صدای یالله گفتن حاجی میومد ...
برای سومین بار قرار بود عقد من و قباد خونده بشه ...
چه حکایتی بود اون روزها ...
چه حکایت های تلخ و شیرینی داشت اون روزها ...
قباد خودش نبود و خطبه عقد به وکالت ازش جاری شد ...
خانم بزرگ نفس بلندی سر داد و گفت : انشالله دیگه قرار نیست این عقد فسخ و دوباره جاری بشه ...
با خنده نگاهش کردم ...
_ خانم بزرگ شما هم مثل من دلتون شور میزنه ؟
_ ایت الکرسی بخون ...فقط اون چند خط ایه است که دل منو اروم میکنه ...
خانم بزرگ اشاره کرد تا تنهامون بزارن ...
خیلی کم پیش میومد با من تنها بخواد صحبت کنه ...
رو به خاله گفت : این دختر رو هم ببر ...چند کلمه حرف دارم ...
خاله طلا رو تو بغلش گرفت و بیرون برد ...خانم بزرگ درب رو با عصاش هل داد و گفت : شدی دوباره زن عقدی و رسمی قباد خان ...
اون دوباری که طلا....ق گرفتی کوتاهی از خود من بود ...
انگار نمیتونم خوب اینجا رو اداره کنم ...تهمینه هم که دست و پا چلفتی ...از همون اول هم بی زبون و ساکت بود ...
قباد مر...ده ولی هر مردی یجاهایی نمیتونه سفت باشه ...
از امروز به بعد خودت میدونی که میخوای دوباره بشی محرم جان و دلش یا نه ؟
اگه بگذره و ببینم همینطور جدا از همین و قبادم داره با فکر و خیال سر میکنه ...
به این گیس های سفیدم قسم که خودم براش ز...ن میگیرم ...
مرجان من و تو خیلی شبیه هم هستیم ...
هر دو دل و جرئت هر کاری رو داریم ...پس یا میری و دوباره خشت های ریخته بینتون رو میچینی یا میشینی و از دور میبینی چطور برای قباد دارن خشت میچینن ...
لبخند زدم و گفتم : داری تهد_یدم میکنی خانم بزرگ ؟
_ اسمشو هر چی قراره بزاری بزار ...
روزی که قباد حـ..ـکم کرد بیام انگشتر بندازم دستت دلم چرکین بود اما دروغ نمیشه گفت تو دلم جا باز کردی...
چون میدیدم چطور قباد رو دوست داری و چطور کنارت خوشبخته ...
پسرم یه شیر مرد بزرگ شد یه مرد واقعی اما همیشه تو دلش تنها بود ...
تو اون تنهایی رو پر کردی پس الانم برو جلو ...
_ تشکر کنم ازتون یا نه ؟
منم دلم همون روزها رو میخواد خانم بزرگ همون خوشبختی رو ...
_ پس یه تکونی به خودت بده ...
ا_هی سر دادم و به فکر فـ..رو رفتم ...
چه کاری ازم بر میومد ...
🍁🍁🍁