2777
2789

بوی حلوای خیرات گلبهار و عطر زعفرون دم کرده تو عمارت پیچیده بود ...

حمید تو حیاط راه میرفت و با هر قدمش کیف میکردم ...

قدم هاش استوار تر و قوی تر شده بود...دیگه نیازی به کمک کردن نداشت ...

مردم از صبح زود با ظرف جلو درب عمارت جمع بودن ...دونه دونه ظرف هارو رحمان میگرفت و براشون پر میکردن و یه ملاقه بزرگ حلوا برای هرکسی لای نون میزاشت ...

جمعیت هر لحظه بیشتر میشد و دعا میکردم کسی دست خالی نره ‌..

خانم بزرگ مدام غـ.ر میزد و میگفت: حواستون باشه کسی دوبار نگیره ...

سلطان بهش اطمینان میداد که کم نمیاد و پلو و خورشت زیاد بود...

چشمم به قباد افتاد بالای نرده های ایوان ایستاده بود از بیرون درب عمارت اونجا پیدا بود و مردم میدیدنش ...

با غرور و تکبر نگاه میکرد ...

صدای همهمه میومد و رحمان با عجله رفت سمت درب ...

از بین شلوغی نگران شدم ...

با کوچکترین صدا میتر....سیدم ...

صدا برام اشنا بود اما نمیتونستم تشخیص بدم کیه ...

رحمان با حر...ص گفت : بر...ید کنار بزارین بیاد داخل ...

مردم عصبی بودن از اینکه کسی بدون نوبت داره میاد جلو ...

رحمان مداخله کرد و اوردش داخل ...

صدای اشنا برای اقا محرم بود ...

همونطور مرتب و تمیز با کت و شلوار بود ...

دسته گل و جعبه شیرینی تو دستش بین جمعیت له شده بود انگار با اخم به مردم نگاه کرد و سعی کرد گلهارو مرتب کنه ...

رحمان ظرف هارو میاورد و گفت: بفرما اقا محرم ...

از دور که منو دید لبخندی زد و جلوتر اومد ...

موهامو زیر روسری فـ..رو کردم...انتظار نداشتم بیاد و سوپـ...رایز شدم ...

من از اون مرد فقط خوبی دیده بودم حتی برای خداحافظی هم ندیده بودمش ...

خاله جلوتر رفت و گفت : اقا محرم راه گم کردین ؟ 

اقا محرم جعبه شیرینی رو به خاله سپرد ...

_ فصل به این قشنگی اومدم ابادی شما مسافرت اونوقت نیم ساعته منو هل میدن ته صف و میگن جلو نرو ...

قباد خان با خنده نزدیک شدو گفت : مردم گـ....ناهی ندارن نشناختن شما رو ...

اقا محرم دستشو به محـ...کمی فشرد ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

اقا محرم صورتش ترا....شیده شده و براق بود ...تعجب کردم از اون همه اراستگی ...

قباد بهش خوش امد گفت ...

هر کسی منو میدید میفهمید چقدر از درون دا_غونم ...

اقا محرم با ا..خـ..ـم گفت: مرجان بانو بی معرفت شدی ...خانم خان شدی نمیای خوش امد بگی ؟‌

جلوتر رفتم ...

لبخندی به روش زدم و دسته گل هر چند له شده رو به سمتم گرفت ...

_ از تهران اوردمش سالم نگهش داشتم درست جلوی درب عمارتتون خرابش کردن ...

_ سلام خوش اومدین ...واقعا لازم نبود زحمت بکشین ...

حمید تاتی کنان اومد و به پام چـ.ـسبید ...

اقا محرم نگاهش کرد ...

خـــ...م شد دستی به موهای پرپشتش کشید و گفت : ماشالله بجه ها بزرگ میشن و ما پیر میشیم ...

ابروشو بالا داد ...

_ قباد خان گفت فصل گرما بیام اینجا قشنگه الحق درست گفت ...

سبزی درخت ها و سبزه زارها چقدر قشنگن ...

خاله براش صندلی اورد تا بنشینه ...

_ خیرات میدین ؟ همه داشتن فاتحه میخوندن ؟‌

قباد تعارف کرد و هر دو نشستن ...

من پشت سر قباد ایستادم ...

نمیدونم چرا اما دستمو روی شونه اش گزاشتم ...

قباد به دستم نگاهی انداخت و گفت: برای پرستار پسرهامه ...

خدابیامرز خیلی عزیز بود ...به گر...دن ما خیلی حق داشت ...تنها کاری که از دستم بر میاد همینه ...

_ خدابیامرزدش ...

_ ممنون ...خیلی خوش اومدید بهترین جا رو برای تعطیلات و سفر انتخاب کردی ...میگم اتاق مهمان رو براتون اماده کنن ...اسب و راننده هم در خدمتتون هر جا دوست داشتین میتونید برین ...

اقا محرم به اطراف نگاه کرد و بعد به من ...

_ مرجان خانم چرا انقدر لاغر شدی ؟ توقع داشتم اینجا کنار شوهررو بجه هات پر رونق تر باشه ...

چشم ها..ت یجوری انگار مریض احوالی ؟‌

از اون همه رک بودن و جسارتش کسی تعجب نمیکرد اون تو شهر به اون بزرگی بود و با اداب و رسوم ما متفاووت ...

یهو ناغافل گفت: نکنه حا_مله ای هنوز این دوتا بزرگ نشدن به فکر بجه ای ؟

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

یهو اقا محرم گفت : نکنه حا_مله ای ؟ 

نگاه جدی قباد تموم کردن اون بحث بود ...اما برای من تموم نشد ...

چیزی که دلم نمیخواست شاید اتفاق افتاده بود ...

من بجه نمیخواستم ...من بجز جمشید و حمید هیچ بچه ای نمیخواستم ...

خاله با سینی پذیرایی اومد میز رو جلو اوردن و روش چیدن ...

اقا محرم استکان چای رو از بین اون همه خوردنی ترجیح داد و برداشت ... 

با دوتا خرما خورد ...

قاشقی از حلوا خورد و چشم هاشو از طعم خوبش بست ...

_ وای چقدر خوبه ...

دلم به هو...س افتاد منم ...

دیگه تقریبا همه غذا گرفته بودن و میرفتن و خلوت میشد ...

ته دیگ هارو هم پخش کردن و دیگه وقت ناهار خودمون بود...

قباد جلو درب رفت تا مردم رو راهی کنه ...

اقا محرم خیره به من بود ...باهاش چشم تو چشم شدم و گفت: خوبی مرجان ؟‌

لبخند تلخی زدم ...

_ خوبم اقا محرم ...

_ چیزی هست که اینطور ناراحتی؟ به قباد که خیلی از ما دور بود اشاره کرد ..

_ اذ._یتت میکنه ؟‌

_ نه ...

_ پس چیه که انقدر چشمهات غم داره حتی برای خداحافظی هم نیومدی نفهمیدم یهو چی شد ؟

سرمو ازش دز....دیدم ...

دوباره بغض نشست تو صدام ...

_ خیلی د_رد دارم خیلی ...

نگران سرپا شد ...

_ چی شده ؟ 

_ بشین اقا محرم ...

همه نگاه کردن از اون واکنش عجله ایش ...

_ به من بگو مرجان ...

به حمید که داشت با خانم بزرگ بازی میکرد اشاره کردم ...

اشک هام روی گونه هام میریخت ...

_ وقتی ازشون دور بودم ...خیالم راحت بود که جاشون امنه ...که زیرشون نرم ..‌شکمشون سیره ...صدتا چشم اینجا مراقبشونه ...

که پسرای خان هستن هرچی بخوان براشون فراهم نه سختی میفهمن نه نداری نه د_رد ..‌

بخاطر همین دوری سخت بود اما تحمل کردم قبول کردم ...

اما الان دورم اما بی خبرم ...

دورم اما ...

نتونستم ادامه برم و دستهامو روی صورتم گزاشتم ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

اشکهام تمام صورتمو پر کرده بود ...

اقا محرم نگران شد و گفت : مرجان چی شده؟‌

خاله بهم نزدیک شد و گفت : اقا محرم دخترم هر روز داره میسو...زه ...

پسرش رو ماه هاست دز...دیدن ...

اقا محرم گیج نگاهی کرد و گفت : پسرش که اونجاست ...

خاله سری به تاسف تکون داد ..

_ دوقلو بودن یادتون نیست ...

اقا محرم مکث کرد تا یادش اومد و با تاسف به خاله که اونشب نحـ...س رو بازگو میکرد چشم دوخته بود ...

ا_هی سر دادم و گفتم : هیچ کسی نمیفهمه هر روز رو چطور شب و هر شب رو چطور روز میکنم ...

اقا محرم خیلی ناراحت شد چیزی نگفت و روی صندلی نشست حتی چای نصفه اشو دیگه نتونست بخوره ...

درهای عمارت رو بستن و برای صرف ناهار همه میرفتن ...

سفره رو سلطان اماده کرده بود ...

اشکهامو پاک کردم و ا_هی کشیدم ...

_ هنوز نرسیده ناراحتتون کردم‌...

شما منو تو خونه تون مثل دخترتون نگه داشتین ...

بفرمایید بالا منو ببخشید دست خودم نبود ...این غم سر دلمه و هر روز تازه میشه ...

خانم بزرگ به اقا محرم خوش امد گفت ...

بعد از خوندن فاتحه همه وارد اتاق شدن ..

میخواستم دمپایی هامو در بیارم که از پشت سر مچ دستمو گرفت و عقب کشید ...

قباد بود ...

دستمو بین دست گرفت و برد اون سمت ایوان ...

با اخم نگاهم میکرد ...

_ حواسم بهت بود ...هر قطره اشکی که میریزی هزاربار منو زیرش له میکنی ...

دستهامو فشـ...رد و بالا برد روی صورتش کشید ...

_ اروم باش ...

تنها ارامش اون روزهام قباد خان بود ...

یکم که سرحال شدم برگشتیم داخل اتاق ...جای خالیمون حس میشد ...اقا محرم تا منو دید ادامه حرفشو بر...ید حتما راجب پسرم بود که نخواست باز برام یاداوری بشه ...

خانم‌ بزرگ پاهاشو دراز کرد و گفت : از من ببخش من دیگه سـ..نم لب گـ..وره ...پاهام رو نمیتونم جمع کنم ..

اقا محرم خدایی نکنه ای گفت و دیس پلو رو قباد که بهش تعارف میکرد گرفت ...

بشقاب رو پر کرد و برای من گزاشت ...

احترامش به خانم ها مثال زدنی بود ....

تشکر کردم بی میل بودم اما گرسنه ...اون غذای خیراتی خیلی خوشمزه بود اما من مزه اشو حس نمیکردم ...

گلبهار یه تکه گل بود ...

یه گل با ارزش ...

اون لطفی به من داشت که هیچ جوری نمیشد براش جبران کرد ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

سفره ناهار رو که جمع کردن کسی چیزی نمیگفت ...

حمید تو بغـ.ـلم خوابش برده بود ...اروم و بی صدا ...

خاله خـ.ـم شد از بغلم گرفتش ...

خودم هم مثل اون خسته بودم و دلم یه خواب عمیق میخواست اما میخواستم برم سر مزار گلبهار ..

سلطان با اجازه وارد اتاق شد ..

_ ار...باب با شما کار دارن... 

قباد سرشو خـ...م کرد ندیدم کی بود و گفت : چخبر شده ؟

_ میگه چاه اب ریزش کرده اب گل الود میاد ... 

_اومدم ..

قباد از اقا محرم معذرت خواست که تنهاش میزاره ....تو جواب نگاهای من گفت : شما بر...ید قـ...._برستون و برگردین من کار دارم ...

میخواستم برای بدرقه اش بلند بشم که دست روی شونه ام گزاشت و مانع شد ...

خانم بزرگ چشم هاش باز نمیموند وخیلی راحت همونجا خوابید ...

اقا محرم با خنده گفت: انگار همه خسته ان ؟‌

_ اره صبح زود همه بیدار شدن ...شما استراحت کن من میرم سر خاک دایه پسرام و برمیگردم‌...

_ من میرسونمت ...اینجا حوصله ام سر میره ...

استقبال کردم و راهی شدیم ...

جلو خاله نشست و من عقب نشستم ...

 به بیرون نگاه میکردم و حواسم به صحبت های خاله و محرم نبود ...

همه جا زیبا و قشنگ بود ...

پسرم الان داشت چیکار میکرد ...

خاله راه رو نشون میداد و وارد قـ..._برستون شدیم ...

ا_هی سر دادم و دستی به سنگ گلبهار کشیدم ...

سنگ‌ سفید مرمری که قباد براش خر🌱یده بود تو اون همه سنگ تک بود ...

خاله رفت سمت ماشین تا دبه ایی رو که باخودمون اورده بودیم رو بیاره ...

اقا محرم فاتحه میخوند نشسته بود اون سمت درست روبروم ...

سنگینی نگاهشو حس میکردم ...

تو صورتش که نگاه کردم گفت: خدا صورتت رو نقاشی کرده ...

این همه زیبایی یجا ممکن نیست ...

معذب لبخندی زدم و ادامه داد ...

_ چرا دوباره با قباد خان ازدواج کردی؟‌

تو داشتی درس میخوندی اینده خوبی داشتی من کمکت میکردم ...

ا_هی کشیدم ...

_ اقا محرم مادست بسته تقدیریم ...

خیلی چیزها دست ما نیست ...

_ چرا دست تو بود اگه میخواستی ...

به من میگفتی هر جور بود میبردمت ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

۳۴

اقا محرم نگران بود و گفت: تو اگه نمیخواستی اینجا بمونی کافی بود به من بگی هر جور بود با خودم میبردمت ...

_ نمیشد...من بجه هام اینجا بودن ...مادر بودن الکی نیست ...

کلافه سرشو تکون داد فوتی کرد ...

_ بجه هات بدون تو هم بزرگ میشدن ....حداقل این طفـ....ل معصوم نمیمـ.... رد ...

به سنگ گلبهار اشاره میکرد ...

سکوت کردم ...خاله سنگ رو شست و گفت : خدا بیامرز شهید شد ....جونشو برای طفـ....ل معصوم ما داد ...

اخرین صلواتمو فرستادم و سرپا شدم ...خاله برای فاتحه خونی برای پدر و مادرش میرفت و من و اقا محرم به سمت ماشین حرکت کردیم ...

چندباری دستش به دستم خورد تصور میکردم اتفاقی اما به ماشین که رسیدیم ...

دستشو دراز کرد و دستمو بین دست گرفت ...

محـ...کم تو دستش نگه داشته بود ...

_ مرجان حیف توست اینجا بمونی ...

خواستم دستمو پس بکـ...شم که نگه داشت ...

_ با من غریبگی نکن ...

محکم دستمو کشیدم ...

_ اقا محرم من الان زن کسی هستم به محرم نامحرم خیلی پایبندم ...لطفا مراعات کن ...اگه قباد خان ببینه یه بلایی سر شما میاره ...

پوزخندی زد ...

_ انگار افکارش ضعیفه...بخاطر همین میگم داری حیف میشی ...بیا بریم ..میبرمت خارج میبرمت یجا که هر روز شاد باشی ...

با ا..خـ.م درب عقب رو باز کردم و همونطور که سوار میشدم گقتم : من کنار خانواده ام شاد هستم ...

پشت فرمون نشست آینه رو تنظیم کرد تا منو درست ببینه ...

_ مثل امواج دریایی خروشان و تر..._سناک ...

من چند روزی هستم فکرات رو بکن ...هر کمکی باشه روم حساب کن ...

اینجا بمونی تهش میخواد گیس هات سفیر بشه اما اگه بیای چیزهایی رو تجربه میکنی که هیچ وقت فکرشم‌ نمیکردی ببینی ...

جوابی ندادم ...

خاله معطل کرده بود و کاش زودتر میومد ...

واقعا حوصله اقا محرم رو نداشتم ...

من اگه از اسمونم سنگ‌ میبارید اگه زمین چاک چاک میشد بازم دلم برای قباد خان میلـ...رزید ...

دست خودم نبود اونو عجیب و غریب دوست داشتم ...

به عمارت که رسیدیم برگشتم کنار حمید ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

به عمارت که رسیدیم بی معطلی رفتم پیش حمید هنوز خواب بود و تمام وقت خاله تهمینه کنارش بود ...

خاله هم خوابش برده بود ...

روی هر دو پتو انداختم و کنار پنجره نشستم‌...

اقا محرم داشت با حرف هاش ذهنمو بهم میریخت ...

نمیدونم چقدر گذشته بود که سلطان اروم سرشو داخل اورد اروم حرف میزد تا حمید بیدار نشه ...

_ خانم مهمونتون کارتون دارن ...

 گفتم : کجاست ؟‌

_ تو اتاق مهمان ...میخواست بیاد اینجا گفتم باید اجازه بدین ..‌

_ من میام پایین ...

نگاهی به خودم کردم ...پیراهن گل دار تا بالای مچ پاهام بود و روسری کوتاه ساتن روی موهام ...

با ضر..._به ای به درب وارد اتاق شدم ...

اقا محرم ابروشو بالا داد و با هیحان گفت : فراموش کردم هد....🌱یه هاتون رو بدم‌...

برام کفش و کیف دستی اورده بود ...

چرم مشکی بود ...کفش ها یکم پاشنه داشتن و در عین سادگی خیلی زیبا بودن ...

خودمو معمولی جلوه دادم و گفتم : نیازی نبود ...ممنون ...به زحمت افتادین 

 جلو اومد و گفت: چه زحمتی بانوی زیبا ...بزار ببینم اندازه پات هست ...

زانوشو زمین زد و خـ....م شد بهم مهلت نداد واکنش نشون بدم ...

مچ پامو تو دست گرفت و پاموداخل کفش برد ...

انگار برای من ساخته بودنش ...

با ذوقی تو نگاهش گفت : بهت میاد ...

خودمو عقب کشیدم و گفتم : ممنون واقعا ممنون ...

خـ...م شدم کفش هارو بردارم که سرشو جلو اورد و موهامو که از رو شونه ام ریخته بود پایین رو بو کشید ..

_ عطر گلهای یاس رو میده ...

اخمی کردم و جدی گفتم: اقا محرم فکر نکنم لازم باشه بهتون تذکر دوباره بدم ...

این رفتارها چه معنی میده ...

خیلی جا خورد از حرفم و ادامه دادم ...

_ شما میبینید ما کجا و چطور بزرگ شدیم ...

فرهنگ شما و ما متفاوته لطفا درک کنید ...

اخمی کوتاه کرد ... 

_ قصدی ندارم فقط دارم از یه زنی که خدا زیبا افریده اش تعریف میکنم ..

روبروم سرپا شد و ادامه داد ...

_ خدا میدونی تو خلقت تو از چی استفاده کرده ؟‌

جواب ندارم به سوالش و فقط بهش خیره بودم ....

هزارتا دلهـ....ره داشتم از وقتی اومده بود ...

هزار جور استر...س با خودش اورده بود ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

اقا محرم دوباره گفت : نمیدونی خدا تو خلقت از چی استفاده کرده ...

به صورتم نگاه کرد ...

_ از دریا برای چشمهات الهام گرفته به همون اندازه شفاف و ش* انگیـ.ز ...

به لبهام چشم دوخت ...

_ از سر...خی انار برای این لـ.بهای ترک خورده استفاده کرده ...

دستشو جلو اورد که خودمو عقب کشیدم ...

_ از من نتر...س مرجان ...این اند..._امت مثل پیچک های سبز هزارجور انعطاف دارن ...

میدیدم که به اند_ام خـ.صوصیم نگاه میکنه ...

_ مثل میوه به ...خاص و کم و تکرار نشدنی ...

و پوستت که مثل برف سفیده ...

پشتمو بهش کردم و با عجله به سمت بیرون رفتم قلبم تند تند میزد ...

چیکار میتونستم بکنم اگه قباد کلمه ای از اون جملات رو میشنید حتما محرم رو زنده زنده دفـ....ن میکرد ...

خدایی نکرده طبل بی حـ....یایی به من ز...ده میشد ...

بودن دشمن هایی که ارزوشون بود ..

پوست لـ...بمو از استر...س میکندم ...

چیکار میتونستم بکنم ...

هزاربار تو راهرو عقب و جلو رفتم ...

با خودم حرف میزدم و نمیدونستم چی درسته و چی غلط ...

با صدای قباد از تر..._س زبونم گرفت ...

نگران نگاهم کرد و گفت : چی میگی با خودت ؟

خودمو جمع و جور کردم ...

جلوتر رفتم ...

_ متوجه نشدم اومدی ...

قباد به این سمت و اون سمت نگاه کرد مطمئن شد کسی نیست ..‌.پهلوم رو چسبید و منو به دیوار چسبوند ...

با شیـ.ـ...طنت دستشو کنار صورتم گذاشت ...

_ دلم یهویی برات تنگ‌ شد ...

کار داشتم اما دلم تو رو خواست و طاقت نیاوردم اومدم‌ ببینمت و برم ...

اون حس و حال قشنگترین حس و حال دنیا بود ...

خودمو رو پنجه پا بالا کشیدم ...

بو...سه ای به چونه اش ز...دم و گفتم : از این دلتنگی ها زیاد برات پیش بیاد ...

چشم هاشو ریز کرد ...

_ همیشه همینطوره ...

مانع حرفش شدم و حرفش رو بر...یدم ...

_ همیشه همینی ولی اون غرورت نمیزاره ...

_ اگه نمیزاشت که الان اینجا نبودم‌...

با خنده سرشو تو گـ....ردنم برد بجای بو....سه گا_زی ریز گرفت ...

از د_رد پراز لذ_...تش لبمو گز..._یدم و به پهلوش چـ....نگ زدم ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

از د_رد دندونهای روی گر...دنم لـ.بمو گز..یدم ....

اروم درب اتاق بغـ.ل رو باز کرد عقب عقب داخل رفتم ...

درب چوبی رو بست و همونطور که پشتشو مینداخت گفت : جواهر عمارت منی...

به سمتم میومد و من عقب عقب میرفتم ...

دستشو جلو اورد و کمرمو گرفت ...

خیلی راحت منو جلو کشیو ...

محـ.کم به سیـ...نه اش خوردم‌....میشد تمام ش* رو تو نگاهش حس کرد ...

دستشو تو گودی کمـ..رم میکشید و با لاله گوشم بازی میکرد ...

انقدر ذهنم درگیر بود که نمیتونستم اون همه عشق رو حس کنم ...

پیراهنمو از رو شونه هام پایین انداخت و نگاه جذابی بهم کرد ...

دیگه نمیشد حریفش شد اخرین بو....سه رو به سرم زد و ههمونطور که رو..م بود دستشو کنار سرم ستون کرد به زمین و موهامو نوازش کرد ...

_ نمیدونم چرا انقدر دوستت دارم‌...یا من دیوانه شدم یا تو دیوانه ام کردی ...

با لبخند نگاهش کردم‌...با دلخوری کفت : مرجان همیشه نبودی ...

عادت گردم به گا...ز و چـ....نگ گرفتنهات ...

گفتم برام لباس اماده کنن ...امشب و فردا نیستم میرم شهر کارم طول میکشه شب میمونم‌...

رحمان تو عمارت هست گقتم جایی نره ...

یهو جا خوردم کجا میرفت ...

با دلهـ...ره گفتم : کجا میری ؟‌

_ چرا تر...سیدی ؟ برای کار میرم چاه ریزش کرده کلی کار دارم ...

از طرفی میخواستم با کسی ملاقات کنم‌ تو شهر ...

_ نرو ...

متعجب نگاهم کرد ...

_ چی شده مرجان باز چرا انقدر پریشون شدی ؟‌

نمیتونستم بگم خودمو اروم کردم ...

_ دلتنگ‌ میشم ...

_ میام فردا اخر شب عمارتم ...

نخواب تا بیام‌...

دستی به سرشونه م کشید ...

_ منتظرم بمون میام ...

_ قباد کافیه این همه املاک و ثر...وت داری دست از کار بکـ...ش ...

_ گنج قارون هم باشه تموم میشه .‌‌... 

باید برای گندم خودم شخصا برم ...

نمیخوای که دوباره زمستون یه راهز...ن چشم رنگی بهم بز...نه ...

ریز خندید و لـ..بهاشو روی گوشم گزاشت ...

گرمای نفس هاش اتیشـ..م میزد ...

_ دلم میخواد بازم تگرار کنم اما حیف که فرصت ندارم ...

یه حموم برم و راهی بشم ...

از رو..م بلند شد و زیر پوشش رو تـ...نش کرد ...

داشت پیراهنشو میپوشید که بین دستهاش رفتم و بغـ..ل گرفتمش ...

اون برای من عزیزترین بود ...

حتی از پدر و مادرم عزیزتر ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

قباد اروم نوازشم کرد و کنار کشید ...

پیراهنمو تـ...نم کردم تو دلم اشوب بود ...

قباد به سمت حمام رفت و من با هزارتا فکر رفتم پیش پسرم ...سلطان لباسهای قباد رو اماده کرده بود و حمید داشت با خاله تهمینه بازی میکرد ...

با دیدنم جلو اومد و بغـ..ل گرفتمش ...خیلی وابسته اش بودم ...

خاله با محبت پای حمید رو که از بغـ..لم اویز بود بو...سید و گفت : قباد داره میره شهر ؟‌

روی زمین نشستم ...

_ بله ...

_ خدا پشت و پناهش .مهمونتون خیلی بدموقع اومده قباد که نیست ...

سلطان زیپ سا...ک رو میبست و گفت: قباد خان به رحمان سپردش تا هواشو داشته باشه ...طفــ....لک اقا محرم نرسیده چقدر به قباد خان پو....ل و برنج و روغن و قند و شکر وعده داد تا بین مردم توزیع کنن ...

قراره از شهر بفرستن ...

چه مرد خوب و پاکی ثر.._وت مند اما دل بزرگی داره خدا به همون دلشه که اون همه بهش پو...ل داده ..

حرفهای سلطان رو میشنیدم اما دلم نمیخواست حتی اسم اقا محرم تو گوشم نجوا بشه ...

قباد حمید رو بو....سید و رو به خانم بزرگ گفت: عمارتم امانت شماست ...

به من نگاه کرد و ادامه داد ...

_ نور چشم منه .مراقبش باشین ...

خانم بزرگ همیشه رک بود و گفت : نور چشمت خودش تو دسته یا_غی ها بوده ...

باید ما رو بسپاری به اون ...

قباد با خنده سرشو تکون داد ...

_ خدا برای من نگهتون داره ..

چقدر نسبت به هم علاقه و محبت داشتن ...خانم بزرگ دستهاشو دور گر...دنش حلقه کرد و سه بار پشت قباد زد ...

_ برو به سلامت برگرد ...

قباد سرشو بو...سید بجای خاله تهمینه انگار اون مادرش بود ...

خاله هم باهاش خداحافظی کرد ...

پایین پله ها رفتیم اقا محرم از اتاق بیرون اومد و با انرژی کفت: قباد خان خوب شد دیدمتون ...

یه پاکت به قباد داد و گفت : برسونید دست ارژنگ خان همه چیز رو تلفنی اطلاع دادم ...بار قند و شکر روغن رو تحویلتون میده ...

قباد تشکر کرد و ادامه داد ...

_ رو حساب کم مهری ما نزار مجـ..بور شدم برم ...

اقا محرم با روی باز گفت : درب عمارت شما و اهالیش به روم باز بوده که اومدم‌...

منتظر برگشتتونم ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

دلم گرفت از اینکه قباد میرفت ...

به ماشین تکیه کردم ...

اخرین سفارشات رو به رحمان کرد و به سمت من اومد ...

ا..خـ.م هام تو هم بود ...

نیشگونی از شکمم گرفت ...

_ ا.خـ.م نکن ...

دلم نمیومد بهش ا.خـ.م کنم ...با بغض گفتم : زود برگرد ...

_ مراقب خودت باش ..جایی نمیری مرجان حواست باشه میرم اما دلم اینجاست ...

رحمان هست خیالم راحته ‌... 

خواستم موقع رفتن خوشحالش کنم و با شوخی گفتم : دسته یاغی ها هستیم دیگه ...

اروم سرشوجلو اورد و خیلی اروم گفت : خیلی امروز بهم چسبید ...

تک خنده ای کرد و از شیـ...طنتش حرصم گرفت و گفتم : بایدم بچسبه وقتی نه بتونم فـ....رار کنم نه اعتراض ...

جوری زیر اون هیکل ورزیده اش کنترل کرده بود که از د_رد و نا_له پیراهنمو گا_ز میگرفتم و قباد با لذ_ت بیشتر و گاهی حتی و..._حـ...._شیانه تر جلو میرفت ...

سوار ماشین شد و برام دست تکون داد ...

اب تو کاسه رو روی زمین پاچیدم و اروم زیر لب زمزمه کردم 

_ خدایا به خودت سپردمش ...

گریه ام گرفت از رفتنش ...

حس میکرد کسی پشت سرمه ...

از رو شونه ام نگاه کردم ...

اقا محرم بود ...

لبخند میزد و گفت : کار خداست که بتونم بیشتر ببینمت و راحتتر باهات صحبت کنم ...

خواستم برم سمت عمارت که مانع شد و گفت : مرجان یچیزی ازت میخوام ...

کنجکاو نگاهش کردم ...

_ چی میخوای اقا محرم... 

به تـ.ــ...نم اشاره کرد ...

_ اجازه بده بیشتر ازت تعریف کنم ...

با اخم نگاهش کردم ...

چشمکی نثارم کرد اون مرد واقعا چی از من میخواست ...

_ بالاخره به خواسته ام میرسم ...

_ خواسته اتون چیه ؟

با جسارت و محـ.کم نگاهش میکردم ...

قدمی جلوتر اومد ...نوک کفش هاش به انگشت های پام که از دمپایی های پلاستکی بیرون زده بود میخورد ..

_ همون چیزی که باید سهمم میشد و به ناعدالتی ازم گرفته شد ...

_ منطورتون رو نمیفهمم ....

خواست چیزی بگه که رحمان نزدیک شد ...و از همون فاصله دور گفت : 

_ اقا محرم چیزی لازم داری؟‌

اقا محرم با لبخندی اروم زمزمه کرد ...

_ فقط مرجان رو لازم دارم ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

رحمان بهمون رسید ...

اون جمله اقا رحمان خ رو به سرم نمیرسوند دلم میخواست فـ...ریاد بزنم سرش و بیرونش کنم اما اونجا هزارتا چشم منو دنبا_ل میکرد ....

رحمان به من نگاهی انداخت ...

_ امری نیست خانم؟ 

دوباره با لحـ...ن پر از شیـ.ـ...طنتش سرحالم کرد ...

_ الان شما همه کاره عمارتی ؟ 

چشم هامو روش ریز کردم ...

_ پس گوش به فرمان ار....باب جدیدت باش ...

فقط من و اون میدونستیم منظورش چیه و گفت : من و شما همدستیم ار....باب ...

ریز خندیدم و گفتم : اقا محرم رو سپردم بهت ...اقا محرم فقط نگاه میکرد و ادامه دادم ..

_ جوری سرگرمش کنید که خسته بشه و زودتر از هرکسی بخوابه ...

رحمان چشم غلیظی گفت و یجور محکم پشت اقا رحمان زد ...

بهش چشمکی زدم و به سمت عمارت رفتم ...

از خنده نمیتونستم خودمو کنترل کتم ...

اقا محرم یکم حساب کار دستش میومد ...

خانم بزرگ عادتش بود که دو هوا باشه ...دوباره به تخـ.ـ...ت حکومتش تکیه کرده بود و رنگ نگاهش متفاووت شده بود ...

سلطان و خاله نمیدونم چی داشتن بهم میگفتن که خاله با افاده گفت : قباد خان نیست مرجان که هست ...

دستت به من بخوره ببین قلمش میکنم میریزم تو ابگوشت شام یا نه ...

_ زبونتو میبـ...._رم به خاک اقام قسم یشب تو خواب زبونتو میبرم‌...

خنده ام میگرفت از اون جـ....ر و بحث های بی پایان اون دوتا...

حمید بازی میکرد و خاله تهمینه دنبالش میرفت که یوقت اسیـ....ب نبینه ...

هنوز سر به هوا بود و نیاز به مراقبت داشت ...

خانم بزرگ عصاشو روی زمین زد و گفت : به سلطان بگو پلو بپزه جلو این مرد تهرانی نمیخوام کم بیاریم ...

_ خانم بزرگ تهران و اینجا نداره ابگوشت رو همه دوست دارن ...

اما خانم بزرگ بر خلاف همه متـ....نفربود از ابگوشت و فقط گوشتشو میخورد ...

اقا محرم رو به رحمان سپرده بودم اما دلم اشوب بود ...

زیر لب برای قبادم دعا کردم که به سلامت برگرده ...

هوا تاریکتر میشد و شب از راه رسیده بود روزهای بلند واقعا دلچسب بودن ....

خانم بزرگ اقا محرمم دعوت کرد تا با ما سر سفره بنشینه...

اقا محرم با اجازه وارد اتاق شد ...

همیشه لبخند میزد اما نگاهاش یچیزی داشت ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

اقا محرم با شوق به سفره نگاه کرد به نون های محلی خشک شده و عطر تلخون و مرزه تو ابگوشت ...

سلطان پارچ دوغ رو وسط سفره گزاشت و گفت : خانم بزرگ من پایین هستم صدام بزنید کار داشتین ....

اقا محرم با اشتها میخورد و تعریف میکرد ...

حتی نگاهشم نمیکردم ...

غذا که صرف شدسفره رو بردن و بساط چای و میوه و قـ.لیون اورده شد ...

اقا محرم نزدیک خانم بزرگ نشست و با ادب دست خانم‌ بزرگ رو بین دست گرفت ...

بوسه ای به انگشتر درشت خانم بزرگ زد و گفت: جمال و شکوه برازنده شماشت بانو ....از زن‌ دلیری چون شماقباد خان عمل اومدن درسته ...

دلم میخواست همیشه اینجا میموندم اما من اهل این دیار نیستم ...

خانم بززگ با لذ_ت به اون خیره بود کیف میکرد از تعریف کردن هاش ...

قـ.لیون رو پس زد و گفت : اهلش نیستم ...

خانم بزرگ خیلی ازش خوشش اومده بود...

استکان های چای رو بردن و دوساعتی بود که اقا محرم از تهران و بجه هاش میگفت و خانم بزرگ هم سفره جوونی هاشو براش باز کرده بود....

بالاخره دیر وقت بود و خواب به چشم هاشون ز....ور شد ...

حمید خوابیده بود از بس شـ....یطنت میکرد شبها خسته بیهوش میشد ...

خواستم بغـ..ل بگیرمش که اقا محرم کنارم زد و گفت : شما چرا اجازه بده من میارمش ...

اصلا دوست نداشتم بیاد اصلا دلم نمیخواست باهاش تنها باشم ...

خانم بزرگ با محبت ازش تشکر کرد و اقا محرم شب بخیری گفت و راه افتاد ...

من جلو میرفتم تا دنبا_لم بیاد ...

عصبی شده بودم ازش ...

تو ایوان میرفتیم به سمت راهرو اتاق ها ...

رحمان از حیاط کفت : من بیدارم با نگهبانا با خیال راحت بخوابین ...

لبخندی به روش زدم و شب بخیر گفتم ...

خاله کجا رفته بود حالا که باید کنارم میبود نبود ...

وارد راهرو که شدم با یاداوری بعد ازظهر و اتفافات بین من و قباد اونجا لبخند رو لبهام نشست...

هنوزم بوی تـ...نش روی لباسهام بود ...

اقا محرم درست پشت سرم میومد ...

درب اتاق رو باز کردم ...

کنار کشیدم و گفتم : زحمت کشیدین بزارینش داخل گهواره اش ...

اقا محرم دقیق به اتاق نگاه کرد به تخـ...تمون خیره بود ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

اقا محرم دقیق به اتاق نگاه کرد و بعد قدم داخلش گزاشت ...

پسرمو توی گهواره اش گزاشت و نگاهش میکرد ...

نگاهشو خوب دنبا_ل کردم ...

همونطور که به حمید خیره بود گفت : برادرش خیلی شبیه این بود ...اینا دوقلوهای همسان هستن ...

جلوتر رفتم هربار یاد جمشید میوفتادم قلبم تـ....یر میکشید ...

_ سپردمش به خدا ...اون محافظ پسرم باشه ...

اقا محرم تا تاسف نگاهم کرد ...

_ دور بودن از عزیزان خیلی سخته ....ناراحت بود و با اندوه ادامه داد ...

_ بجه ها معصوم و بی گناه هستن نباید گرفتار پلیدی بزرگترها بشن...

_ بجه ها خیلی پاکن ...

_ پیدا میشه پسرت مرجان من دلم روشنه ...

_ اون پیرزن زهـ...رشو بهمون ریخت ...دشمنی داشت باما بخاطر ما_ل دنیا ...انگار اب شده رفته تو زمین ...میتر...سم روزها هی بگذرن و دیر بشه ...

اقا محرم ا_هی بلند کشید از اون حس همدردیش حس خوبی بهم داد برخلاف تمام رفتارهاش .‌‌.. 

کنار بازومو لـ.مس کرد ...

_ خدا بزرگه من بهت اطمینان میدم پسرت سالم و سلامته ...

_ ممنون از دعای خوبتون ...

_ هر کمکی بتونم بهت میکنم ...

_ لطف دارین شما ...اما کسی نمیتونه کمک‌کنه ...زنعمو فکر همه جا رو کرده بوده که اونشب چیکار کنه ...

اقا محرم سرشو تکون داد ...

خیره تو چشم هام بود و گفت : اگه یه روزی تونستم پسرتو برات پیدا کنم تو در عوض چیکار میکنی ؟

از معا_مله اش بیشتر خنده ام گرفت و از سر ناامیدی گفتم: هر کسی که پسرمو برام بیاره اونو بزاره تو بغـ.لم و با چشم هام ببینمش هر چیزی که ازم بخواد بی چون و چرا قبول میکنم ...

خیلی جدی گفت : هر چیزی ‌؟

دلم فقط پسرمو میخواست حتی اگه رویا بود ...

_ هر چیزی ...

یه قدم جلوتر اومد اما قبل از اینکه چیزی بگه خاله اومد داخل ...

از اینکه ما دوتا اونجا بودیم شـ....که شد و نگاهمون میکرد ...

اقا محرم با لبخندی خیلی حـ....ونسرد دستی به سر حمید کشید ...

_ شما راحت بخوابین من به بی خوابی عادت دارم ...

تو حیاط عمارتتون کنار نگهبانا بیدارم ...

خاله با محبت نگاهش کرد ...

_ خیلی ممنون اقا محرم شما خیلی خوبید ...

اقا محرم یکبار دیگه نگاهم کرد و بیرون رفت ...

دلم یجوری شده بود یجوری انگار قرار بود اتفاقی بیوفته ...

اونشب درست نخوابیدم همش از خواب میپر...یدم ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

دم دمای صبح بود که رفتم پشت پنجره ...

رحمان پلک رو هم نزاشته بود و تو حیاط قدم میزد ...

خیلی وقت بود وقت نشده بود حتی حالشو بپرسم حتی تو اون مدت یکبارم رعنا رو ندیده بودم ...

اگه پدر و مادرم به دیدنم نمیومدن حتی اونا رو هم نمیدیدم ...تمام روز چشمم به ندایی بود گوشم به صدایی که بگن جمشید پیداشده ...

به سمت حیاط رفتم ...

رحمان نگران شد وقتی منو دید ...

جلو اومد و گفتم : خوابم نمیبره...

نفس راحتی کشید ...

_ تر..._سوندیم...

_ حمید و خاله خوابیدن خیلی وقته بیدارم .

روی اخرین پله نشستم و رحمان کنارم نشست ...تفـ....._نگ رو بین پاهاش زمین زد و گفت : قباد خان هست خیالم راحته الان مسئولیت گر....دنمه ...

_ الان خوابیده ...وقت هایی که نیست انگار هیچ چیزی سر جاش نیست ...

رحمان سرشو به سمتم کامل چرخوند با لبخند نگاهم میکرد و گفت: خیلی عاشق همید ؟ 

با رحمان راحت بودم مثل دوتا دوست صمیمی ...

_ خیلی زیاد ...

_ خدا برای هم نگهتون داره ...

_ تو زندگیت چطوره مشکلات من نمیزاره که بپرسم ...رعنا رو ماه هاست ندیدم ..

_ رعنا مثل تو نیست اون اروم و حرف گوش کنه ...خیالم ازش راحته که د_ردسر درست نمیکنه ...مطمئن نیست اما میگفت شاید باردار باشه ...

یهو ذوق کردم و با هیحان نگاهش کردم‌...

_ داری بابا میشی ؟‌

انقور بلند گفتم که نگهبانا متوجه شدن و نگاهمون میکردن ...

رحمان دستشو روی بینی اش گزاشت ...

_ مرجان اروم میخوای کل ده رو خبر دار کن ...

_ خوب خوشحال شدم ...

_ منم خوشحالم اونم خوشحاله ...

هنوز مطمئن نیست اما اگه باشه خیلی خوبه از تنهایی در میاد ...من که بیشتر اینجام همیشه تنهاست ...

یکم مکث کردم ...

_ حق داره مشکلات ما گـ...ردن توست ..باید قباد فکردیگه ای کنه ...جمشید که معلوم نیست چی میشه ...

رحمان نگاهشو ازم دز....دید و سکوت معنا داری کرد ...

_ پسرم نیست که نیست ...

خورشید بالا میومد و ما هنوز اونجا نشسته بودیم ...

خورشید از پشت کوه میومد و روشن میکرد بی خبر از اتفاقات پیش رو ....

بی خبر از هیاهوی دل ما ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792