2777
2789

بازدم نفس هاش به صورتم میخورد ...خیره تو چشم هام بود و گفت: برای همینم هنوزم میخوامت ...

لبهاشو تو گودی گر...دنم برد ...

خواستم کنار بز...نمش اما اجازه نمیداد و تمام وجودم با اون بو...سه های ریزش لر....زید ...

اروم دستم ول کرد و نزدیک گوشم گفت : فراموش نشدنی هستی ...تکرار نشدنی ...

با خجالت کنار کشیدم و خودمو با تکه های گوشت پخته مشغول کردم ...

طعمشون عجیب دوست داشتنی بود ...

خسته بودم یا هنوز اون دا_رو تو تـ...نم بود که خوابم برده بود ...

نور خورشید چشم هامو اذ_یت میکرد و چشم هامو باز کردم‌...

خورشید از پنجره مستقیم توی چشم هام بود ...

چشم هامو جمع کردم تا تونستم ببینم‌...

کنار قباد خان خوابیده بودم ...اروم و مظــ.ـلوم خواب بود ...یادم نمیومد چطور اصلا اومدم داخل و خوابم برده ...سرد بود اما گرمای بودنش گرمم میکرد ...

خواستم بلند بشم که بیدار شد ...

خمیازه ای کشید و گفت : صبح شد ...؟

دیشب جوری بیهوش شدی که دلم نیومد بیدارت کنم‌...

_ صبح بخیر ...

دستشو برام دراز کرد ...

با تردید دستشو چسبیدم ...

بهم تکیه کرد و نشست ...

_ برگردیم عمارت ...

انگاری دلخور بود که خوابیدم و اون تنها مونده ...

اما می ارزید به تمام اون کارهایی که باهام کرده بود ...

تمام مسیر اروم بودیم و حرفی نمیزدیم‌...هیج کدوم چیزی نگفتیم ...

عمارت مثل همیشه بود منتظر ما ...

صدای بوق ماشین خانم بزرگ رو به ایوان کشوند ...

از اون بالا نگاه میکرد و چشم هاشم همراه لبهاش میخندیدن ...

قباد ماشین رو خاموش کرد و همونطور که به روبرو خیره بود گفت : تا روزی که همون مرجان سابق نشی میتونی جدا از من بمونی ...

پیش پسرا بمون ...من نمیخوام به ز....ور مجـ...بورت کنم زنم باشی ...

_ اما به ز...ور نگهم داشتی ..؟

سرشو تکون داد ...

_ مجـ..ـبور بودم ...نمیخواستم برای همیشه از دستت بدم‌...

اما میخوام با دل راضی سر رو بالشتم بزاری ...

پیاده شد به سمت عمارت رفت ...

یچیزی تو اون مرد بود که نمیشد ازش سر در اورد و اونم غرورش بود ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

داشتم بالا میرفتم میخواستم لباسهامو عوض کنم ...

خاله با هیحان به سمتم اومد ...

_ برگشتی دورت بگردم ؟ 

خاله محکم‌ صورتمو میبو....سید و نزدیک گوشم اروم‌ گفت: چخبره اینجا ...زنعمو قباد خان اومده ؟‌

_ همه اینا زیر سر اونه ...دلم باهاش صاف نمیشه ...خاله ازش چشم بردار ...

خانم بزرگ عصاشو به زمین زد ...

_ مرجان ؟‌

بلند سلام کردم‌...

به احترامش جلو رفتم روی صندلیش لم داد و گفت : خوش اومدی ؟... 

اون زن موقع رفتن خیلی بهم لطف کرده بود ...با تمام تلخی هاش شیرین بود ...

_ ممنون ..با اجازه اتون به خودم برسم و به پسرا سر بزنم ...

_ انگار دیشب خوش نگذشته؟‌! قباد خان اخم هاش تو هم بود ...

_ شما که باید بیشتر از من باهاش اشنا باشین ...

اون اگه اخم نکنه قباد خان نیست ...

 به کنارش زد ...

_ بشین بگم برات ناشتایی بیارن ...

کنارش جای گرفتم ...دستهای چروک خورده اشو روی دستم گزاشت ...

_ بچـ..ـسب به قباد خان ...

روزی که رفتی تا برگردی هزارسال گذشت ... 

نزار بازن تفرقه بیوفته بینتون ...اون مر..ده تو باید دلبری کنی نه اینکه ا_خـ.ـم کنی ...

خجالت زده سرمو پایین انداختم ...

_ خانم بزرگ دلم صاف نمیشه ...من اون روزها خیلی د_رد کشیدم د_رد جسمی نه ...‌د_ردم روحی بود ...

_ زن ها همینن ...تا بوده از قدیم بوده و در اینده هم همینه ...زنهای مملکت ما د_رد میـ..ـکـ..ـشن ...تا مجردن از پدر و برادر ...

شوهرم میکنن از شوهر ...

کاش روزی بیاد زنها بتونن آزاد باشن ...

_ کاش ...

دستی پشتم کشید و ادامه داد ...

_ یه لقمه بخور بزار جون بگیری ...

روز به روز چرا اب میری تو ...

_ از غم و غصه است ...

_ بخاطرت با دشمنم همدست شدم .... 

تا برگردونمت ...اون پیرزن شیـ....طانه ...اون انسان نیست ...

_ کاش اینجا نمونه خانم بزرگ ازش میتر🌱سم ...

_ منم میتر🌱سم اون یه مار زخـ...ـمی که میخواد به وقتش دورم بپیچه...

دلشوره تو دلم رخنه کرده بود ...

خانم بزرگ هم مثل من بود ...

انگار قرار بود اتفاقی بیوفته ...

چرا زندگی با من رسم بازی و ناسازگاری داشت ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

پسرام اروم خواب بودن و هر از گاهی تو خواب لبخند میزدن ...

اونا تنها چیزی بودن که وقتی نگاهشون میکردم هم دلم سیر نمیشد ...

گلبهار اروم نشست و گفت: مرجان خانم شما هستی منم خیالم راحته ...ماشالله روز به روز بزرگتر میشن و میتر🌱سم نتونم از پس هر دوی اونا بربیام ...

_ تمام زحماتشون باتوست اونا دوتا مادر دارن ...زندگی با من بازی داره حتی میترس🌱م فردا بیاد و باز ازشون جدا بشم‌...

_ خدا نکنه...

ا_هی کشیدم و برگشتم بالا ...

قباد تو اتاق بود نمیدونم چرا اما رفتم اون داخل ...

از لای درب نگاهش کردم داشت با برگه های حساب و کتابش سر و کله میزد ...

انگار سنگینی نگاهمو حس کرد که سرشو بلند کرد ...

نگاهم کرد ...هر دو خیره به هم بودیم ...

نمیشد یا نمیخواستم بشه اما جلو رفتم ...دا_منم رو مرتب کردم و با تردید گفتم : لباس زیادی همراهم نیست ....

بین حرفم پر...ید و گفت : میگم برات بیارن ...

_ داشتم اونجا پیش اقا محرم زبان خارجی یاد میگرفتم ...

_ میدونم ...

_ خوب نمیشه اینجا هم ادامه بدم ؟‌

یکم مکث کرد و گفت : مرجان برای این چیزا از من سوال نپرس ...

یکم دلم قر🌱ص شد ...

دقیق رسیده بودم روبروش ...

با نگاهش براندازم کرد و گفت : خوشگلتر شدی ؟‌

لبخند رو لبهام نشست ‌... 

_ ممنون ...

_ هرچیزی لازم داری به سلطان بگو برات فراهم میکنه ...

روبروش نشستم ...

از سکوتم متعجب بود و خیره بهم موند ...

_ چیزی میخوای بگی مرجان ؟‌

با سر گفتم اره ...

_ خوب بگو ...

_ میخوام همینجا بمونم تو همین اتاق ...

لبخند قشنگی زد ...

دستشو جلو اورد و کنار گونه امو لـ..ـمس کرد ...

_ بمون ...جای تو روی چشم هامه ....سرمو پایین انداختم جرئت نگاه کردن تو اون چشم هارو نداشتم ...

کمد لباسهام دوباره پر شد از لباس و چیده شد برام ....

اون عمارت انگار زادگاه من بود ‌.‌... 

شب از راه رسیده بود ...

استر...س هم همراه من قدم میزد ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

کنار پنجره به بیرون نگاه میکردم چیزی جز تاریکی و خاموشی نبود ...

درب که باز و بسته شد مطمئن شدم قباد خان اومده داخل ...

بو و عطر تـ..ـنش جلوتر از خودش میومد ...

اروم از گوشه شونه ام نگاه کردم لباس عوض میکرد ...

به سمتش چرخیدم‌...ساعتشو روی میز گزاشت و جلو اومد ...

چشم هاش برقی میزد ...

جلو که رسید دستشو تو گودی کمـ.ـرم گذاشت و منو جلو کشید بهش کاملا چـ.ـسبیدم ...

سرشو تو موهام فـ.ـرو برد و بو کشید ...

_ دلم برای این عطر موهات تنگ‌شده بود ...

نمیتونستم در مقابلش مقاومت کنم ...دستهامو روی شونه اش گزاشتم و اروم سرمو بهش چسبوندم ...

حس میکردم تمام خوشی های دنیا رو حس میکردم‌...

اروم اروم‌ تـ..ـنمو لمـ...ـس کرد و وقتی مخالفتی نداشتم داشت فراتر میرفت ...

گرمای دستش و دلتنگی اون روزهای دوری شاید محـ.ـبورم کـ.ـرد تا دوباره دل بسپارم به اون و عشقش ..... 


تمام وجودم د_رد میکرد ...

خـ...ـیس عر.... ق سرشو بین سـ.... 🌱ینه ام گزاشته بود و چیزی نمیگفت ...

اروم دستمو تو موهاش بردم و همونطور که با موهاش بازی میکردم گفتم : خوابی یا بیداری؟ چرا هنوز باورم نمیشه همه چیز درست شده و قراره همینطوری بمونه ...

دلم شور میز...نه ...

اروم گفت : نگران چی هستی ...نگران اینکه دوباره بزارم بری؟‌

یه ادم اشتباهشو دوبار تکرار نمیکنه ...من از سر لجبازی نه از سر پنهان کاریت اونطور شدم‌...

چرا نگفتی چرا هیچوقت نخواستی بگی ...

_ هزاربار با خودم مرور کردم و گفتم میدونی....این چشم ها طـ...ـبل رسـ....وایی من بود چطور نفهمیدی ؟‌

_ اخه نمیتونستم بهت شـ.ـک کنم ...چطور شــ.ـک میکردم وقتی تو جای چشم هام بودی ...دختر لطیف و معصومی مثل تو رو هیچ وقت اونطور تصور نمیکردم‌...

_ مجـ...ـبور بودم‌...

_ دیگه بهش فکر نکن‌...

یهو یاد نازی افتادم ...

ندیده بودمش کجا بود و نگران گفتم : خبری از نازی نیست کجاست ؟‌

_ فرستادمش پیش خانواده اش ...

کمک خر....ج براش میفرستم ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

۱

قباد سرشو بالاتر اورد اروم اروم زیر گر....دنمو میبو.._سید و گفت : کاش همیشه همینطور بمونه ...همینقدر خوب و خاص ...

دستمو پشتش کشیدم ...

از جای د_رد نا_خن هام پشتشو خرا_شیده بود ...

رو تخـ...ـت نشست پتو و ملحفه جمع شده بود و همه جا بهم ریخته بود ...

با یاد اوری اون لحظات لبخند رو لبهام مینشست ...

وقتی کنار پنجره لبهاشو روی گوشم کشید ... 

صدای زمزمه های قناری ها تو گوشم نجوا شد ...

وقتی اولین بو...سه اش روی لبهام نقش گرفت...تـ...ـنم که هیچ قلبم هم لر....زید ... 

قباد پشتش بهم بود ...

اروم گفت: یه معذرت خواهی بهت بدهکارم مرجان و یه تشکر ...

اول اینکه ممنونم که اینجایی ...تو روزهایی که خیلی سخت بود تو بهترین تکیه گاه برام بودی ...

به من نگاه نکن قباد بزرگه اما اونم ادم .‌...از سر لجبازی بود یا هرچیزی مهم نیست از این ساعت به بعد رو چشم هام جا داری ...

منم تو جا نشستم ...خودمو جلو کشیدم و اروم به پشتش جای اون شلا...🌱ق ها بو....سه زدم‌...

سرمو به پشتش تکیه کردم‌...

_ میخوام بخوابم‌...و بیدار بشم و ببینم همش واقعی ...

_ همش واقعی ...همش ...

زودتر از قباد بیدار شدم‌...

حمام اول صبحی سرحالم میکرد ...گلبهار بیدار بود و داشت قالی کنار اتاق رو روی دا_ر میبافت ...

مزاحمش نشدم ...

قباد خان بی صدا و اروم خواب بود ...وقتی میخوابید خیلی به پسرا شباهت داشت ...

خودمو جلو کشیدم نوک بینی اشو بو...سیدم ...

چشم هاش بسته بود و گفت : نمیزاری بخوابم ؟‌

_ قباد خان معروفه به سخر خیزی چی شده افتاب رسیده وسط اسمون و خوابیدی ؟‌

چشم هاشو باز کرد ...

_ خواب بدی دیدم‌...حس و حال اون خواب باهامه حوصله بیدار شدن ندارم ...

_ خیر باشه ...

انگار رنگش پر....یده بود ....

چـ....نگی تو موهای خودش زد ...

_ خواب دیدم اتیش گرفته همه عمارت تو اتیشه و تو وسط اتیشی ...

سو🌱خـ...ـتنتو میدیدم اما نمیتونستم کاری کنم ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

نگاهم به دستهای قباد بود حتی دستهاشم میلر....زید وقتی تعریف میکرد ...

_ تمام عمارت داشت میسو...خت ...

همه جا شعله های اتـ...یش بود ...

تو درست اینجا بودی ...

نمیتونستم بیام جلوی چشم هام سو....ختی و نتونستم نجاتت بدم ...

انگار هنوز تو اون خواب بود ...دستهاشو محـ...ـکم گرفتم به سیـ....🌱نه ام فشردم ...

_ اروم باش فقط یه خواب بوده ...من اینجام صحیح و سلامت کنارت ...

محـ..کم سرمو گرفت جلو برد ...سرمو بو...سید ...

_ خداروشکر خواب بوده ...

اما خواب نبود اون واقعیت بود که من قرار بود بسو🌱زم و بسو🌱زم ...

تمام روز قباد عمارت بود و ازم چشم برنمیداشت ...

زنعمو نگاهی بهم انداخت ...

قاشق اش رو تو دهنش خالی کرد و گفت : اول صبحی اون خاله ات و سلطان چرا معرکه گرفته بودن ؟‌

قباد به من چشم دوخت اما منم خبر نداشتم ...

شونه هامو بالا دادم ...

_ نمیدونم ...

ابروی ظریفش رو بالا داد ...

_ نبایدم بدونی ...زن خان بودن باید چشم و گوش عمارت بودن باشه ...بچه هاتو که سپردی به دایه خودتو راحت کردی ...

خانم بزرگ با پوزخندی گفت: اون بچه هاشو سپرده چرا فشارش به تو اومده ...

دعوای اون دوتا تمومی نداشت ...

قباد با اخم بهشون فهموند ساکت باشن و حرف نزنن ...اصلا حوصله خودشم نداشت ...

دستمو روی پاش گزاشتم ...

حواسش جمع من شد ...

از پشت دود قـ...ـلیونش اروم گفتم: چرا تو فکری ؟‌

نمیخواشت نگران بشم و به عمد دود رو به سمتم فوت کرد ...

سرفه کنان گفتم : عمدا میخوای منو خـ...ـفه کنی ...

بالاخره یه لبخند زد ...

 دلم ضعف میرفت برای اون لبخندش ...کاسه اش رو براش جلو کشیدم ...عادت داشت با کشک و پیاز دا_غ فراوون بخوره ...

بی میل نگاهی انداخت ...

_ باور کن اشتها ندارم ...

_ بخاطر من بخور ناهار هم نخوردی 

فقط سر تکون داد ...

خاله تهمینه منو کنار کشید دلیل حال قباد رو میخواست بدونه ...

قبل از اینکه چیزی بگم قباد کنار مادرش ایستاد و گفت : نگران نباش فقط بیخوابم ... 

نخواست اونم نگران بشه ...

جای رحمان واقعا خالی بود ...

یک هفته مرخصی داشت تا بیاد ...

خاله و سلطان تا فرصت میکردن گیس های همو میکشیدن ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

ماه وسط اسمون بود ...

شام خورده بودیم و برای خواب همه میرفتن ... 

اونشب تا دیر وقت مهمان اتاق خانم بزرگ بودم ...برای بو...سیدن پسرا رفتم ....

جمشید خیلی بی قراری میکرد و اروم‌ نمیشد ...گلبهار نگران به من چشم دوخت و گفت : خانم از سر شبی بی قراری میکنه ...شیر هم نمیخوره ...بهش کلی عر...ق نعنا دادم اما اروم نمیشه ...

از رو دستهای گلبهار گرفتمش محـ.ـ.ـکم به سیـ.ـ...._نه ام فشردمش...انگار اروم گرفت ...

بین دستهام خوابش برد ...چقدر صورتش قشنگ بود چشم هاش به روشنی چشم های من بود ... 

نگاهم به خال کنار بینی اش بود اون خال رو از پدرش به ارث برده بود ...

اروم لـ..ـبهامو روی پیشونیش فشـ...ـردم و درون گهواره اش گزاشتمش...

انگار سالها بود که خوابیده چقدر اروم خوابیده بود ...

روش پتو کشیدم ...

گلبهار با لبخندی گفت : شما رو میخواست تا بخوابه ...

خـ...ـم شدم یکیار دیگه تـ....نشو بو کشیدم ...

حمید خیلی وقت بود خواب بود ...اونم بو کردم ...اونا تمام وجود من بودن ...

قباد پشت پنجره سیگـ.ـ....ار میکشید ...

با اخم جلو رفتم‌...

_ حیف تو نیست همش د_ود ...قلیو._ن تموم نشده سیگـ.ـ...ار ؟‌

میتر..._سم فردا هم سر منـ....قل ببینمت ...

از حرفم خنده اش:گرفت ...

_ این هیکل رو با د_ود خراب نمیکنم فقط ذهنم بهم ریخته است ...

دستمو روی شونه اش گزاشتم ...

_ بیا بخواب ...

اخرین پک رو به اون سیـ.ـ....گار زد و دراز کشید ...

چشم هاش گرم میشد و من چیزی نمیگفتم ...

نمیدونم چقدر گذشته بود اما خوابم نمیبرد ...یجوری بودم یه دلشوره عجیب داشتم ...

دلم طاقت نیاورد رفتم سمت پنجره انگار خواست خدا بود که خواب به چشمم نیاد ...

دو تا مرد صورت هاشون بسته بود بزرگی چ* های تو دست هاشون تـ.ـ....نمو لر....زوند رفتن تو اتاق پسرا ...

زبونم بند اومده بود ...دلیل اون همه اظطراب پس الکی نبود ...

نفهمیدم چطور حـ....ییع کشیدم و قباد رو صدا ز....دم ...

دنبا_له صدای من قباد از جا پر....ید و به سمت بیرون دویدم ...

 فقط میدویدم تا به پا_ره های تـ...نم برسم ....

پله ها تمومی نداشت و پشت هم حـ....ـیییع میز....دم و پسرامو صدا میز....دم ...

مگه میشد اونشب کسی صدای مرجان رو نشنیده باشه ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

تر. 🌱س ...استر._س ...و🌱حـ.ـ...شت ...تو گفتن اسونه اما برای من خیلی د_ردناک بود ...

قباد درست پشت سرم بی خبر از من و حال و روزم میومد ...

روی پله های اخر بودم که گلبهار رو جلوی در اتاق بجه ها دیدم ...

تمام تـ.ـ....نش غر....ق خ بود ...

دستش روی شـ.ـکمش بود و به من نگاه میکرد ...

رد انگشت هاش روی دیوار بود وحمیدی که صدای گریه هاش تو گوشم میپیچید ...

انگار منو صدا میزد ...چشم های تر🌱سیده حمید منو صدا میزد ...

دیدن گلبهار حالمو بد کرد ...

فشارم افتاده بود و دیگه نتونستم جلوتر برم ...

قباد نگهبان رو صدا میزد ...سلطان رو صدا میزد ...گلبهار به ندرت نفس میکشید ...خاله اقدس حمید رو از بغلش گرفت و اومد نزدیک من روی زمین افتاده بودم و نمیتونستم قدم بردارم ...

دستهام پاهام تمام تـ...نم میلر🌱زید ....

خاله حمید رو که اروم نمیگرفت به من داد ...

همهمه ای بود گلبهار رو چ* ز....ده بودن ...انگار اب شده بودن رفته بودن تو زمین ...

نه انگار کسی اومده بود نه انگار کسی رفته بود ...خاله سقف د_هنشو برداشت و گفت : چی شده اونا کی بودن ؟‌

قباد بیشتر از هرکسی نگران گلبهار بود ...دستمال رو روی شـ.ـکمش گزاشتن و میخواستن ببرنش درما_نگاه شهر ...

نمیدونستم دووم میاره یا نه ...

اون همه خ ازش رفته بود ...

با لـ...ـبهایی که حتی نمیتونست تکونشون بده با زحمت جمشید رو صدا زد ...

حتی اون لحظه نگران اون بود ...

سلطان سـ.ـرشو نوازش کرد و گفت : نگران نباش حواسمون به جمشیدخان هست .‌.. 

اما گلبهار میخواست چیزی دیگه بگه و نمیتونست ...

نگاهش به من بود و حمید ...

اون اخرین دیدار اون با ما بود ...

لبخند زد و دستشو به سمت حمید دراز کرد اما حتی نتونست برای اخرین بار لمـ...ـسش کنه ...

صدای شـ..._یون زنها خبر از مر. 🌱گ بی گنـ...ـاه گلبهار میداد ...

خبر از معـ.ـصومیت و مر.._دن نا به حق اون ...

کاش من جاش میمـ....ر._دم ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

نفس کشیدن سخت بود ...

قباد به صورت گلبهار میز...د و طعم شور و تلخ اشک روی لـ..ـبهامون بود و هست ...

گلبهار مر🌱ده بود اون برای نجات پسرای من مز...ده بود ...

حمید اروم نمیگرفت و نمیتونستم ارومش کنم ...

خاله اقدس ازم گرفتش و تکونش میداد اما اروم نمیشد ...

به ا_جبار با چا_در به پشتش بست ....بجه طفـ....لکم اروم گرفت ...از بس حـ....یع ز....ده بودم صدام گرفته بود ...

گلبهار رو بردن تو اتاق پایین ...

خانم بزرگ رو دیدم که اشکش رو پاک کرد و قبادی که میخواست نگهبان رو بکـ....شه ....عصبانیتش تمومی نداشت ...

منم مثل یه تیکه گـ...وشت شــ..ل افتاره بودم گوشه پله ها و تکون نمیخوردم‌...

همه اماده بودن ...

نه میدونستن کی بوده نه از کجا اومده ...

قباد رو به سلطان گفت : جمشید و مرجان روببر بالا ...

تو اتاق هاتون بمونید ...

چرخید رو به خانم بزرگ شد ...

_ اداره زنها با شماست کسی امشب از اتاقش بیرون نمیاد ...

بفرستین پی رحمان همین امشب برمیگرده عمارت ...

همه از تر🌱س صدای پر از رعد قباد فقط چشم میگفتن ...

خدمه ها با گریه و تر🌱س لک های خ رو پاک میکردن ...

هرکسی نظری میداد ...هرکسی چیزی میگفت ...

سلطان وارد اتاق پسرا شد ...

اشکهام خشک شده بودن و دیگه اشکی نبود ...

چهره سراسیمه و تر🌱سیده سلطان رو که تو چهارچوب دیدم از جا پر._یدم ...

نکنه پسرم رو کـ.ـ...._شته بودن ...

نفهمیدم چطور به سمت اتاق حـ...._ملع ور شدم ...

سلطان رو کنار زدم‌..

اتاق بهم ریخته بود ...

دستهام تو گهواره جمشید بردم ...

خودم با همون دستها اونجا گزاشته بودمش ...

اما گهواره خالی بود ...

هر طرف رو نگاه کردم نبود ...

پسرم نبود ...

زیر رختخواب ها رو میگشتم و قباد رو صدا میزدم‌...

سلطان سعی داشت ارومم کنه اما دیوانگی رو اونشب به جون خر._یده بودم ...

دا...د میز..دم ...

پسرمو صدا میزدم ...

جمشید من نبود ...

خودم اونجا خوابونده بودمش اما نبود ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

قباد اتاق رو زیر و رو کرد ...

بهشچ شم دوخته بودم‌...

اونم به من خیره بود ...

من داشتم وسط اون اتیش میسو....ختم و نمیتونست کاری کنه ....پسرمو برده بودن ...

دز...._دیده بودنش...

اگه گلبهار مانع نشده بود و جونشو کف دستش نگرفته بود حتما حمید رو هم برده بودن ...

صدای حـ....یع های جـ...ـگر سو....خته ام میومد ...

موهایی که کشیدم و لای انگشت هام کنده شده بود ...

جمشیدم نبود اخرین دیدارمون بود ..‌بوییدمش و رفتم ...

بین دستهای قباد که سعی داشت مانع ز....دن خودم بشم از حال رفته بودم‌...

با بوی تند الکـ...._ل بهوشم اوردن ...

گیج و منگ بودم ...یچیز تلخ تو چای بود که به ز._ور به خوردم دادن ....

خانم بزرگ تو جا تکون میخورد و روی سرش میزد ...

انگار اسمون خدا هم از نا_له های من به صدا در اومده بود ...

رعد و برق و بارون اون شب دم صبح ...

خاله شونه هام رو ما_لید و گفت: اروم باش دورت بگردم ...

زیر لب گفتم: پسرام ...

خاله به حمید که کنارم خواب بود اشاره کرد ...

_ جمشید رو پیدا میکنن ...مر....دم همه ریختن بیرون ما_مور دولـ..تی اومده افسر پلیـ...س اومده ...

_ از بالا دیدمشون خاله صورت هاشون بسته بود ...

پسرای من به چه د_رد اونا میخوره ...؟

قباد رو تازه دیدم کنار پنجره بود ...پوکه های سیگـ...ارش به صدتا میرسید پشت پنجره تو طاقچه ریخته بود ...

_ زنعمو پشت این بازی ها بوده خبری ازش نیست ...

خانم‌ بزرگ طاقت نیاورد و گفت: به خدا که حو._نش حلاله ...

هر کسی اونو بگـ.ـ..._شه اون زمین های سر جاده رو دو دستی تقدیمش میکنم ...

هزاربار خواستم اما قباد نذاشت...

اون زن شیـ.ـ...._طان ... 

چطور تونستن دست بزارن رو پا_ره های تـ....نم ...

میدونست چطور زهرشو بریزه ....میدونست اینطوری کمـ...رتو میشکنن ..گلبهار خدا بیامرز نبود الان هر دوشون رو برده بودن ...

اشک هام بی صدا میریختن ...

تازه داشت همه چیز یادم میومد ...

خاله لبهاش میلـ....رزید و با گلاب دستهامو میما_لید ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

هیچ کسی چیزی نمیگفت ...

انگار دوباره پسرم بی شیر شده بود و بهونه گیری هاش برای شیر گاو خوردن ...

گلبهار رو بعد از غسـ..ل و کـ...ـفن کردن میخواستن دفـ...ن کنن ...

انقدر همه چیز تلخ بود که کسی باورش نمیشد ...

خبر دز....دیده شدن پسر قباد خان همه جا پیچیده بود ...همه دلسوزی میکردن و برای همدردی میومدن اما نه کلمه ای حرف میزدم نه کاری به کسی داشتم ...

حمید رو روی پاهام میزاشتم و حتی وقتی میخوابید زمین نمیزاشتمش ...

دو روز جلو میرفت و خبری نبود که نبود ...

رحمان از جونش برام مایه میزاشت و جایی نمونده بود که نرفته باشه ...

مثل همیشه چشمم به اون و خاله بود...همیشه وقتی مشکلی داشتم‌ نمیزاشتن اتفاقی بیوفته و هوامو داشتن ...حالا پس چرا کاری نمیتونستن بکنن ...

روزهای لهنتی پشت هم جلو میرفت و مرجان روز به روز دلش بیشتر میشکست ...

گاهی به خدا میگفتم کاش جمشید جلو چشم هام مر....ده بود اونطور غمم یکی بود اما حالا هزار جور فکر و خیال میومد تو سرم ...

هزار جور در....د میومد سراغم ...

حمید اروم خواب بود ...

قباد کنارم نشست ...خـ...م شد سرشو بو...سید و نگاهم کرد ...

تو صورتش نگاه نمیکردم ...

دستشو جلو اورد پشتم گزاشت و منو به خودش چسبوند ...

_ مرجان بهتری ؟

_...

_ دو هفته است یه کلمه حرف نزدی ...من همین الانشم جونم نصفش رفته ..‌تو دیگه منو از....ار نده...یچیزی بگو ..

اشک از گوشه چشمم چکید ...

صدام انگار از ته جاه میومد ...

_ اونشب بیقرار بودد...انگار این جدایی بهش الهام شده بودن ...

خانم بزرگ میگه بجه ها تا زبون ندارن از همه چیز با خبرن ...

درست میگه جمشید هم خبر داشت ...

بغـ.ـلش گرفتم تو بغـ..ـلم خوابید ...

کاش اونجا بودم ..‌کاش من میمر....دم و اون رو نمیبردن ...

_اینطوری نگو ..

سرمو گرفت و به سیـ...ـنه اش فشرد ..

حس میکردم لبهاش از شـ.ـدت بغض دارن میلر...زن ...

لبهاشو روی سرم فشـ..ـرد ...

سردی اشکش روی فرق سرم نشست ...

_ نمیدونم چیکار کنم ...

نمیدونم مرجان ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

قباد صداش میلـ..ـرزید و گفت: مرجان دستم به جایی بند نیست ...

نه نشونی نه ردی ...

حتی نمیدونم از کجا اومدن از کجا رفتن ...

تو بگو چیکار کنم ...

اگه اونشب گلبهار نبود حمید رو هم برده بودن ...یعنی خواسته اشون همین بود ...من روزی هزار بار دارم میمـ....یرم ...

_ قباد پسرمو پیدا کن ...

هر دو سکوت کردیم ...د...ردی بود که در...مانی نداشت ...روزها هم انگار میدویدن و فـ...راز میکردن ...

ساعت هابرام معنا نداشتن ...

باز شدن شکوفه ها و جوونه های جدید هم برام بی معنا بودن ...

تولد یکسالگی پسرام بود ..حمید راه میرفت و پشت هر قدمش میوفتاد ...

مدت ها بود که حتی لبخند هم نزده بودم‌...

حتی ثانیه ای از جلو چشم هام نمیزاشتم دور بشه ....هر شب از خواب میپر...یدم و بی صدا ساعت ها گریه میکردم ...

جمشیدم چی به سرش اومده بود ...

زنده بود یا مر...ده ...

حتی نمیدونستم هنوز نفس میـ..ـکـ..ـشه ...

حمید که نگاهم میکرد قلبم تـ....یر میکشید ...گهواره چوبی خالی از جمشید بزرگترین د_رد برای من بود ...

اروم گهواره اش رو تکون دادم ...

_ بخواب پسر من ...

لالا کن ...اروم لا لا کن ...

چشم هاتو ببند و بخواب ...

اشکهام تو گهواره میریخت ...خاله ا_هی کشید ..

_ مرجان به خودت بیا از بین داری میری ...ماه هاست اینجایی ...ماه هاست کارت شده غصه خوردن و غم داشتن ...

چشمم خیره به گهواره بود ...

_ خاله جمشید الان باید راه بره درسته ...یکسالشون هم گذشت 

میگن دو قلوها هر کاری بکنن با هم انجام میدن ...

پش جمشید الان راه میره ... 

حمید نشسته بود و با ماشین هایی که رحمان براش خـ.ـر...یده بود بازی میگرد ...

_ اره عزیزم جمشید هم راه میره ...

_ خاله میدونستی جمشید یه خال روی بینیش داشت مثل قباد خان ...

خاله بیشتر نگران من بود ...

رحمان با اجازه اومد داخل ...

بی اهمیت به اینکه روسری رو سرم نیست همونطور گهواره رو تکون دادم ...

_ اومدی رحمان ؟‌

رحمان نگران جلو اومد ...

_ مرجان حالت خوبه ؟‌

با پوزخندی نگاهش کردم ...

چه سوال بی معنی پرسیده بود ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

با پوزخندی به رحمان نگاه کردم ...

ا_هی بلند کشید و گفت : از قباد خان اجازه گرفتم ببرمت بیرون یه حال و هوات عوض بشه ...

سرمو تکون دادم ...

_ جایی نمیام رحمان ...

یکم عصبی گفت : دنیا به اخر نرسیده مرجان ...تو باید قوی باشی کنار بجه ات باشی و ار..باب ...

قباد خان بیشتر از تو داغونه ...

صدام رو بالا بردم‌...

حواسم به رفتارم نبود ...

انگشتمو روی کتفش فشردم ..

_ مقصر همه اینا قباد خان هرجی به سر من‌اومده قباد کرده ...

اون چطور ار...بابی که نتونست از اینجا مراقبت کنه ...

بچه ام نیست ...

برای همه راحت گذشته برای همه اسون گزشته اما من حتی نمیفهمم کی روز کی شب ...

ماه هاست چشمم به اون درب کوفتی خشک شده ...

نه میدونم بجه ام زنده است نه مر...ده ...

رحمان سرشو پایین انداخت ...

_ مرجان باور کن ما هم به اندازه تو ناراحتیم‌...

باور کن روزی نیست پیگیر نباشم ...

خـ...م شدم حمید رو بغل گرفتم و به سمت حیاط رفتم ...

حمید با اشکهای روی صورتم بازی میکرد و شیـ.ــ..ـطنت میکرد ...

خیلی تپل بود شیرین و دوست داشتنی ...

خانم‌بزرگ‌ از روی تخـ...ت نگاهم کرد و دستهاشو برای حمید باز کرد ...

_ اخ من قـ...ربون اون دستهات بشم‌...

حمید رفت تو بغلش ...

لبه تخـ...ت نشستم ...

حمید با انگشتر های خانم بزرگ بازی میکرد و سعی داشت النگوهاشو از دستش بکنه ...

خانم بزرگ دستهای چروکیده اشو روی دستم گزاشت و گفت: بگم برات گلاب بیارن ...

_ کار من از گلاب خوردن هم گذشته ....لیوان لیوان گلاب هم نمیتونه اتیشمو اروم کنه ...

_ فضولی نمیکنم اما خیلی وقته حواسم هست جدا از قباد خان میخوابی ...

خیلی جدی چرخیدم نگاهش کردم ...

_ توقع دارین لباس خواب سا_تن تـ..نم کنم یا گیپور ؟‌

توقع دارین موهامو زرد کنم یا شرابی ؟ 

سرمه چی هم بالای چشم بکـ..ـشم هم زیر چشمم ...؟

من هر بار که چشم هامو میبندم تـ..ـنم میلـ...ـرزه که مبادا چشم باز کنم ببینم این پسرمم بردن ....از صدای خودمم میتر...سم ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

سایه قباد روم افتاد ...

انقدر بلند بلند میگفتم که تقریبا همه اماده به گوش وایستاده بودن و نگاهم میکردن ...

قباد دستی به هم کو...بید تا گرد و غبار از دستهاش جدا بشه و کنارم نشست ...

نگاهش نمیکردم ...

اروم دستمو نوازش کرد و گفت : کسی نمیتونه به مرجان سخت بگیره خانم بزرگ‌....

خانم بزرگ دلخور از بی ادبی و جواب قباد گفت : من سخت نگرفتم ...

تنها مرجان نیست که دلخوره من مادرت ...همه ناراحتن ...

اون بجه از خ ما بوده اون بچه وارث بوده که بردنش ...

اما خوب زندگی تموم نشده مرجان باید به خودش بیاد امروز و فردا نیست ...

باید به فکر بجه دار شدن باشه ....ادمی از فردای خورش با خبر نیست ...

یهو انگار زیرم اتیش روشن کرده باشن ...

دست قباد رو پس زدم و سرپا شدم‌...

_ اگه دنبا_ل وارثی از من ابی گرم نمیشه خانم بزرگ تا روزی که بجه ام رو صحیح و سلامت نبینم نمیتونم به چیزی فکر کنم ...

کاش این همه ملک و املاک و ارثیه از اول نبود تا این همه بار غم رو شونه هامون نباشه ...

ما_ل دنیای شما این همه زمین و خونه تونست بجه منو پیدا کنه ...این ما_ل به کی وفا کرده ...قباد خان اگه خواست از طرف من میتونه زن بگیره ...

حرف زدن راحت بود اما با هر کلمه هزاربار فـ...رو میریختم ...

خودمو تو اتاق دیدم بدو بدو رفته بودم نفسم گرفته بود ...

صدای هق هق هام اتاق رو پرکرده بودن ...فقط یه مادر بود که میتونست منو درک کنه ...

گرمای دستهاشو روی پهلوهام حس کردم‌... 

منو به سمت خودش چرخوند و با محبت گفت : به همین سادگی اجازه دادی ؟ یادت باشه فردا روز زن گرفتم اعتراض نکنی ...

با چشم هایی پر از اشک بهش چشم دوختم ...

دستهاشو قاب صورتم کرد خودشو جلو کشید ...

_کجاست اون مرجان که میخواست بخاطر اوردن نازی منو تکه تکه کنه ؟ 

_ جیگرم داره میسو...زه قباد ...

_ هیس ...

دنیا به اخر نرسیده من مطمئمم جمشید حالش خوبه ...اگه میخواستن بلایی سرش بیارن اورده بودن و برای اتیش ز....دنمون حنا....🌱زشو میاوردن...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

قباد موهای کنار صورتمو کنار فوت کرد ...

_ چشم هات هنوزم جا_دوگرن ...نگاه کن وقتی پر اشک میشن مثل دریان میدرخشن ...

بعد از مدتها یکم دلم اروم گرفت ...

سرمو به سیـ...نه اش فشردم... 

همونطور که پشتمو نوازش میکرد گفت : این روزها هم تموم میشه ...

یه روزی میرسه که دوتایی نشستیم ...پیر شدیم و داریم چای میخوریم ...

بچه ها هستن ...بچه هاشون ...

حداقل یکیشون یه دختر داره ...

اسمشو میخوام بزارم طلا ...

طلا نوه ی قباد خان اونموقع است که خط و نشون میکشم برای هر کسی اونو بخواد ...

چه رویای قشنگی بود...

قباد با شـ... ـیطنت سرشونه امو گا_زی گرفت و گفت: خسته شدم از این مرجان بی حوصله ...پس امیدت کجاست ...خدا محافظ همه است و همه چیز زیر اراده اونه ...

پسرم رو به اون سپردم ...

حرف هاش ارومم میکرد ...

بعد از مدتها دور یه سفره نشستیم ....خاله بیشتر از همه خوشحال بود و ذوق داشت ...

سلطان برام مر...غ سر...خ کرده بود با الو و پیاز دا...غ خوب میدونست خیلی دوست دارم ...

مخصوصا اگه مر..غش قسمت سیـ....نه باشه ...

اما هر قاشقش پر از زهر بود انگار ...

الکی لبخند میزدم اما درونم اروم نبود ...

نمیدونم یهو چی شد که حمید نگاهم کرد و گفت ماما ...

همه به دهنش خیره موندن و دوباره تکرار کرد...

ماما ...

دلم ضعف میرفت برای اون ماما گفتنش ...به سمتش رفتم از رو زمین بلندش کردم و روی هوا چرخوندمش ...

اون ماما گفتن دست و پا شکسته حمید هزارتا غم رو از رو شونه هام برداشت ...

صدای خروسحون میومد ...

عادت داشت به خوندن ...

سلطان خودش داشت نون تازه میپخت ...گلبهار که نبود خیلی جاش خالی بود ...

قرار بود براش خیرات بدیم و از صبح داشتن قیمه رو باز میزاشتن ...نمیدونم چرا مدام میومد جلو چشم هام ...

خاله ارد رو تو تشت روحی ریخت و گفت : حلواخیلی خوبه مرده رو اروم میکنه ...

_ خدا بیامرزدش ...خاله حلوا زیاد بپز به همه مردم برسه ....

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

تست بارداري

1387_fatii | 1 دقیقه پیش
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   75asemann  |  31 دقیقه پیش
توسط   تتتتنننذلرفا  |  2 ساعت پیش