قباد میخواست رد بشه که با دیدنم مکثی کرد ...
با تعحب نگاهم کرد و گفت " میخوان بیان خواستکاری تو مرجان ؟
_ غیرت شما قبول میکنه برای من خواستگار بیاد ...
با اخم اومد داخل اتاق ...
دستمو پشتم قفل کرد و محکم منو چسبوند به خودش ...
_ مگه کسی جرئت داره از یه متری تو رد بشه ...
خنده ام گرفت و گفتم : مگه دیکه کسی به من پیر زن توجه هم میکنه ...
لبهاشو نزدیک لبهام اورد و اروم گفت " تو هنوزم هزارتای یه دختر جون زیبایی ...
لبهاشوروی لبهام گزاشت و اروم بوسید ...
دستمو شل کرد و گفت " میخوای مادرشوهر بدجنس باشی اینجوری به خودت رسیدی ؟
_ نه نمیدونم چرا یهو اینا رو تنم کردم ...
_ شاید دلت میخواد بیشتر نگاهت کنم ...
هر دو لبخند زنان رفتیم پایین ...
همه منتظر مهمونا بودن حمید رفته بود برای استقبالشون ...
خاله چشم هاشو ریز کرد و نگاهم کرد ...
به پهلوی مهربان زد و کفت : نگاهش کن چه به خودش رسیده ...
_ خاله مثلا مادرشوهره اونوقت من یه مو رنگ میکنم هزار بار میگه از طلا خجالت بکش مثلا عروس داری ....
اما دل خاله برای من بود صلواتی فرستاد و به سمتم فوت کرد ...
جمشید و طلا براندازم کردن ولی تو حضور قباد کسی شوخی نمیکرد ...
خانواده هلما خیلی کم جمعیت بودن ...
مادرش زن جونی بود و با طلای خودم همسن بود ...
خواهر هلما از بزرگی خونه خوشش اومده بود و با پسر جمشید بازی میکردن ....
فضا خیلی سنگین بود و هر کس از جایی میکفت ...
برای اونا دیدن یه ارباب خیلی هیجان داشت ...
قباد از تو بشقابی که براش میوه پوست گرفته بودم برداشت و همونطور که میخورد زیر لب گفت " با این سن و سال اون بچه کوچیک رو چرا اوردن ...
نگاهش کردم و با شیطنت کفتم : نخند یوقت دیدی یهو بابا شدی ...
لبشوگزید و اخم کرد ...
💙💙💙