2777
2789

پ

شب از راه رسیده بود ... 

چه هیـ...ـجانی بود تو عمارت از صدای دوقلوهای قباد خان ...

خاله تهمینه به هردو غذا میداد و چقدر زود با هم صمیمی شده بودن ...جمشید خیلی مؤدب و باهوشتر بود حمید خیلی شیـ..ـطنت های بی منطق داشت ....هزاربار میرفت سمت بخاری اما جمشید میفهمید خطر داره ...

خانم بزرگ‌ با اندوه نگاهم میکرد ...

_ خانم‌ بزرگ الان دیگه ازم دلخور نیستی ؟ 

_ نه ...مقصر نیستم خوب چیکار میتونستم بکنم...

_ حق دارین نمیدونین چی کشیدم چیا به روزم اومد ...

_ اون مرد مریض بوده ...اون اگه ادم سالمی بود با نامـ..ـوس مردم و بجه مردم چیکار داشت ...خدا بیامرز گلبهار این وسط حیف شد ....کاش جاش اون زنعمو میمـ...ـرد ‌... 

_ گلبهار پسرمو نجات داده بود ...

_ این همه مصیبت شوخی نبوده که تحمل کردین این همه بدبختی ...

جمشید صحبت میکرد و حمید هنوز کامل نمیتونست ‌..اونا مکمل های هم بودن یکی نتر....س و بی منطق یکی فهمیده و زبل ...

با هم میتونستن هرجا برن و هر کاری بکنن ...

قباد وارد شد ...

پسرا یهو متوجه اش شدن ...حمید به سمتش دوید و بابا صداش زد ‌... 

جمشید فقط نگاه میکرد ‌... 

خاله تهمینه دستی پشتش کشید و گفت :توام برو اون بابای توست... 

بچه ها چه دنیای بی کلکی دارن ...

قباد براش زانو زد و دستشو باز کرد ...بین اون یکی دستش حمید بود که اویزش بود ...

جمشید با تردید خندید و یهو به سمتش دوید ...

جمشید رفت تو بغـ...ـل پدر خودش ‌... 

اشک تو چشم های همه جمع شده بود ‌...

فقط من بودم که هنوز با حسرت از دور نگاهش میکردم‌...

پسرا رو زمین‌ گزاشت ...

به سمتم اومد ...اب دهنمو با هیجـ...ـان قورت دادم ...

به سمتم خـ...ـم‌ شد ...چشم هام داشت از حدقه بیرون میزد ...

وقتی جلو میومد تشنه تر از هر زمانی بهش میشدم‌...

خانم‌ بزرگ بیشتر از خودم با هیـ...ـجان نگاه میکرد و پلک هم نمیزد ...

همه متوجه بودن که از ظهر تا اونساعت کلمه نگفته ...

و میدونستن گله داره ...

به سمتم خـ..م شد ...

قلبم نمیزد ...دستهامو تو هم چـ...ـنگ زدم...

براستی اون عشق چی بود که هم میسو..زوند هم میخندوند هم گریه می اورد ..

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

قباد به سمتم خـ...ـم شد اما از مقابلم گذشت و صورت طلا رو بو....سید ‌... 

من تو شـ..ـوک بودم ...

طلا رو از رو دستهام برداشت و با خودش برد اون سمت ...

سلطان به ارامی گفت : قلـ..ـیونتون رو بیارم ار...باب ؟

_ هرگز این بجه خیلی کوچیکه نمیخوام د..ود بهش اسیـ...ـب بزنه ....همه با تعجب از قباد بهم‌ نگاه کردیم‌...

خاله خبری ازش نبود و با مامان رفته بود ...وقتی نبود خیلی دلتنگش میشدم‌...من واقعا قدرشو میدونستم اون خیلی برام عزیز بود و زحمتم رو میکشید ...

خانم‌ بزرگ‌ نفس تندی کشید و گفت : برای طلا هنوز نه اسم صدا زدن نه حموم دهم‌...

قباد به طلا خیره بود ... 

دختر کوچیکم چطور بهش خیره بود ....

مشخص بود که قباد دلش براش ضعف میره برای دختری که ارزوشو داشت ...

خانم‌ بزرگ دقیق حرکاتشو دنبا_ل میکرد و گفت : بهت نمیاد انقدر دختر دوست باشی ...

قباد با محبت نگاهش کرد و گفت : دوستش ندارم‌...

براش میمیـ...رم‌... 

اخه نگاهش کن چقدر خوشگله ...چشم‌ هاش رو ببین ...بینی اش قد نخوده ...

_ همچینم که میگی نیست تعریف نکن رو دست خودت میمونه ...

_ بمونه مگه قراره شوهرش بدم ...

_ نه پس بزارش تو هنکر بشه تر...شی ...

_ نمیشه خانم بزرگ این یدونه رو نمیشه ...

باورت نمیشه وقتی دیدمش انگار یچیزی بود که اصلا نمیتونم تعریف کنم ...

_ خدا رو شکر دوتا پسر داری کور اولاد نیستی کور اجاق نیستی با یه دختر انقدر ذوق داری ...

کسی از خانم بزرگ دلخور نمیشد اون اخلاقش بود همه عادت کرده بودیم‌ به اون حرف های بی منطقش ... 

اما بودنش خیلی بیشتر برامون میارزید ...

خانم‌ بزرگ دوباره گفت: قباد خان نگفتی چیکار کنیم ؟‌

قباد نشنید گفت : چی رو ؟‌

_ حموم ده دخترتو؟‌

_ ا_خ قربون دهنت خانم بزرگ چه کلمه قشنگی ...دخترم ...

طلای بابا ...براش جشن میخوام بگیرم‌...

رفتم دهیاری نوشتم دخترمه تاریخ زدن برای بدنیا اومدنش ...

تا سه جلدش بیاد ...

بیاد که دختر قباد خان ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

خانم بزرگ چپ چپ نگاهش کرد ...

یکم با لبهاش بازی کرد و بالاخره گفت: عاقد خبر نکردی ؟

قباد یهو جدی نگاهش کرد ...

_ عاقد برای چی ؟‌

خانم بزرگ چشم هاشو ریز کرد و گفت : برای عقد مرجان نمیشه نامحرم بشینین اینجا .... از فردا صد نفر حرف میزنن که بدون عقد یجا هستین ...

قباد سکوت کرد و چیزی نگفت ...

طلا رو نگاه میکرد ...

همه به اون چشم دوخته بودیم اما فقط صورت طلا رو بو...سید و همونطور که تو بغل خاله تهمینه میزاشتش گفت : مراقبش باشین ‌‌‌...

این طلا نیست این قطره قطره خـ...ون قباد خان ...

دیکه کلمه ای نگفت و بیرون رفت ...

با عجله رفتم پشت پرده ... 

رفتنشو نگاه میکردم ‌... 

چرا نمیشد یه روز رو مثل یه ادم معمولی طی کنم ...

ا_ه سو_زناکی کشیدم ...

خانم بزرگ نگران بود و گفت : از من ناراحت نشو مرجان اما حق داره ...تو کم از...ارش ندادی ...

اگه یکی دیگه رو جات میاورد حداقل تکلیفش با دل خودش روشن بود ...

نه اینکه بشینه اینجا و چشم به راه خبری از تو باشه ....

زیر لب دم زدم ...

_ خانم بزرگ کاش میفهمید مرجان چیا کشیده ...

اونشب بعد اون همه مدت با بجه هام یجا با ارامش خوابیدم ‌... 

جمشید و حمید و طلا ...

خیلی وقت بود خوابیده بودن دستی به موهاشون کشیدم ... 

ناخواسته اشک هام روی بالشت میریخت ...

چقدر دنیا با بودنشون قشنگ بود..‌‌‌...

نمیدونستم قراره چی بشه ‌... 

ولی هر چی میشد از اینکه بچه هام تو امان بودن کافی بود ...

هیچ کسی نمیتونست درک کنه من و خاله تو خونه محرم چه استرسی داشتیم و چیا رو تحمل کردیم ...

اسارت فقط تو زبون راحته هر جا برای تجربه کردنش باشه یعنی جـ..ـهنم ...

جـ..ـهنم بی قید و شرط ...

خورشید قشنگ ابادی خودمون از پشت کوه ها بیرون اومد ...

بوی نون تازه عمارت ...

دلم لک زده بود برای اون بو...

برای عطر روغن محلی و نیمرو های عسلی ...

خاله راهی حمامم کرد ...

انقدر زود اومده بود بالا سرم که هنوز همه خواب بودن ..‌.

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

خاله حوله رو از صورتم کنار کشید و با نخ افتاد به جونم ...

غـ..ـر زنان صورتمو اصلاح میکرد و گفت : مثل دخترهای تر..شیده فریدون شدی ...

خجالت بکـ..ـش به خودت برس از این شکل و شمایل بیرون بیا ...

لباسهاتو جمع کرده بودن تو انباری تو خوابیدی من شستم رو بخاری خشک کردم برات تنگش کردم که بپوشی .‌‌.. 

پیراهن مشکی با گل های افتاب گردون ...

قباد خیلی اون پارچه رو دوست داشت ...

همیشه وقتی تـ..ـنم میکردم با لبخند نگام میکرد ....بماند که خیلی حساسیت به خر...ج میداد که بیرون نرم باهاش ...

جنسش نرم بود و خیلی خوب برجستگی هامو نشون میداد ‌‌... 

خاله میدونست چی تـ..ـنم کنه ...

یه دستی به صورتم کشیدم ...

انگار خـ....ون زیر پوستم برگشته بود ‌... 

جمشید و حمید خواب بودن و بیدارشون نکردم ... 

سفره صبحانه پهن بود تو اتاق غذا خوری ...درست پشت درب اتاق بودیم که ...

خاله نزدیک گوشم گفت : کسی نمیاد خودتی و قباد خان برو باهاش حرف بزن ...

نگران بهش چشم دوختم به داخل اشاره کرد ...

_ برو طلا رو من نگه میدارم ...

نفس عمیقی کشیدم و وارد شدم ...

بالای سفره نشسته بود .‌.. 

وارد که شدم سرو بالا گرفت ‌... 

دنبا_له سلامم تو چشم هاش خیره موندم ...

براستی چطور اون همه میخواستمش ...چطور اونجور دوستش داشتم ...

براندازم کرد با نگاهاش اما خیلی زود سرشو پایین انداخت ...

درست روبروش نشستم ...

حواسم بود که زیر چشمی نگاه میکنه ...به قول خاله مردها رو میشه یجوری خام کرد که خودشونم نفهمن ...چطور خام شدن ...

شکر رو داخل استکانم ریختم ...

سکوت بدی بود و فقط صدای تکون خوردن قاشق چای خوریم میومد ...

قاشق به دیواره های استکان میخورد ...

انقدر اروم نفس میکشید که حتی صدای نفسهاشم نمیشنیدم ...

چرا لال شده بودم ...چی باید میگفتم ...

انقدر با حوصله صبحانه میخورد که بیشتر عصبیم میکرد از اون همه خـ...ونسردیش ...

بالاخره زبونم چرخید و گفتم : جایی میخوای بری ؟ 

تو صورتم‌نگاه کرد ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

بالاخره زبون کوفتیم چرخید و گفتم : جایی میخوای بری ؟‌

تو صورتم‌ نگاه کرد و گفت: اره ‌‌‌...

وای چقدر وقتی نگاهم میکرد دلم میلرزید ...

انگار اولین بار بود که میدیدمش که اونطور استرس داشتم ...

_ خوبه که نمیری ...پیش بجه ها باشی خیالم راحته ‌‌... 

یجوری مکث کرد و گفت : تو مگه میخوای بری ؟

چه رفتنی کجا میرفتم ‌...مگه میتونستم برم ‌..

_ نه ...

سرشو تکونی داد خدا رو شکر کرد و میخواست بلند بشه که دستمو جلو بردم دستشو چسبیدم‌...

به دستم خیره بود که چطور دستش رو محکم بین دست گرفتم ...

_ بشین قباد خان ...

ولی بی تفاوت به حرفم سرپا شد و منم چون دستشو چسبیده بودم کشیده شدم و ایستادم ...

سفره رو دور زدم تا درست روبروش قرار بگیرم ...

اون مغرور بود اما من که دلم براش لک زده بود ...

کی گفته فقط با خوندن خطبه است که ادم ها محرم میشن ...

من تا اخر عمرمم بدون خطبه محرم قباد بودم ...وقتی تمام وجود کسی برای کسی بتپه پس اون همون عشقه ...

دستم میلرزید و با زحمت بالا بردم کنار صورتش گزاشتم ...

دستم یخ بود و تـ..ن قباد گرم ‌... 

نگاهم نمیکرد اما همین که اونجا مونده بود یه نور امیدی بود ‌‌... 

اروم جلوتر رفتم ..‌خیلی استرس داشتم ...

خودمو روی پنجه پاهام بالا کشیدم ...صورتم انقدر به صورتش نزدیک شده بود که اتیش اون عشق منو به ش* و دیوانگی وا میداشت ...

عطر تـ...نش مشامم رو پر میکرد ‌... 

چه وصال شیرینی بود ...لبهای لرزونمو روی گونه اش فشردم ...

دستهام بی اختیار دور گردنش حلقه بود ... 

اشک شوق ازچشمم میریخت و دلم نمیخواست لبهامو ازش جدا کنم همونطور لبهام رو به گونه اش میفشردم ...

اشک هام صورت اونم خـ...یس میکرد .‌.

دم‌ نمیزد ...هیچی نمیگفت ....اما هزارتا حرف داشتیم ..‌.هزارتا دلتنگی و هزارتا در...د ...

ما برای هم ساخته شده بودیم برای با هم بودن و کنار هم بودن ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

کبریت به سیـ.ـکارش زد ...

دودش پر شد و اروم گفتم : د_رد بسه ...دلم فقط ارامش میخواد ...دلم میخواد همه چیز تموم بشه ‌... 

یهو چشم هامو باز کنم و ببینم بیست سال گذشته ...سی سال گذشته و کنار هم خوشبخت موندیم ...

نه اینکه هر روز با تر...س چشم باز کنم ...

من تو این عمارت تو تو اوج جوونیم پیر شدم ...

همونطور که پشتش بهم بود و روش به بیرون از پنجره گفت: کاش تموم میشد ....کاش درست گفتی همون روز منو گـ...شته بودی ....حداقل این روزها دیگه نبود ...

_ عصبی بودم نفهمیدم چی گفتم ...

اگه تو بـ...میری منم مر...ده ام ....من بدون تو لحظه ای نمیتونم زندگی کنم ...

پوزخندی زد و گفت : بخاطر حرف مردم دوباره عقد میکنیم اما این به این معنی نیست قراره باز سر روی یه بالشت بزاریم‌...

اینبار فقط بخاطر بجه هاست ...

_ باشه ...

چه باشه تلخی بود ...

میخواست به سمت درب بره که با صدای لر...زون گفتم : یعنی دیگه منو نمیخوای؟‌

دوست داشتنت تموم شد ؟ 

تهش همین بود ؟‌

قباد جوری نفس عمیق کشید که شونه هاش بالا رفت و گفت : یچیز ها هیچ وقت تموم نمیشن یچیز ها همیشگی هستن ...

حتی موقع مر...گ هم گلوتو میفشارن ‌..

تو همون لقمه ای که نمیتونم ببلعم نه بالا بیارم‌...

نفس راحتی کشیدم ...

بیرون رفت و درب رو بست ...

چه جمله قشنگی گفت: من هیچ وقت تموم نمیشم ...

پس هنوزم منو میخواست ...

برخلاف تصورم لبخند میزدم و خوشحال بودم ...

هنوز یچیز هایی بود که بشه باهاش خندید ....

با چه اشتهایی صبحانه خوردم ...

همه با تعجب نگاهم میکردن ...

با اینکه صدای دا_د و بید_اد قباد رو شنیده بودن بازم میدیدن که من خوشحالم ...

خانم بزرک کلافه شد و گفت : مرجان چی شد؟ چی میگه قباد ؟‌

ابرومو بالا دادم ‌... 

_ تقدیر داره جلو میره ‌... 

مگه دست اونه یا دست منه ...

_ راسته میخواد عقد کنید ؟

_ بله ...

نفس راحتی کشید و همه خوشحال شدن ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

اسی شرمنده تو تاپیکت گفتم بخدا گرفتارم بچم ازم دوره ازتون خواهش میکنم التماستون میکنم دعا کنید وکیلمون فردا خبر خوبومهمی بهمون بده زندگیم بهش بستس

خدایا توروخدا کمکم کن 
اسی شرمنده تو تاپیکت گفتم بخدا گرفتارم بچم ازم دوره ازتون خواهش میکنم التماستون میکنم دعا کنید وکیلم ...

عزیزم اشکال نداره من اصلا رو این که چرا تو تایپک ازین حرفا میگی بدم نمی یاد

انشالله انشالله خبر خوب برات بیاد  💛

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

[QUOTE=299922563]عزیزم اشکال نداره من اصلا رو این که چرا تو تایپک ازین حرفا میگی بدم نمی یاد انشالله انشالله خبر خوب ...[/QUO

ممنون عزیزم آخه بعضیا بدشون میاد 

خدایا توروخدا کمکم کن 
[QUOTE=299922563]عزیزم اشکال نداره من اصلا رو این که چرا تو تایپک ازین حرفا میگی بدم نمی یاد انشالله ...

نه من اینطور نیستم

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   75asemann  |  31 دقیقه پیش
توسط   تتتتنننذلرفا  |  2 ساعت پیش