2777
2789
عنوان

داستان من

7414 بازدید | 96 پست

داستان از سال 1376 شروع میشه وسط تابستون مرداد ماه خدا یه دختر چولو به مامان بابای بنده داد که اون من هستم فرزند 4ام خانواده و تک دختر اون اوایل اهل درس و مشق نبودم همش دنبال بزن بهادر بازی اخه با پسرا بزرگ شدم تا اینکه رفتم دبیرستان اونجا دیگه سنگ خورد به سرم که بچه درس بخون

یه خوشگلِ جذاب لایکم کنه

☆پیکرتراش پیرم و با تیشۀ خیال یک شب تو را ز مرمر شعر آفریدهام□° 🤍 «اللهم ارح کل قلب لایعلم بوجعها الا انت.» خداوندا آرام کن قلبی را که جز تو کسی به دردش آگاه نیست.✨بعضی از تاپیکها واسه خودم نیست دوستان کارآگاه نشید لطفا

من ساکن تهرانم کالسکه شیر ساز و کل چیز های کوچولوم رو از اپ بی‌بی لایف سفارش دادم. راستش اولش برای خرید اینترنتی سیسمونی یکم حساس بودم، مخصوصاً از بابت اصل بودن جنس‌ها، ولی وقتی سفارشم رسید واقعاً خیالم راحت شد 😊

همه چیز دقیقاً همون چیزی بود که توی سایت دیده بودم، بسته‌بندی خیلی مرتب بود و ارسال هم سریع انجام شد. از پشتیبانی هم هر سوالی داشتم خیلی خوب راهنماییم کردن.

در کل تجربه خرید خیلی خوبی داشتم و چیزی که بیشتر از همه برام مهم بود این بود که محصولات اصل و اورجینال بودن. حتماً برای خریدهای بعدی هم دوباره از بی‌بی لایف سفارش می‌دم 💜👶🏻

https://babylifeshiraz.com/app/

تو هول هوش کنکور بازیا برای ما یه معلم فیزیک اوردن جوون و مجرد قیافه دخترا سر کلاس دیدنی بود منم نم نمک احساساتی شدم نسبت بهش تا اینکه بخاطر اون نشستم مشتی فیزیک خوندم تایم کنکورم رسید و بالاخره 12سال بخون بنویس تموم شد رتبه ها اومد من دانشگاه مورد علاقم و رشته خوبی قبول شدم همون معلم فیزیکه البته الان متاهل ها اون تایم به من گفت بیا اسیست من شو منم دیگه برای دوستام کلاس که ببین فلانی هم رو من کراش داره (یادش بخیر چه زود گذشت)خلاصه که ما رفتیم دانشگاه در کنارش درس هم میدادم کم کم مزه پول و که چشیدم عشق به معلم فیزیک تو ذهنم پرید

تا اینکه یه روز از روز های خدا خونه خاله ما ملودی بود خالمم همه رو دعوت کرده بود زنگشون خورد  حاج خانم فلانی هستم میشه به یکی بگید بیاد کمکم نوم هستش اما چون مجلس زنونس تو نمیتونه بیاد خالم به دختر خالم گفت برو گفت اه مامانم من نمیرم از این پیرزن خوشم نمیاد من رفتم جلو در ساک اون حاج خانم و گرفتم از لای نرده ها نوشو هم دید زدم اومدم تو خونه تو فکر پسره فرو رفته بودم اصلا حواسم نبود تا اینکه یدونه از اون شکلات های معروف مولودی به سرم برخورد کرد اون موقع 22سالم بود

گذشت منم دیگه از فکر پسره در اومدم یه روز مامانم گفت بلندشو برو یه دست لباس قشنگ بخر هفته دیگه قرار خواستگار بیاد برات منم زیاد راغب نبودم گفتم باز حتما قرار از همسایه ها باشن گفت نه معرف خالته هم رفتیم لباس و خریدیم اومدیم خونه خواستگار اومد تا در باز شد دیدم همونه قند تو دلم اب شد به قول رمانا دلم میخواست زود تر با دنیای دخترونم خداحافظی کنم نشستیم حرف زدیم بابام نپسندید رفتن و منم گفتم چون بابا گفت نه منم میگم نه هی برن و بیان تا من لیسانسمو گرفتم و رفتم سر ساختمون عموم اینا شروع به کار کردم منم از پسره خوشم اومده بود ولی بابام میگفت ته چشماش شرارت میباره

تا اینکه شماره من و پیدا کرد و من گه گاهی باهاش حرف میزدم غرور مردونش بیشتر عاشقم میکرداما منم یه جوری رفتار میکردم که انگار منم دلم راضی نیست حالا مجبورم باهات باشم رفتن و دوسال خبری ازشون نشد منم تو دلم تب و تابی بود هر روز به بهانه ای از جلو در خونشون رد میشدم دائم بیو اینستاگرامشو وچک میکردم بعد دوسال و نیم حدودا یهو پیداشون شد

گفت مشکل داشتم منم چون بچه بودم گفتم خب حتما واقعا مشکلی داشته باز اومدن باز بابام گفت نه تا اینکه خودم استمرار که من همینو میخوام هی رفت و اومد نزدیک به 3 سال شد بعد 3 سال بابام گفت به انتخابت احترام میذارم اما بدون هر چیزی شد پای خودت منم کلم داغ گفتم مگه میشه اتفاقی بیفته من اون همو دوست داریم

گفت مشکل داشتم منم چون بچه بودم گفتم خب حتما واقعا مشکلی داشته باز اومدن باز بابام گفت نه تا اینکه خ ...

نگو که بعد پشیمون شدی☹️

ازتوشبی...                                   جامانده درمن...                                  که هرگز صبح نخواهد شد.
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2843
2834
2835
پربازدیدترین تاپیک های امروز
2108