هنگ هنگم یه معلم سفره آرایی و شمع سازی داشتم خیلی با من و خواهرم مهریون بود حتی سالها ینی 13 سال بعد اون کلاس تا همین امروز نتی و تلفنی باهاش در تماس بودیم... خیلی دوستش داشتم اونقدر که دلم میخواست عروسی دعوتش کنم که خورد به کرونا بعد 13 سال چن وقت پیش خواهرم حین صحبت پدر مادرم از گذشته متوجه شد اسم و فامیل این خانم میخوره به دختری که عاشق پدرم شده و چون پدرم تو این فضا ها نبوده و چون خواهر نامزد سابق برادرش بوده و خانواده اش خاص بودن رد کرده... حالا پدرم شدید عاشق مادرمه حتی بعد 32 سال... چیزی که یکمی اذیتم میکنه این بود که حس می کنم باهام بازی شده فکر می کردم بخاطر خودمون اینقدر باهامون مهربون بوده یه حس عجیبی دارم بعدم بگم برامون کاملا مسجله این بنده خدا از اولش میدونسته... خیلی عجیبه کار خدا...