ده ساله ازدواج کردم اونم ب زور اجبار خونواده اصلا دوسش ندارم خسیسه از همون اول ن میزاشت آرایش کنم ن بیرون برم ن بهم پول تو جیبی میداد پولاشو خرج خونوادش میکرد با کاراش ازش متنفرم دوسش ندارم چند سال میخواستم جدا بشم ن خونوادم راه میدادن ن خودش میومد ک بریم هرچی میگفتم دوست ندارم بعد چندسال خودم میدونم کارم اشتباه بود و تاوان کارمم دادم خیانت کردم و فهمید از همون موقع هم زندگیم بدتر شده و همه جا و ب همه هم گفته هرچی هم میخوام بهترش کنم نمیتونم امروز دیگ تصمیم گرفتم برم صبحم بهش گفتم ی پسر پنج ساله دارم هر موقع وقت رفتن میرسه پشیمون میشم تو زندگیم هیچ چیز شادی ندارم ن علاقه ن محبت ن ی چیز از ته دل انقدم دیگ شکاک شده ک خودشم میفهمم اذیته بخاطر بچه تحمل میکنه هرچقدم وانمود کنم دوسش دارم خسته میشم کم میارن هرچی هم بهش میگم زن پول تو جیبی میخواد مسافرت میخواد بیرون رفتن میخواد محبت میخواد میگه همینم ک هستم مشاوره هم رفتم
خوبی زندگیم همین بچمه ی تنها تو خونه بودنه اگر برم ممکنه پشیمون بشم ک بخاطر بچه میموندم تحمل میکردم