امروز مثلاً سالگرد ازدواج مون بود خیلی وقت بود جایی نرفته بودم حوصلم سر رفته بود رفتم خونه زن داییم موقع که میخواستم برگردم به رضا گفتم شبه بیا دنبالم
فقط 5 دقیقه دیر کردم تا بیام سر کوچه تا بریم باهم خونه
اصلا کاری به کادو اینا تبریک ندارم
ولی خب دلم و شکوند
خیلی میشکونه منم دیگه برام عادی شده
بعضی مواقع تقصیر خودمه ولی بازم کوتاه میام
اگه دست بزن داشت حتما زیر لگد هاش مرده بودم
بخاطر همون چند دقیقه جوری فوش و تحقیرم کرد که فقط گوشام صوت میکشید
هیچی نگفتم اومدیم خونه از دهنم در رفت گفتم میتونی قیچیش کنی از بس دلم و شکونده بود گفتم اینو منظورم رابطه مونه
تو عقد هم کخ داشتم میگفتم داد و هوار راه مینداخت سرم که این چه حرفیه ولی الان که بهش گفتم رفت تو فکر نه شام خورد نه بهم محل داد
وقتی میخوام خودمو قانع کنم میگم خب از سرکار اومده خسته بوده یه چیزی گفته خب ولی کلمات قدرت دارند
با اینکه فردا چیزی یادش نمیاد وقتی بیدار بشه شایدم من نباشم که هیچ وقت نمیشه فوقش اسهال میشم از قرص خوردن زیاد
هر سری که عصبی میشه یه چیزی میگه درست حس میکنم قلبم سوراخ میشه
دوستش دارم خیلی ولی خیلی اشکم و در میاره
بشدددت آدم درونگرا هستم الانم اینا رو فقط به شما میگم چون به خانواده ام بگم حق رو به رضا میدن 😄
از همون بچگیم قلبم تیکه تیکه شده بود اومدم درستش کنم اینم دم به دقیقه یه تیکه شو میشکونه
کم آوردم دوست دارم یه روز هم شده یه مشکلی بگیرم عزیز کرده همشون بشم ببینم میتونن مرگ منو درک کنند
دوست دارم زجر از نبود منو بکشن تک تک شون