2777
2789

صدای یالله گفتن حاجی میومد ...

برای سومین بار قرار بود عقد من و قباد خونده بشه ...

چه حکایتی بود اون روزها ...

چه حکایت های تلخ و شیرینی داشت اون روزها ...

قباد خودش نبود و خطبه عقد به وکالت ازش جاری شد ...

خانم بزرگ نفس بلندی سر داد و گفت : انشالله دیگه قرار نیست این عقد فسخ و دوباره جاری بشه ...

با خنده نگاهش کردم ...

_ خانم بزرگ شما هم مثل من دلتون شور میزنه ؟‌

_ ایت الکرسی بخون ...فقط اون چند خط ایه است که دل منو اروم میکنه ...

خانم بزرگ اشاره کرد تا تنهامون بزارن ...

خیلی کم پیش میومد با من تنها بخواد صحبت کنه ...

رو به خاله گفت : این دختر رو هم ببر ...چند کلمه حرف دارم ...

خاله طلا رو تو بغلش گرفت و بیرون برد ...خانم بزرگ درب رو با عصاش هل داد و گفت : شدی دوباره زن عقدی و رسمی قباد خان ...

اون دوباری که طلا....ق گرفتی کوتاهی از خود من بود ...

انگار نمیتونم خوب اینجا رو اداره کنم ...تهمینه هم که دست و پا چلفتی ...از همون اول هم بی زبون و ساکت بود ...

قباد مر...ده ولی هر مردی یجاهایی نمیتونه سفت باشه ...

از امروز به بعد خودت میدونی که میخوای دوباره بشی محرم جان و دلش یا نه ؟ 

اگه بگذره و ببینم همینطور جدا از همین و قبادم داره با فکر و خیال سر میکنه ...

به این گیس های سفیدم قسم که خودم براش ز...ن میگیرم ...

مرجان من و تو خیلی شبیه هم هستیم ...

هر دو دل و جرئت هر کاری رو داریم ...پس یا میری و دوباره خشت های ریخته بینتون رو میچینی یا میشینی و از دور میبینی چطور برای قباد دارن خشت میچینن ...

لبخند زدم و گفتم : داری تهد_یدم میکنی خانم بزرگ ؟ 

_ اسمشو هر چی قراره بزاری بزار ...

روزی که قباد حـ..ـکم کرد بیام انگشتر بندازم دستت دلم چرکین بود اما دروغ نمیشه گفت تو دلم جا باز کردی...

چون میدیدم چطور قباد رو دوست داری و چطور کنارت خوشبخته ...

پسرم یه شیر مرد بزرگ شد یه مرد واقعی اما همیشه تو دلش تنها بود ... 

تو اون تنهایی رو پر کردی پس الانم برو جلو ...

_ تشکر کنم ازتون یا نه ؟‌

منم دلم همون روزها رو میخواد خانم بزرگ همون خوشبختی رو ...

_ پس یه تکونی به خودت بده ...

ا_هی سر دادم و به فکر فـ..رو رفتم ...

چه کاری ازم بر میومد ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

هوا تاریک میشد...

یه ده روزی بود که برگشته بودیم عمارت ...طلا داشت روز به روز جون میگرفت و بزرگ میشد ...

حقیقتا اب و هوای عمارت بهش مینشست و تو همون ده روز دیگه اون دختر بجه ریزه نبود ...

حالا لپ در اورده بود و گاهی که میخندید لپ هاش چاله میرفت ‌...

لباسهایی که به سفارش قباد براش میدوختن و هر روز یه رنگ و یه مدل بود ...

تو آینه به خودم نگاهی انداختم ...

قباد اکثرا دیروقت برمیگشت عمارت تا کمتر با من رودر رو بشه ...

موهای فر خورده کنار صورتم خیلی بیشتر بهم میومد ...

وقتی از حمام میومدم شونه نمیزدم و خشک میشد حالت موج دار میگرفت ...

نمیدونم چرا اما سه روز بود که شیر نداشتم به طلا بدم ...

درست مثل قبل شیرم هنوز کامل نیومده خشک شده بود ...خاله میگفت بخاطر استرس و نگرانی من سر هر دو زا_یمان روزهای سختی رو تجربه و تحمل کرده بودم ...

به طلا شیر گاو میدادن و تهمینه خانم و خاله شده بودن دایه تمام وقت براش ...

گاهی حتی به خودم نوبت نمیدادن بخوام یه بغـ.ـل بگیرمش ...

خانم بزرگ برعکس همه تمایلی به طلا نداشت ...دنیاهم به اخر میرسید برای اون فقط رو زمین قباد عزیز بود و بس ...

نفس عمیقی کشیدم ...ارایش روی صورتم نشسته بود ...

برق خاموش بود و لباسخواب ساتـ.ن کرمی رو تنم کردم ...

خجالت میکشیدم خیلی کوتاه بود ...

تمام پشتش تور بود ...

از پشت پرده به بیرون خیره بودم‌...

بالاخره پیداش شد ...

با رحمان چند کلمه ای صحبت کرد و بالاخره رحمان رو مرخص کرد بره ...

تا دیر وقت رحمان مونده بود ‌... 

قلبم تند تند میزد و یه لحظه به خودم گفتم : من اینجا تو اتاق قباد چی میخوام...اگه منو پس بزنه؟ 

لبمو از شدت استرس گا..ز گرفتم و ترشی خ رو زیر زبونم حس کردم ...

روی لبه تخت نشستم ...

ناخن هامو تو پتو روی تخت فـ.ـرو کرده بودم‌..

درب اتاق باز شدو قامت بلندش تو تاریکی اتاق پیدا شد ...

درب رو که بست کتش رو در اورد همیشه شیفته اون نظم بودم ...

کت رو روی چوب لباسیی ایستاده اویز کرد و یهو ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

هر سال ماه رمضون یا وزنم بالا می‌رفت یا کلاً برنامه غذاییم به‌هم می‌ریخت 😅


امسال اما فرق کرد… چون با رژیم فست پرو دکترکرمانی جلو رفتم. این برنامه جوری طراحی شده که اگه روزه بگیری دقیق با سحر و افطار تنظیمه، اگه هم نتونی روزه بگیری می‌تونی مثل یه فستینگ اصولی انجامش بدی.

خودم بعضی روزها روزه نیستم، ولی با اینکه روزه نمی‌گیرم، میل به غذا هم ندارم! ولعم کمتر شده، خوابم بهتر شده و حس سبکی دارم.

اگه می‌خوای امسال هم روزه بگیری هم وزن کم کنی

یا حتی بدون روزه فستینگ اصولی داشته باشی

سایت دکترکرمانی رو حتما ببینید

قباد یهو متوجه نفس کشیدنم شد و متوجه شد کسی تو اتاق ...

دستش روی تیـ...._زی تو جیبش رفت و تا واکنش نشون بدم ...

چ* رو روی گر...دنم کزاشت ...

روی تخت افتادم و درست بین دستهاش حصار کشی شده بودم .‌..

نقس هام تند تند شدن ...

نه از تر....س اون تیـ..._زی بلکه از اون همه نزدیک بودنش و اون همه دلتنگی ... 

زیرنور کم سوی ماه که از پشت پرده توری روی صورتم میتابید ادم کور هم میتونست تشخیص بده من مرجان هستم ...

همونطور که تیـ...زیش روی گر...دنم بود به صورتم خیره بود ‌..

دستمو پشتش گزاشتم...

سنگینتر از هر وقتی بود ...

اروم گفتم : میخوای منو بکـ...._شی قباد خان ؟

خیره تو چشم هام سکوت کرد ...

من دست پرورده اقدس بودم زنی که سرشیرش رو به قیـ...._مت کره محلی میتونست با اون زبون چرب و نرمش بفـ..._روشه ...

پشتشو اروم نوازش میکردم ...

_ قراره تا سحر همینطور نگام کنی ؟‌

سرمو بلند کردم تا لبهام به گوشش برسه ...

اروم چ* رو برداشت تا بهم اسیـ...ب نزنه ...

انقدر خودمو از رو تخت بالا برده بودم که کامل چسبیده بودم بهش ...

لبهام رو روی گوشش بازی دادم و گفتم : اسمشو میزارن هر چیزی ...

میگن زن نباید از مردش طلب بو...سه و نوازش کنه ...

اما من میگم اگه از تو طلب نکنم از کی طلب کنم که منو ببو....سه و وجودمو به اتیش بکـ....شه...

از کی بخوام موهامو تو دست نوازش کنه و لبهامو به دنـ.دون بگیره ...

مگه ما زنها حس و دل نداریم که همه چیز برامون عیبه ...

اگه عیبه که بهت بگم برام سخته تو این عمارت باشم ...محرمت باشم ...عاشقت باشم‌...اما ازت جدا باشم ...عیبی نداره بگو بی حـ...یام‌...اما دلم برای قبادم تنگ شده ...برای هر بو...سه اش که اتیشم بزنه ...

برای اون دیوانگی اش ... 

حتی برای اون د_رد و لذ_ت ...

آسون به اینجا نرسیدم ...

ماه ها صبر کردم مدتها تحمل کردم تا تونستم بشم مرجانی که عزیز قباده ...

مرجانی که بال داره به قدرت قبادش ...

این تخت و رختخواب مهم نیست ...مهم بودنته ...

مهم اینکه تو بازم بخوای ... 

بازم ارامشم بشی ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

صدام انقدر آروم‌ بود که قباد به ز...ور میشنید ...

میتونستم حرارت از تـ...نش رو حس کنم‌...

اشک از گوشه چشمم روی تخت افتاد ...لبهام میلـ..رزیدن و با بغضی که تو صدام موج میزد گفتم : قباد برای بخشیدنم هر روز هزارسال جلو میره ...

فردا نمیخوام برام سحر بشه وقتی انقدر ازم فاصله داری ...

دلم تنگ‌ شده برات برای قبادی که سهم خودمه ...

از شدت بغض نتونستم ادامه بدم‌...

دستشو اروم زیر گودی کمـ...رم که از رو تخت بلند شده بود فـ...رو برد ...

در برابر اون من یه گنجشک کوچیک بودم‌...

با صورتش موهای کنار صورتم رو نوازش کرد و گفت : برو کنار بجه ها بخواب ...

مشخص بود حرفش از سر دل نیست و میخواد من پیش قدم بشم ...

وگرنه اون همه گرما از تـ...نش بی دلیل نبود ...اون برای زندگی و کنار هم بودن جـ..._نگیده بود حالا نوبت من بود ...

خودمو روی تشک تخت برگردوندم و دستهام دور گر...دنش حلقه بود که مبادا بره ...

صورتش درست روبروی صورتم بود ...قطره عر....ق از روی پیشونیش روی موهام افتاد ...

سکوتش هم مثل خودش عجیب بود ...

با چشم هاش به گر....دن و چا....ک سیـ.ـ..._نه ام نگاهی انداخت ...

لبخند زد و گفت : تنها زنی که میتونم کنارش بیشتر از ش* دوستش داشته باشم ...

تنها زنی که هر جاشو نگاه میکنم عشق میبینم نه چیز دیگه ...

سرشو روی سیـ.ـ..._نه ام گزاشت ...

هر دو ساکت بودیم‌...

سنگینیش رو روم حس نمیکردم‌...

اروم اروم موهاشو نوازش میکردم و گفتم‌: چقدر امشب قشنگه ...

خدا اگه صبح جونم رو در عوض امشب بگیره راضی ام ...

گله نمیکنم چون امشب برای تمام عمرم کافی بوده ...

_ حرف نزن مرجان ...

سکوت کردم ساعت جلو میرفت و تکون نمیخورد ...

اروم سرشو بالا اورد و تو گودی گر...دنم برد ...

حرارت نفس هاش مثل حرارت اتیش بود ...بو....سه میزد به گر...دنم و اروم میگفت : تو برای من خود جـ....هنم بودی ...همونجور که میسو....ختم باز زنده میشدم‌...

هربار تو همین اغو...شت سو...ختم و باز ازهمینجا سرپاشدم ‌...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

من تازه دارم میخونم

این رمان تموم شده یا هنوز ادامه داره.؟

هیچ وقت به آدما نگید"چرا اینقدر میخوابی؟""چرا انقدر جوش میزنی""چرا انقدر چاقی"تا کی میخوای درس بخونی""چرا برای چندرغاز میری سرکار؟""این همه تو خونه میمونی که چی بشه"و....  شایداون بین پریدن از یه ساختمون ۲۰ طبقه ، و بیخیال شدن از کاری که سالهاست براش تلاش کرده ،درس خوندنی که پر از فشار عصبی،فعالیت بدنی که نتیجه رو نمیبینه، بیماری که هر روز باهاش دسته و پنجه نرم میکنه و جنگی که راجع بهش با هیشکی حرف نمیزنه و سعی میکنه پیروز بشه ،.ویه حرف شما ممکنه اون لیوان صبری که با چنگ و دندون نگهش داشته...لبریز بشه.                                      ساعت ۱ بامداد ۹/۲۵ نی نی ام از پیشم رفت🖤😔💔                
ادامه داره.

وای حالا خدا کنه تموم شه یهو نصفه نمونه😩

هیچ وقت به آدما نگید"چرا اینقدر میخوابی؟""چرا انقدر جوش میزنی""چرا انقدر چاقی"تا کی میخوای درس بخونی""چرا برای چندرغاز میری سرکار؟""این همه تو خونه میمونی که چی بشه"و....  شایداون بین پریدن از یه ساختمون ۲۰ طبقه ، و بیخیال شدن از کاری که سالهاست براش تلاش کرده ،درس خوندنی که پر از فشار عصبی،فعالیت بدنی که نتیجه رو نمیبینه، بیماری که هر روز باهاش دسته و پنجه نرم میکنه و جنگی که راجع بهش با هیشکی حرف نمیزنه و سعی میکنه پیروز بشه ،.ویه حرف شما ممکنه اون لیوان صبری که با چنگ و دندون نگهش داشته...لبریز بشه.                                      ساعت ۱ بامداد ۹/۲۵ نی نی ام از پیشم رفت🖤😔💔                

دارم میخونم خیلی عالی و قشنگه واقعا😍😘

دستت درد نکنه اسی

قشنگ اون دوران رو انگار دارم جلو چشمم میبینم🥲

هیچ وقت به آدما نگید"چرا اینقدر میخوابی؟""چرا انقدر جوش میزنی""چرا انقدر چاقی"تا کی میخوای درس بخونی""چرا برای چندرغاز میری سرکار؟""این همه تو خونه میمونی که چی بشه"و....  شایداون بین پریدن از یه ساختمون ۲۰ طبقه ، و بیخیال شدن از کاری که سالهاست براش تلاش کرده ،درس خوندنی که پر از فشار عصبی،فعالیت بدنی که نتیجه رو نمیبینه، بیماری که هر روز باهاش دسته و پنجه نرم میکنه و جنگی که راجع بهش با هیشکی حرف نمیزنه و سعی میکنه پیروز بشه ،.ویه حرف شما ممکنه اون لیوان صبری که با چنگ و دندون نگهش داشته...لبریز بشه.                                      ساعت ۱ بامداد ۹/۲۵ نی نی ام از پیشم رفت🖤😔💔                
نه تموم میشه  تاپیکه رمانه دیگه ای سراغ داری؟

اره اونم مثل این تاریخیه

الان تگت میکنم

هیچ وقت به آدما نگید"چرا اینقدر میخوابی؟""چرا انقدر جوش میزنی""چرا انقدر چاقی"تا کی میخوای درس بخونی""چرا برای چندرغاز میری سرکار؟""این همه تو خونه میمونی که چی بشه"و....  شایداون بین پریدن از یه ساختمون ۲۰ طبقه ، و بیخیال شدن از کاری که سالهاست براش تلاش کرده ،درس خوندنی که پر از فشار عصبی،فعالیت بدنی که نتیجه رو نمیبینه، بیماری که هر روز باهاش دسته و پنجه نرم میکنه و جنگی که راجع بهش با هیشکی حرف نمیزنه و سعی میکنه پیروز بشه ،.ویه حرف شما ممکنه اون لیوان صبری که با چنگ و دندون نگهش داشته...لبریز بشه.                                      ساعت ۱ بامداد ۹/۲۵ نی نی ام از پیشم رفت🖤😔💔                
نه تموم میشه  تاپیکه رمانه دیگه ای سراغ داری؟

نتونستم تگت کنم بیا لینکش

https://www.ninisite.com/discussion/topic/11374424/نویسنده-ی-رمان-صحرا-و-سیاوش-هستم

هیچ وقت به آدما نگید"چرا اینقدر میخوابی؟""چرا انقدر جوش میزنی""چرا انقدر چاقی"تا کی میخوای درس بخونی""چرا برای چندرغاز میری سرکار؟""این همه تو خونه میمونی که چی بشه"و....  شایداون بین پریدن از یه ساختمون ۲۰ طبقه ، و بیخیال شدن از کاری که سالهاست براش تلاش کرده ،درس خوندنی که پر از فشار عصبی،فعالیت بدنی که نتیجه رو نمیبینه، بیماری که هر روز باهاش دسته و پنجه نرم میکنه و جنگی که راجع بهش با هیشکی حرف نمیزنه و سعی میکنه پیروز بشه ،.ویه حرف شما ممکنه اون لیوان صبری که با چنگ و دندون نگهش داشته...لبریز بشه.                                      ساعت ۱ بامداد ۹/۲۵ نی نی ام از پیشم رفت🖤😔💔                
این و خودمم میخونم گلم مرسی

اهان شرمنده دیگه ندارم😘

هیچ وقت به آدما نگید"چرا اینقدر میخوابی؟""چرا انقدر جوش میزنی""چرا انقدر چاقی"تا کی میخوای درس بخونی""چرا برای چندرغاز میری سرکار؟""این همه تو خونه میمونی که چی بشه"و....  شایداون بین پریدن از یه ساختمون ۲۰ طبقه ، و بیخیال شدن از کاری که سالهاست براش تلاش کرده ،درس خوندنی که پر از فشار عصبی،فعالیت بدنی که نتیجه رو نمیبینه، بیماری که هر روز باهاش دسته و پنجه نرم میکنه و جنگی که راجع بهش با هیشکی حرف نمیزنه و سعی میکنه پیروز بشه ،.ویه حرف شما ممکنه اون لیوان صبری که با چنگ و دندون نگهش داشته...لبریز بشه.                                      ساعت ۱ بامداد ۹/۲۵ نی نی ام از پیشم رفت🖤😔💔                
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   تتتتنننذلرفا  |  44 دقیقه پیش
توسط   delvin_s_a_m  |  32 دقیقه پیش
توسط   qazzelle  |  36 دقیقه پیش