2777
2789

قباد میخواست رد بشه که با دیدنم مکثی کرد ...

با تعحب نگاهم کرد و گفت " میخوان بیان خواستکاری تو مرجان ؟ 

_ غیرت شما قبول میکنه برای من خواستگار بیاد ...

با اخم اومد داخل اتاق ...

دستمو پشتم قفل کرد و محکم منو چسبوند به خودش ...

_ مگه کسی جرئت داره از یه متری تو رد بشه ...

خنده ام گرفت و گفتم : مگه دیکه کسی به من پیر زن توجه هم میکنه ...

لبهاشو نزدیک لبهام اورد و اروم گفت " تو هنوزم هزارتای یه دختر جون زیبایی ...

لبهاشوروی لبهام گزاشت و اروم بوسید ...

دستمو شل کرد و گفت " میخوای مادرشوهر بدجنس باشی اینجوری به خودت رسیدی ؟ 

_ نه نمیدونم چرا یهو اینا رو تنم کردم ...

_ شاید دلت میخواد بیشتر نگاهت کنم ...

هر دو لبخند زنان رفتیم پایین ...

همه منتظر مهمونا بودن حمید رفته بود برای استقبالشون ...

خاله چشم هاشو ریز کرد و نگاهم کرد ...

به پهلوی مهربان زد و کفت : نگاهش کن چه به خودش رسیده ‌‌‌...

_ خاله مثلا مادرشوهره اونوقت من یه مو رنگ میکنم هزار بار میگه از طلا خجالت بکش مثلا عروس داری ....

اما دل خاله برای من بود صلواتی فرستاد و به سمتم فوت کرد ‌...

جمشید و طلا براندازم کردن ولی تو حضور قباد کسی شوخی نمیکرد ...

خانواده هلما خیلی کم جمعیت بودن ...

مادرش زن جونی بود و با طلای خودم همسن بود ...

خواهر هلما از بزرگی خونه خوشش اومده بود و با پسر جمشید بازی میکردن ....

فضا خیلی سنگین بود و هر کس از جایی میکفت ...

برای اونا دیدن یه ارباب خیلی هیجان داشت ...

قباد از تو بشقابی که براش میوه پوست گرفته بودم برداشت و همونطور که میخورد زیر لب گفت " با این سن و سال اون بچه کوچیک رو چرا اوردن ...

نگاهش کردم و با شیطنت کفتم : نخند یوقت دیدی یهو بابا شدی ...

لبشوگزید و اخم کرد ...

💙💙💙

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

یا خدا همه چی داره خوب پیش میره پس یهو یه اتفاقی این وسط میفته حتما😣

نکنه بلایی سر قباد بیاد😥😥

هیچ وقت به آدما نگید"چرا اینقدر میخوابی؟""چرا انقدر جوش میزنی""چرا انقدر چاقی"تا کی میخوای درس بخونی""چرا برای چندرغاز میری سرکار؟""این همه تو خونه میمونی که چی بشه"و....  شایداون بین پریدن از یه ساختمون ۲۰ طبقه ، و بیخیال شدن از کاری که سالهاست براش تلاش کرده ،درس خوندنی که پر از فشار عصبی،فعالیت بدنی که نتیجه رو نمیبینه، بیماری که هر روز باهاش دسته و پنجه نرم میکنه و جنگی که راجع بهش با هیشکی حرف نمیزنه و سعی میکنه پیروز بشه ،.ویه حرف شما ممکنه اون لیوان صبری که با چنگ و دندون نگهش داشته...لبریز بشه.                                      ساعت ۱ بامداد ۹/۲۵ نی نی ام از پیشم رفت🖤😔💔                

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

نه خدا نکنه 

اره خدا نکنه ولی مرجان گفت دلم شور میزد😬

هیچ وقت به آدما نگید"چرا اینقدر میخوابی؟""چرا انقدر جوش میزنی""چرا انقدر چاقی"تا کی میخوای درس بخونی""چرا برای چندرغاز میری سرکار؟""این همه تو خونه میمونی که چی بشه"و....  شایداون بین پریدن از یه ساختمون ۲۰ طبقه ، و بیخیال شدن از کاری که سالهاست براش تلاش کرده ،درس خوندنی که پر از فشار عصبی،فعالیت بدنی که نتیجه رو نمیبینه، بیماری که هر روز باهاش دسته و پنجه نرم میکنه و جنگی که راجع بهش با هیشکی حرف نمیزنه و سعی میکنه پیروز بشه ،.ویه حرف شما ممکنه اون لیوان صبری که با چنگ و دندون نگهش داشته...لبریز بشه.                                      ساعت ۱ بامداد ۹/۲۵ نی نی ام از پیشم رفت🖤😔💔                
خوب شاید دعوا بشه تو مهمونی

اره اینجوری بهتره👌

هیچ وقت به آدما نگید"چرا اینقدر میخوابی؟""چرا انقدر جوش میزنی""چرا انقدر چاقی"تا کی میخوای درس بخونی""چرا برای چندرغاز میری سرکار؟""این همه تو خونه میمونی که چی بشه"و....  شایداون بین پریدن از یه ساختمون ۲۰ طبقه ، و بیخیال شدن از کاری که سالهاست براش تلاش کرده ،درس خوندنی که پر از فشار عصبی،فعالیت بدنی که نتیجه رو نمیبینه، بیماری که هر روز باهاش دسته و پنجه نرم میکنه و جنگی که راجع بهش با هیشکی حرف نمیزنه و سعی میکنه پیروز بشه ،.ویه حرف شما ممکنه اون لیوان صبری که با چنگ و دندون نگهش داشته...لبریز بشه.                                      ساعت ۱ بامداد ۹/۲۵ نی نی ام از پیشم رفت🖤😔💔                

حمید بالاخره داماد شد ...هلما و اون بعد از یک ماه عقد و عروسی رو گرفتن و حالا سر خونه خودشون تو تهران هستن ...

اماقوانین قباد خان پابرجاست و چهارشنبه تا جمعه بعد از ظهر باید همه بجه ها مهمان ما باشن ...

تو عمارت میزبانشونیم و گاهی حتی ازاینکه میرن دلم میگیره ‌‌.

طلا حکایتش جداست و هر روز میاد پیشمون ...

دختر داشتن واقعا نعمتی که تا پیر نشی درک نمیکنی ...

همین که هر روز درب رو باز میکنه و میاد ...هر روز کنارمونه و گاهی حتی با محمد و دختر کوچیکش شبها هم میمونن ...این یعنی معحزه ...از همون روزی که تو شکمم بود شد معجزه زندگی ما ...

رحمان اومده بود ...

بیشتر از یه هفته بود ندیده بودمش ...بازنشسته که شد خیلی روزا حوصلش سر میزفت و رو زمین هایی که قباد سالها پیش بهش داده بود کشاورزی میکنه ...

صدای سلام دادنش تو سالن پیچید ...

_ مرجان نیستی ؟

از بالا رفتم پایین ...

_ دلم میگفت امروز زحمان میاد ..کجایی تو دیشب با رعنا صحبت کردم گفت باغ ابیاری میکنی ...

موهاش همه سفید بودن ...

روی راحتی ها نشستیم ...برام چند جعبه انگور اورده بود ...

بهش شیرینی تعارف کردم ...

_ چرا زحمت کشیدی تو باغ هست ...

_ نوش جونت از بچگی انگور شانی دوست داشتی ...

اخم کردم و گفتم : اره یادته میگفتی هر کی دوتا دبه برات دون کنه یه سبد بهش میدی ...

اونوقت ها عقلم نمیرسید میخوای چی درست کنی و مامانم میگفت سرکه میریزی اما نگو شراب میسازی ‌...

رحمان بلند بلند خندید ...بین خندهاش بهم خیره شد ...فقط من میدونستم اون نگاها فقط مختص خودمه ...میدونستم و حس میکردم توی قلبش یه گوشه پنهان برای من گزاشته کنار و هر از گاهی یادم میکنه ...

نگاهمو ازش گرفتم و گفتم : قباد اگه میدونست میای بیرون نمیرفت ...پیش پات رفت به طلا سر بزنه ..

از دیروز نیومده مهربان و اقا محمد اونجان ...قبادم که میدونی دلش طاقت نمیاره یه روز طلا رو نبینه ...

_ اصل کار خودت بودی که دیدمت ...

_ بشین چای بخور زنگ میزنیم رعنا هم بیاد خیلی وقته نیومدین ...



ادامه ی مرجان شنبه بارگذاری میشود

💚💚💚

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
چقد شر و ور نوشتی اینا رو از کجات درمیاری که انقد بی محتواست

عزیزم من که نمی نویسم از ی سایت دارم براتون میزارم

نویسنده اینطور نوشته از من گلای نکنید

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

به اصرارم رحمان و رعنا برای شام موندن ...

رحمان هنوزم امین قباد بوده و هست ...

بالاخره دفتر پر از رمز وراز وبالا و پایینی مرجان بسته شد ...

مرجانی که به قول خانم بزرگ بخت و اقبالش بزرگ بود ...با دست های خودش کسی رو زد که شد تمام وجودش ...

با لجاجت کاری کرد بیشتر از هر زمانی عاشق بشه ...

قصه مرجان و قباد مثل افسانه هاست مثل داستان های مادربزرگ ها ...

همونایی که باهاش رویا میسازیم و خوابمون میبره ...اما حیف گذشت حیف جونی رفت کاش بیشتر قدر ادم های دورم رو میدونستم ...شرمنده خودم نیستم اما عزیزانی تنهام گزاشتن که فکرشم نمیکردم ...

دنیا خیلی بی رحمه خیلی قشنگه ...

از پشت پنجره به حیاط خیره شدم ...بهار پر از زیبایی بود همون بهار هایی که تو عمارت مبگذشت ..خاله بعد سالها اش سماق پخته بود و مدام میگفت ده دقیقه دیگه اماده است ...

میدونست من دوست دارم پخت وگرنه نه حوصله اشو داشت نه دیگه جونیشو که پای گاز بایسته ...

همه بچه هام بودن .تمام خانواده مون ...پسرام عروس ها ...نوه ها ...دخترم و علی ...حتی رحمان و رعنا ...رحمان و خاله سر جاهازی من بودن که نمیتونیتم کنار بزارمشون ...

گرمای دست های قباد درست کنار پهلوهام رو حس کردم ...

پشت سرم ایستاده بود و همونطور که سرشونه امو بوسید گفت " عطر اش همه جا رو پر کرده ...نمیدونم خاله اقدست پی توش میریزه که اینجوری ادمو مست میکنه ‌..

به سمتش چرخبدم ...

دستهامو دور گردنش حلقه کردم خودمو بالا کشیدم و اروم چونه اشو با لبهام لمس کردم و گفتم : توش کافیه یکم از شیطنت مرجان و بد خلقی قباد باشه تا ادم رو مست کنه ...

تک خنده ای کرد و دستشو تو گودی کمرم گزاشت و هموتطور که منو جلوتر هل میداد که نزدیک بشم بهش گفت " همون عصاره مرجان باشه کافیه ...برای همین مرجان این همه سال کوتاه اومده تا اون دیوانگی هاشو بکنه ...

بخاطر همین مرجان پا رو تمام عقایدم گزاشتم ...

دستهامو کنار صورتش گزاشتم ...تو چشم هاش خیره شدم ...

_ این همون پیشونی نویس بالا و بلندی که خانم بزرگ میگفت ...این همه سال کنارت گذشت اما همش با لذت و خوشیبود ...حتی اخم کردنت حتی دعوا کردنت هم شیرین بود ...

نفس عمیقی کشیدم و به روش لبخند زدم ...دستشو روی دهن و بینی ام گزاشت تا فقط چشم هام پیدا بشه ...

💚💚💚

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

تست بارداري

1387_fatii | 1 دقیقه پیش
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   75asemann  |  31 دقیقه پیش
توسط   تتتتنننذلرفا  |  2 ساعت پیش