خرج هرزه بازیات کردی؟؟دادی به دوست پسرت؟ برای کدومشون فروختی؟؟؟داد کشیدم: بابام،النگوهامو دادم به بابام تا دست از سرمون برداره..فریاد زد دروغ نگو کثافت...داد میکشید و اشک میریخت.میگفت: دروغ میگی مریم.خرج کی کردی،زحمت منو خرج کی کردی؟؟؟صداها توی سرم میپیچید.به در میزدن و فریاد میزدن.همه باهم.محمد داد میکشید .امیر زجه میزد.در اتاق با شتاب شکست و بابا پرت شد تو اتاق.چشمام تار بود و نمیدیدیدم اما صداشونو خوب میشنیدم.محمد گفت: دختر هرزتو با پسرش بردار و از خونه من برید بیرون.بابا گفت: چی میگی محمد...زنعمو گفت: نرگس که گفت دخترت همخواب کل شهر شده...شهر رو آباد کرده...محمد داد کشید: همتون برید از خونه من بیرون.توام برو مامان...برو که بدبختم کردی...همتون بریدگمشید...دیگه صدایی نشنیدم.تو بیمارستان چشم باز کردم خواهرم بالای سرم بود.زیر لب گفتم: امیر...گفت: چیکار کردی مریم.باباو مصطفی به خونت تشنه انبری خونه میکشنت.خیانت کردی....هرزه رفتی درست...دیگه چرا نوشتیشون...مامان داره میمیره.گفتم: امیر؟؟؟ گفت: خونه ماست پیش بچه هام.با آبروی ما چه کردی؟؟؟ازش رو برگردوندم و اشک از گوشه چشمم سر خورد روی گونه هام.گفت: محمد همه رو از خونه بیرون کرده.دیوونه شده.میخواسته خونه رو آتیش بزنه.اصلا کاراش دست خودش نیست روانی شده.حرفی نداشتم بزنم.من گناهکار بودم یا بقیه یا محمد..هممون گناهکار بودیم...جز امیر...امیرم این وسط چی میشد!!!خواهرم بدون توجه به حال من ادامه داد: اول بمن زنگ زد گفت امیر رو بیار گفتم باشه بعد زنگ زد: نه نیار،بچه کیه تو میدونی..بی حیا تونمیدونی حتی امیر بچه کیه....برگشتم سمتش و گفتم: خفه میشی یانهگفت: چقدر وقیحی تو.من چطوری دیگه سرمو تو فامیل شوهرم بلند کنم.چطوری به شوهرم نگاه کنم.سرم رو از دستم کشیدم بیرون و گفتم: توام نگران خودتی.همتون به فکر خودتونید.آره کردم برو بگو خواهرم هرزست..اما بگو من که خواهرش بودم حتی یکبار احوالش رو نپرسیدم و پای درد و دلش نشستم.به دادش نرسیدم.حالام گمشو بیرون.بچه منم بیار.باباش هرکی باشه به تو مربوط نیست.با بدن کبود و صورت زخم رفتم خونه بابا و به خواهرم گفتم امیر رو بیاره پیشم.وقتی رسیدم خونه خوب میدونستم چی در انتظارمه.در خونه که باز شد داداشم اومد سمتم و کشون کشون بردم تو خونه.اونجام کتک خوردم،از بابا..از داداشم...از مامانم.اما هیچکدوم نپرسیدن دردت چی بود؟؟چرا خیانت کردی؟؟ فقط زدند و گفتند خفه شو.داد نزن .حرف نزن.مامان به سختی ازشون جدام کرد.حال بابا و مامان خوب نبود.بابا مدام میگفت: فردا چطوری سرمو تو محل بلند کنم.جواب مردم رو چی بدم.اگه کسی گفت چرا طلاقش دادن چه جوابی بدم.فکر میکنی زنعمو عفریتت ساکت میشینه.تو فامیل پر میکنه که دختر فلانی هرزست.دختر فلانی نمیدونه بچش مال کیه.با این جمله دنیا به سرم خراب شدو گفتم: بچم مال منهبابا اومد سمتم،چنان زد تو صورتم که سرم خورد به دیوار و لبم پاره شد....خندیدم به خودم که جونی دارم چرا نمیمیرم.هر کس جای من بود شاید تا حالا هزاربار مرده بود.اما من زنده میموندم تا تاوان گناهانم را پس بدم.محکم به در خونه کوبیدن.محمد بود.ترسیدم و مثل یک بچه دو ساله پشت مامان قایم شدم. شروع کرد داد و بیداد مامان و بابا جلوش ساکت بودند و شرمنده بودند و باعث این شرمندگی من بودم.اومد تو اتاق و گفت: النگوهارو باید عینش رو به من پس بدید.بابا بیچاره گفت: بهدا...بپیر...به پیغمبر برای من فروخت.اما محمد زیر بار نمیرفت و میگفت شما همتون دروغ میگید.مامان گفت: پول از کجا بیاریم که النگوهارو بدیم.محمد خندید و گفت: زن من رو بفرستید بلده پول در بیاره.همه ساکت شدند.اما خودش اول بلند بلند خندید بعد زد زیر گریه و گفت: امیر کو؟؟؟مامان گفت: خونه خالشمحمد گفت: میدونه من باباش نیستم؟؟؟شایدم هستم!!!کی میدونه؟؟؟ تو میدونی مریماومد سمتم و خودم رو جمع کردم و صورتم رو تو دستم پنهون کردم و زدم زیر گریه و گفتم: بخدا...گفت: خفه شو تو شیطانییکم تو اتاق راه رفت.نشست..بلند شد...خندید...گریه کرد....آروم و بی کس بهم زل زد...بعدم رفت.به چشم میدیدم داره دیوونه میشه.خدا لعنتت کنه نرگس.اونشب برای من و آدمهایی که به نوعی به من ربط داشتند صبح نمیشد.عمو تا صبح هزار بار زنگ زد خونه بابا و گفت محمد رو پیدا نمیکنند.منم نگرانش بودم.از بس کتک خورده بودم جون نفس کشیدن نداشتم.یه گوشه تو خودم کز کرده بودم و همه زندگیم مثل یک فیلم از جلوی چشمم میگذشت.بابا حالش بد بود مامان سر سجادش گریه میکرد و من رو نفرین میکرد.نمیدونستم من دیگه نفرین کردن داشتم منی که زندگی و آبرو و حیثیتم نابود شده بود.دلم پرمیکشید امیر رو بغل کنم اما دلم نمیخواست تو این شرایط منو ببینه.محمد قبل رفتنش به مامان و بابا گفت:باید عین النگوها رو پس بدن مگرنه هر روز میاد در خونشون.بابا توی حیاط راه میرفت و سیگار میکشید.انتظار بیجا و احمقانه ای بود ولی دلم میخواست فقط یک نفر فقط یک نفر کنار من هم مینشست و...

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز