داشتم بالا میرفتم میخواستم لباسهامو عوض کنم ...
خاله با هیحان به سمتم اومد ...
_ برگشتی دورت بگردم ؟
خاله محکم صورتمو میبو....سید و نزدیک گوشم اروم گفت: چخبره اینجا ...زنعمو قباد خان اومده ؟
_ همه اینا زیر سر اونه ...دلم باهاش صاف نمیشه ...خاله ازش چشم بردار ...
خانم بزرگ عصاشو به زمین زد ...
_ مرجان ؟
بلند سلام کردم...
به احترامش جلو رفتم روی صندلیش لم داد و گفت : خوش اومدی ؟...
اون زن موقع رفتن خیلی بهم لطف کرده بود ...با تمام تلخی هاش شیرین بود ...
_ ممنون ..با اجازه اتون به خودم برسم و به پسرا سر بزنم ...
_ انگار دیشب خوش نگذشته؟! قباد خان اخم هاش تو هم بود ...
_ شما که باید بیشتر از من باهاش اشنا باشین ...
اون اگه اخم نکنه قباد خان نیست ...
به کنارش زد ...
_ بشین بگم برات ناشتایی بیارن ...
کنارش جای گرفتم ...دستهای چروک خورده اشو روی دستم گزاشت ...
_ بچـ..ـسب به قباد خان ...
روزی که رفتی تا برگردی هزارسال گذشت ...
نزار بازن تفرقه بیوفته بینتون ...اون مر..ده تو باید دلبری کنی نه اینکه ا_خـ.ـم کنی ...
خجالت زده سرمو پایین انداختم ...
_ خانم بزرگ دلم صاف نمیشه ...من اون روزها خیلی د_رد کشیدم د_رد جسمی نه ...د_ردم روحی بود ...
_ زن ها همینن ...تا بوده از قدیم بوده و در اینده هم همینه ...زنهای مملکت ما د_رد میـ..ـکـ..ـشن ...تا مجردن از پدر و برادر ...
شوهرم میکنن از شوهر ...
کاش روزی بیاد زنها بتونن آزاد باشن ...
_ کاش ...
دستی پشتم کشید و ادامه داد ...
_ یه لقمه بخور بزار جون بگیری ...
روز به روز چرا اب میری تو ...
_ از غم و غصه است ...
_ بخاطرت با دشمنم همدست شدم ....
تا برگردونمت ...اون پیرزن شیـ....طانه ...اون انسان نیست ...
_ کاش اینجا نمونه خانم بزرگ ازش میتر🌱سم ...
_ منم میتر🌱سم اون یه مار زخـ...ـمی که میخواد به وقتش دورم بپیچه...
دلشوره تو دلم رخنه کرده بود ...
خانم بزرگ هم مثل من بود ...
انگار قرار بود اتفاقی بیوفته ...
چرا زندگی با من رسم بازی و ناسازگاری داشت ...
🍁🍁🍁