خاله حوله رو از صورتم کنار کشید و با نخ افتاد به جونم ...
غـ..ـر زنان صورتمو اصلاح میکرد و گفت : مثل دخترهای تر..شیده فریدون شدی ...
خجالت بکـ..ـش به خودت برس از این شکل و شمایل بیرون بیا ...
لباسهاتو جمع کرده بودن تو انباری تو خوابیدی من شستم رو بخاری خشک کردم برات تنگش کردم که بپوشی ...
پیراهن مشکی با گل های افتاب گردون ...
قباد خیلی اون پارچه رو دوست داشت ...
همیشه وقتی تـ..ـنم میکردم با لبخند نگام میکرد ....بماند که خیلی حساسیت به خر...ج میداد که بیرون نرم باهاش ...
جنسش نرم بود و خیلی خوب برجستگی هامو نشون میداد ...
خاله میدونست چی تـ..ـنم کنه ...
یه دستی به صورتم کشیدم ...
انگار خـ....ون زیر پوستم برگشته بود ...
جمشید و حمید خواب بودن و بیدارشون نکردم ...
سفره صبحانه پهن بود تو اتاق غذا خوری ...درست پشت درب اتاق بودیم که ...
خاله نزدیک گوشم گفت : کسی نمیاد خودتی و قباد خان برو باهاش حرف بزن ...
نگران بهش چشم دوختم به داخل اشاره کرد ...
_ برو طلا رو من نگه میدارم ...
نفس عمیقی کشیدم و وارد شدم ...
بالای سفره نشسته بود ...
وارد که شدم سرو بالا گرفت ...
دنبا_له سلامم تو چشم هاش خیره موندم ...
براستی چطور اون همه میخواستمش ...چطور اونجور دوستش داشتم ...
براندازم کرد با نگاهاش اما خیلی زود سرشو پایین انداخت ...
درست روبروش نشستم ...
حواسم بود که زیر چشمی نگاه میکنه ...به قول خاله مردها رو میشه یجوری خام کرد که خودشونم نفهمن ...چطور خام شدن ...
شکر رو داخل استکانم ریختم ...
سکوت بدی بود و فقط صدای تکون خوردن قاشق چای خوریم میومد ...
قاشق به دیواره های استکان میخورد ...
انقدر اروم نفس میکشید که حتی صدای نفسهاشم نمیشنیدم ...
چرا لال شده بودم ...چی باید میگفتم ...
انقدر با حوصله صبحانه میخورد که بیشتر عصبیم میکرد از اون همه خـ...ونسردیش ...
بالاخره زبونم چرخید و گفتم : جایی میخوای بری ؟
تو صورتمنگاه کرد ...
🍁🍁🍁